دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۹۴۵

مولوی
ندا رسید به جان ها که چند می پایید به سوی خانه اصلی خویش بازآیید
چو قاف قربت ما زاد و بود اصل شماست به کوه قاف بپرید خوش چو عنقایید
ز آب و گل چو چنین کنده ایست بر پاتان بجهد کنده ز پا پاره پاره بگشایید
سفر کنید از این غربت و به خانه روید از این فراق ملولیم عزم فرمایید
به دوغ گنده و آب چه و بیابان ها حیات خویش به بیهوده چند فرسایید
خدای پر شما را ز جهد ساخته است چو زنده اید بجنبید و جهد بنمایید
به کاهلی پر و بال امید می پوسد چو پر و بال بریزد دگر چه را شایید
از این خلاص ملولید و قعر این چه نی هلا مبارک در قعر چاه می پایید
ندای فاعتبروا بشنوید اولوالابصار نه کودکیت سر آستین چه می خایید
خود اعتبار چه باشد بجز ز جو جستن هلا ز جو بجهید آن طرف چو برنایید
درون هاون شهوت چه آب می کوبید چو آبتان نبود باد لاف پیمایید
حطام خواند خدا این حشیش دنیا را در این حشیش چو حیوان چه ژاژ می خایید
هلا که باده بیامد ز خم برون آیید پی قطایف و پالوده تن بپالایید
هلا که شاهد جان آینه همی جوید به صیقل آینه ها را ز زنگ بزدایید
نمی هلند که مخلص بگویم این ها را ز اصل چشمه بجویید آن چو جویایید

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این اثر دعوتی شورانگیز و عرفانی است به رهایی از بندهای تعلقات دنیوی که روح انسان را در حصار خویش گرفتار کرده‌اند. شاعر با زبانی توبیخ‌گر و در عین حال مشفقانه، آدمی را از غرق شدن در لذات ناپایدار و مادی برحذر می‌دارد و او را به بازگشت به اصلِ خویش، یعنی ساحتِ قدسی و روحانی فرا می‌خواند.

فضای حاکم بر ابیات، فضایی است که در آن 'دنیا' همچون چاهی تاریک و 'بدن' همچون زنجیری بر پای روح به تصویر کشیده شده است. شاعر با استفاده از تمثیل‌های حماسی و عرفانی، مخاطب را ترغیب می‌کند که از سستی و کاهلی دست بشوید و با بهره‌گیری از توانایی‌های نهفته در جان خویش، از حضیضِ ماده به سوی اوجِ معنا پرواز کند.

معنای روان

ندا رسید به جان ها که چند می پایید به سوی خانه اصلی خویش بازآیید

ندایی غیبی به جان‌های خفته رسید که تا کی می‌خواهید در این عالمِ خاکی بمانید؟ وقت آن است که به سوی وطن اصلی و جایگاه حقیقی خود بازگردید.

نکته ادبی: پاییدن در اینجا به معنای درنگ کردن و چشم‌انتظار بودن است که نشان‌دهنده اقامت ناخواسته در عالم ماده است.

چو قاف قربت ما زاد و بود اصل شماست به کوه قاف بپرید خوش چو عنقایید

از آنجا که 'کوه قافِ' قربِ حق، وطن اصلی و سرچشمه وجودی شماست، همچون پرنده افسانه‌ای عنقا، با شکوه و چالاکی به سوی آن پرواز کنید.

نکته ادبی: اشاره به کوه قاف و عنقا، نمادهایی از عالم بالاست که در ادبیات عرفانی جایگاهِ سیمرغ (روح) محسوب می‌شود.

ز آب و گل چو چنین کنده ایست بر پاتان بجهد کنده ز پا پاره پاره بگشایید

از آنجا که جسم خاکی شما همچون قیدی بر پایتان بسته شده است، این بندها را پاره کنید و خود را از این قفس برهانید.

نکته ادبی: آب و گل کنایه از جسم و تن خاکی است که روح را در بند نگه می‌دارد.

سفر کنید از این غربت و به خانه روید از این فراق ملولیم عزم فرمایید

از این غربتِ (دنیا) سفر کنید و به خانه اصلی خود برگردید. ما از این دوری و فراق به تنگ آمده‌ایم، پس عزم بازگشت کنید.

نکته ادبی: غربت در ادبیات عرفانی به معنای دوری از عالم علوی و اقامت در عالم خاکی است.

به دوغ گنده و آب چه و بیابان ها حیات خویش به بیهوده چند فرسایید

چرا زندگی ارزشمند خود را صرفِ امورِ بی‌ارزش، ناپاکی‌ها و سرگشتگی در بیابان‌های دنیوی می‌کنید؟

نکته ادبی: دوغ گنده تمثیلی از لذات پست و آلوده دنیوی است که در برابر شراب معرفت قرار دارد.

خدای پر شما را ز جهد ساخته است چو زنده اید بجنبید و جهد بنمایید

خداوند ابزارِ پرواز (عقل و روح) را به شما بخشیده است تا تلاش کنید؛ اکنون که زنده هستید، بجنبید و از این توانایی برای تعالی استفاده کنید.

