دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۱۰۳۷

مولوی
گیرم که بود میر تو را زر به خروار رخساره چون زر ز کجا یابد زردار
از دلشده زار چو زاری بشنیدند از خاک برآمد به تماشا گل و گلزار
هین جامه بکن زود در این حوض فرورو تا بازرهی از سر و از غصه دستار
ما نیز چو تو منکر این غلغله بودیم گشتیم به یک غمزه چنین سغبه دلدار
تا کی شکنی عاشق خود را تو ز غیرت هل تا دو سه ناله بکند این دل بیمار
نی نی مهلش زانک از آن ناله زارش نی خلق زمین ماند و نی چرخه دوار
امروز عجب نیست اگر فاش نگردد آن عالم مستور به دستوری ستار
باز این دل دیوانه ز زنجیر برون جست بدرید گریبان خود از عشق دگربار
خامش که اشارت ز شه عشق چنین است کز صبر گلوی دل و جان گیر و بیفشار

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این ابیات بازتابی است از سلوک و فنای عاشق در راه عشق الهی که در آن ثروت و اعتبار دنیوی هیچ‌کاره‌اند. شاعر از گذر از «خود» و نفی اعتبار ظاهری سخن می‌گوید تا به حقیقتِ پنهان برسد. فضای کلی شعر، پرشور، عرفانی و حاکی از تسلیم محض در برابر قدرتِ ویران‌گر و سازنده‌ی عشق است که عقل و قید و بند را از عاشق می‌ستاند.

درونمایه‌ی اصلی این اثر، تقابل میان جهانِ ماده (زر و دستار و عقل) با جهانِ جان (عشق و بی‌خودی) است. شاعر خواننده را دعوت می‌کند که دست از منکر بودن و عقل‌گراییِ صرف بردارد و با پذیرشِ رنج و سکوت، راهِ رسیدن به آن سرّ پنهان را هموار کند.

معنای روان

گیرم که بود میر تو را زر به خروار رخساره چون زر ز کجا یابد زردار

اگر فرض کنیم که سرور و فرمانروای تو ثروتی انبوه دارد، باز هم نمی‌تواند درخشندگی و طراوتِ چهره‌ای که از عشق و عرفان نور گرفته است را با آن ثروت بخرد. زر و ثروت، در برابر جلالِ عاشق، بی‌مقدار است.

نکته ادبی: واژه «زردار» در مصرع دوم ایهام دارد؛ هم به معنای ثروتمند و هم به معنای کسی که چهره‌اش به رنگِ طلا درآمده (از شدتِ عشق و رنگِ پریدگی عاشقی).

از دلشده زار چو زاری بشنیدند از خاک برآمد به تماشا گل و گلزار

هنگامی که ناله‌ی جان‌گدازِ عاشقِ دل‌باخته به گوش رسید، طبیعت نیز به وجد آمد و زمین با شکوفایی گل‌ها و سبزه، به استقبال و تماشای این حالِ خوش برخاست.

نکته ادبی: آرایه تشخیص (شخصیت‌بخشی) در مصراع دوم مشهود است که خاک و گل را مانند انسانی دارای درک و تماشا نشان می‌دهد.

هین جامه بکن زود در این حوض فرورو تا بازرهی از سر و از غصه دستار

ای سالک! خودپسندی و وابستگی به اعتبار و مقام را کنار بگذار و خود را به دریای بی‌کرانِ معرفت بسپار تا از قید و بندِ اندیشه‌های عقلانی و غرورِ ناشی از منزلتِ اجتماعی رهایی یابی.

نکته ادبی: «دستار» در اینجا نمادِ جاه و مقام و ظواهرِ اجتماعی است که مانعِ سلوکِ قلبی می‌شود.

ما نیز چو تو منکر این غلغله بودیم گشتیم به یک غمزه چنین سغبه دلدار

ما نیز همانند تو در گذشته، منکر این شور و غوغای عاشقانه بودیم؛ اما با یک چشمک یا جلوه‌ی ناگهانیِ محبوب، چنان اسیر و شیفته‌ی او شدیم که تمام باورهای پیشین ما درهم ریخت.

