دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۹۶۱

مولوی
جهان را بدیدم وفایی ندارد جهان در جهان آشنایی ندارد
در این قرص زرین بالا تو منگر که در اندرون بوریایی ندارد
بس ابله شتابان شده سوی دامش چو کوری که در کف عصایی ندارد
بر او گشته ترسان بر او گشته لرزان زهی علتی کان دوایی ندارد
نموده جمالی ولی زیر چادر عجوزی قبیحی لقایی ندارد
کسی سر نهد بر فسونش که چون مار ز عقل و ز دین دست و پایی ندارد
کسی جان دهد در رهش کز شقاوت ز جانان ره جان فزایی ندارد
چه مردار مسی که مرد او ز مسی که پنداشت کو کیمیایی ندارد
برای خیالی شده چون خیالی بجز درد و رنج و عنایی ندارد
چرا جان نکارد به درگاه معشوق عجب عشق خود اصطفایی ندارد
چه شاهان که از عشق صد ملک بردند که آن سلطنت منتهایی ندارد
چه تقصیر کردست این عشق با تو که منکر شدی کو عطایی ندارد
به یک دردسر زو تو پا را کشیدی چه ره دیده ای کان بلایی ندارد
خمش کن نثارست بر عاشقانش گهرها که هر یک بهایی ندارد

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این اثر، بیانی است در نکوهش دلبستگی به امور فانی و دعوت به سلوک در مسیر حقیقت. شاعر با تصویرسازی از جهان مادی به عنوان موجودی فریبنده و تهی‌مایه، هشدار می‌دهد که دل سپردن به این ظواهر، همچون کوری است که بدون عصا در راهی پر از دام قدم می‌گذارد. او جهان را به زنی پیر و زشت‌رو تشبیه می‌کند که با بزک و زیورآلات، خود را زیبا نشان می‌دهد، در حالی که باطن آن جز رنج و تباهی نیست.

در مقابل این پوچی، شاعر بر اصالت عشق الهی تأکید می‌ورزد و آن را اکسیر حیات‌بخش معرفی می‌کند. او با نقد کسانی که از سختی‌های راه حقیقت می‌هراسند، یادآور می‌شود که هر راهی دشواری‌های خود را دارد و تنها با عبور از این موانع است که می‌توان به گوهرهای ناب معنوی دست یافت. پیام نهایی، دعوت به ترک توهمات دنیوی و یافتن گنجینه جاودان در درگاه معشوق حقیقی است.

معنای روان

جهان را بدیدم وفایی ندارد جهان در جهان آشنایی ندارد

دریافتم که این جهان وفایی ندارد و در میان تمام روابط و آشنایی‌های این دنیا، هیچ پیوند پایداری یافت نمی‌شود.

نکته ادبی: تکرار واژه جهان در مصراع دوم، تکنیکی برای تأکید بر گستردگی و در عین حال پوچیِ روابط در این سرا است.

در این قرص زرین بالا تو منگر که در اندرون بوریایی ندارد

به این خورشیدِ درخشان و ظاهرِ فریبنده دنیا نگاه نکن، زیرا در باطنِ آن، هیچ ارزشی نهفته نیست.

نکته ادبی: بوریا کنایه از فقر و بی‌ارزشی است و در مقابل قرص زرین (خورشید یا سکه طلا) قرار گرفته تا تضاد ظاهر و باطن را نشان دهد.

بس ابله شتابان شده سوی دامش چو کوری که در کف عصایی ندارد

انسان‌های نادان بسیاری با شتاب به سوی دام دنیا می‌روند، درست مانند فرد کوری که در دست عصایی برای یافتن راه ندارد.

نکته ادبی: تشبیه به کوری که عصا ندارد، نمادِ نداشتنِ بصیرت و راهنمای معنوی در مسیر زندگی است.

بر او گشته ترسان بر او گشته لرزان زهی علتی کان دوایی ندارد

مردم از دنیا می‌ترسند و در برابرش می‌لرزند، اما این خود دردی است که درمان‌ناپذیر است.

نکته ادبی: علت در متون کهن علاوه بر معنای دلیل، به معنای بیماری نیز به کار می‌رود که در اینجا به دلبستگی به دنیا اشاره دارد.

نموده جمالی ولی زیر چادر عجوزی قبیحی لقایی ندارد

دنیا چهره زیبایی نشان می‌دهد، اما زیر این پوشش، پیرزنی زشت‌رو پنهان شده است که هیچ زیبایی درونی ندارد.

نکته ادبی: استعاره از دنیا به عجوز (پیرزن) در ادبیات کلاسیک بسیار رایج است و اشاره به فریبندگیِ زودگذر دنیا دارد.

