دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۹۷۱

مولوی
عشق تو مست و کف زنانم کرد مستم و بیخودم چه دانم کرد
غوره بودم کنون شدم انگور خویشتن را ترش نتانم کرد
شکرینست یار حلوایی مشت حلوا در این دهانم کرد
تا گشاد او دکان حلوایی خانه ام برد و بی دکانم کرد
خلق گوید چنان نمی باید من نبودم چنین چنانم کرد
اولا خم شکست و سرکه بریخت نوحه کردم که او زیانم کرد
صد خم می به جای آن یک خم درخورم داد و شادمانم کرد
در تنور بلا و فتنه خویش پخته و سرخ رو چو نانم کرد
چون زلیخا ز غم شدم من پیر کرد یوسف دعا جوانم کرد
می پریدم ز دست او چون تیر دست در من زد و کمانم کرد
پر کنم شکر آسمان و زمین چون زمین بودم آسمانم کرد
از ره کهکشان گذشت دلم زان سوی کهکشان کشانم کرد
نردبان ها و بام ها دیدم فارغ از بام و نردبانم کرد
چون جهان پر شد از حکایت من در جهان همچو جان نهانم کرد
چون مرا نرم یافت همچو زبان چون زبان زود ترجمانم کرد
چون زبان متصل به دل بودم راز دل یک به یک بیانم کرد
چون زبانم گرفت خون ریزی همچو شمشیر در میانم کرد
بس کن ای دل که در بیان ناید آن چه آن یار مهربانم کرد

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این غزل، ترسیم‌گرِ سفرِ متعالیِ روحِ عاشق از عالمِ ماده به عالمِ معناست. در این مسیر، «عشقِ الهی» همچون کیمیاگری عمل می‌کند که وجودِ خام و نپخته‌ی عاشق را که در بندِ خودبینی و تعلقات دنیوی (مانند غوره و سرکه) گرفتار است، به جوهری قدسی و ناب (مانند انگور و شرابِ معنوی) دگرگون می‌سازد. در واقع، این اشعار به شکلی نمادین، درد و رنجِ ناشی از آزمون‌های الهی را نه به عنوانِ زیان، بلکه به عنوانِ فرآیندی برای پختگی و سرخ‌روییِ روح تبیین می‌کند.

شاعر با بهره‌گیری از تمثیلِ «شکر و حلوایی»، خداوند را به فروشنده‌ی شیرینی تشبیه می‌کند که با بخششِ شهدِ معرفت، تلخیِ رنج‌های دنیوی را به حلاوتِ روحانی بدل می‌سازد. بن‌مایه‌ی اصلیِ اثر، تسلیمِ مطلقِ عاشق در برابرِ اراده‌ی محبوب است؛ جایی که او درمی‌یابد تمامِ تغییراتِ وجودی‌اش، از خودبی‌خودی تا رهایی از بندهایِ عقلِ جزئی، همگی از جانبِ اوست و اوست که جانِ نهانِ عاشق را در پهنه‌ی هستی جاری می‌کند.

معنای روان

عشق تو مست و کف زنانم کرد مستم و بیخودم چه دانم کرد

عشقِ تو مرا به رقص و پایکوبی واداشت و چنان سرمست کرد که از خود بی‌‌خبر شدم؛ در این حالِ شیدایی، چه می‌دانم که چه بر سرم می‌آید و چه می‌کنم؟

نکته ادبی: «کف‌زنان» کنایه از شادیِ بی‌حد و «بی‌خود» اشاره به اصطلاحِ عرفانیِ «فنای فی‌الله» است که در آن آگاهیِ بشری زایل می‌شود.

غوره بودم کنون شدم انگور خویشتن را ترش نتانم کرد

پیش از این، همچون غوره ترش و کال بودم و پختگی نداشتم، اما اکنون به لطفِ عشق، چون انگورِ رسیده و شیرین شده‌ام و دیگر نمی‌توانم به آن حالتِ تلخ و ناپخته‌ی پیشین بازگردم.

نکته ادبی: «نتانم» شکل کهن و گویشیِ «نمی‌توانم» است. «غوره» نمادِ خامی و «انگور» نمادِ کمال و طراوت است.

