دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۱۰۳۴

مولوی
مکن یار مکن یار مرو ای مه عیار رخ فرخ خود را مپوشان به یکی بار
تو دریای الهی همه خلق چو ماهی چو خشک آوری ای دوست بمیرند به ناچار
مگو با دل شیدا دگر وعده فردا که بر چرخ رسیدست ز فردای تو زنهار
چو در دست تو باشیم ندانیم سر از پای چو سرمست تو باشیم بیفتد سر و دستار
عطاهای تو نقدست شکایت نتوان کرد ولیکن گله کردیم برای دل اغیار
مرا عشق بپرسید که ای خواجه چه خواهی چه خواهد سر مخمور به غیر در خمار
سراسر همه عیبیم بدیدی و خریدی زهی کاله پرعیب زهی لطف خریدار
ملوکان همه زربخش تویی خسرو سربخش سر از گور برآورد ز تو مرده پیرار
ملالت نفزایید دلم را هوس دوست اگر رهزندم جان ز جان گردم بیزار
چو ابر تو ببارید بروید سمن از ریگ چو خورشید تو درتافت بروید گل و گلزار
ز سودای خیال تو شدستیم خیالی کی داند چه شویم از تو چو باشد گه دیدار
همه شیشه شکستیم کف پای بخستیم حریفان همه مستیم مزن جز ره هموار

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این غزل، ناله‌ای عاشقانه و عارفانه است که در آن سالک (شاعر)، تمامی هستی خویش را در گروی حضور و توجهِ محبوب ازلی (خداوند) می‌بیند. فضای حاکم بر شعر، آمیزه‌ای از حیرت، شیدایی، وابستگی تامّ و کمال به نیروی الهی و اعتراف به عجز و نقصِ بشری در برابر لطفِ بی‌پایانِ معشوق است. شاعر با زبانی که از یک سو سرشار از تواضع و فروتنی است و از سوی دیگر لبریز از شورِ مستیِ ناشی از عشق، پرده از این راز برمی‌دارد که چگونه در پرتو عشق، وجودِ خاکی انسان به کیمیای حضورِ یار تغییر ماهیت می‌دهد.

پیام اصلی این اثر، دعوت به رها کردنِ عقلِ حسابگر و تسلیم شدن در برابرِ کششِ نیرومندِ عشق است. شاعر معتقد است که تمامیِ خیرات و برکات، وابسته به تابشِ انوارِ محبوب است و بودن در محضر او، حتی اگر با رنج و از دست دادنِ عقل و آبرو (شکستن شیشه و افتادن دستار) همراه باشد، برتر از هرگونه عافیت‌طلبی است. این شعر تصویری از عاشقی است که با وجودِ تمامِ کاستی‌ها، به لطفِ خریدارِ خویش دل‌خوش کرده و مرگ یا زندگی را جز در سایه‌ی او نمی‌جوید.

معنای روان

مکن یار مکن یار مرو ای مه عیار رخ فرخ خود را مپوشان به یکی بار

ای یار بی‌همتا و زیبا، مرا ترک مکن و چهره‌ مبارک و فریبای خود را حتی برای یک لحظه از من پنهان مدار.

نکته ادبی: واژه عیار در اینجا به معنای کسی است که زیرک، باهوش و در عین حال زیبا و برازنده است.

تو دریای الهی همه خلق چو ماهی چو خشک آوری ای دوست بمیرند به ناچار

تو همچون دریایی از وجود هستی و ما بسان ماهیانی هستیم که حیاتشان به این دریا وابسته است؛ اگر تو از ما روی گردانی و این دریای لطف خشک شود، ما ناگزیر جان خواهیم باخت.

نکته ادبی: تشبیه دریا به وجود مطلق الهی و ماهی به انسان‌ها، بازتاب‌دهنده‌ی اندیشه وحدت وجودی در عرفان است.

مگو با دل شیدا دگر وعده فردا که بر چرخ رسیدست ز فردای تو زنهار

دیگر با این دلِ شیدا و عاشق، سخن از وعده‌های فردا مگو، چرا که صدای گلایه و بیزاری از این امروز و فردا کردن‌های تو، به آسمان‌ها رسیده است.

نکته ادبی: زنهار در اینجا به معنای فریاد و استغاثه است و کنایه از بی‌تابی و ناتوانی در انتظارِ وصل است.

چو در دست تو باشیم ندانیم سر از پای چو سرمست تو باشیم بیفتد سر و دستار

وقتی در دستِ قدرت و عشق تو گرفتار می‌شویم، از شدتِ بی‌خودی، سر و پای خود را نمی‌شناسیم و وقتی مستِ شرابِ عشقِ تو می‌شویم، بزرگی و غرور (سر و دستار) از دست می‌رود.

نکته ادبی: دستار و سر کنایه از آبرو، غرور، جایگاه اجتماعی و عقلِ جزئی است که در مستیِ عشق فرو می‌ریزد.

عطاهای تو نقدست شکایت نتوان کرد ولیکن گله کردیم برای دل اغیار

بخشش‌های تو نقد و فوری است و دلیلی برای شکایت باقی نمی‌ماند، اما اگر ما گله‌ای می‌کنیم، تنها برای آرام کردنِ دلِ دیگران و مدعیان است.

