دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۱۰۰۴

مولوی
دوش دل عربده گر با کی بود مشت کی کردست دو چشمش کبود
آن دل پرخواره ز عشق شراب هفت قدح از دگران برفزود
مست شد و بر سر کوی اوفتاد دست زنان ناگه خوابش ربود
آن عسسی رفت قبایش ببرد وان دگری شد کمرش را گشود
آمد چنگی بنوازید تار جست ز خواب آن دل بی تار و پود
دید قبا رفته خمارش نماند دید زیان کم شد سودای سود
دیدش ساقی که در آتش فتاد جام گرفت و سوی او شد چو دود
بر غم او ریخت می دلگشا صورت اقبال بدو رو نمود
بخت بقا یافت قبا گو برو ذوق فنا دید چه جوید وجود
عالم ویرانه به جغدان حلال باد دو صد شنبه از آن جهود
ما چو خرابیم و خراباتییم خیز قدح پر کن و پیش آر زود
این قدح از لطف نیاید به چشم جسم نداند می جان آزمود
زان سوی گوش آمد این طبل عید در دلش آتش بزن افغان عود
بس کن و اندر تتق عشق رو دلبر خوبست و هزاران حسود

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این سروده، تصویری از سلوک عارفانه و حال‌وهوای رندان خراباتی است. شاعر در فضایی نمادین، داستان دلی را روایت می‌کند که با رهایی از قیدوبندهای ظاهری و دنیوی، به مرتبه‌ای از مستی و بی‌خودی رسیده است. در این ساحت، آنچه در نگاه عامه 'خسارت' و 'از دست دادن' محسوب می‌شود، در دیدگاه عارف، عینِ 'سود' و رسیدن به گنج پنهانِ حقیقت است.

پیام محوری شعر، دعوت به گذشتن از 'وجود' و اعتبارات دنیوی برای رسیدن به 'بقای' ابدی است. شاعر با بهره‌گیری از استعاراتی چون خرقه، کمر، ساقی و باده، جدال میان تعلقات مادی و جذبه‌های روحانی را ترسیم می‌کند و سرانجام، رهایی از خویشتنِ خویش را کلید ورود به حریم دوست می‌داند.

معنای روان

دوش دل عربده گر با کی بود مشت کی کردست دو چشمش کبود

دیشب دلم حالتی پرخاشگرانه و پرسروصدا داشت؛ نمی‌دانم با چه کسی درگیر شده که اکنون دو چشمش کبود و آسیب‌دیده است؟

نکته ادبی: دوش: دیشب؛ عربده‌گر: کنایه از بی‌قراری و خروش دل در ساحتِ عشق است.

آن دل پرخواره ز عشق شراب هفت قدح از دگران برفزود

آن دلی که برای چشیدن شراب عشق، سیری‌ناپذیر بود، هفت جام بیشتر از دیگران نوشید.

نکته ادبی: پرخواره: استعاره از اشتیاقِ شدیدِ روح به تجلیات الهی.

مست شد و بر سر کوی اوفتاد دست زنان ناگه خوابش ربود

دل، چنان مست شد که بر سرِ راه افتاد و در همان حالِ بی‌خبری، خواب و غفلت بر آن چیره شد.

نکته ادبی: بر سر کوی افتادن: اشاره به فنایِ درونی و تسلیمِ محض در برابر جذبات عشق.

آن عسسی رفت قبایش ببرد وان دگری شد کمرش را گشود

آن عسس (پاسبانِ شهر) آمد و ردایش را برد و دیگری هم کمربندش را باز کرد (اشاره به برهنه شدن از تعلقات مادی).

نکته ادبی: عسس: نمادِ عوام یا نیروهایی که ظاهرِ انسان را مورد قضاوت قرار می‌دهند؛ قبا و کمر: نمادهای اعتبار و دلبستگی‌های دنیوی.

آمد چنگی بنوازید تار جست ز خواب آن دل بی تار و پود

نوازنده‌ای آمد و تار نواخت؛ همان دلی که از تعلقات مادی خالی شده بود، ناگهان از خواب برخاست.

نکته ادبی: بی‌تار و پود: ایهام دارد؛ هم به معنایِ نداشتنِ لباس و قبا، و هم به معنایِ رهایی از ساختارِ جسمانی.

