دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۱۰۲۸

مولوی
ذاتت عسلست ای جان گفتت عسلی دیگر ای عشق تو را در جان هر دم عملی دیگر
از روی تو در هر جان باغ و چمنی خندان وز جعد تو در هر دل از مشک تلی دیگر
مه را ز غمت باشد گه دق و گه استسقا مه زین خللی رسته از صد خللی دیگر
با لطف بهارت دل چون برگ چرا لرزد ترسد که خزان آید آرد دغلی دیگر
هر سرمه و هر دارو کز خاک درت نبود در دیده دل آرد درد و سبلی دیگر
ابلیس ز لطف تو اومید نمی برد هر دم ز تو می تابد در وی املی دیگر
فرعون ز فرعونی آمنت به جان گفته بر خرقه جان دیده ز ایمان تکلی دیگر
خورشید وصال تو روزی به جمل آید در چرخ دلم یابد برج حملی دیگر
اجزای زمین را بین بر روی زمین رقصان این جوق چو بنشیند آید بدلی دیگر
بر روی زمین جان را چون رو شرف و نوری در زیر زمین تن را چون تخم اجلی دیگر
تا چند غزل ها را در صورت و حرف آری بی صورت و حرف از جان بشنو غزلی دیگر

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این غزل یکی از شورانگیزترین سروده‌هایی است که به تجلی بی‌کران و رحمتِ بی‌حدّ حضرت حق (معشوق ازلی) می‌پردازد. شاعر در فضایی سرشار از عرفان، معتقد است که جهان سراسر در رقص و جنبش است و این حرکت، بازتابی از ذاتِ شیرین و فریبای معشوق است. از دیدگاه شاعر، همه چیز، حتی نمادهای شر و سرکشی در باور عمومی (مانند ابلیس و فرعون)، در پرتوِ این عشقِ فراگیر به سوی کمال و آگاهی در حرکت‌اند.

پیام اصلی اثر، دعوت به عبور از ظاهرِ کلمات و رسیدن به حقیقتی است که فراتر از صورت و لفظ قرار دارد. شاعر به مخاطب می‌آموزد که برای درکِ حقیقتِ هستی، باید از محدودیتِ واژگان فراتر رفت و با گوشِ جان، به آن غزلِ بی‌صدایی که در عمقِ وجود نهفته است، گوش سپرد.

معنای روان

ذاتت عسلست ای جان گفتت عسلی دیگر ای عشق تو را در جان هر دم عملی دیگر

ذاتِ تو همچون عسل شیرین و گواراست و سخن تو نیز شهدِ دیگری است؛ ای معشوق، عشق تو در جان آدمی هر لحظه کاری و اثری تازه پدید می‌آورد.

نکته ادبی: استعاره از شیرینی مطلقِ وجودِ معشوق.

از روی تو در هر جان باغ و چمنی خندان وز جعد تو در هر دل از مشک تلی دیگر

چهره‌ی تو در جان هر عاشق، باغ و بوستانی خندان و شکوفا می‌آفریند و از پیچ و خم گیسوی تو، در دل هر عاشق، تپه‌ای از مشکِ خوشبو و سیاه به وجود می‌آید.

نکته ادبی: جعد به معنای گیسوی پیچ‌دار؛ مشک نماد سیاهی و خوش‌بویی.

مه را ز غمت باشد گه دق و گه استسقا مه زین خللی رسته از صد خللی دیگر

ماه در آسمان به خاطر غم دوریِ تو، گاه دچار بیماری (مانند دق یا استسقا) می‌شود و گاه از این آسیب‌ها رها گشته و به حالتی دیگر در می‌آید.

نکته ادبی: استسقا بیماری عطش است که در اینجا برای نشان دادنِ تلاطم و تغییر حالاتِ ماه به کار رفته است.

با لطف بهارت دل چون برگ چرا لرزد ترسد که خزان آید آرد دغلی دیگر

با وجود لطف بهاریِ حضور تو، چرا دلِ عاشق همچون برگِ درخت می‌لرزد؟ زیرا از این هراس دارد که پس از بهار، خزانی بیاید و نیرنگ و فریبِ تازه‌ای با خود بیاورد.

