مثنوی معنوی - دفتر ششم

مولوی

بخش ۱۳۳ - متوفی شدن بزرگین از شه‌زادگان و آمدن برادر میانین به جنازهٔ برادر کی آن کوچکین صاحب‌فراش بود از رنجوری و نواختن پادشاه میانین را تا او هم لنگ احسان شد ماند پیش پادشاه صد هزار از غنایم غیبی و غنی بدو رسید از دولت و نظر آن شاه مع تقریر بعضه

مولوی
کوچکین رنجور بود و آن وسط بر جنازهٔ آن بزرگ آمد فقط
شاه دیدش گفت قاصد کین کیست که از آن بحرست و این هم ماهیست
پس معرف گفت پور آن پدر این برادر زان برادر خردتر
شه نوازیدش که هستی یادگار کرد او را هم بدان پرسش شکار
از نواز شاه آن زار حنیذ در تن خود غیر جان جانی بدیذ
در دل خود دید عالی غلغله که نیابد صوفی آن در صد چله
عرصه و دیوار و کوه سنگ بافت پیش او چون نار خندان می شکافت
ذره ذره پیش او هم چون قباب دم به دم می کرد صدگون فتح باب
باب گه روزن شدی گاه شعاع خاک گه گندم شدی و گاه صاع
در نظرها چرخ بس کهنه و قدید پیش چشمش هر دمی خلق جدید
روح زیبا چونک وا رست از جسد از قضا بی شک چنین چشمش رسد
صد هزاران غیب پیشش شد پدید آنچ چشم محرمان بیند بدید
آنچ او اندر کتب بر خوانده بود چشم را در صورت آن بر گشود
از غبار مرکب آن شاه نر یافت او کحل عزیزی در بصر
برچنین گلزار دامن می کشید جزو جزوش نعره زن هل من مزید
گلشنی کز بقل روید یک دمست گلشنی کز عقل روید خرمست
گلشنی کز گل دمد گردد تباه گلشنی کز دل دمد وافر حتاه
علم های با مزهٔ دانسته مان زان گلستان یک دو سه گل دسته دان
زان زبون این دو سه گل دسته ایم که در گلزار بر خود بسته ایم
آن چنان مفتاح ها هر دم بنان می فتد ای جان دریغا از بنان
ور دمی هم فارغ آرندت ز نان گرد چارد گردی و عشق زنان
باز استسقات چون شد موج زن ملک شهری بایدت پر نان و زن
مار بودی اژدها گشتی مگر یک سرت بود این زمانی هفت سر
اژدهای هفت سر دوزخ بود حرص تو دانه ست و دوزخ فخ بود
دام را بدران بسوزان دانه را باز کن درهای نو این خانه را
چون تو عاشق نیستی ای نرگدا هم چو کوهی بی خبر داری صدا
کوه را گفتار کی باشد ز خود عکس غیرست آن صدا ای معتمد
گفت تو زان سان که عکس دیگریست جمله احوالت به جز هم عکس نیست
خشم و ذوقت هر دو عکس دیگران شادی قواده و خشم عوان
آن عوان را آن ضعیف آخر چه کرد که دهد او را به کینه زجر و درد
تا بکی عکس خیال لامعه جهد کن تا گرددت این واقعه
تا که گفتارت ز حال تو بود سیر تو با پر و بال تو بود
صید گیرد تیر هم با پر غیر لاجرم بی بهره است از لحم طیر
باز صید آرد به خود از کوهسار لاجرم شاهش خوراند کبک و سار
منطقی کز وحی نبود از هواست هم چو خاکی در هوا و در هباست
گر نماید خواجه را این دم غلط ز اول والنجم بر خوان چند خط
تا که ما ینطق محمد عن هوی ان هو الا بوحی احتوی
احمدا چون نیستت از وحی یاس جسمیان را ده تحری و قیاس
کز ضرورت هست مرداری حلال که تحری نیست در کعبهٔ وصال
بی تحری و اجتهادات هدی هر که بدعت پیشه گیرد از هوی
هم چو عادش بر برد باد و کشد نه سلیمانست تا تختش کشد
عاد را با دست حمال خذول هم چو بره در کف مردی اکول
هم چو فرزندش نهاده بر کنار می برد تا بکشدش قصاب وار
عاد را آن باد ز استکبار بود یار خود پنداشتند اغیار بود
چون بگردانید ناگه پوستین خردشان بشکست آن بئس القرین
باد را بشکن که بس فتنه ست باد پیش از آن کت بشکند او هم چو عاد
هود دادی پند که ای پر کبر خیل بر کند از دستتان این باد ذیل
لشکر حق است باد و از نفاق چند روزی با شما کرد اعتناق
او به سر با خالق خود راستست چون اجل آید بر آرد باد دست
باد را اندر دهن بین ره گذر هر نفس آیان روان در کر و فر
حلق و دندان ها ازو آمن بود حق چو فرماید به دندان در فتد
کوه گردد ذره ای باد و ثقیل درد دندان داردش زار و علیل
این همان بادست که امن می گذشت بود جان کشت و گشت او مرگ کشت
دست آن کس که بکردت دست بوس وقت خشم آن دست می گردد دبوس
یا رب و یا رب بر آرد او ز جان که ببر این باد را ای مستعان
ای دهان غافل بدی زین باد رو از بن دندان در استغفار شو
چشم سختش اشک ها باران کند منکران را درد الله خوان کند
چون دم مردان نپذرفتی ز مرد وحی حق را هین پذیرا شو ز درد
باد گوید پیکم از شاه بشر گه خبر خیر آورم گه شوم و شر
ز آنک مامورم امیر خود نیم من چو تو غافل ز شاه خود کیم
