دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۹۲۵

مولوی
دو ماه پهلوی همدیگرند بر در عید مه مصور یار و مه منور عید
چو هر دو سر به هم آورده اند در اسرار هزار وسوسه افکنده اند در سر عید
ز موج بحر برقصند خلق همچو صدف ولیک همچو صدف بی خبر ز گوهر عید
ز عید باقی این عید آمده ست رسول چو دل به عید سپاری تو را برد بر عید
به روز عید بگویم دهل چه می گوید اگر تو مردی برجه رسید لشکر عید
قراضه دو که دادی برای حق بنگر جزای حسن عمل گیر گنج پرزر عید
وگر چو شیشه شکستی ز سنگ صوم و جهاد می حلال سقا هم بکش ز ساغر عید
از این شکار سوی شاه بازپر چون باز که درپرید به مژده ز شه کبوتر عید
تو گاو فربه حرصت به روزه قربان کن که تا بری به تبرک هلال لاغر عید
وگر نکردی قربان عنایت یزدان امید هست که ذبحش کند به خنجر عید

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

در این غزل، مولانا با نگاهی عارفانه و تعالی‌بخش، عید را نه یک رویداد تقویمی صرف، بلکه فرصتی برای گذار از خویشتنِ مادی و پیوستن به حقیقتِ ازلی می‌بیند. او در فضایی سرشار از شور و هیجان، عید را نمادی از ظهورِ جمال الهی دانسته و مخاطب را دعوت می‌کند تا با قربانی کردنِ نفسِ اماره، به دیدارِ آن حقیقتِ نهفته در ورای ظواهر دست یابد.

شاعر در این ابیات، بر پیوند میان ظاهر و باطن تأکید می‌ورزد. او عیدِ تقویمی را تنها پیک و پیامی از سوی عیدِ باقی و جاودان معرفی می‌کند که می‌تواند رهرو را به سرمنزل مقصود برساند. در این نگاه، رنج‌های سلوک و ریاضت‌های معنوی، ابزاری هستند برای شکستنِ قفسِ تن و نوشیدن از ساغرِ معرفتِ الهی که همانا عیدِ حقیقی است.

معنای روان

دو ماه پهلوی همدیگرند بر در عید مه مصور یار و مه منور عید

دو ماهِ زیبا در کنار هم قرار گرفته‌اند؛ یکی ماهِ نوِ عید و دیگری چهره‌ی درخشانِ یار، که منظره‌ای دل‌انگیز و صورت‌گری شده پدید آورده‌اند.

نکته ادبی: واژه «مصور» در اینجا به معنای زیبا، آراسته و نگارگری‌شده است که صفتِ برای یار به کار رفته است.

چو هر دو سر به هم آورده اند در اسرار هزار وسوسه افکنده اند در سر عید

این دو ماه به هم نزدیک شده و در حال نجوا و گفتنِ اسرار هستند؛ همین هم‌صحبتیِ آنان، شور و هیاهوی بسیاری در فضای عید ایجاد کرده است.

نکته ادبی: ایهام در واژه «سر»؛ هم به معنی «مغز و درون» است و هم به معنی «راز و نهان» که هر دو در بافتارِ جمله معنا می‌دهد.

ز موج بحر برقصند خلق همچو صدف ولیک همچو صدف بی خبر ز گوهر عید

مردم همچون صدف‌هایی در دریای عید به رقص و پایکوبی مشغول‌اند، اما غافل از آنکه گوهرِ حقیقی عید، در درونِ این پوسته نهفته است و آن‌ها از این حقیقت بی‌خبرند.

نکته ادبی: تشبیه مردم به صدف و حقیقتِ عید به گوهر، بر اساسِ تمثیل‌های متداول عرفانی است که ظاهر را در برابر باطن قرار می‌دهد.

ز عید باقی این عید آمده ست رسول چو دل به عید سپاری تو را برد بر عید

این عیدِ ظاهری، تنها فرستاده‌ای از سوی عیدِ جاودان و ابدی است؛ اگر دلبستگیِ خود را به عیدِ حقیقی بسپاری، این عیدِ ظاهری تو را به عیدِ بزرگ‌تر خواهد رساند.

