دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۹۵۰

مولوی
سپاس آن عدمی را که هست ما بربود ز عشق آن عدم آمد جهان جان به وجود
به هر کجا عدم آید وجود کم گردد زهی عدم که چو آمد از او وجود فزود
به سال ها بربودم من از عدم هستی عدم به یک نظر آن جمله را ز من بربود
رهد ز خویش و ز پیش و ز جان مرگ اندیش رهد ز خوف و رجا و رهد ز باد و ز بود
که وجود چو کاهست پیش باد عدم کدام کوه که او را عدم چو که نربود
وجود چیست و عدم چیست کاه و که چه بود شه ای عبارت از در برون ز بام فرود

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این ابیات به تبیینِ جایگاهِ والای «عدم» در اندیشه‌ی عرفانی می‌پردازد. در این دیدگاه، «عدم» نه به معنای نیستیِ مطلق و پوچی، بلکه به معنای فنا شدنِ «خویشتنِ کاذب» و منیتِ انسانی است. شاعر بر این باور است که تا زمانی که انسان به وجودِ ظاهری و تعلقاتِ دنیوی خود چسبیده باشد، از حقیقتِ هستی محروم است.

درونمایه‌ی اصلی این قطعه، دعوت به رهایی از بندهای تعلقات، ترس‌ها و امیدهای واهی است. نویسنده با بهره‌گیری از تمثیلاتِ ساده‌ای همچون کاه و کوه، نشان می‌دهد که در برابرِ قدرتِ لایزالِ حق (که در اینجا در قالبِ مفهوم عرفانی «عدم» تبلور یافته)، تمامیِ هستی‌های پوشالی و غرورهای انسانی همچون پرِ کاهی در برابرِ تندباد، ناچیز و بی‌اثر می‌شوند.

معنای روان

سپاس آن عدمی را که هست ما بربود ز عشق آن عدم آمد جهان جان به وجود

ستایش مخصوص آن نیستی و فنایی است که وجودِ مجازی و خودپرستیِ ما را از میان برد؛ چرا که از عشق به همین «نیستی»، جهانِ معنوی و جان‌های ما به هستیِ حقیقی دست یافتند.

نکته ادبی: در اینجا «عدم» استعاره از فنای عارفانه و دوری از خودخواهی است.

به هر کجا عدم آید وجود کم گردد زهی عدم که چو آمد از او وجود فزود

در عالمِ ماده، هرگاه نیستی به جایی برسد، هستی و بودن از بین می‌رود؛ اما شگفتا از آن نیستیِ الهی که وقتی به سراغِ جانِ آدمی می‌آید، هستیِ حقیقی و معنویِ او را افزون می‌کند.

نکته ادبی: ایهام در واژه «عدم» که در مصراع اول به معنای لغوی و در مصراع دوم به معنای عرفانی است.

به سال ها بربودم من از عدم هستی عدم به یک نظر آن جمله را ز من بربود

من سال‌ها با تلاش و رنج، برای خود نام و نشان و هستی‌ای ساختم، اما آن نیستیِ عشق، در یک چشم برهم زدن، همه‌ی آن دستاوردها و خودنمایی‌های مرا نابود کرد.

نکته ادبی: تضاد میان تلاشِ طولانی انسان و سرعتِ فنایِ الهی به زیبایی ترسیم شده است.

رهد ز خویش و ز پیش و ز جان مرگ اندیش رهد ز خوف و رجا و رهد ز باد و ز بود

کسی که به این مرحله از فنا برسد، از قیدِ خودِ کاذب، از گذشته، از آینده، و از اضطراب‌های مرگ رها می‌شود. او دیگر گرفتارِ بیم و امیدهای دنیوی نیست و از درگیری‌های بیهوده درباره‌ی بود و نبودِ ظواهر دست می‌شوید.

نکته ادبی: فعل «رهد» (رهیدن) در اینجا به معنای آزادی از تعلقات و بندهای روانی است.

که وجود چو کاهست پیش باد عدم کدام کوه که او را عدم چو که نربود

هستیِ مادی در برابرِ نیرویِ ویرانگرِ نیستیِ عرفانی، همچون کاهی در برابر تندباد است. کدام کوهِ غرور و خودبینی وجود دارد که تندبادِ این نیستی آن را بر باد نداده باشد؟

نکته ادبی: تمثیل «کاه و کوه» برای نشان دادنِ تفاوتِ قدرتِ نیستی و هستیِ مجازی است.

وجود چیست و عدم چیست کاه و که چه بود شه ای عبارت از در برون ز بام فرود

پرسش از ماهیتِ دقیقِ وجود و عدم، مانندِ بحث بر سرِ تفاوتِ کاه و کوه، بحثی بیهوده و ظاهری است. حقیقتِ هستی، فراتر از این تعابیرِ کلامی است؛ از پشتِ بامِ خیال و ظواهر پایین بیا و از درِ ورود به حقیقت قدم به درون بگذار.

نکته ادبی: اشاره کنایی به رها کردنِ بحث‌های بیهوده‌ی فلسفی و پرداختن به تجربه‌ی مستقیمِ شهودی.

آرایه‌های ادبی

تضاد (پارادوکس) وجود و عدم

بهره‌گیری از دو مفهوم متضاد برای نمایشِ این نکته که نیستیِ عارفانه، عینِ هستی است.

استعاره کاه و کوه

کاه استعاره از هستیِ ناچیز انسانی و کوه استعاره از عظمتِ منیت است که هر دو در برابر حقیقت نابود می‌شوند.

کنایه از بام فرود

کنایه از ترکِ ظواهر و خیال‌پردازی‌های ذهنی و ورود به ساحتِ حقیقت.