گر سلیمان وار بودی حال تو چون سلیمان گشتمی حمال تو
عاریه ستم گشتمی ملک کفت کردمی بر راز خود من واقفت
لیک چون تو یاغیی من مستعار می کنم خدمت ترا روزی سه چار
پس چو عادت سرنگونی ها دهم ز اسپه تو یاغیانه بر جهم
تا به غیب ایمان تو محکم شود آن زمان که ایمانت مایهٔ غم شود
آن زمان خود جملگان مومن شوند آن زمان خود سرکشان بر سر دوند
آن زمان زاری کنند و افتقار هم چو دزد و راه زن در زیر دار
لیک گر در غیب گردی مستوی مالک دارین و شحنهٔ خود توی
شحنگی و پادشاهی مقیم نه دو روزه و مستعارست و سقیم
رستی از بیگار و کار خود کنی هم تو شاه و هم تو طبل خود زنی
چون گلو تنگ آورد بر ما جهان خاک خوردی کاشکی حلق و دهان
این دهان خود خاک خواری آمدست لیک خاکی را که آن رنگین شدست
این کباب و این شراب و این شکر خاک رنگینست و نقشین ای پسر
چونک خوردی و شد آن لحم و پوست رنگ لحمش داد و این هم خاک کوست
هم ز خاکی بخیه بر گل می زند جمله را هم باز خاکی می کند
هندو و قفچاق و رومی و حبش جمله یک رنگ اند اندر گور خوش
تا بدانی کان همه رنگ و نگار جمله روپوشست و مکر و مستعار
رنگ باقی صبغة الله است و بس غیر آن بر بسته دان هم چون جرس
رنگ صدق و رنگ تقوی و یقین تا ابد باقی بود بر عابدین
رنگ شک و رنگ کفران و نفاق تا ابد باقی بود بر جان عاق
چون سیه رویی فرعون دغا رنگ آن باقی و جسم او فنا
برق و فر روی خوب صادقین تن فنا شد وان به جا تو یومن دین
زشت آن زشتست و خوب آن خوب و بس دایم آن ضحاک و این اندر عبس
خاک را رنگ و فن و سنگی دهد طفل خویان را بر آن جنگی دهد
از خمیری اشتر وشیری پزند کودکان از حرص آن کف می گزند
شیر و اشتر نان شود اندر دهان در نگیرد این سخن با کودکان
کودک اندر جهل و پندار و شکیست شکر باری قوت او اندکیست
طفل را استیزه و صد آفتست شکر این که بی فن و بی قوتست
وای ازین پیران طفل ناادیب گشته از قوت بلای هر رقیب
چون سلاح و جهل جمع آید به هم گشت فرعونی جهان سوز از ستم
شکر کن ای مرد درویش از قصور که ز فرعونی رهیدی وز کفور
شکر که مظلومی و ظالم نه ای آمن از فرعونی و هر فتنه ای
اشکم تی لاف اللهی نزد که آتشش را نیست از هیزم مدد
اشکم خالی بود زندان دیو کش غم نان مانعست از مکر و ریو
اشکم پر لوت دان بازار دیو تاجران دیو را در وی غریو
تاجران ساحر لاشی فروش عقل ها را تیره کرده از خروش
خم روان کرده ز سحری چون فرس کرده کرباسی ز مهتاب و غلس
چون بریشم خاک را برمی تنند خاک در چشم ممیز می زنند
چندلی را رنگ عودی می دهند بر کلوخیمان حسودی می دهند
پاک آنک خاک را رنگی دهد هم چو کودکمان بر آن جنگی دهد
دامنی پر خاک ما چون طفلکان در نظرمان خاک هم چون زر کان
طفل را با بالغان نبود مجال طفل را حق کی نشاند با رجال
میوه گر کهنه شود تا هست خام پخته نبود غوره گویندش به نام
گر شود صدساله آن خام ترش طفل و غوره ست او بر هر تیزهش
گرچه باشد مو و ریش او سپید هم در آن طفلی خوفست و امید
که رسم یا نارسیده مانده ام ای عجب با من کند کرم آن کرم
با چنین ناقابلی و دوریی بخشد این غورهٔ مرا انگوریی
نیستم اومیدوار از هیچ سو وان کرم می گویدم لا تیاسوا
دایما خاقان ما کردست طو گوشمان را می کشد لا تقنطوا
گرچه ما زین ناامیدی در گویم چون صلا زد دست اندازان رویم
دست اندازیم چون اسپان سیس در دویدن سوی مرعای انیس
گام اندازیم و آن جا گام نی جام پردازیم و آن جا جام نی
زانک آن جا جمله اشیا جانیست معنی اندر معنی اندر معنیست
هست صورت سایه معنی آفتاب نور بی سایه بود اندر خراب
چونک آنجا خشت بر خشتی نماند نور مه را سایهٔ زشتی نماند
خشت اگر زرین بود بر کندنیست چون بهای خشت وحی و روشنیست
کوه بهر دفع سایه مندکست پاره گشتن بهر این نور اندکست
بر برون که چو زد نور صمد پاره شد تا در درونش هم زند
گرسنه چون بر کفش زد قرص نان وا شکافد از هوس چشم و دهان
صد هزاران پاره گشتن ارزد این از میان چرخ برخیز ای زمین
تا که نور چرخ گردد سایه سوز شب ز سایهٔ تست ای یاغی روز
این زمین چون گاهوارهٔ طفلکان بالغان را تنگ می دارد مکان
بهر طفلان حق زمین را مهد خواند شیر در گهواره بر طفلان فشاند
خانه تنگ آمد ازین گهواره ها طفلکان را زود بالغ کن شها
ای گواره خانه را ضیق مدار تا تواند کرد بالغ انتشار