نکته ادبی: تضادِ بهار و خزان برای نمایش ناپایداری حالاتِ دل.

هر سرمه و هر دارو کز خاک درت نبود در دیده دل آرد درد و سبلی دیگر

هر مرهم و دوایی که از خاکِ درگاهِ تو نباشد، نه تنها دردی را دوا نمی‌کند، بلکه بیماری و آسیبِ چشمی (سَبَل) تازه‌ای به چشمِ جانِ عاشق می‌افزاید.

نکته ادبی: سَبَل به معنای پرده‌ای است که روی چشم می‌افتد و دید را تار می‌کند؛ کنایه از غفلت.

ابلیس ز لطف تو اومید نمی برد هر دم ز تو می تابد در وی املی دیگر

حتی شیطان نیز از لطف و رحمتِ تو ناامید نمی‌شود؛ چرا که هر لحظه پرتوی از امید و آرزویی تازه از جانب تو بر او می‌تابد.

نکته ادبی: رویکردِ عرفانیِ نگاهِ رحمانی به هستی که حتی شیطان را نیز مشمولِ امید می‌داند.

فرعون ز فرعونی آمنت به جان گفته بر خرقه جان دیده ز ایمان تکلی دیگر

حتی فرعون نیز با تمامِ سرکشی و ادعای خدایی‌اش، سرانجام در باطن به تو ایمان آورد و بر لباسِ جانش، نشانی از ایمانی متفاوت دید.

نکته ادبی: اشاره به داستان‌های عرفانی که در آن فرعون نیز در نهایت تسلیمِ قدرتِ حق می‌شود.

خورشید وصال تو روزی به جمل آید در چرخ دلم یابد برج حملی دیگر

روزی خورشیدِ وصالِ تو طلوع خواهد کرد و در چرخِ فلکِ دلم، برج و طالعِ جدیدی (حَمَل) برای من پدیدار خواهد شد.

نکته ادبی: حَمَل (برج قوچ) آغازِ سال نو و نمادِ تازگی و شروع مجدد است.

اجزای زمین را بین بر روی زمین رقصان این جوق چو بنشیند آید بدلی دیگر

اجزای عالم را بنگر که چگونه بر روی زمین در حال رقص و جنبش‌اند؛ وقتی گروهی از این هستی بازمی‌نشینند و می‌روند، جایگزینی دیگر از راه می‌رسد.

نکته ادبی: اشاره به قانونِ دگرگونی و فناء و بقای عناصرِ جهان.

بر روی زمین جان را چون رو شرف و نوری در زیر زمین تن را چون تخم اجلی دیگر

جان آدمی بر روی زمین، از شکوه و نوری برخوردار است و تنِ او در زیر زمین (خاک)، مانند بذری است که برای رستاخیز و رویشی دیگر کاشته می‌شود.

نکته ادبی: تمثیل بذر برای بیانِ حیاتِ پس از مرگ.

تا چند غزل ها را در صورت و حرف آری بی صورت و حرف از جان بشنو غزلی دیگر

تا کی می‌خواهی غزل را در قالبِ حروف و کلماتِ ظاهری بگنجانی؟ از این قالب‌ها عبور کن و غزلِ اصلی را که فارغ از کلام و صورت است، با گوشِ جان بشنو.

نکته ادبی: دعوت به عبور از صورت به معنا.

آرایه‌های ادبی

استعاره باغ و چمن

تشبیه تاثیرِ زیبایی چهره معشوق بر جانِ عاشق به رویشِ باغ و چمن.

تضاد ابلیس و فرعون در برابر لطف

شاعر با کنار هم قرار دادنِ چهره‌های نمادینِ شر با صفتِ لطف و ایمان، پارادوکسِ عرفانیِ فراگیریِ رحمت الهی را به تصویر می‌کشد.

نمادگرایی خورشید وصال

خورشید به عنوان منبعِ نور و گرمی، نمادِ رسیدن به حقیقت و دیدار با معشوق است.

تلمیح فرعون ز فرعونی

اشاره به باورهای عرفانی درباره فرجامِ کارِ شخصیت‌های اساطیری و تاریخی در تقابل با امرِ الهی.