دید قبا رفته خمارش نماند دید زیان کم شد سودای سود

دل دید که ردایش رفته اما خماری‌اش برطرف شده است؛ دریافت که آن زیانی که متحمل شده، در واقع سودِ حقیقی بوده است.

نکته ادبی: سودایِ سود: جناسِ اشتقاق دارد و اشاره به وارونگیِ ارزش‌های مادی در دیدگاه عارف است.

دیدش ساقی که در آتش فتاد جام گرفت و سوی او شد چو دود

ساقی (پیرِ راه) دید که دل در آتشِ عشق می‌سوزد، پس جام را گرفت و همچون دود به سوی او شتافت.

نکته ادبی: چو دود: تشبیه به لطافت و سرعت در رسیدن به عاشق؛ ساقی: نمادِ واسطه‌ی فیض الهی.

بر غم او ریخت می دلگشا صورت اقبال بدو رو نمود

ساقی بر غمِ او، میِ جان‌بخش ریخت و چهره‌ی بخت و اقبال به او روی آورد.

نکته ادبی: می دلگشا: استعاره از انوارِ معرفت که غم‌های مجازی را از بین می‌برد.

بخت بقا یافت قبا گو برو ذوق فنا دید چه جوید وجود

دل اکنون به بقای ابدی دست یافته است؛ پس بگذار قبا (لباسِ دنیا) برود. وقتی انسان ذوقِ فنا (نیستیِ خود) را چشید، دیگر چه نیازی به وجودِ مادی و خودپسندی دارد؟

نکته ادبی: فنا: اصطلاح عرفانی به معنای محو شدن اراده‌ی عبد در اراده‌ی حق.

عالم ویرانه به جغدان حلال باد دو صد شنبه از آن جهود

این دنیایِ ویران، جایگاهِ جغدهاست؛ صد بار بدبیاری نصیبِ آن فردِ نادان (جهود) باد که به این دنیایِ فانی دل بسته است.

نکته ادبی: جغد: نمادِ شوم‌بختی و دلبستگی به ویرانه‌های مادی؛ جهود: در ادبیات کلاسیک گاهی استعاره از لجاجت و دوری از حقیقت است.

ما چو خرابیم و خراباتییم خیز قدح پر کن و پیش آر زود

ما که اهلِ خرابات و مستی هستیم، برخیز و جام را پر کن و سریع نزد ما بیاور.

نکته ادبی: خراباتی: کسی که از قیدِ خودپرستی و آبرویِ ظاهری رسته است.

این قدح از لطف نیاید به چشم جسم نداند می جان آزمود

این جامِ شرابِ معرفت با چشمِ سر دیده نمی‌شود؛ چرا که جسمِ خاکی نمی‌تواند شرابِ جان را بیازماید و درک کند.

نکته ادبی: میِ جان: استعاره از معارفِ لدنی و حقایقِ غیبی.

زان سوی گوش آمد این طبل عید در دلش آتش بزن افغان عود

از عالمِ غیب، بانگِ طبلِ عیدِ وصال به گوش رسید؛ در دلت آتش بیفروز و با صدایِ عود، فریادِ شوق سر بده.

نکته ادبی: طبلِ عید: نمادِ مژده‌ی رسیدن به وصالِ حق.

بس کن و اندر تتق عشق رو دلبر خوبست و هزاران حسود

سخن را کوتاه کن و به پشتِ پرده‌ی عشق برو؛ دلبر بسیار زیبا و خواستنی است، اما هزاران حسودِ نادان در کمینِ او هستند.

نکته ادبی: تتق: پرده؛ اشاره به حریمِ قدسیِ معشوق که نامحرمان را بدان راهی نیست.

آرایه‌های ادبی

استعاره می، شراب، جام

اشاره به انوارِ الهی و معرفتی که عقلِ جزوی را زایل و جان را مستِ حقیقت می‌کند.

استعاره قبا و کمر

نمادِ تعلقاتِ دنیوی و خودخواهی‌های مادی که مانعِ رسیدن به کمال است.

متناقض‌نما (پارادوکس) زیان کم شد سودای سود

بیانِ این نکته که از دست دادنِ مادیات، عینِ دست یافتن به معنویات است.

تشبیه سوی او شد چو دود

مانند کردنِ سرعت و لطافتِ حرکتِ ساقی به دود برای بیانِ روحانی بودنِ این یاری‌رسانی.

ایهام خرابات

هم به معنای محلِ میگساری و هم به معنایِ مقامِ فقر و فنایِ عرفانی.