دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۹۲۲

مولوی
چو عشق را هوس بوسه و کنار بود که را قرار بود جان که را قرار بود
شکارگاه بخندد چو شه شکار رود ولی چه گویی آن دم که شه شکار بود
هزار ساغر می نشکند خمار مرا دلم چو مست چنان چشم پرخمار بود
گهی که خاک شوم خاک ذره ذره شود نه ذره ذره من عاشق نگار بود
ز هر غبار که آوازهای و هو شنوی بدانک ذره من اندر آن غبار بود
دلم ز آه شود ساکن و ازو خجلم اگر چه آه ز ماه تو شرمسار بود
به از صبوری اندر زمانه چیزی نیست ولی نه از تو که صبر از تو سخت عار بود
ایا به خویش فرورفته در غم کاری تو تا برون نروی از میان چه کار بود
چو عنکبوت زدود لعاب اندیشه دگر مباف که پوسیده پود و تار بود
برو تو بازده اندیشه را بدو که بداد به شه نگر نه به اندیشه کان نثار بود
چو تو نگویی گفت تو گفت او باشد چو تو نبافی بافنده کردگار بود

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این غزل به موضوعِ حیرت و بی‌قراری عاشق در برابر جذبه‌های عشق می‌پردازد. شاعر در این ابیات، عقل و اندیشه‌های بشری را به تارهای عنکبوتی تشبیه می‌کند که مانع رسیدن به حقیقت می‌شوند و عاشق را به دست‌شستن از «خویشتن» و سپردنِ سکانِ وجود به دستِ یار فرا می‌خواند.

پیام نهایی این اثر، دعوت به فنا و تسلیمِ مطلق است؛ جایی که عاشق دیگر به فکر و عملِ خود تکیه نمی‌کند، بلکه وجودِ خود را تجلی‌گاهِ اراده و کلامِ حق می‌داند.

معنای روان

چو عشق را هوس بوسه و کنار بود که را قرار بود جان که را قرار بود

زمانی که عشق میلِ وصال و هم‌آغوشی داشته باشد، دیگر چه کسی می‌تواند آرام بماند؟ در حضور عشق، جانِ آدمی از قرار و آرامش تهی می‌شود.

نکته ادبی: واژه «کنار» در اینجا به معنای در آغوش گرفتن و وصال است.

شکارگاه بخندد چو شه شکار رود ولی چه گویی آن دم که شه شکار بود

میدانِ شکار وقتی پادشاه برای صید می‌آید، شادمان است؛ اما چه می‌توانی بگویی درباره زمانی که خودِ پادشاه در دامِ عشق گرفتار شده و شکار می‌شود؟

نکته ادبی: پادشاه استعاره از خداوند یا محبوب است که در دام عشق گرفتار شده است.

هزار ساغر می نشکند خمار مرا دلم چو مست چنان چشم پرخمار بود

هزاران ساغرِ شرابِ دنیوی هم نمی‌تواند خمار و مستیِ مرا درمان کند؛ چرا که دلم همانندِ چشمانِ پرخمارِ یار، غرق در مستی است.

نکته ادبی: ایهام در واژه «خمار»؛ هم به معنای مستی و هم به معنای ویژگی چشم‌های عاشق‌کش.

گهی که خاک شوم خاک ذره ذره شود نه ذره ذره من عاشق نگار بود

آن‌گاه که من خاک شوم و وجودم به ذراتِ غبار تبدیل گردد، هر کدام از آن ذرات همچنان عاشقِ نگار و محبوبِ من خواهند بود.

نکته ادبی: «نگار» در اینجا استعاره از معشوق ازلی و خداوند است.

ز هر غبار که آوازهای و هو شنوی بدانک ذره من اندر آن غبار بود

از هر ذره غباری که صدای ذکرِ «هو» (خدا) را می‌شنوی، بدان که پاره‌ای از وجودِ من در آن غبار حضور دارد.

نکته ادبی: «هو» ضمیر غایب است که در عرفان به ذات حق اشاره دارد.

دلم ز آه شود ساکن و ازو خجلم اگر چه آه ز ماه تو شرمسار بود

دلم با آه کشیدن، آرام می‌شود و از این آه خجالت می‌کشم، اگرچه خودِ آه نیز در برابرِ ماهِ رخسارِ تو شرمگین است.

نکته ادبی: «ماه» استعاره از چهره درخشان معشوق است.

به از صبوری اندر زمانه چیزی نیست ولی نه از تو که صبر از تو سخت عار بود

در این دنیا هیچ چیزی بهتر از صبوری نیست، اما در راهِ عشقِ تو، صبر کردن مایه ننگ و شرم است.

نکته ادبی: شاعر تضاد زیبایی میان توصیه به صبر (که فضیلت اخلاقی است) و طرد آن در راه عشق ایجاد کرده است.

ایا به خویش فرورفته در غم کاری تو تا برون نروی از میان چه کار بود

ای کسی که در غمِ کاری بیهوده در خود فرو رفته‌ای، تا زمانی که از حصارِ «خودِ» درونی‌ات بیرون نیایی، هیچ کاری به سرانجام نمی‌رسد.

نکته ادبی: مخاطب در اینجا خودِ شاعر یا سالکِ راهِ حق است.

چو عنکبوت زدود لعاب اندیشه دگر مباف که پوسیده پود و تار بود

مانندِ عنکبوت، تارهای اندیشه‌های بیهوده را مَباف؛ دیگر تلاش نکن، چرا که این تار و پودهای ذهنی سست و پوسیده هستند.

نکته ادبی: اندیشه در اینجا به معنای افکارِ ذهنی و غیرِ الهی است که سست شمرده شده است.

برو تو بازده اندیشه را بدو که بداد به شه نگر نه به اندیشه کان نثار بود

برو و فکر و اندیشه را به همان کسی بازگردان که آن را به تو داد؛ به پادشاه (خدا) نگاه کن، نه به افکارِ خودت که تنها یک هدیه ناچیز هستند.

نکته ادبی: «نثار» به معنای هدیه و پیشکش است؛ شاعر ذهن و اندیشه را نثارِ حق می‌داند.

چو تو نگویی گفت تو گفت او باشد چو تو نبافی بافنده کردگار بود

وقتی تو سخن نگویی، سخنِ تو در حقیقت کلامِ اوست و وقتی تو (با تدبیرِ خود) نبافی، بافنده و تدبیرگرِ واقعی، پروردگار است.

نکته ادبی: اشاره به مقامِ فنا؛ جایی که اراده عبد در اراده حق فانی می‌شود.

آرایه‌های ادبی

استعاره شکارگاه

اشاره به عالم دنیا که در آن پادشاه (محبوب) حضور دارد.

تشبیه عنکبوت

تشبیه اندیشه‌های باطل و سستِ آدمی به تارهای عنکبوت.

تضاد صبوری

تضاد میان فضیلتِ صبر در اخلاق و مذمتِ آن در مقامِ عاشقی.

تشخیص خاک ذره ذره شود

نسبت دادن صفتِ عاشقی به ذراتِ خاک و غبار.