دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۱۰۲۲

مولوی
دی سحری بر گذری گفت مرا یار شیفته و بی خبری چند از این کار
چهره من رشک گل و دیده خود را کرده پر از خون جگر در طلب خار
گفتم کی پیش قدت سرو نهالی گفتم کی پیش رخت شمع فلک تار
گفتم کی زیر و زبر چرخ و زمینت نیست عجب گر بر تو نیست مرا بار
گفت منم جان و دلت خیره چه باشی دم مزن و باش بر سیمبرم زار
گفتم کی از دل و جان برده قراری نیست مرا تاب سکون گفت به یک بار
قطره دریای منی دم چه زنی بیش غرقه شو و جان صدف پر ز گهر دار

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این سروده، گفت‌گویی عرفانی و عاشقانه میانِ سالک (عاشق) و معشوقِ ازلی است که در آن، عاشق از رنجِ فراق و حیرتِ خود شکوه می‌کند و معشوق او را به فنای در ذاتِ خود و رهایی از منیت دعوت می‌کند. فضای کلی شعر، بستری از تضرعِ عاشقانه و در نهایت، رسیدن به آرامش در سایه‌یِ تسلیم است.

شاعر با بهره‌گیری از تمثیلاتِ طبیعت، تضادِ عمیق میانِ وجودِ فانیِ عاشق و هستیِ مطلقِ معشوق را تبیین کرده و پیامِ نهایی را در «غرق شدن در دریایِ بی‌کرانِ حقیقت» برای رسیدن به گوهرِ وجود خلاصه می‌کند.

معنای روان

دی سحری بر گذری گفت مرا یار شیفته و بی خبری چند از این کار

دیروز در وقتِ سحر، یارم از گذرگاهی عبور کرد و به من گفت: تا کِی می‌خواهی در این حیرانی و بی‌خبریِ عاشقانه، چنین سرگردان و آشفته باشی؟

نکته ادبی: «دی سحری» به معنای صبحِ دیروز است و «شیفته» به معنای عاشقِ سرگشته و بی‌قرار است که در این سیاق به حیرتِ عارفانه اشاره دارد.

چهره من رشک گل و دیده خود را کرده پر از خون جگر در طلب خار

گفتم: اگرچه چهره‌ام در زیبایی بر گل پیشی می‌گیرد، اما چشمانم در مسیرِ طلبِ عشقِ تو و برای دستیابی به خاری که نشانه رنجِ راه توست، همواره از خونِ دل لبریز است.

نکته ادبی: «رشکِ گل» استعاره از نهایتِ زیبایی و «خونِ جگر» کنایه از رنج و اندوهِ بی‌شمارِ عاشق در مسیرِ سلوک است.

گفتم کی پیش قدت سرو نهالی گفتم کی پیش رخت شمع فلک تار

در وصفش گفتم: در برابرِ قامتِ تو، سرو که نمادِ بلندبالایی است چون نهالی خُرد است و در برابرِ درخششِ چهره تو، خورشید و ماهِ آسمان تیره و بی‌نور به نظر می‌رسند.

نکته ادبی: «سرو نهالی» و «شمع فلک» تمثیل‌هایی برای کوچکیِ نمودهایِ طبیعت در برابرِ جمالِ بی‌نهایتِ معشوق است.

گفتم کی زیر و زبر چرخ و زمینت نیست عجب گر بر تو نیست مرا بار

گفتم: زمین و آسمان که دگرگون می‌شوند، همگی در قبضه‌یِ قدرتِ توست؛ پس جای شگفتی نیست که منِ ناچیز، در پیشگاهِ با عظمتِ تو، اجازه حضور و جایگاهی ندارم.

نکته ادبی: «زیر و زبر» در اینجا به معنایِ دگرگونیِ دائمِ جهان است و «بار» به معنایِ اجازه حضور یا راه یافتن به درگاه است.

گفت منم جان و دلت خیره چه باشی دم مزن و باش بر سیمبرم زار

او گفت: من جان و دل تو هستم، پس این همه سرگشتگی برای چیست؟ خاموش باش و در برابرِ سیمایِ سپید و درخشانِ من، با تضرع و نیاز باقی بمان.

نکته ادبی: «سیم‌بر» استعاره از معشوقی با تنِ سپید و درخشان است و «زار» به معنایِ ناله، زاری و تضرع است.

گفتم کی از دل و جان برده قراری نیست مرا تاب سکون گفت به یک بار

گفتم: آرامشِ جان و دلم را ربوده‌ای و دیگر توانِ سکون و قرار ندارم. پاسخ داد: پس یکباره از خود رها شو و این اضطراب را پشت سر بگذار.

نکته ادبی: «قرار» در اینجا به معنایِ آرامشِ درون است و «تابِ سکون» به معنایِ تواناییِ آرام گرفتن در وضعیتِ آشفته است.

قطره دریای منی دم چه زنی بیش غرقه شو و جان صدف پر ز گهر دار

فرمود: تو قطره‌ای از دریایِ وجودِ منی، پس چرا بیش از این ناله می‌کنی؟ خود را در من غرق کن تا جانِ تو که چون صدفی است، از گوهرِ حقیقت لبریز گردد.

نکته ادبی: «صدف» تمثیلِ جانِ سالک و «گهر» استعاره از حقیقتِ هستی یا معرفتِ الهی است که در وجودِ غرق‌شده در دریا (حق) حاصل می‌شود.

آرایه‌های ادبی

استعاره سیم‌بر

تشبیه غیرمستقیم معشوق به کسی که پوستی به سپیدی و درخشندگیِ نقره دارد.

تمثیل قطره و دریا

تمثیلی برای نشان دادن رابطه عاشق (قطره) و معشوق (دریای هستی) که در آن، عاشق باید در وجودِ محبوب حل شود.

ایهام تناسب صدف و گهر

اشاره به این باور که صدف در دریا گوهر می‌پروراند؛ اشاره به پرورشِ حقیقت در جانِ عاشق.

مبالغه رشک گل

غلو در زیباییِ صورتِ عاشق که حتی گل را به حسادت وامی‌دارد.