نکته ادبی: جهد در اینجا به معنای کوشش معنوی برای رسیدن به کمال است.

به کاهلی پر و بال امید می پوسد چو پر و بال بریزد دگر چه را شایید

سستی و تنبلی، بال و پرِ امیدِ شما را از بین می‌برد؛ وقتی این ابزار پرواز نابود شود، دیگر چگونه می‌خواهید به آسمان حقیقت پرواز کنید؟

نکته ادبی: کاهلی در ادبیات تعلیمی آفتی بزرگ برای سلوک معنوی دانسته شده است.

از این خلاص ملولید و قعر این چه نی هلا مبارک در قعر چاه می پایید

آیا از آزادی و رهایی خسته شده‌اید که این‌چنین در قعر چاهِ دنیا مانده‌اید؟ گویی این گرفتاری در چاهِ ماده برایتان مایه افتخار است.

نکته ادبی: استفاده از لحن طنزآمیز و کنایی برای نکوهشِ دلبستگی به دنیا.

ندای فاعتبروا بشنوید اولوالابصار نه کودکیت سر آستین چه می خایید

ای صاحب‌نظران، ندای 'عبرت بگیرید' را بشنوید؛ مگر کودک هستید که این‌گونه نادانسته، سر آستین خود را می‌جوید؟

نکته ادبی: سر آستین جویدن اشاره به رفتار کودکانه‌ای است که از سر نادانی انجام می‌شود.

خود اعتبار چه باشد بجز ز جو جستن هلا ز جو بجهید آن طرف چو برنایید

اصلاً 'عبرت' چیست جز اینکه از جویِ باریکِ دنیا بپرید؟ پس همت کنید و مانند جوانمردان از این جوی بپرید و به آن طرف برسید.

نکته ادبی: جو جستن بازی با کلمات است که در اینجا به معنای پریدن از جوی و عبور از موانع کوچک دنیوی است.

درون هاون شهوت چه آب می کوبید چو آبتان نبود باد لاف پیمایید

چرا در هاونِ شهوت، آب می‌کوبید (کاری بیهوده انجام می‌دهید)؟ وقتی حقیقت و معنا در وجودتان نیست، لاف زدن‌هایتان جز بادِ هوا نیست.

نکته ادبی: آب در هاون کوبیدن ضرب‌المثلی است برای کارهای عبث و بی‌نتیجه.

حطام خواند خدا این حشیش دنیا را در این حشیش چو حیوان چه ژاژ می خایید

خداوند دنیا را همچون خار و خاشاکِ بی‌ارزش خوانده است؛ چرا مانند حیوانات در این خار و خاشاک می‌چرخید و سخن بیهوده می‌گویید؟

نکته ادبی: حطام در لغت به معنای گیاه خشک و خرد شده است که به متاع بی‌ارزش دنیا تشبیه شده است.

هلا که باده بیامد ز خم برون آیید پی قطایف و پالوده تن بپالایید

حالا که شرابِ معرفت از خُمِ حقیقت رسیده، از خود بیرون بیایید؛ وقت خود را صرفِ خوراک‌های دنیوی مثل قطایف و پالوده نکنید.

نکته ادبی: قطایف و پالوده نمادِ لذت‌های تن‌پرورانه و سطحی هستند.

هلا که شاهد جان آینه همی جوید به صیقل آینه ها را ز زنگ بزدایید

حالا که آن محبوبِ ازلی، آینه‌ی جانِ شما را طلب می‌کند، با صیقل دادنِ دل، زنگارِ تعلقات را از آن بزدایید.

نکته ادبی: صیقل دادن آینه در عرفان به معنای تصفیه باطن از گناهان و دلبستگی‌هاست.

نمی هلند که مخلص بگویم این ها را ز اصل چشمه بجویید آن چو جویایید

این گرفتاری‌ها نمی‌گذارند که من حقایقِ خالص را بازگو کنم؛ شما که جوینده هستید، باید خودتان به سرچشمه اصلی برگردید.

نکته ادبی: نمی‌هلند به معنای 'نمی‌گذارند' یا 'اجازه نمی‌دهند' است.

آرایه‌های ادبی

استعاره قاف قربت

اشاره به مقام قرب الهی که مانند کوه قاف دوردست و رفیع است.

نماد عنقا

نمادی از روح بلندپرواز انسان که ظرفیت رسیدن به عالم غیب را دارد.

تشبیه ز آب و گل چو چنین کنده ایست

تشبیه جسم خاکی به قید و بندی که دست و پای روح را بسته است.

کنایه آب در هاون کوبیدن

کنایه از انجام کار بیهوده و بی‌حاصل در مسیر شهوات.

تلمیح فاعتبروا

اشاره به آیه ۲ سوره حشر (فَاعْتَبِرُوا يَا أُولِي الْأَبْصَارِ) برای دعوت به اندیشیدن و عبرت گرفتن.

کنایه صیقل آینه

کنایه از پالایش روح و تصفیه باطن برای انعکاس انوار الهی.