شکرینست یار حلوایی مشت حلوا در این دهانم کرد

یارِ من، شیرینی‌فروشی است که وجودش سرشار از حلاوت است؛ او در دهانِ من که پیش‌تر تلخ بود، لقمه‌ای از شکرِ معرفت قرار داد تا وجودم شیرین شود.

نکته ادبی: «حلوایی» منسوب به حلواست، اما در اینجا استعاره از کسی است که در کلام و ذاتش حلاوتِ الهی جاری است.

تا گشاد او دکان حلوایی خانه ام برد و بی دکانم کرد

از آن لحظه که او دکانِ شیرینی‌فروشی‌اش را به رویم گشود، مرا از دنیایِ خویش بیرون برد و دکانِ مادی و وابستگی‌هایِ دنیاییِ مرا تعطیل کرد و بی‌دکانم ساخت.

نکته ادبی: «بی‌دکانم کرد» کنایه از رها کردنِ دلبستگی‌هایِ مادی و کسب‌وکارهایِ دنیویِ عاشق است.

خلق گوید چنان نمی باید من نبودم چنین چنانم کرد

مردم به من خرده می‌گیرند که چنین نکن و آن‌گونه مباش؛ اما من در این تغییر و تحول اراده‌ای نداشتم، او بود که مرا بدین‌گونه ساخت.

نکته ادبی: «چنان» در مصراع دوم اشاره به حالتِ متغیر و روحانیِ عاشق دارد که برای ناظرانِ بیرونی نامتعارف است.

اولا خم شکست و سرکه بریخت نوحه کردم که او زیانم کرد

در ابتدا که او خمره‌ی مرا شکست و سرکه‌های تلخِ وجودم را ریخت، زاری و نوحه کردم که چرا سرمایه‌ام را از دست دادم و زیان دیدم.

نکته ادبی: «سرکه» نمادِ صفاتِ ناپسند و تندیِ نفسِ اماره است که باید از میان برود.

صد خم می به جای آن یک خم درخورم داد و شادمانم کرد

اما او به‌جای آن یک خمره‌ی سرکه، صد خمره‌ی شرابِ نابِ روحانی به من عطا کرد و مرا به اندازه‌ی لیاقتم بهره‌مند ساخت و شادمانم کرد.

نکته ادبی: «درخورم داد» به معنایِ بخشیدنِ پاداش متناسب با ظرفیتِ عاشق است.

در تنور بلا و فتنه خویش پخته و سرخ رو چو نانم کرد

او مرا در کوره‌ی رنج‌ها و آزمون‌های سختِ خود قرار داد تا همچون نانی که در تنور می‌پزد، وجودم پخته و صورتم از رسیدن به حقیقت، سرخ و درخشان شود.

نکته ادبی: «تنور» استعاره از سختی‌هایِ مسیرِ سلوک است که باعثِ کمالِ روح می‌شود.

چون زلیخا ز غم شدم من پیر کرد یوسف دعا جوانم کرد

مانند زلیخا که از غمِ دوری پیر شده بود، من نیز از غمِ هجران پیر گشته بودم؛ اما دعایِ آن یوسفِ جان، مرا دوباره جوان و تازه کرد.

نکته ادبی: اشاره‌ی تلمیحی به داستانِ یوسف و زلیخا و جوانیِ دوباره‌ی زلیخا با عنایتِ یوسف.

می پریدم ز دست او چون تیر دست در من زد و کمانم کرد

من همچون تیری از دستِ او می‌گریختم و می‌خواستم از قید و بند رها شوم، اما او مرا به چنگ آورد و همچون تیر و کمان، مرا وسیله‌ی اجرایِ مقاصدِ خود کرد.

نکته ادبی: تضادِ ظریفی میان «پریدن» و «گرفتار شدن» وجود دارد؛ عاشق قصدِ فرار دارد، اما محبوب او را ابزارِ تیراندازیِ خود می‌کند.

پر کنم شکر آسمان و زمین چون زمین بودم آسمانم کرد

من که پیش از این همچون زمین، پست و محدود بودم، اکنون به لطفِ او چنان تعالی یافته‌ام که آسمان و زمین را از شکرِ معنویت پر می‌کنم.

