دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۱۰۰۶

مولوی
عشق مرا بر همگان برگزید آمد و مستانه رخم را گزید
شکر کز آن کان زر جعفری روی مرا نادره گازی رسید
باد تکبر اگرم در سرست هم ز دم اوست که در من دمید
کرد مرا خشم مه و بر رخم گنبد نیلی سره نیلی کشید
باده فراوان و یکی جام نی بوسه پیاپی شد و لب ناپدید
ای شب کفر از مه تو روز دین گشته یزید از دم تو بایزید
گو سگ نفس این همه عالم بگیر کی شود از سگ لب دریا پلید
قفل خداییش بسی خون که ریخت خونش بریزیم چو آمد کلید
جان به سعادت بکشد نفس را تا به هم افتند سعید و شهید
هیچ شکاری نرهد زان صیاد کو ز سگی های سگ تن رهید
ای خرف پیر جوان شو ز سر تازه شد از یار هزاران قدید
وی بدن مرده برون آ ز گور صور دمیدند ز عرش مجید
خامش و بشنو دهل خامشان ایدک الله به عیش جدید

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این غزلِ عرفانی، تجلی قدرت بی‌پایانِ عشقِ الهی است که جانِ سالک را برمی‌گزیند و از بندِ خودخواهی‌ها رها می‌سازد. شاعر با زبانی نمادین، از فرآیندِ پالایشِ روح سخن می‌گوید که در آن، تمامیِ هستی و حالاتِ درونی، بازتابی از دمِ الهی و جلوه‌یِ محبوب است.

شاعر با دعوت به مرگِ اختیاری و رها شدن از قیدِ نفس، خواننده را به سویِ حیاتِ ابدی و بیداریِ معنوی فرا می‌خواند. فضا، فضایِ شوریدگی و رهایی از بندِ تن است؛ جایی که سالک با گذشتن از «سگِ نفس» و فروریختنِ موانع، به وحدتِ با محبوب دست می‌یابد و به عیشِ جدیدِ معنوی می‌رسد.

معنای روان

عشق مرا بر همگان برگزید آمد و مستانه رخم را گزید

عشقِ الهی مرا از میان همگان برگزید و با حالتی مستانه و عاشقانه، بر گونه‌ی من نشانِ محبت گذاشت.

نکته ادبی: گزیدن رخ در ادبیات عرفانی، کنایه از توجه خاص محبوب به محب و نشانه محبت است.

شکر کز آن کان زر جعفری روی مرا نادره گازی رسید

جای شکر باقی است که از منبعِ بی‌پایانِ زرِ الهی، غبارروب و پاک‌کننده‌ای نادر نصیبِ من شد و جانم را صیقل داد.

نکته ادبی: گازی به معنای گازُر یا رخت‌شوی است که در اینجا استعاره از تزکیه‌کننده روح است.

باد تکبر اگرم در سرست هم ز دم اوست که در من دمید

اگر در وجودم ذره‌ای تکبر و غرور می‌بینی، این نیز از جانب خودِ اوست که چنین روحیه‌ای را در من دمیده است.

نکته ادبی: دمیدن اشاره به نفخه الهی در کالبد انسان دارد.

کرد مرا خشم مه و بر رخم گنبد نیلی سره نیلی کشید

خشمِ آسمان (فلک) مرا در هم شکست و بر چهره‌ام رنگی نیلی و کبود کشید که نشان از رنج و فراق داشت.

نکته ادبی: گنبد نیلی استعاره از آسمان است که در ادبیات کهن نمادِ سرنوشتِ مقدر و گاهی ستمگر است.

باده فراوان و یکی جام نی بوسه پیاپی شد و لب ناپدید

شرابِ معرفت بسیار است اما دیگر جامی برای نوشیدن نیست؛ یعنی آن‌قدر غرق در بوسه و وصال شدم که وجودِ من و لبِ محبوب یکی شد و فاصله از میان رفت.

نکته ادبی: تضاد میان باده فراوان و نبودن جام، بیانگر شدتِ بی‌خودی و فنایِ سالک است.