درک و برداشت

هوش مصنوعی

معنای روان

کوچکین رنجور بود و آن وسط بر جنازهٔ آن بزرگ آمد فقط

کوچکین بیمار و رنجور بود، اما در آن میان، تنها با دیدنِ چهره‌ی آن شاهِ بزرگ، حالش دگرگون شد و روحی تازه گرفت.

نکته ادبی: کوچکین نام شخصیتی در حکایات مثنوی است.

شاه دیدش گفت قاصد کین کیست که از آن بحرست و این هم ماهیست

شاه او را دید و پرسید که این شخص کیست که این‌گونه مبهوت و شگفت‌زده است؟ او از همان دریای معرفت است و اکنون به ماهیِ آن دریا تبدیل شده است.

نکته ادبی: بحر (دریا) استعاره از حقیقت یا دریای معرفت است.

پس معرف گفت پور آن پدر این برادر زان برادر خردتر

معرف (کسی که او را معرفی می‌کرد) گفت: او فرزندِ همان پدر است، برادرِ کوچک‌ترِ آن یکی برادر.

نکته ادبی: پور به معنای فرزند است.

شه نوازیدش که هستی یادگار کرد او را هم بدان پرسش شکار

شاه با مهربانی او را نوازش کرد و گفت که تو یادگار (باقی‌مانده‌ای عزیز) هستی و با همان پرسش و توجه، او را مجذوب و شکارِ محبتِ خود کرد.