نکته ادبی: تضادِ «زمین» و «آسمان» بیانگرِ سیرِ کمالیِ روح از مرتبه‌ی خاکی به مرتبه‌ی افلاکی است.

از ره کهکشان گذشت دلم زان سوی کهکشان کشانم کرد

دلم از مسیرِ کهکشان‌ها نیز فراتر رفت و او مرا با خود به آن‌سویِ مرزهایِ مادی و کهکشان‌ها کشاند.

نکته ادبی: «کهکشان» در این متن، نشان‌دهنده‌ی عبور از حدودِ مادی و عقلانی است.

نردبان ها و بام ها دیدم فارغ از بام و نردبانم کرد

نردبان‌ها و بام‌هایِ بسیاری را برای صعود دیدم و شناختم، اما او مرا چنان بلندمرتبه کرد که از تمامیِ این نردبان‌ها و بام‌ها بی‌نیاز شدم.

نکته ادبی: نردبان و بام استعاره از درجات و مقاماتِ عرفانی است که عاشق با رسیدن به محبوب، از آن‌ها فارغ می‌شود.

چون جهان پر شد از حکایت من در جهان همچو جان نهانم کرد

وقتی داستانِ عشقِ من در جهان پیچید، او مرا از چشمِ خلق پنهان داشت و مانندِ جان که در تن پنهان است، در این جهانِ مادی نهانم کرد.

نکته ادبی: «جان» در اینجا تمثیلی از حقیقتِ پنهان است که در ظاهرِ عالم جلوه‌گر است.

چون مرا نرم یافت همچو زبان چون زبان زود ترجمانم کرد

چون مرا همچون زبان، نرم و آماده‌ی بیان یافت، خیلی زود مرا به مترجم و بازگوکننده‌ی اسرارِ خود بدل ساخت.

نکته ادبی: «زبان» در اینجا نمادِ ابزارِ بیان و انعطاف‌پذیری در برابرِ اراده‌ی محبوب است.

چون زبان متصل به دل بودم راز دل یک به یک بیانم کرد

از آنجا که زبانِ من همواره با دلِ من در ارتباط بود، او رازهایِ نهفته در دلم را یکی‌یکی بر زبانم جاری کرد و بیان ساخت.

نکته ادبی: اشاره به اتصالِ «دل» (مرکزِ شهود) و «زبان» (ابزارِ بیان) برایِ ترجمانیِ حقیقت.

چون زبانم گرفت خون ریزی همچو شمشیر در میانم کرد

زمانی که زبانم به خون‌ریزی و حق‌گویی‌هایِ تند و قاطع روی آورد، او مرا مانندِ شمشیری بُرنده در میانِ میدانِ حقیقت قرار داد.

نکته ادبی: «خون‌ریزی» در اینجا کنایه از نفوذِ کلامِ حق و کنار زدنِ باطل است.

بس کن ای دل که در بیان ناید آن چه آن یار مهربانم کرد

ای دل بس کن و دیگر نگو، زیرا آنچه آن یارِ مهربان با من کرد، در وصف نمی‌گنجد و به زبان نمی‌آید.

نکته ادبی: این بیت نشان‌دهنده‌ی پایانِ قدرتِ کلام در برابرِ عظمتِ تجربه‌یِ عرفانی است.

آرایه‌های ادبی

تشبیه غوره بودم کنون شدم انگور

تشبیه حالِ اولیه عاشق به غوره (خامی) و حالِ ثانویه به انگور (پختگی).

کنایه مست و کف زنانم کرد

کنایه از شادیِ بی‌حد و مستیِ ناشی از جذبه‌ی عشق.

تلمیح چون زلیخا ز غم شدم من پیر / کرد یوسف دعا جوانم کرد

اشاره به داستان قرآنی و اساطیری یوسف و زلیخا.

استعاره تنور بلا و فتنه

استعاره از آزمون‌های سختِ زندگی که باعثِ کمالِ روح می‌شود.

تناقض (پارادوکس) خانه ام برد و بی دکانم کرد

از دست دادنِ دکانِ مادی، عینِ سود و رسیدن به داراییِ معنوی است.