نکته ادبی: اغیار به معنای بیگانگان و رقیبانی است که درکِ عاشقانه‌ای از رابطه با معشوق ندارند.

مرا عشق بپرسید که ای خواجه چه خواهی چه خواهد سر مخمور به غیر در خمار

عشق از من پرسید که ای خواجه! تو چه می‌خواهی؟ گفتم سرِ مست و خمارآلودِ من، جز بودن در میخانه و طلبِ شراب چه آرزوی دیگری می‌تواند داشته باشد؟

نکته ادبی: خواجه در اینجا به معنای بزرگ‌زاده یا سالکِ راه است که مخاطبِ پرسشِ عشق قرار گرفته است.

سراسر همه عیبیم بدیدی و خریدی زهی کاله پرعیب زهی لطف خریدار

ما سراسر وجودمان پر از عیب بود، اما تو با نگاهِ لطفِ خود ما را دیدی و خریدی؛ چه کالای پرعیبی بودیم و چه خریدارِ بخشنده و بزرگواری هستی تو.

نکته ادبی: زهی یک شبه‌جمله برای تحسین و بیانِ شگفتی است که در اینجا تقابل میانِ حقارتِ عاشق و عظمتِ معشوق را نشان می‌دهد.

ملوکان همه زربخش تویی خسرو سربخش سر از گور برآورد ز تو مرده پیرار

دیگر پادشاهان طلا می‌بخشند، اما تو پادشاهی هستی که جان (سر) می‌بخشی؛ چنان قدرتی داری که حتی مردگانِ سال‌های دور نیز با اشاره‌ تو زنده می‌شوند.

نکته ادبی: پیرار به معنای سالِ پیش از گذشته است که در اینجا برای نشان دادنِ قدمتِ مردگان و قدرتِ احیاگریِ معشوق به کار رفته است.

ملالت نفزایید دلم را هوس دوست اگر رهزندم جان ز جان گردم بیزار

اشتیاقِ من به دوست، هرگز باعث ملالت و خستگی دلم نمی‌شود؛ اگر این عشق جان مرا بگیرد، من از خودِ زندگی بیزار می‌شوم (نه از عشق).

نکته ادبی: ترکیبِ از جان گردم بیزار در اینجا نه به معنای کفرگویی، بلکه به معنای بی‌ارزش شدنِ حیاتِ دنیوی در برابرِ ارزشِ عشق است.

چو ابر تو ببارید بروید سمن از ریگ چو خورشید تو درتافت بروید گل و گلزار

وقتی ابرِ لطفِ تو ببارد، حتی از شنزار هم گیاه (سمن) می‌روید و وقتی خورشیدِ وجودِ تو بتابد، گل و گلزار شکوفا می‌شود.

نکته ادبی: ابر و خورشید استعاره از فیض و رحمتِ پنهان و آشکارِ الهی هستند که زمینِ خشکِ وجودِ انسان را بارور می‌کنند.

ز سودای خیال تو شدستیم خیالی کی داند چه شویم از تو چو باشد گه دیدار

از شدتِ اشتغالِ ذهن به خیالِ تو، خودمان هم خیالی و غیرواقعی شده‌ایم؛ دیگر کسی چه می‌داند که هنگامِ دیدارِ حقیقی با تو، به چه موجودی تبدیل خواهیم شد.

نکته ادبی: خیالی شدن اشاره به فنای صفاتِ بشری در صفاتِ الهی است که باعث می‌شود وجودِ مستقلِ فرد در خیالِ یار محو شود.

همه شیشه شکستیم کف پای بخستیم حریفان همه مستیم مزن جز ره هموار

ما شیشه‌های غرور و عقل را شکستیم و پای خود را در راهِ رسیدن به تو زخمی کردیم، ما همگی مستِ عشقیم، پس دیگر بر سرِ راهِ ما سنگ‌اندازی مکن و بگذار در راهِ هموارِ عشق بمانیم.

نکته ادبی: شیشه کنایه از عقل و اعتبارِ ظاهری است که در سلوک عارفانه شکسته می‌شود تا مستیِ درون نمایان گردد.

آرایه‌های ادبی

استعاره دریای الهی

معشوق به دریا تشبیه شده که منبع حیات برای ماهی‌ها (عاشقان) است.

تضاد کاله پرعیب / لطف خریدار

تقابل میان حقارتِ عاشق (کالای معیوب) و بزرگواریِ معشوق (خریدار) برای تأکید بر رحمتِ بی‌پایان.

تشبیه چو ابر تو ببارید

تابش و رحمتِ معشوق به باران و نور خورشید تشبیه شده تا قدرتِ حیات‌بخشی او تبیین شود.

کنایه افتادن سر و دستار

کنایه از بی‌آبرویی، دست شستن از غرور و عقلِ ظاهری در مستیِ عشق.

ایهام ره هموار

می‌تواند به معنای مسیرِ درستِ سلوک باشد یا به معنای اینکه معشوق مانعی ایجاد نکند تا عاشق به کمال برسد.