دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۱۰۱۹

مولوی
ما را خدا از بهر چه آورد بهر شور و شر دیوانگان را می کند زنجیر او دیوانه تر
ای عشق شوخ بوالعجب آورده جان را در طرب آری درآ هر نیم شب بر جان مست بی خبر
ما را کجا باشد امان کز دست این عشق آسمان ماندست اندر خرکمان چون عاشقان زیر و زبر
ای عشق خونم خورده ای صبر و قرارم برده ای از فتنه روز و شبت پنهان شدستم چون سحر
در لطف اگر چون جان شوم از جان کجا پنهان شوم گر در عدم غلطان شوم اندر عدم داری نظر
ما را که پیدا کرده ای نی از عدم آورده ای ای هر عدم صندوق تو ای در عدم بگشاده در
هستی خوش و سرمست تو گوش عدم در دست تو هر دو طفیل هست تو بر حکم تو بنهاده سر
کاشانه را ویرانه کن فرزانه را دیوانه کن وان باده در پیمانه کن تا هر دو گردد بی خطر
ای عشق چست معتمد مستی سلامت می کند بشنو سلام مست خود دل را مکن همچون حجر
چون دست او بشکسته ای چون خواب او بربسته ای بشکن خمار مست را بر کوی مستان برگذر

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این اشعار، حدیثِ دل‌دادگیِ بی‌پایان و ناله‌های عاشقانه‌ای است در ستایش و شکوهِ عشقِ الهی که گویی در میانِ جانِ سالک حلول کرده است. شاعر با زبانی سرشار از شور و بی‌قراری، از تضادهای وجودی و دشواری‌های طریقِ معرفت سخن می‌گوید.

درونمایه‌ی اصلی این اثر، دعوت به «فنا» و رهایی از بندِ عقلِ جزئی است؛ جایی که عاشق، با آغوش باز به استقبالِ ویرانیِ خویش می‌رود تا در محضرِ معشوق، به کمالِ هستی دست یابد. فضا، فضایِ مستانه و قلندری است که در آن، مرز میانِ هست و نیست و عقل و جنون، در سایه‌ی قدرتِ مطلقِ معشوق از میان برداشته می‌شود.

معنای روان

ما را خدا از بهر چه آورد بهر شور و شر دیوانگان را می کند زنجیر او دیوانه تر

خداوند ما را برای چه به این دنیا آورد که سراسر آشوب و دردسر است؟ گویی او برای کسانی که از عشق او مجنون شده‌اند، زنجیری می‌فرستد تا آن‌ها را از همیشه دیوانه‌تر سازد.

نکته ادبی: ترکیب «شور و شر» کنایه از غوغا و بلواهای دنیوی است و «دیوانگان» اشاره به عارفانِ واصل دارد.

ای عشق شوخ بوالعجب آورده جان را در طرب آری درآ هر نیم شب بر جان مست بی خبر

ای عشقِ بازیگوش و شگفت‌انگیز، تو هستی که جانِ مرا به وجد و طرب آورده‌ای. پس در هر نیمه‌شب، به سراغِ این جانِ مستانه و بی‌خبر از خود بیا.

نکته ادبی: «شوخ» به معنای ظریف، شیرین و گاهی به معنای جسور و فتنه‌انگیز است که صفتِ عشق آمده است.

ما را کجا باشد امان کز دست این عشق آسمان ماندست اندر خرکمان چون عاشقان زیر و زبر

چگونه می‌توانیم از دست این عشقِ آسمانی در امان بمانیم؟ این عشق چنان ما را درمانده کرده که گویی در تنگنایی دشوار اسیر شده‌ایم و همه چیز را در وجودمان زیر و رو کرده است.

نکته ادبی: «خرکمان» در اینجا استعاره از سختی و دشواری راه و تنگیِ مجال است.

ای عشق خونم خورده ای صبر و قرارم برده ای از فتنه روز و شبت پنهان شدستم چون سحر

ای عشق، تو خونِ مرا نوشیده‌ای و آرامش و صبرم را ربوده‌ای. از بس که فتنه‌انگیزی‌های تو در شب و روز زیاد است، من مانند سپیده‌دم در میانِ نورِ تو ناپدید و فانی شده‌ام.

