مثنوی معنوی - دفتر ششم

مولوی

بخش ۱۳۴ - وسوسه‌ای کی پادشاه‌زاده را پیدا شد از سبب استغنایی و کشفی کی از شاه دل او را حاصل شده بود و قصد ناشکری و سرکشی می‌کرد شاه را از راه الهام و سر شاه را خبر شد دلش درد کرد روح او را زخمی زد چنانک صورت شاه را خبر نبود الی آخره

مولوی
چون مسلم گشت بی بیع و شری از درون شاه در جانش جری
قوت می خوردی ز نور جان شاه ماه جانش هم چو از خورشید ماه
راتبهٔ جانی ز شاه بی ندید دم به دم در جان مستش می رسید
آن نه که ترسا و مشرک می خورند زان غذایی که ملایک می خورند
اندرون خویش استغنا بدید گشت طغیانی ز استغنا پدید
که نه من هم شاه و هم شه زاده ام چون عنان خود بدین شه داده ام
چون مرا ماهی بر آمد با لمع من چرا باشم غباری را تبع
آب در جوی منست و وقت ناز ناز غیر از چه کشم من بی نیاز
سر چرا بندم چو درد سر نماند وقت روی زرد و چشم تر نماند
چون شکرلب گشته ام عارض قمر باز باید کرد دکان دگر
زین منی چون نفس زاییدن گرفت صد هزاران ژاژ خاییدن گرفت
صد بیابان زان سوی حرص و حسد تا بدان جا چشم بد هم می رسد
بحر شه که مرجع هر آب اوست چون نداند آنچ اندر سیل و جوست
شاه را دل درد کرد از فکر او ناسپاسی عطای بکر او
گفت آخر ای خس واهی ادب این سزای داد من بود ای عجب
من چه کردم با تو زین گنج نفیس تو چه کردی با من از خوی خسیس
من ترا ماهی نهادم در کنار که غروبش نیست تا روز شمار
در جزای آن عطای نور پاک تو زدی در دیدهٔ من خار و خاک
من ترا بر چرخ گشته نردبان تو شده در حرب من تیر و کمان
درد غیرت آمد اندر شه پدید عکس درد شاه اندر وی رسید
مرغ دولت در عتابش بر طپید پردهٔ آن گوشه گشته بر درید
چون درون خود بدید آن خوش پسر از سیه کاری خود گرد و اثر
از وظیفهٔ لطف و نعمت کم شده خانهٔ شادی او پر غم شده
با خود آمد او ز مستی عقار زان گنه گشته سرش خانهٔ خمار
خورده گندم حله زو بیرون شده خلد بر وی بادیه و هامون شده
دید کان شربت ورا بیمار کرد زهر آن ما و منیها کار کرد
جان چون طاوس در گل زار ناز هم چو چغدی شد به ویرانهٔ مجاز
هم چو آدم دور ماند او از بهشت در زمین می راند گاوی بهر کشت
اشک می راند او کای هندوی زاو شیر را کردی اسیر دم گاو
کردی ای نفس بد بارد نفس بی حفاظی با شه فریادرس
دام بگزیدی ز حرص گندمی بر تو شد هر گندم او کزدمی
در سرت آمد هوای ما و من قید بین بر پای خود پنجاه من
نوحه می کرد این نمط بر جان خویش که چرا گشتم ضد سلطان خویش
آمد او با خویش و استغفار کرد با انابت چیز دیگر یار کرد
درد کان از وحشت ایمان بود رحم کن کان درد بی درمان بود
مر بشر را خود مبا جامهٔ درست چون رهید از صبر در حین صدر جست
مر بشر را پنجه و ناخن مباد که نه دین اندیشد آنگه نه سداد
آدمی اندر بلا کشته بهست نفس کافر نعمتست و گمرهست

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این اثر حکایتی تمثیلی و عرفانی از سیرِ نزولی و صعودیِ جانِ آدمی است. در بخش نخست، شاهدِ اتصالِ روح به سرچشمه‌یِ کمال (شاه) هستیم؛ جایی که انسان بدونِ هیچ تلاشِ ظاهری، از فیضِ الهی سیراب می‌شود. اما با ظهورِ «نفس»، این وضعیتِ استغنا به غرور و «ما و منی» تبدیل می‌شود و انسان با توهمِ استقلال، پیوندِ خود را با حقیقت می‌گسلد.