نکته ادبی: «عید باقی» در اصطلاح عرفانی، اشاره به لقای حق و حضورِ همیشگی در محضرِ الهی دارد که در مقابلِ عیدِ فانیِ تقویمی قرار می‌گیرد.

به روز عید بگویم دهل چه می گوید اگر تو مردی برجه رسید لشکر عید

اگر انسانِ آزاده‌ای هستی، به صدای طبلِ عید گوش فرا ده که فریاد می‌زند: برخیز و آماده باش که سپاهِ معنوی عید از راه رسیده است.

نکته ادبی: «مرد» در اینجا نه به جنسیت، بلکه به معنای انسانِ صاحبِ همت و سالکِ راهِ حق به کار رفته است.

قراضه دو که دادی برای حق بنگر جزای حسن عمل گیر گنج پرزر عید

به آن مقدار ناچیزی که در راهِ حق انفاق کردی نگاه کن؛ بدان که پاداشِ آن کارِ نیک، گنجینه‌ای سرشار از نعمت‌های معنویِ عید است.

نکته ادبی: «قراضه» در اصل به معنی پاره‌های فلز یا سکه‌های بی‌ارزش است، اما در اینجا نمادِ عملِ کوچکِ انسانی است که با لطفِ خدا پاداشی بزرگ می‌گیرد.

وگر چو شیشه شکستی ز سنگ صوم و جهاد می حلال سقا هم بکش ز ساغر عید

اگر با تکیه بر استقامت در روزه و مبارزه با نفس، شیشه‌ی خودخواهی‌ات را شکستی، اکنون نوبتِ آن است که از شرابِ گوارایِ معرفت در ضیافتِ عید بنوشی.

نکته ادبی: شکستنِ «شیشه» کنایه از درهم‌شکستنِ قفسِ نفس و رهایی از انانیت است که با سنگِ ریاضت محقق می‌شود.

از این شکار سوی شاه بازپر چون باز که درپرید به مژده ز شه کبوتر عید

همچون بازی که از شکار بازمی‌گردد، تو نیز از دنیای مادی به سوی شاهِ خود (خداوند) بازگرد؛ چرا که کبوترِ مژده‌رسانِ عید، پیشاپیش به درگاهِ او پرواز کرده است.

نکته ادبی: تشبیه سالک به «بازِ شکاری» که دست‌آموزِ پادشاه (خداوند) است و پس از شکارِ دنیا، به سوی او بازمی‌گردد.

تو گاو فربه حرصت به روزه قربان کن که تا بری به تبرک هلال لاغر عید

گاوِ فربه‌ی حرص و طمعت را در روزه (که زمانِ قربانیِ نفس است) ذبح کن تا به تبرکِ آن، هلالِ باریکِ عید که نمادِ حقیقتِ پنهان است، بر تو آشکار شود.

نکته ادبی: اشاره به حدیثِ نفس و نمادِ گاوِ فربه برای حرص، که در ادبیاتِ عرفانی تلمیحی به داستانِ گاوِ بنی‌اسرائیل و کشتنِ نفس دارد.

وگر نکردی قربان عنایت یزدان امید هست که ذبحش کند به خنجر عید

اگر خودت برای قربانی کردنِ نفس اقدام نکردی، نگران نباش؛ لطفِ خداوند چنان است که با خنجرِ ریاضت‌های عید، این نفسِ سرکش را ذبح خواهد کرد.

نکته ادبی: تغییر لحن از دعوت به هشدار؛ اشاره به اینکه اگر سالک خود اقدام به خودسازی نکند، رنج‌های روزگار و تقدیر، او را به اجبار تصفیه خواهد کرد.

آرایه‌های ادبی

تشبیه خلق همچو صدف

تشبیه انسان‌های غافل به صدف که زیبایی‌شان در ظاهر است و از گوهرِ باطن بی‌خبرند.

استعاره گاو فربه حرص

استعاره از نفسِ اماره که با طمع و شهوات تغذیه شده و بزرگ شده است.

تشخیص (جان‌بخشی) دهل چه می‌گوید

جان‌بخشی به صدای طبلِ عید که گویی پیامی الهی را به گوشِ سالکان می‌رساند.

تضاد هلال لاغر عید و گاو فربه حرص

تقابلِ میانِ ظرافت و حقیقتِ معنوی با فربهی و زشتیِ دنیوی.