کسی سر نهد بر فسونش که چون مار ز عقل و ز دین دست و پایی ندارد

کسی فریب افسونِ دنیا را می‌خورد که مانند مار، از عقل و دین بی‌بهره باشد.

نکته ادبی: مار در اینجا استعاره از کسی است که در بندِ نفس است و قدرت تشخیص راه حق را ندارد.

کسی جان دهد در رهش کز شقاوت ز جانان ره جان فزایی ندارد

تنها کسی جان و هستی‌اش را فدای دنیا می‌کند که به دلیل شقاوت و تیره‌بختی، راهی به سوی معشوق حقیقی نمی‌شناسد.

نکته ادبی: جان‌افزایی به معنای روح‌بخشی و رشد معنوی است که در مقابلِ شقاوت قرار دارد.

چه مردار مسی که مرد او ز مسی که پنداشت کو کیمیایی ندارد

چقدر نادان است آن کسی که به خاطر مس (نماد مال دنیوی) می‌میرد و گمان می‌کند این مالِ ناچیز، اکسیرِ ارزشمندی است.

نکته ادبی: تضادِ مس و کیمیا؛ مس نماد ارزشِ مادیِ پست و کیمیا نمادِ دگرگونیِ روحانی و ارزشِ والای معنوی است.

برای خیالی شده چون خیالی بجز درد و رنج و عنایی ندارد

کسی که عمرش را صرفِ خیالاتِ دنیوی کرده، خودش هم مانند خیالی پوچ شده و جز رنج و سختی چیزی نصیبش نمی‌شود.

نکته ادبی: استفاده از واژه خیال در دو معنایِ آرزویِ وهمی و عدمِ حقیقتِ وجودی انسانِ دلبسته به دنیا.

چرا جان نکارد به درگاه معشوق عجب عشق خود اصطفایی ندارد

چرا انسان جانش را در راه معشوق نمی‌کارد؟ عجیب است که این عشق، خلوص و برگزیدگیِ لازم را در وجود او ندارد.

نکته ادبی: اصطفا به معنای برگزیدن و پاک کردن است که در اینجا به کیفیتِ ایمان و عشق اشاره دارد.

چه شاهان که از عشق صد ملک بردند که آن سلطنت منتهایی ندارد

چه پادشاهانی که با عشق، ملکوت و قلمروهایی را فتح کردند که آن سلطنت، پایانی ندارد.

نکته ادبی: سلطنتِ بدونِ پایان، کنایه از پادشاهیِ معنوی و قربِ الهی است که محدود به زمان نیست.

چه تقصیر کردست این عشق با تو که منکر شدی کو عطایی ندارد

عشق چه تقصیری داشته که تو آن را انکار می‌کنی و می‌گویی هیچ بهره و پاداشی ندارد؟

نکته ادبی: عطایی ندارد اشاره به این باورِ نادرستِ برخی افراد است که گمان می‌کنند در راه عشق، رنجِ بی‌حاصل می‌کشند.

به یک دردسر زو تو پا را کشیدی چه ره دیده ای کان بلایی ندارد

به خاطر یک دردسرِ کوچک از عشق دوری کردی؛ مگر راهی سراغ داری که در آن هیچ بلا و مشکلی نباشد؟

نکته ادبی: پا را کشیدی کنایه از عقب‌نشینی و دوری جستن از سختی‌های مسیر سلوک است.

خمش کن نثارست بر عاشقانش گهرها که هر یک بهایی ندارد

خاموش باش که برای عاشقان، چیزهایی به عنوان هدیه وجود دارد که ارزششان با هیچ قیمتی قابل محاسبه نیست.

نکته ادبی: خمش کن (خموش باش) دستوری است برای سکوت و تسلیم در برابرِ حقایقی که فراتر از درکِ معمول است.

آرایه‌های ادبی

تشبیه عجوزی قبیحی لقایی ندارد

تشبیه دنیا به پیرزنی زشت‌رو که با آرایش خود را می‌پوشاند تا زشتی باطنِ مادیات را نمایان کند.

تضاد (طباق) مس / کیمیا

مقابل قرار دادن مس (نماد فقر و ناچیزی) با کیمیا (نماد ثروت معنوی و تغییر ماهیت) برای نشان دادن ارزش حقیقی امور.

کنایه پا را کشیدی

کنایه از دوری کردن و ترس از ورود به مسیر دشوارِ عشق و سلوک.

استعاره قرص زرین

اشاره به خورشید یا ثروت‌های درخشان دنیوی که فریبنده هستند اما عمق و پایداری ندارند.