ای شب کفر از مه تو روز دین گشته یزید از دم تو بایزید

ای محبوب، نورِ رخسارِ تو چنان است که شبِ کفر و جهل به روزِ ایمان تبدیل می‌شود؛ تو چنان قدرتی داری که به دمِ تو، حتی کسی مثل یزید می‌تواند به جایگاه بایزید برسد.

نکته ادبی: تضادِ یزید و بایزید بیانگرِ قدرتِ تحول‌آفرینِ عشق است که پست‌ترین را به عالی‌ترین بدل می‌کند.

گو سگ نفس این همه عالم بگیر کی شود از سگ لب دریا پلید

به آن نفسِ حریص که همچون سگی است بگو هرچه می‌خواهد از لذت‌های دنیا را تصاحب کند؛ مگر می‌تواند با پارس کردن یا نزدیک شدنِ سگی به لبِ دریا، آبِ دریا آلوده شود؟

نکته ادبی: سگِ نفس نمادِ خواهش‌های دنیوی است که در برابر عظمتِ دریای حقیقت ناچیز است.

قفل خداییش بسی خون که ریخت خونش بریزیم چو آمد کلید

آن قفلِ الهی (موانع دنیوی) که خونِ بسیاری را ریخته بود، اکنون که کلیدِ وصال به دست آمده است، ما نیز آن قفل را خواهیم شکست.

نکته ادبی: قفل و کلید استعاره از موانعِ راه و ابزارِ گشایشِ عرفانی است.

جان به سعادت بکشد نفس را تا به هم افتند سعید و شهید

جانِ عاشق، نفسِ اماره را به سوی سعادت می‌کشاند تا جایی که این دو در نهایت به یگانگی و مقامِ والایِ شهادت برسند.

نکته ادبی: سعید و شهید در اینجا به معنایِ جانِ رستگار و نفسِ فدا شده در راهِ حق است.

هیچ شکاری نرهد زان صیاد کو ز سگی های سگ تن رهید

هیچ شکاری از چنگِ آن صیادِ ازلی (خداوند یا مرگ) نمی‌گریزد، به‌ویژه آن کسی که از خصلت‌های پستِ جسمانیِ خود رهایی یافته باشد.

نکته ادبی: سگی‌های سگِ تن، کنایه از خویِ حیوانی و شهوانیِ انسان است.

ای خرف پیر جوان شو ز سر تازه شد از یار هزاران قدید

ای پیرِ نادان، از این خوابِ غفلت برخیز و دوباره جوان شو؛ چرا که یار بسیاری از جان‌های خشکیده و فرسوده را حیاتِ تازه بخشیده است.

نکته ادبی: خرف به معنای پیرِ خرفت و کم‌عقل است که در اینجا خطاب به نفسِ غافل به کار رفته.

وی بدن مرده برون آ ز گور صور دمیدند ز عرش مجید

ای کسی که بدنت همچون مرده است، از گورِ تن بیرون بیا؛ چرا که ندایِ حیات از عرشِ الهی طنین‌انداز شده است.

نکته ادبی: صور دمیدن استعاره از دعوتِ الهی به بیداری و حیاتِ ابدی است.

خامش و بشنو دهل خامشان ایدک الله به عیش جدید

ساکت باش و به نوایِ درونیِ عارفان گوش بسپار؛ خداوند تو را به زندگی و شادمانیِ تازه‌ای دعوت کرده است.

نکته ادبی: دهلِ خامشان کنایه از زبانِ بی‌زبانی و رازهایِ نهفته‌یِ واصلان به حق است.

آرایه‌های ادبی

استعاره سگ نفس

نفسِ انسان به سگ تشبیه شده که نمادِ دنائت، حرص و پست‌فطرتی است.

تلمیح یزید و بایزید

اشاره به یزید بن معاویه (نماد ظلم) و بایزید بسطامی (نماد عرفان) برای نشان دادن قدرتِ دگرگونیِ عشق.

تناقض (پارادوکس) باده فراوان و یکی جام نی

بیانِ فزونیِ فیضِ الهی در عینِ فقدانِ ابزارِ مادی و واسطه‌های معمول.

کنایه از گور برون آمدن

کنایه از رهایی از قیدِ جسمانیت و زنده شدن به حیاتِ روحانی.

جناس یزید و بایزید

جناسِ اشتقاق و تضادِ معنایی برای تأکید بر تحولِ انفسی.