نکته ادبی: شکار کردن در اینجا به معنای تسخیرِ قلب است.

از نواز شاه آن زار حنیذ در تن خود غیر جان جانی بدیذ

از نوازش و توجهِ شاه، آن زارِ رنجور چنان دگرگون شد که در تنِ خود، جانِ تازه‌ای غیر از جانِ پیشینش احساس کرد.

نکته ادبی: حنیذ در لغت به معنای کباب‌شده یا پخته است که اینجا کنایه از سوختن و تغییر ماهیت یافتن است.

در دل خود دید عالی غلغله که نیابد صوفی آن در صد چله

در دلِ خود غوغایی بزرگ و عالی دید که صوفی (سالک) آن را در چهل روز ریاضت (چله‌نشینی) هم به دست نمی‌آورد.

نکته ادبی: غلغله به معنای هیاهو و شور است.

عرصه و دیوار و کوه سنگ بافت پیش او چون نار خندان می شکافت

عرصه، دیوار، کوه و سنگِ سخت، در پیشِ چشمِ او مانند انارِ خندان (که شکافته شده) از هم باز می‌شدند و حقیقتشان آشکار می‌گشت.

نکته ادبی: نار خندان اشاره به انار رسیده و شکافته است.

ذره ذره پیش او هم چون قباب دم به دم می کرد صدگون فتح باب

ذره‌ذره‌ی جهان در نظرش مانند خیمه‌ها بود و هر لحظه دریچه‌ای از حقیقت (فتحِ باب) به رویش گشوده می‌شد.

نکته ادبی: قباب جمع قبه به معنای گنبد یا خیمه است.

باب گه روزن شدی گاه شعاع خاک گه گندم شدی و گاه صاع

دری که می‌دید گاهی مثل روزنه‌ای کوچک بود و گاهی شعاع نور؛ خاک هم گاهی گندم می‌شد و گاهی پیمانه‌ای از طعام (صاع).

نکته ادبی: صاع واحد پیمانه است.

در نظرها چرخ بس کهنه و قدید پیش چشمش هر دمی خلق جدید

در نظرِ معمولی، دنیا خیلی کهنه و پوسیده به نظر می‌رسد، اما پیشِ چشمِ او هر لحظه خلق و جهانی تازه پدید می‌آمد.

نکته ادبی: قدید به معنای گوشت خشکیده است که کنایه از کهنگی است.

روح زیبا چونک وا رست از جسد از قضا بی شک چنین چشمش رسد

وقتی روحِ زیبا از قیدِ جسد آزاد می‌شود، از تقدیر الهی بی‌شک چنین نگاه و بصیرتی نصیبش می‌شود.

نکته ادبی: وا رستن به معنای رهایی یافتن است.

صد هزاران غیب پیشش شد پدید آنچ چشم محرمان بیند بدید

صدها هزار غیب (امور پنهان) پیشِ چشمش نمایان شد و هر آنچه را محرمان و اهل‌دل می‌بینند، او نیز مشاهده کرد.

نکته ادبی: محرمان کنایه از اولیا و عارفان است.

آنچ او اندر کتب بر خوانده بود چشم را در صورت آن بر گشود

آنچه او پیش‌تر در کتاب‌ها خوانده بود، اکنون با چشمانِ خود حقیقتِ آن را مشاهده کرد.

نکته ادبی: در صورتِ آن، یعنی در واقعیتِ آن.

از غبار مرکب آن شاه نر یافت او کحل عزیزی در بصر

از غبارِ مرکبِ آن شاهِ بلندمرتبه، او سرمه‌ای عزیز برای چشمانش یافت (بصیرتش باز شد).

نکته ادبی: کحل به معنای سرمه و کنایه از بینایی‌بخش است.

برچنین گلزار دامن می کشید جزو جزوش نعره زن هل من مزید

او بر چنین گلزاری از معانی دامن می‌کشید و هر جزئش فریاد می‌زد که آیا بیشتر از این هم هست؟ (هل من مزید).

نکته ادبی: هل من مزید اشاره به آیه قرآنی و تمنای کمال است.