در بخشِ میانی، پیامدهایِ این غفلت به تصویر کشیده شده است. دوری از منبعِ نور، آدمی را در تنگنایِ دنیایِ مادی و حیوانی گرفتار می‌کند و او را از جایگاهِ رفیعِ انسانی به پستیِ ناآگاهی می‌کشاند. در نهایت، با دردِ ناشی از دوری و رسواییِ باطن، انسان به توبه روی می‌آورد و درمی‌یابد که تنها راهِ نجات، سرکوبِ هوایِ نفس و تسلیمِ دوباره در برابرِ حقیقت است.

معنای روان

چون مسلم گشت بی بیع و شری از درون شاه در جانش جری

هنگامی که این پیوندِ قلبی بدونِ هیچ داد و ستد یا شرطِ ظاهری برقرار شد، از باطنِ شاه، جریانی از نور و حقیقت به جانِ او سرازیر گردید.

نکته ادبی: بیع و شری: کنایه از معامله و داد و ستد؛ در عرفان اشاره به پذیرشِ بی چون و چرایِ فیض است.

قوت می خوردی ز نور جان شاه ماه جانش هم چو از خورشید ماه

او از نورِ جانِ شاه تغذیه می‌کرد و حقیقتِ جانش مانندِ ماه، درخشش خود را از خورشیدِ وجودِ شاه می‌گرفت.

نکته ادبی: تشبیه ماه به جان و خورشید به شاه برای نشان دادنِ بازتابی بودنِ حقیقتِ سالک.

راتبهٔ جانی ز شاه بی ندید دم به دم در جان مستش می رسید

او جیره‌یِ معنوی‌اش را بی آنکه از کسی بخواهد، از شاه دریافت می‌کرد و این فیض پیوسته به جانِ مست و شیفته‌اش می‌رسید.

نکته ادبی: راتبه: جیره یا مقرریِ روزانه که در اینجا به فیضِ الهی اشاره دارد.

آن نه که ترسا و مشرک می خورند زان غذایی که ملایک می خورند

این غذا، خوراکِ مادیِ کافران و مشرکان نبود، بلکه از همان جنسِ نوری بود که فرشتگان از آن بهره‌مندند.

نکته ادبی: مقایسه غذایِ جان با غذایِ جسم که نشان‌دهنده تفاوتِ ماهویِ جهانِ معنا و ماده است.

اندرون خویش استغنا بدید گشت طغیانی ز استغنا پدید

او در درونِ خود احساسِ بی‌نیازی کرد و همین حسِ استغنا، سرآغازِ طغیان و سرکشی‌اش شد.

نکته ادبی: استغنا در عرفان اگر از جانبِ حق باشد کمال است، اما اگر ناشی از غرورِ نفس باشد، عینِ نقص و کفر است.

که نه من هم شاه و هم شه زاده ام چون عنان خود بدین شه داده ام

با خود گفت: آیا من خود شاه و فرزندِ شاه نیستم؟ چرا باید اختیارِ خویش را به دستِ این شاه بسپارم؟

نکته ادبی: آغازِ کبر و «ما و منی» که نقطه سقوطِ شخصیت است.

چون مرا ماهی بر آمد با لمع من چرا باشم غباری را تبع

وقتی من خود ماهِ درخشانی دارم، چرا باید تابعِ وجودی دیگر باشم؟

نکته ادبی: غباری را تبع: تحقیرِ غیر در برابرِ خویشتنِ خودبین.

آب در جوی منست و وقت ناز ناز غیر از چه کشم من بی نیاز

من خود از سرچشمه‌یِ حقیقت سیرابم و در اوجِ ناز و کمال هستم؛ چرا باید در برابرِ دیگران کرنش کنم؟

نکته ادبی: آب در جوی: استعاره از بهره‌مندی از فیض و کمالِ الهی که فرد به اشتباه آن را از آنِ خود می‌پندارد.

