دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۹۴۰

مولوی
ربود عشق تو تسبیح و داد بیت و سرود بسی بکردم لاحول و توبه دل نشنود
غزل سرا شدم از دست عشق و دست زنان بسوخت عشق تو ناموس و شرم و هر چم بود
عفیف و زاهد و ثابت قدم بدم چون کوه کدام کوه که باد توش چو که نربود
اگر کهم هم از آواز تو صدا دارم وگر کهم همه در آتش توم که دود
وجود تو چو بدیدم شدم ز شرم عدم ز عشق این عدم آمد جهان جان به وجود
به هر کجا عدم آید وجود کم گردد زهی عدم که چو آمد از او وجود افزود
فلک کبود و زمین همچو کور راه نشین کسی که ماه تو بیند رهد ز کور و کبود
مثال جان بزرگی نهان به جسم جهان مثال احمد مرسل میان گبر و جهود
ستایشت به حقیقت ستایش خویش است که آفتاب ستا چشم خویش را بستود
ستایش تو چو دریا زبان ما کشتی روان مسافر دریا و عاقبت محمود
مرا عنایت دریا چو بخت بیدارست مرا چه غم اگرم هست چشم خواب آلود

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این ابیات بیانگر سیر تحول درونی شاعری است که از زهد خشک و ظواهر دینی به سوی عشق شهودی و شورمندانه گام برداشته است. در این مسیر، آنچه پیش‌تر مایه آرامش و غرور او (مانند زهد و نام و ننگ) بود، در مواجهه با عشقِ الهی فرو می‌ریزد و جای خود را به آگاهی و شهود عمیق می‌دهد.

مفاهیم اصلی این سروده‌ها بر پایه آموزه‌های عرفانی بنا شده است؛ به ویژه مفهوم 'فنا' که در آن، شاعر با نفی وجودِ خویش (عدمِ خود)، به حقیقتِ هستیِ مطلق پیوند می‌خورد. این اشعار در فضایی پارادوکسیکال و سرشار از حیرت، تضاد میان تاریکی دنیای مادی و نورِ وجودِ مطلق را به تصویر می‌کشد.

معنای روان

ربود عشق تو تسبیح و داد بیت و سرود بسی بکردم لاحول و توبه دل نشنود

عشق تو تسبیح و مناسک ظاهری مرا از دستم گرفت و در عوض ذوق شاعری و آوازخوانی به من داد؛ هرچقدر تلاش کردم با ذکر گفتن و توبه کردن از این حال و هوا فاصله بگیرم و به زهد بازگردم، قلبم چنین چیزی را نپذیرفت.

نکته ادبی: تضاد میان 'تسبیح' (نماد زهد رسمی) و 'بیت و سرود' (نماد عشق و شور) محور اصلی بیت است.

غزل سرا شدم از دست عشق و دست زنان بسوخت عشق تو ناموس و شرم و هر چم بود

تحت تاثیر عشق تو به غزل‌سرایی روی آوردم و با حالتی از شور و وجد به رقص درآمدم؛ عشق تو آبروداری، شرم و هرچه از تعلقات دنیوی و اعتباری داشتم را به آتش کشید و نابود کرد.

نکته ادبی: ترکیب 'دست زنان' به معنای با دست‌افشانی و رقص است و کنایه از شادی بی‌حدِ ناشی از عشق دارد.

عفیف و زاهد و ثابت قدم بدم چون کوه کدام کوه که باد توش چو که نربود

من پیش از این مانند کوهی استوار در دینداری و پارسایی ثابت‌قدم بودم، اما مگر کوهی هم هست که بتواند در برابر طوفان عشق تو ایستادگی کند و از جای کنده نشود؟

نکته ادبی: واژه 'توش' در اینجا به معنای طوفان و باد شدید است که در متون کهن به کار رفته است.

اگر کهم هم از آواز تو صدا دارم وگر کهم همه در آتش توم که دود

اگر من کوه باشم، همچون کوهی که پژواک صدا را باز می‌گرداند، بازتاب‌دهنده صدای تو هستم؛ و اگر کوه باشم، در آتش عشق تو می‌سوزم و تنها دود از من برمی‌خیزد.

نکته ادبی: شاعر خود را به کوه تشبیه می‌کند تا هم پذیرای آوای الهی باشد و هم در برابر آتش عشق ذوب شود.