گلشنی کز بقل روید یک دمست گلشنی کز عقل روید خرمست

گلزاری که از گیاه می‌روید، زودگذر است، اما گلزاری که از عقل و معرفت می‌روید، همیشه خرم و ماندگار است.

نکته ادبی: بقل به معنای سبزه و گیاه است.

گلشنی کز گل دمد گردد تباه گلشنی کز دل دمد وافر حتاه

گلزاری که از گلِ دنیوی بروید، نابود می‌شود، اما آنکه از دل (معرفت) می‌روید، همیشه پُر از خیر و برکت است.

نکته ادبی: وافر حتاه یعنی بهره‌ی فراوان و کامل.

علم های با مزهٔ دانسته مان زان گلستان یک دو سه گل دسته دان

دانش‌های خوش‌مزه و ظاهری که آموخته‌ایم، تنها یک یا دو دسته گل از آن گلستانِ حقیقی هستند.

نکته ادبی: علم‌های با مزه کنایه از دانش‌های نظری و ظاهری است.

زان زبون این دو سه گل دسته ایم که در گلزار بر خود بسته ایم

ما به همین دو سه دسته‌گل بسنده کرده و اسیر شده‌ایم، در حالی که خود را در گلزارِ اصلی محبوس کرده‌ایم.

نکته ادبی: بر خود بسته ایم یعنی راه را بر خود بسته‌ایم.

آن چنان مفتاح ها هر دم بنان می فتد ای جان دریغا از بنان

ای جان، دریغ که آن کلیدهای گشایش (مفتاح‌ها) هر لحظه از دست ما می‌افتد (و فرصت‌ها را از دست می‌دهیم).

نکته ادبی: بنان به معنای انگشتان است.

ور دمی هم فارغ آرندت ز نان گرد چارد گردی و عشق زنان

و اگر لحظه‌ای هم از دغدغه‌ی نان (رزق) فارغ شوی، به دنبالِ چهارپایان و شهوتِ زنان می‌روی.

نکته ادبی: چارد به معنای چهارپا است.

باز استسقات چون شد موج زن ملک شهری بایدت پر نان و زن

باز که بیماریِ استسقا (تشنگیِ کاذب) در تو موج می‌زند، ملک و شهر و نان و زنِ بیشتری می‌طلبی.

نکته ادبی: استسقا بیماری تشنگی مفرط است که نماد حرص است.

مار بودی اژدها گشتی مگر یک سرت بود این زمانی هفت سر

قبلاً مار بودی، نکند اژدها شده‌ای؟ یک سر داشتی و حالا هفت سر درآورده‌ای (بزرگ شدن نفس).

نکته ادبی: اشاره به اژدهای هفت‌سر به عنوان نمادِ حرص.

اژدهای هفت سر دوزخ بود حرص تو دانه ست و دوزخ فخ بود

آن اژدهای هفت‌سر، همان دوزخ است؛ حرصِ تو دانه‌ی دامی است و دوزخ همان تله (فخ) است.

نکته ادبی: فخ به معنای تله و دام است.

دام را بدران بسوزان دانه را باز کن درهای نو این خانه را

دام را پاره کن و دانه را بسوزان و درهای جدید این خانه را به روی خود بگشا.

نکته ادبی: اشاره به رهایی از تعلقات دنیوی.

چون تو عاشق نیستی ای نرگدا هم چو کوهی بی خبر داری صدا

ای گدایِ بی‌ارزش، چون عاشق نیستی، صدای تو مثلِ کوه، بی‌خبر از خودش و تنها بازتاب‌دهنده‌ی صدای دیگران است.

نکته ادبی: نرگدا (گدای مرد) کنایه‌ای تحقیرآمیز برای کسی است که به مرتبه‌ی عشق نرسیده.

کوه را گفتار کی باشد ز خود عکس غیرست آن صدا ای معتمد

کوه از خودش گفتاری ندارد، آن صدا فقط عکس (بازتاب) صدای دیگران است، ای مورد اعتماد.

نکته ادبی: عکس در اینجا به معنای انعکاس صوت است.

گفت تو زان سان که عکس دیگریست جمله احوالت به جز هم عکس نیست

گفتم که تو هم مثل آن کوه، بازتابِ دیگری هستی؛ تمام احوالِ تو جز انعکاسِ افکار دیگران نیست.