سر چرا بندم چو درد سر نماند وقت روی زرد و چشم تر نماند

وقتی هیچ دردی ندارم، چرا باید سرم را ببندم؟ دورانِ غم و اندوه و گریه دیگر تمام شده است.

نکته ادبی: اشاره به توهمِ بی‌نیازی که ناشی از فراموشیِ حقیقت است.

چون شکرلب گشته ام عارض قمر باز باید کرد دکان دگر

اکنون که من خود چون شکرلبان زیبا و چون ماه، درخشانم، باید بساطِ تازه‌ای برای خود بگسترانم.

نکته ادبی: دکان دیگری باز کردن: کنایه از ادعایِ استقلال و ایجادِ طریقتی خودساخته و کاذب.

زین منی چون نفس زاییدن گرفت صد هزاران ژاژ خاییدن گرفت

از لحظه‌ای که ادعایِ «منیّت» (خودبینی) کرد، شروع به یاوه‌گویی و سخنانِ بیهوده کرد.

نکته ادبی: ژاژ خاییدن: کنایه از سخنانِ بیهوده و بی‌معنا گفتن.

صد بیابان زان سوی حرص و حسد تا بدان جا چشم بد هم می رسد

او تا فرسنگ‌ها دورتر از منطق و در وادیِ حسد و حرص پیش رفت، جایی که حتی چشمِ بد نیز به آن می‌رسد.

نکته ادبی: اشاره به وادی‌هایِ دور از حقیقت که نفسِ اماره در آن جولان می‌دهد.

بحر شه که مرجع هر آب اوست چون نداند آنچ اندر سیل و جوست

دریایِ وجودِ شاه که منشأ همه‌یِ این جویبارهاست، مگر می‌شود از آنچه در سیلابِ فکرِ این فرد می‌گذرد، بی‌خبر باشد؟

نکته ادبی: اشاره به علمِ مطلقِ الهی که از نیاتِ آدمی آگاه است.

شاه را دل درد کرد از فکر او ناسپاسی عطای بکر او

دلِ شاه از ناسپاسی و فکرِ پلیدِ او به درد آمد؛ چرا که او به جایِ قدردانی، عطایِ بی‌منتِ شاه را نادیده گرفت.

نکته ادبی: عطایِ بکر: اشاره به فیضی که تازه و بی‌واسطه از جانبِ حق به بنده می‌رسد.

گفت آخر ای خس واهی ادب این سزای داد من بود ای عجب

شاه به او گفت: ای انسانِ بی ادب و پوچ، آیا این سزایِ نیکی‌ها و بخشش‌هایِ من بود؟

نکته ادبی: خس: استعاره از انسانِ بی‌ارزش و حقیر.

من چه کردم با تو زین گنج نفیس تو چه کردی با من از خوی خسیس

من با تو چه کردم که چنین گنجِ ارزشمندی به تو دادم و تو در مقابل، با خویِ پست و خسیسانه با من رفتار کردی؟

نکته ادبی: تضاد میانِ گنجِ نفیس (فیضِ الهی) و خویِ خسیس (نفسِ آدمی).

من ترا ماهی نهادم در کنار که غروبش نیست تا روز شمار

من برایِ تو ماهی تابناک قرار دادم که تا ابد و روزِ قیامت هرگز غروب نمی‌کند.

نکته ادبی: ماه در اینجا نمادِ هدایتِ الهی است که همیشگی است.

در جزای آن عطای نور پاک تو زدی در دیدهٔ من خار و خاک

اما تو در پاسخِ این نورِ پاک و عطایِ بزرگ، چشمانِ مرا با خار و خاکِ ناسپاسی آزرده کردی.

نکته ادبی: خار و خاک: استعاره از اعمالِ ناپسند و گناهان که مانعِ دیدنِ حقیقت می‌شود.

