دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۹۱۶

مولوی
درخت و برگ برآید ز خاک این گوید که خواجه هر چه بکاری تو را همان روید
تو را اگر نفسی ماند جز که عشق مکار که چیست قیمت مردم هر آنچ می جوید
بشو دو دست ز خویش و بیا بخوان بنشین که آب بهر وی آمد که دست و رو شوید
زهی سلیم که معشوق او به خانه اوست به سوی خانه نیاید گزاف می پوید
به سوی مریم آید دوانه گر عیسیست وگر خر است بهل تا کمیز خر بوید
کسی که همره ساقیست چون بود هشیار چرا نباشد لمتر چرا نیفزوید
کسی که کان عسل شد ترش چرا باشد کسی که مرده ندارد بگو چرا موید
تو را بگویم پنهان که گل چرا خندد که گلرخیش به کف گیرد و بینبوید
بگو غزل که به صد قرن خلق این خوانند نسیج را که خدا بافت آن نفرسوید

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این قطعه از اشعار، دعوتی است عارفانه به بازگشت به خویشتن و جستجوی حقیقت در درون. شاعر با بیانی تمثیلی، انسان را از تکاپوی بیهوده در دنیای بیرون برحذر می‌دارد و تأکید می‌کند که محبوب و معشوقِ ازلی، در خانه جانِ آدمی حضور دارد. پیام اصلی، ضرورتِ تطهیر نفس از آلودگی‌های دنیوی و رسیدن به سرمستیِ حاصل از عشقِ الهی است تا انسان از تنگنای وجودِ فانی رهایی یابد.

این ابیات، قانونِ بازتابِ اعمال و جداییِ ساحت‌های معنوی از حیوانی را تبیین می‌کند و به خواننده نوید می‌دهد که هرگاه از بندِ نفس رها شود، به چشمه‌ی جوشانِ ابدیت خواهد رسید. در نهایت، شاعر بر جاودانگیِ کلامی تأکید می‌ورزد که از منبع الهی سرچشمه گرفته باشد.

معنای روان

درخت و برگ برآید ز خاک این گوید که خواجه هر چه بکاری تو را همان روید

درخت و برگ از خاک می‌روید و این رویش به تو می‌گوید که ای انسان، نتیجه‌ی اعمال تو (چه خوب و چه بد) دقیقاً همان چیزی است که کاشته‌ای.

نکته ادبی: اشاره به قانونِ سبب و مسبب یا همان کنش و واکنش در عرفان که هر چه در درون بکاریم در برون درو می‌کنیم.

تو را اگر نفسی ماند جز که عشق مکار که چیست قیمت مردم هر آنچ می جوید

اگر هنوز فرصتی برای زندگی داری، به چیزی جز عشق مشغول نشو، زیرا ارزش و جایگاه هر انسان به چیزی بستگی دارد که در پی آن است.

نکته ادبی: واژه 'مکار' در اینجا نه به معنای حیله‌گر، بلکه از ریشه کار کردن و مشغول بودن است.

بشو دو دست ز خویش و بیا بخوان بنشین که آب بهر وی آمد که دست و رو شوید

دست از خودخواهی و تعلقات نفسانی بشوی و به محضر حقیقت بیا و بنشین؛ همان‌طور که آب برای شستن صورت و دست برای پاکیزگی است، فنای در عشق نیز برای پاکی روح است.

نکته ادبی: کنایه از 'دست شستن از خویش' به معنای رها کردن نفس اماره و تعلقات دنیوی است.

زهی سلیم که معشوق او به خانه اوست به سوی خانه نیاید گزاف می پوید

چه بخت بلندی دارد آن انسانِ پاک‌نهاد که محبوبش در خانه خودش است؛ او نیازی ندارد که بی‌هدف به دنبال یار بگردد.

نکته ادبی: کلمه 'سلیم' به معنای کسی است که قلبی پاک و بی‌غل‌وغش دارد. 'گزاف پوییدن' به معنای تلاش بیهوده و سرگردانی است.

به سوی مریم آید دوانه گر عیسیست وگر خر است بهل تا کمیز خر بوید

اگر جانت همچون عیسی به معنویت گرایش دارد، به سوی مریم (حقیقت متعالی) می‌رود و اگر خصلت حیوانی داری، به دنبالِ چیزهای پست و آلوده هستی.

نکته ادبی: تمثیل عیسی و مریم اشاره به کششِ روح به سمتِ کمال است و تقابل آن با خوی حیوانی.

کسی که همره ساقیست چون بود هشیار چرا نباشد لمتر چرا نیفزوید

کسی که هم‌نشینِ ساقیِ حقیقت است، چگونه می‌تواند هوشیار و عاقل بماند؟ چرا نباید در مستیِ عشق غرق شود و شور و حالش را بیشتر نکند؟

نکته ادبی: ساقی در عرفان نماد فیض‌رسان الهی است و 'هوشیاری' در اینجا به معنای قید و بندهای عقلی در برابر بی‌کرانگی عشق است.

کسی که کان عسل شد ترش چرا باشد کسی که مرده ندارد بگو چرا موید

کسی که به منبع شیرینی و معنویت متصل است، چرا باید تلخ‌کام باشد؟ و کسی که دلبستگیِ دنیوی (مرده) ندارد، چرا باید سوگوار و گریان باشد؟

نکته ادبی: استفاده از 'مرده' در اینجا کنایه از تعلقات و دلبستگی‌های دنیوی است که بارِ خاطر انسان است.

تو را بگویم پنهان که گل چرا خندد که گلرخیش به کف گیرد و بینبوید

سرّ خندیدنِ گل را به تو می‌گویم: چون عطرِ محبوبش را در دست دارد و از آن سرمست است؛ این خنده نشانه‌ی حضورِ دائمیِ زیبایی است.

نکته ادبی: گل‌رخ بودنِ محبوب استعاره از زیباییِ الهی است که جانِ عاشق را مدهوش می‌کند.

بگو غزل که به صد قرن خلق این خوانند نسیج را که خدا بافت آن نفرسوید

شعری بگو که آیندگان تا قرن‌ها آن را بخوانند؛ چرا که کلامِ الهی و حقایقی که خدا بر زبان جاری می‌کند، هرگز کهنه و فرسوده نمی‌شود.

نکته ادبی: نسیج به معنای بافته است و اشاره به کلامی دارد که ریشه در حقیقت ازلی دارد.

آرایه‌های ادبی

استعاره درخت و برگ

تمثیلی برای اعمال و نتایج آن در زندگی انسان.

کنایه دست از خویش شستن

اشاره به رها کردنِ خودخواهی و منیت برای رسیدن به کمال.

تمثیل عیسی و مریم

برای نشان دادنِ ضرورتِ پیوندِ روح با منشأ پاکی و حقیقت.

پرسش انکاری ترش چرا باشد

پرسشی که پاسخ آن منفی است و بر غیرمنطقی بودنِ غم در حضورِ عشق تأکید دارد.