نکته ادبی: تشبیه «چون سحر» بیانگرِ فنای سالک در برابرِ تجلیات الهی است که به محض ظهور، هویتِ فردی محو می‌شود.

در لطف اگر چون جان شوم از جان کجا پنهان شوم گر در عدم غلطان شوم اندر عدم داری نظر

اگر بخواهم برای پنهان شدن از تو، مانندِ جان، لطیف و نامرئی شوم، چگونه می‌توانم از تو که خالقِ جان هستی پنهان بمانم؟ حتی اگر به عالمِ عدم (نیستی) بروم، باز هم تو بر آنجا احاطه داری.

نکته ادبی: این بیت به صفتِ دانایی و حضورِ مطلق خداوند اشاره دارد که گریزی از آن نیست.

ما را که پیدا کرده ای نی از عدم آورده ای ای هر عدم صندوق تو ای در عدم بگشاده در

تو که ما را از نیستی به هستی آورده‌ای، ای خدایی که عالمِ عدم گنجینه‌ی توست، تو خودت درِ رسیدن به هستی را بر ما گشوده‌ای.

نکته ادبی: تشبیه «عدم» به صندوق یا مخزنی که هستی از آن بیرون می‌آید، استعاره‌ای در تبیینِ آفرینش است.

هستی خوش و سرمست تو گوش عدم در دست تو هر دو طفیل هست تو بر حکم تو بنهاده سر

هستی و موجودات، همگی مست و خوشِ تو هستند و عالمِ نیستی نیز در اختیارِ توست. تمامِ بود و نبود، سر بر فرمانِ تو نهاده‌اند.

نکته ادبی: «طفیل» در اینجا به معنای وابسته و دنباله‌رو است که نشان‌دهنده یگانگیِ هستی‌بخش است.

کاشانه را ویرانه کن فرزانه را دیوانه کن وان باده در پیمانه کن تا هر دو گردد بی خطر

بیا این خانه‌ی دنیویِ مرا ویران کن و این عقلِ دوراندیشِ مرا به دیوانگی بکشان. باده‌ی عشق را در جامِ وجودم بریز تا هم مرگ و هم زندگی، برایم بی‌خطر و آرامش‌بخش شود.

نکته ادبی: «فرزانه» در برابر «دیوانه» تضاد اصلی در عرفان است که عقلِ معاش را در برابرِ جنونِ عشق قرار می‌دهد.

ای عشق چست معتمد مستی سلامت می کند بشنو سلام مست خود دل را مکن همچون حجر

ای عشقِ زیرک و معتمد، این مستیِ ناشی از تو عینِ سلامت و تندرستیِ روح است. سلامِ عاشقِ مستِ خود را بشنو و دلِ مرا مانندِ سنگ سخت مکن.

نکته ادبی: «حجر» به معنای سنگ است که در اینجا نماد قساوت و دوری از فیض است.

چون دست او بشکسته ای چون خواب او بربسته ای بشکن خمار مست را بر کوی مستان برگذر

از آنجا که دستِ قدرتِ دنیویِ او را شکسته‌ای و خواب و خیالِ او را بربسته‌ای، این خمارِ مستی را بشکن و به کویِ عاشقان قدم بگذار.

نکته ادبی: «خمار» در اینجا نمادِ گرفتاری در نیمه‌راهِ سلوک است که باید با وصالِ کامل شکسته شود.

آرایه‌های ادبی

تضاد (طباق) شور و شر / هست و نیست / فرزانه و دیوانه

به کارگیری واژگان متضاد برای نشان دادن تلاطمِ درونیِ عاشق و گذار از عقل به جنون.

تشخیص (شخصیت‌بخشی) ای عشق شوخ

عشق به عنوان یک موجودِ زنده و فاعلِ مختار که در حالِ کنش است، تصور شده است.

استعاره عدم صندوق تو

تشبیه نیستی به مخزنی که هستی از آن استخراج می‌شود برای تبیینِ مفهومِ آفرینش.

کنایه خونم خورده‌ای

کنایه از رنج و زحمتِ فراوان دادن و در تنگنا قرار دادنِ عاشق.