من ترا بر چرخ گشته نردبان تو شده در حرب من تیر و کمان

من تو را به سویِ آسمانِ کمال بالا بردم و نردبانِ پیشرفتت بودم، اما تو در برابرِ من تیر و کمان به دست گرفتی و با من جنگیدی.

نکته ادبی: تشبیه به نردبان: اشاره به نقشِ مرشد یا راهِ حق در تعالیِ روح.

درد غیرت آمد اندر شه پدید عکس درد شاه اندر وی رسید

دردِ غیرت و خشمِ مقدس در وجودِ شاه پدیدار شد و انعکاسِ این قهر، دامنِ آن فرد را گرفت.

نکته ادبی: دردِ غیرت: صفتی الهی که از نفوذِ ناپاکان در حریمِ قدس جلوگیری می‌کند.

مرغ دولت در عتابش بر طپید پردهٔ آن گوشه گشته بر درید

مرغِ اقبال و سعادت در وجودش لرزید و پرده‌یِ آن حجابی که بر گوشِ جانش افتاده بود، دریده شد.

نکته ادبی: مرغِ دولت: نمادِ سعادت و فرصتِ معنوی.

چون درون خود بدید آن خوش پسر از سیه کاری خود گرد و اثر

آن جوانِ خوش‌سیما، وقتی به باطنِ خود نگریست، اثراتِ سیاهی و گناهانِ خود را دید.

نکته ادبی: گرد و اثر: استعاره از آلودگی‌هایِ معنوی.

از وظیفهٔ لطف و نعمت کم شده خانهٔ شادی او پر غم شده

از آن لطف و نعمتی که وظیفه‌اش بود، کاسته شد و خانه‌یِ شادی‌اش به غم و اندوه تبدیل گشت.

نکته ادبی: تغییرِ حالِ درونی به واسطه‌یِ گناه.

با خود آمد او ز مستی عقار زان گنه گشته سرش خانهٔ خمار

او از مستیِ غرور به خود آمد و فهمید که به خاطرِ گناهش، سرش خانه‌یِ مستی و بی خبری شده است.

نکته ادبی: عقار در اینجا کنایه از شرابِ شهوت و غرور است.

خورده گندم حله زو بیرون شده خلد بر وی بادیه و هامون شده

همچون آدم که با خوردنِ گندم از بهشت رانده شد، برای او نیز باغِ بهشت به بیابان و صحرایی خشک بدل گشت.

نکته ادبی: تلمیح به داستانِ حضرت آدم و اخراج از بهشت به خاطرِ خوردنِ گندم.

دید کان شربت ورا بیمار کرد زهر آن ما و منیها کار کرد

دید که آن شربتِ غرور او را بیمار کرده است و زهرِ خودبینی و منیّت کارِ خود را کرد.

نکته ادبی: تضادِ شربت و زهر؛ آنچه شیرین می‌نمود، در واقع سمی مهلک بود.

جان چون طاوس در گل زار ناز هم چو چغدی شد به ویرانهٔ مجاز

جانی که مانندِ طاووس در گلستانِ ناز می‌خرامید، اکنون همچون جغد به ویرانه‌یِ توهمات پناه برده است.

نکته ادبی: تشبیه به طاووس (کمال و زیبایی) و جغد (پستی و ویرانی) برای بیانِ سقوطِ روحی.

هم چو آدم دور ماند او از بهشت در زمین می راند گاوی بهر کشت

او نیز مانندِ آدم از بهشتِ وصل دور ماند و در زمینِ دنیا مجبور به رنج و کارِ طاقت‌فرسا شد.

نکته ادبی: تلمیح به رانده شدنِ آدم و کشاورزی در زمین.

اشک می راند او کای هندوی زاو شیر را کردی اسیر دم گاو

او اشک می‌ریخت و می‌گفت: ای نفسِ بدذات، تو شیرِ حقیقت را در بندِ گاوِ حیوانی گرفتار کردی.

نکته ادبی: اشاره به غلبه‌یِ غرایز (گاو) بر روحِ بلند (شیر).

