دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۹۸۹

مولوی
صبر با عشق بس نمی آید عقل فریادرس نمی آید
بیخودی خوش ولایتیست ولی زیر فرمان کس نمی آید
کاروان حیات می گذرد هیچ بانگ جرس نمی آید
بوی گلشن به گل همی خواند خود تو را این هوس نمی آید
زانک در باطن تو خوش نفسیست از گزاف این نفس نمی آید
بی خدای لطیف شیرین کار عسلی از مگس نمی آید
هر دمی تخم نیکوی می کار تا نکاری عدس نمی آید
هیچ کردی به خیر اندیشه که جزا از سپس نمی آید
بس کن ایرا که شمع این گفتار جانب هر غلس نمی آید

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این کلام در ستایش بی‌خودیِ عاشقانه و نقدِ عقل‌گراییِ خشک است. شاعر معتقد است که در طریقتِ عشق، عقلِ جزئی ناتوان است و آدمی باید برای رسیدن به حقیقت، از خودِ محدودش دست بشوید. فضای کلی حاکم بر شعر، دعوت به بیداری در برابر گذرِ شتابانِ عمر و توجه به ریشه‌های معنوی و قدسیِ وجودِ انسان است.

شاعر با بیانی پندآموز، بر قانونِ علت و معلول تأکید می‌ورزد و یادآور می‌شود که هرچه انسان در زمینِ وجودِ خود بکارد، همان را درو خواهد کرد. او با تشبیهاتِ طبیعت‌گرایانه و عرفانی، مخاطب را به درکِ حضورِ خداوند در شیرینی‌ها و زیبایی‌های جهان فرا می‌خواند و هشدار می‌دهد که اسرارِ حقیقت برای کسانی که در ظلمتِ غفلت مانده‌اند، آشکار نمی‌شود.

معنای روان

صبر با عشق بس نمی آید عقل فریادرس نمی آید

در پیشگاهِ عشق، صبر و تحمل معنایی ندارد و عقلِ حسابگر نیز نمی‌تواند به یاریِ انسان بیاید و راهگشا باشد.

نکته ادبی: بس آمدن در اینجا کنایه از تاب آوردن، سازگاری و همراهی است.

بیخودی خوش ولایتیست ولی زیر فرمان کس نمی آید

حالتِ بی‌خودی و رهایی از منیت، اقلیم و جایگاهی بسیار خوش و والاست، اما این حالتِ روحانی، تابعِ هیچ دستور و فرمانِ دنیوی نیست و از کنترلِ عقل خارج است.

نکته ادبی: ولایت در اینجا به معنای سرزمین یا قلمروِ روحی است.

کاروان حیات می گذرد هیچ بانگ جرس نمی آید

کاروانِ زندگی به سرعت در حالِ عبور است، اما افسوس که ما از هیاهو و نشانه‌های نزدیک شدنِ مرگ (جرس) غافلیم و صدایی نمی‌شنویم.

نکته ادبی: جرس به معنای زنگِ کاروان است و در اینجا استعاره از نشانه‌های گذرِ عمر و مرگ می‌باشد.

بوی گلشن به گل همی خواند خود تو را این هوس نمی آید

زیبایی‌هایِ معنویِ عالم (گلشن)، روحِ تو را به سویِ خود فرا می‌خوانند، اما تو چنان در بندِ نفس هستی که شوقِ رسیدن به آن کمالات در تو دیده نمی‌شود.

نکته ادبی: همی خواند نشان‌دهنده استمرارِ دعوتِ کائنات به سویِ حقیقت است.

زانک در باطن تو خوش نفسیست از گزاف این نفس نمی آید

از آنجا که در درونِ تو روحی الهی و نفسی قدسی وجود دارد، سخنانی که بر زبان می‌آوری نمی‌تواند بیهوده و از سرِ گزاف باشد.

نکته ادبی: خوش نفسی در اینجا اشاره به نَفَسِ رحمانی و روحِ خدایی در وجودِ انسان است.

بی خدای لطیف شیرین کار عسلی از مگس نمی آید

بدون عنایتِ خداوندِ لطیف و مهربان که همه چیز را به زیبایی می‌آفریند، هیچ شیرینی و خیری از سویِ مخلوقاتِ ناچیز حاصل نمی‌شود.

نکته ادبی: مگس نمادِ موجودی کوچک و ناچیز است که توانِ تولیدِ عسل بدونِ مشیتِ الهی را ندارد.

هر دمی تخم نیکوی می کار تا نکاری عدس نمی آید

هر لحظه تلاش کن و کارِ نیک انجام ده؛ زیرا در این عالم، قانونِ کشت و برداشت حاکم است و تا بذرِ نیکی نکاری، نتیجه‌ی نیکو به دست نخواهی آورد.

نکته ادبی: عدس در اینجا تمثیلی از محصولِ ناچیز و غیرِ مطلوب است که حاصلِ کشتِ غیرِ اصولی است.

هیچ کردی به خیر اندیشه که جزا از سپس نمی آید

آیا تاکنون به انجامِ کارِ خیر اندیشیده‌ای؟ چرا که باید بدانی پاداشِ نیکی، خود به خود و بدونِ انجامِ عمل، به دست نمی‌آید.

نکته ادبی: سپس به معنای پس و بعد است که به قانونِ تلازمِ عمل و جزا اشاره دارد.

بس کن ایرا که شمع این گفتار جانب هر غلس نمی آید

سخن را کوتاه کن، زیرا نورِ این گفتار و این حقیقت، برای کسانی که در تاریکیِ جهل و غفلتِ مطلق به سر می‌برند، قابلِ درک و مشاهده نیست.

نکته ادبی: غلس به معنای تاریکیِ اولِ شب یا سپیده‌دم است و در اینجا استعاره از جهل و ظلمتِ باطن است.

آرایه‌های ادبی

استعاره کاروان حیات

عمرِ انسان به کاروانی تشبیه شده که بی‌توقف در حالِ گذر است.

تلمیح و تمثیل عسلی از مگس

اشاره به اینکه شیرینیِ زندگی و آثارِ مثبت، بدونِ عنایتِ الهی و انجامِ کارِ درست ممکن نیست.

مراعات نظیر تخم، کار، عدس

ارتباط معنایی میان واژگان کشاورزی برای تبیینِ قانونِ عمل و عکس‌العمل.

تشبیه شمع این گفتار

سخنانِ حکیمانه و عرفانی به شمع تشبیه شده‌اند که روشنگرِ راه هستند.