دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۹۵۶

مولوی
ز جان سوخته ام خلق را حذار کنید که الله الله ز آتش رخان فرار کنید
که آتش رخشان خاصیت چنین دارد که هر قرار که دارید بی قرار کنید
دلی که کاهل گردد نداش می آید که زنده است سلیمان عشق کار کنید
مباش کاهل کاین قافله روانه شدست ز قافله بممانید و زود بار کنید
چهارپای طبایع نکوبد این ره را به ترک خاک و هواها و آب و نار کنید
غنیست چشم من از سرمه سپاهانی ز خاک تبریز او را مگر نثار کنید
بزرگی از شه ارواح شمس تبریزست وجودها پی این کبریا صغار کنید

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این ابیات دعوت‌نامه‌ای پرشور برای سالکان راه حقیقت است که آنان را از دلبستگی به تعلقات مادی و تن‌پروری برحذر می‌دارد. شاعر با لحنی آمرانه و در عین حال عاشقانه تأکید می‌کند که مسیر عشق راهی نیست که با پای عقل جزئی و جسمانیت طی شود، بلکه مستلزم سوختن و ترک تمامی عناصری است که آدمی را به خاک و هوای نفسانی بند می‌کند.

محور اصلی این کلام تجلیل از مقام پیر و مرشد (شمس تبریزی) است که به عنوان سلیمان عشق و شاه ارواح معرفی می‌شود. در این فضای معنوی هرگونه سستی و کاهلی در طریقت غفلت از قافله‌ای دانسته می‌شود که همواره در حرکت است و سالک را به فنای نفس در برابر عظمت پیر فرامی‌خواند.

معنای روان

ز جان سوخته ام خلق را حذار کنید که الله الله ز آتش رخان فرار کنید

ای مردم از من که وجودم در آتش عشق سوخته است دوری کنید؛ به خدا پناه ببرید و از کسانی که چهره‌ای آتشین و فریبنده دارند بگریزید.

نکته ادبی: آتش رخان استعاره از معشوقی است که جمال او همچون آتش هستی عاشق را به نیستی می‌کشاند.

که آتش رخشان خاصیت چنین دارد که هر قرار که دارید بی قرار کنید

زیرا خاصیت این چهره‌های آتشین و درخشان چنین است که هر آرامش و قراری که در وجود دارید را به ناآرامی و تلاطم بدل می‌کنند.

نکته ادبی: تضاد میان قرار و بی‌قراری بیانگر دگرگونی احوال سالک در برابر جمال معشوق است.

دلی که کاهل گردد نداش می آید که زنده است سلیمان عشق کار کنید

هرگاه دلی در مسیر عشق سست و تنبل شود ندایی غیبی به او می‌رسد که برخیز و تلاش کن چرا که سلیمان عشق (پیر و مرشد) زنده است و باید کار و حرکت را آغاز کرد.

نکته ادبی: سلیمان عشق استعاره از مرشد کامل است که ولایت معنوی بر عالم جان دارد.

مباش کاهل کاین قافله روانه شدست ز قافله بممانید و زود بار کنید

دچار سستی و غفلت مشو چرا که کاروان سالکانِ حقیقت به راه افتاده است؛ اگر از این قافله جا بمانی فرصت را از دست داده‌ای پس هرچه سریع‌تر برای سفر آماده شو.

نکته ادبی: قافله نماد جریان مستمر سلوک و کمال‌یابی است.

چهارپای طبایع نکوبد این ره را به ترک خاک و هواها و آب و نار کنید

این جسم خاکی که ساخته‌ی چهار عنصر (آب و باد و خاک و آتش) است توان پیمودن راه عرفان را ندارد؛ برای سفر در این وادی باید تعلق به عناصر چهارگانه مادی را رها کنی.

نکته ادبی: چهارپای طبایع کنایه از بدن مادی و نفس حیوانی است که مرکب روح است اما راهبر نیست.

غنیست چشم من از سرمه سپاهانی ز خاک تبریز او را مگر نثار کنید

چشمان من از سرمه گران‌بهای سپاهانی بی‌نیاز است؛ مگر اینکه بخواهید خاکِ آستانِ تبریز (محل حضور شمس) را به عنوان سرمه بر چشمانم بریزید تا بینا شوم.

نکته ادبی: سرمه سپاهانی در قدیم ضرب‌المثل کیفیت بوده است؛ شاعر آن را در برابر خاک تبریز ناچیز می‌شمارد.

بزرگی از شه ارواح شمس تبریزست وجودها پی این کبریا صغار کنید

بزرگی و شکوه حقیقی از آنِ شمس تبریزی است که پادشاه ارواح است؛ بنابراین همه‌ی هستی و خودیت خود را در برابر این بزرگی خُرد و ناچیز بشمارید.

نکته ادبی: صغار به معنای کوچک شمردن و فروتنی است که در برابر کبریا قرار گرفته است.

آرایه‌های ادبی

استعاره آتش رخان

تشبیه چهره زیبا و فریبنده به آتش که هم سوختن دارد و هم نور.

کنایه چهارپای طبایع

اشاره به بدن انسان که از چهار عنصر تشکیل شده و نمی‌تواند در عوالم روحانی سیر کند.

تلمیح سلیمان

اشاره به داستان سلیمان نبی به عنوان مظهر قدرت و پادشاهی که در اینجا به پیر عارف اطلاق شده است.

تضاد قرار و بی‌قرار

تأکید بر به هم خوردن تعادل دنیوی سالک در مواجهه با عشق.