وجود تو چو بدیدم شدم ز شرم عدم ز عشق این عدم آمد جهان جان به وجود

وقتی حقیقت وجودِ تو را درک کردم، از اینکه پیش‌تر به 'خود' و هستیِ خیالیِ خود می‌بالیدم، شرمگین شدم؛ شگفتا که با از بین رفتن این 'خود' (فنا)، جانِ واقعی من به هستی پیوست.

نکته ادبی: اشاره به پارادوکس عرفانیِ 'فنا' که در آن نابودیِ منیت، مقدمه رسیدن به بقای حقیقی است.

به هر کجا عدم آید وجود کم گردد زهی عدم که چو آمد از او وجود افزود

به طور معمول هرگاه 'عدم' یا نیستی به جایی پا بگذارد، هستی در آنجا کم‌رنگ می‌شود؛ اما درود بر این نیستیِ عاشقانه که هرگاه به سراغ انسان می‌آید، باعث فزونیِ حقیقتِ وجودش می‌شود.

نکته ادبی: واج‌آرایی و تضادِ بین 'وجود' و 'عدم' برای تبیین مقامِ فنا به کار رفته است.

فلک کبود و زمین همچو کور راه نشین کسی که ماه تو بیند رهد ز کور و کبود

آسمانِ دنیا تیره و کبود است و زمین مانند کورِ راه نشینی سرگشته است؛ کسی که جمالِ همچون ماهِ تو را ببیند، از این کوری و تیرگی رهایی می‌یابد.

نکته ادبی: استعاره 'آسمان کبود' برای توصیف فضای مادیِ تیره‌وتارِ عالم استفاده شده است.

مثال جان بزرگی نهان به جسم جهان مثال احمد مرسل میان گبر و جهود

عشق و وجودِ تو در این جهان مانند جانی نهان در کالبد است؛ همان‌گونه که وجودِ پیامبر اسلام (ص) در میان مشرکان و مخالفان، حقیقتی پنهان و درخشان بود.

نکته ادبی: اشاره به وجودِ نورانیِ پیامبر در میان غیرمعتقدان (گبر و جهود) به عنوان نمادی از حق‌جویی در تاریکی.

ستایشت به حقیقت ستایش خویش است که آفتاب ستا چشم خویش را بستود

ستایش کردن تو در واقع ستایش کردنِ حقیقتِ وجودِ خودِ من است؛ همان‌گونه که آفتاب اگر خودش را ستایش کند، در حقیقت چشمِ خودش را که خاستگاهِ نور است، ستوده است.

نکته ادبی: اشاره به وحدتِ وجود؛ اینکه عاشق و معشوق در نهایت به یک حقیقت واحد باز می‌گردند.

ستایش تو چو دریا زبان ما کشتی روان مسافر دریا و عاقبت محمود

مدح و ستایش تو همچون دریایی بی‌کران است و زبانِ ناتوانِ ما مانند کشتیِ کوچکی است که در آن شناور است؛ این سفر دریایی پرخطر است، اما عاقبتش به ستایش و خشنودی می‌انجامد.

نکته ادبی: ایهام در کلمه 'محمود' که هم به معنای ستوده شده است و هم تلمیحی به نام پیامبر (ص) دارد.

مرا عنایت دریا چو بخت بیدارست مرا چه غم اگرم هست چشم خواب آلود

لطف و عنایتِ تو همچون بخت و اقبالِ بیدار، مرا همراهی می‌کند؛ بنابراین چه باک اگر چشمانِ من در خوابِ غفلت باشند، چرا که لطفِ تو همواره بیدار است.

نکته ادبی: تضاد میان 'بخت بیدار' (عنایت الهی) و 'چشم خواب‌آلود' (غفلتِ بنده).

آرایه‌های ادبی

تضاد (طباق) وجود و عدم

بهره‌گیری از تقابلِ این دو واژه برای نشان دادنِ روندِ تعالی و کمال عرفانی.

استعاره دریا زبان ما کشتی

تشبیه عظمتِ مدحِ الهی به دریا و محدودیتِ کلامِ بشر به کشتی.

تلمیح احمد مرسل میان گبر و جهود

اشاره به جایگاه ویژه پیامبر اسلام در میان کفار و مشرکین به عنوان راهنمای حق.

پارادوکس (تناقض) ز عشق این عدم آمد جهان جان به وجود

بیان این نکته که نابودیِ خود (عدمِ منیت) باعثِ پیدایشِ حیاتِ روحانی می‌شود.