کردی ای نفس بد بارد نفس بی حفاظی با شه فریادرس

ای نفسِ بد، تو با بی‌پروا بودن در برابرِ شاهِ فریادرس، کارِ خود را خراب کردی.

نکته ادبی: خطابِ ملامت‌گر به نفسِ اماره.

دام بگزیدی ز حرص گندمی بر تو شد هر گندم او کزدمی

تو به خاطرِ حرصِ رسیدن به نان و گندم، دامِ دنیا را انتخاب کردی و هر گندمی که در این دام بود، به دمی جانِ تو را گرفت.

نکته ادبی: جناس میانِ گندم و دمی (نفس/جان) برای نشان دادنِ فریبندگیِ دنیا.

در سرت آمد هوای ما و من قید بین بر پای خود پنجاه من

چون هوایِ «ما و من» به سرت زد، ببین که چگونه بندهایِ سنگینی بر پاهایت بسته شده است.

نکته ادبی: پنجاه من: کنایه از بارهایِ سنگینِ گناه و تعلقاتِ دنیوی.

نوحه می کرد این نمط بر جان خویش که چرا گشتم ضد سلطان خویش

او بدین‌سان بر جانِ خویش نوحه و زاری می‌کرد که چرا با سلطان و سرورِ خود در افتادم؟

نکته ادبی: ندامت و بازگشت به خود.

آمد او با خویش و استغفار کرد با انابت چیز دیگر یار کرد

او سرانجام به خود آمد و طلبِ آمرزش کرد و با توبه‌یِ واقعی، پیوندی تازه با حقیقت بست.

نکته ادبی: انابت: بازگشتِ خالصانه به سویِ خداوند.

درد کان از وحشت ایمان بود رحم کن کان درد بی درمان بود

آن دردی که از ترسِ دوری از ایمان بود، خود رحمتی است؛ چرا که دردهایِ بی درمان، همان دردهایی هستند که فرد از آن آگاه نیست.

نکته ادبی: اشاره به اینکه دردِ فراق، خود کلیدِ درمان و وصل است.

مر بشر را خود مبا جامهٔ درست چون رهید از صبر در حین صدر جست

بهتر است که انسان همیشه آشفته‌حال و بی‌قرار باشد؛ چرا که به محضِ رسیدن به آرامشِ نفس، دوباره به سویِ سرکشی می‌رود.

نکته ادبی: اشاره به ضرورتِ دائم‌المراقبه بودن؛ زیرا آرامشِ کاذبِ نفس، سرآغازِ غفلت است.

مر بشر را پنجه و ناخن مباد که نه دین اندیشد آنگه نه سداد

انسان نباید قدرت و توانی برایِ نفسش باقی بماند، چرا که در غیرِ این صورت، نه دین می‌شناسد و نه راهِ درست را.

نکته ادبی: پنجه و ناخن: استعاره از قدرت و ابزارهایِ نفس برای طغیان.

آدمی اندر بلا کشته بهست نفس کافر نعمتست و گمرهست

بهتر است آدمی همواره در بلا و سختی باشد، زیرا نفسِ سرکش، نعمت را نمی‌شناسد و گمراه‌کننده است.

نکته ادبی: نتیجه‌گیریِ اخلاقی: سختی برایِ نفس، عینِ لطف است تا بنده از بندِ خودبینی برهد.

آرایه‌های ادبی

استعاره خورشید و ماه

خورشید نمادِ حقیقتِ مطلق و شاه، و ماه نمادِ جانِ سالک است که درخششِ خود را مدیونِ اوست.

تلمیح خورده گندم حله زو بیرون شده

اشاره به داستانِ حضرت آدم و رانده شدن از بهشت به خاطرِ خوردنِ گندم.

تضاد طاووس در گلزار ناز / چغد در ویرانه مجاز

تقابلِ وضعیتِ کمالِ روحانی و پستیِ وضعیتِ حیوانی و مادی برای تأکید بر سقوط.

جناس گندم / دمی

بازی با کلمات برای نشان دادنِ فریبندگیِ دنیا که منجر به از دست رفتنِ جان (دم) می‌شود.