نکته ادبی: عکس به معنای انعکاس و سایه.

خشم و ذوقت هر دو عکس دیگران شادی قواده و خشم عوان

خشم و لذتِ تو هر دو بازتابِ دیگران است؛ شادیِ تو مثلِ قواد (دلالِ محبت) و خشمِ تو مثلِ مأمورِ حکومتی است.

نکته ادبی: عوان به معنای مأمورِ حکومت و کنایه از خشمِ سخت است.

آن عوان را آن ضعیف آخر چه کرد که دهد او را به کینه زجر و درد

آن ضعیف (نفس)، آخر چه کرده بود که آن مأمورِ خشم، او را با کینه‌توزی شکنجه می‌دهد؟

نکته ادبی: عوان (مأمور) و ضعیف (نفس) در تعامل استعاری.

تا بکی عکس خیال لامعه جهد کن تا گرددت این واقعه

تا کی می‌خواهی اسیرِ بازتابِ خیالاتِ درخشان باشی؟ تلاش کن تا این واقعه (حقیقت) برایت رخ دهد.

نکته ادبی: لامعه به معنای درخشان و تابناک.

تا که گفتارت ز حال تو بود سیر تو با پر و بال تو بود

تا زمانی که گفتارت از سرِ «حال»ِ درونی تو نباشد، سیر و حرکتِ تو با بال و پرِ خودت نیست (عاریتی است).

نکته ادبی: بال و پر کنایه از توانایی و استعدادِ ذاتی است.

صید گیرد تیر هم با پر غیر لاجرم بی بهره است از لحم طیر

کسی که با تیرِ دیگری شکار می‌کند، از گوشتِ آن پرنده بهره‌ای نمی‌برد (چون شکارچیِ اصلی نیست).

نکته ادبی: لحم طیر به معنای گوشت پرنده شکار شده است.

باز صید آرد به خود از کوهسار لاجرم شاهش خوراند کبک و سار

اما کسی که با بال و توانِ خودش از کوهستان شکار می‌کند، شاه به او کبک و سار (گوشتِ لذیذ) می‌خوراند.

نکته ادبی: شاه در اینجا به معنای حقیقتِ الهی است.

منطقی کز وحی نبود از هواست هم چو خاکی در هوا و در هباست

منطقی که از وحی نباشد، صرفاً بر اساس هوای نفس است و مثل خاکی است که در هوا پراکنده می‌شود (بی‌اعتبار است).

نکته ادبی: هبا به معنای غباری که در آفتاب دیده می‌شود.

گر نماید خواجه را این دم غلط ز اول والنجم بر خوان چند خط

اگر این حرف برایت اشتباه به نظر می‌رسد، از ابتدا چند خط از سوره «والنجم» را بخوان.

نکته ادبی: اشاره به آیه «وَمَا يَنْطِقُ عَنِ الْهَوَىٰ».

تا که ما ینطق محمد عن هوی ان هو الا بوحی احتوی

تا بدانی که پیامبر از روی هوای نفس سخن نمی‌گوید، بلکه هر چه می‌گوید وحیِ الهی است.

نکته ادبی: اشاره به متن آیه قرآن درباره عصمتِ کلام پیامبر.

احمدا چون نیستت از وحی یاس جسمیان را ده تحری و قیاس

ای احمد (اشاره به سالک)، چون وحیِ مستقیم نداری، به مردمِ جسمانی، حدس و گمان و قیاس (استدلال) ارائه بده.

نکته ادبی: تحری به معنای جست‌وجو و حدس زدن برای یافتن حق است.

کز ضرورت هست مرداری حلال که تحری نیست در کعبهٔ وصال

زیرا در حالت اضطرار، مردار هم حلال می‌شود، چرا که در «کعبه‌ی وصال»، دیگر جایی برای گمانه‌زنی و استدلال نیست.

نکته ادبی: کعبه وصال استعاره از حضور در درگاه حق است.

بی تحری و اجتهادات هدی هر که بدعت پیشه گیرد از هوی

هر کس بدونِ تحقیق و راهنماییِ الهی، بدعت‌گذار شود و از هوای نفس پیروی کند، گمراه است.

نکته ادبی: هدی به معنای هدایت است.