نکته ادبی: «سغبه» به معنای کسی است که به اسارت درآمده یا بازیچه قرار گرفته و مقهورِ قدرتِ دیگری شده است.

تا کی شکنی عاشق خود را تو ز غیرت هل تا دو سه ناله بکند این دل بیمار

خطاب به محبوب (یا عقلِ سخت‌گیر): تا کی می‌خواهی عاشقِ خود را به خاطر غیرت و تعصبِ نابجا سرکوب کنی؟ بگذار این جانِ خسته و دلِ بیمار، با ناله‌های خود کمی سبک شود.

نکته ادبی: اشاره به کنشِ دوگانه میان عاشق و معشوق که معشوق با اقتدار سعی در خاموش کردن ناله‌های عاشق دارد.

نی نی مهلش زانک از آن ناله زارش نی خلق زمین ماند و نی چرخه دوار

خیر، هرگز به او اجازه‌ی ناله نده؛ چرا که ناله‌های زار و سوزناکِ او چنان قدرتی دارد که می‌تواند تعادلِ زمین و گردشِ روزگار و افلاک را برهم بزند.

نکته ادبی: اغراق (مبالغه) در تأثیر ناله عاشق بر نظم کیهانی که نشان‌دهنده عظمتِ درد و سوزِ عاشق است.

امروز عجب نیست اگر فاش نگردد آن عالم مستور به دستوری ستار

جای تعجب نیست که اسرارِ عالمِ غیب و معنا برای همگان آشکار نمی‌شود، چرا که آن عالمِ پنهان به اراده‌ی خداوندِ پوشاننده‌ی رازها، در پرده مانده است.

نکته ادبی: «ستار» از صفات الهی به معنای پوشاننده عیوب و اسرار است که در اینجا به عنوانِ حافظِ اسرارِ عالم غیب به کار رفته است.

باز این دل دیوانه ز زنجیر برون جست بدرید گریبان خود از عشق دگربار

دوباره این دلِ شیدا از بندهای عقل و منطق رها شد و در اوجِ بی‌خودی، همانند عاشقانِ دیوانه، از شدت عشق گریبانِ خود را درید.

نکته ادبی: دریدنِ گریبان در ادبیات کهن نمادِ بی‌خودی، اوجِ شیدایی و رهایی از بندهای ظاهری و هنجارهای اجتماعی است.

خامش که اشارت ز شه عشق چنین است کز صبر گلوی دل و جان گیر و بیفشار

سکوت کن؛ چرا که فرمانِ پادشاهِ عشق چنین است که باید با صبر و خویشتنداری، راه را بر هوس‌های دل ببندی و آن را در تنگنای مجاهده و ریاضت قرار دهی.

نکته ادبی: «خامش» امر به سکوت است که در اشعارِ مولوی، پایان‌بخشِ سخن و دعوت به شهودِ بی‌واسطه است.

آرایه‌های ادبی

تناقض (پارادوکس) نی خلق زمین ماند و نی چرخه دوار

اشاره به قدرتِ بی‌کرانِ ناله‌ی عاشق که می‌تواند نظمِ هستی را متوقف کند که منطقاً امری محال اما عرفاناً شدنی است.

نمادگرایی دستار

نمادِ مقام، آبرو و جایگاه اجتماعی که مانعِ رهاییِ حقیقیِ روح و سلوکِ عارفانه است.

ایهام زر

در مصراع اول به معنای ثروتِ مادی و در مصراع دوم به معنای چهره‌ای که از عشق زرد شده یا درخشندگیِ معنوی یافته است.

تشخیص از خاک برآمد به تماشا گل و گلزار

نسبت دادنِ عملِ تماشا به گل و خاک که گویی طبیعت مشتاقِ دیدنِ حالِ عاشق است.