هم چو عادش بر برد باد و کشد نه سلیمانست تا تختش کشد

مثلِ قومِ عاد، باد او را می‌برد و نابود می‌کند؛ او سلیمان نیست که باد تختش را ببرد (به تسخیر درآورد).

نکته ادبی: اشاره به سرنوشت قوم عاد در قرآن.

عاد را با دست حمال خذول هم چو بره در کف مردی اکول

قوم عاد با آن دستِ یاری‌دهنده و خوارکننده (باد)، نزدِ قدرتِ الهی مثلِ بره‌ای در دستِ قصابی حریص بودند.

نکته ادبی: اکول به معنای بسیار خورنده است.

هم چو فرزندش نهاده بر کنار می برد تا بکشدش قصاب وار

مثل فرزندی که قصاب بر کنار گذاشته باشد، او را می‌برد تا قصاب‌وار سر ببرد.

نکته ادبی: تشبیه نابودی قوم عاد به ذبحِ قربانی.

عاد را آن باد ز استکبار بود یار خود پنداشتند اغیار بود

آن باد برای قوم عاد از روی استکبار بود؛ یعنی خود را عزیز می‌پنداشتند، در حالی که آن باد برایشان دشمن بود.

نکته ادبی: اغیار به معنای بیگانگان و دشمنان است.

چون بگردانید ناگه پوستین خردشان بشکست آن بئس القرین

وقتی ناگهان ورق برگشت، آن باد (که به آن می‌بالیدند) عقلشان را شکست؛ چه همدمِ بدی بود آن باد.

نکته ادبی: پوستین گرداندن کنایه از دگرگونی احوال است.

باد را بشکن که بس فتنه ست باد پیش از آن کت بشکند او هم چو عاد

آن «بادِ» (غرور و نفس) خود را بشکن که بسیار فتنه‌انگیز است، پیش از آنکه او تو را مثل قوم عاد بشکند.

نکته ادبی: باد در اینجا نمادِ غرور و کبر است.

هود دادی پند که ای پر کبر خیل بر کند از دستتان این باد ذیل

حضرت هود پند داد که ای گروهِ پر از کبر، این باد (غرور) دامنِ شما را از دستتان بیرون می‌کشد.

نکته ادبی: ذیل به معنای دامن است.

لشکر حق است باد و از نفاق چند روزی با شما کرد اعتناق

باد، لشکرِ حق است که از روی نفاق، چند روزی با شما طرحِ دوستی ریخت و در آغوشتان گرفت.

نکته ادبی: اعتناق به معنای در آغوش گرفتن است.

او به سر با خالق خود راستست چون اجل آید بر آرد باد دست

باد با خالقِ خود راست و هماهنگ است؛ وقتی اجلِ شما برسد، باد دستِ انتقام برمی‌آورد.

نکته ادبی: دست برآوردن کنایه از عمل کردن است.

باد را اندر دهن بین ره گذر هر نفس آیان روان در کر و فر

باد را بنگر که همیشه در حالِ حرکت و رفت و آمد در فضای دهان و عالم است.

نکته ادبی: کر و فر به معنای حمله و گریز و رفت و آمد است.

حلق و دندان ها ازو آمن بود حق چو فرماید به دندان در فتد

دهان و دندان‌ها در پناه و امنیت حق بودند، اما هرگاه اراده‌اش بر این قرار گیرد، درد را به جان دندان می‌اندازد.

نکته ادبی: «آمن» به معنای در امان و ایمن است.

کوه گردد ذره ای باد و ثقیل درد دندان داردش زار و علیل

باد، آن کوه عظیم و سنگین را همچون ذره‌ای جابه‌جا می‌کند، اما همان باد وقتی به دندان می‌رسد، انسان را به درد و ناتوانی می‌کشاند.

نکته ادبی: تقابل قدرت باد در جابه‌جایی کوه و تأثیر آن بر دردی کوچک در بدن انسان.

این همان بادست که امن می گذشت بود جان کشت و گشت او مرگ کشت

این همان بادی است که تا پیش از این به آرامی می‌گذشت، اما اکنون به ابزار مرگ و نیستی بدل شده است.

نکته ادبی: اشاره به دگرگونی احوال به اراده حق.

دست آن کس که بکردت دست بوس وقت خشم آن دست می گردد دبوس

دستی که پیش از این برای تواضع آن را می‌بوسیدی، هنگام خشمِ صاحبش، همچون گرز و چوب‌دستی به تو ضربه می‌زند.

نکته ادبی: «دبوس» به معنای گرز یا چوب‌دستی است.

یا رب و یا رب بر آرد او ز جان که ببر این باد را ای مستعان

انسانِ دردمند با ناله و فریاد، از خداوند که یاری‌دهنده است می‌خواهد که این بلا و باد را از او دور کند.

نکته ادبی: «مستعان» به معنای کسی است که از او یاری خواسته می‌شود.

ای دهان غافل بدی زین باد رو از بن دندان در استغفار شو

ای دهانی که از حقیقتِ این باد غافل بودی، اکنون از درد دندان به درگاه خدا توبه و استغفار کن.

نکته ادبی: استفاده از «دهان» به عنوان نمادِ غفلت‌زدگی.

چشم سختش اشک ها باران کند منکران را درد الله خوان کند

چشمِ نگران و دردمندِ انسان، بارانی از اشک می‌بارد و منکرانِ حق را وادار به اقرار به قدرت خداوند می‌کند.

نکته ادبی: «درد الله خوان کردن» یعنی وادار کردن به ذکرِ نام خدا از سرِ ناچاری و درد.

چون دم مردان نپذرفتی ز مرد وحی حق را هین پذیرا شو ز درد

حال که پند و کلامِ مردانِ الهی را نپذیرفتی، اکنون پیامِ وحیِ حق را از طریقِ درد بپذیر.

نکته ادبی: اشاره به رنج به عنوان ابزاری برای تنبه.

باد گوید پیکم از شاه بشر گه خبر خیر آورم گه شوم و شر

باد می‌گوید: من فرستاده‌ای از جانب پروردگار بشر هستم؛ گاهی پیامِ خیر می‌آورم و گاهی اسبابِ شر و بلا می‌شوم.

نکته ادبی: باد به عنوان پیکِ الهی شخصیت‌پردازی شده است.

ز آنک مامورم امیر خود نیم من چو تو غافل ز شاه خود کیم

من از خود اراده‌ای ندارم و مأمورِ دستورات هستم، من نیز همچون تو در برابر فرمانِ شاه (خداوند) غافل نیستم.

نکته ادبی: تأکید بر نقشِ تسخیری پدیده‌های طبیعی.

گر سلیمان وار بودی حال تو چون سلیمان گشتمی حمال تو

اگر حالِ تو همچون حضرت سلیمان بود (اهل معرفت بودی)، من نیز مانندِ سلیمان مطیعِ تو می‌شدم.

نکته ادبی: اشاره به داستان سلیمان نبی که بادها در فرمان او بودند.

عاریه ستم گشتمی ملک کفت کردمی بر راز خود من واقفت

اگر تو با خدا بودی، این ملک و وجودِ تو را به تو می‌بخشیدم و تو را بر اسرارِ خودم آگاه می‌ساختم.

نکته ادبی: «عاریه» کنایه از موقتی بودنِ مالکیتِ انسان بر تن و جانش است.

لیک چون تو یاغیی من مستعار می کنم خدمت ترا روزی سه چار

اما چون تو یاغی و سرکش هستی، من نیز به صورتِ مستعار و موقت چند روزی تو را همراهی می‌کنم.

نکته ادبی: «مستعار» به معنای عاریتی و غیرحقیقی است.

پس چو عادت سرنگونی ها دهم ز اسپه تو یاغیانه بر جهم

پس چون رسمِ من بر واژگون‌سازی است، از اسبِ مرادِ تو به شکلِ سرکشانه خودم را پرتاب می‌کنم.

نکته ادبی: تصویرسازی سقوط از اسب برای نشان دادنِ شکست.

تا به غیب ایمان تو محکم شود آن زمان که ایمانت مایهٔ غم شود

این سختی‌ها برای آن است تا ایمانِ تو به غیب محکم شود؛ همان زمانی که ایمانت مایه اندوه و آزمونِ توست.

نکته ادبی: ایمانِ به غیبِ در هنگامِ رنج، فضیلت است.

آن زمان خود جملگان مومن شوند آن زمان خود سرکشان بر سر دوند

در آن لحظاتِ سخت، همه ناگزیر مؤمن می‌شوند و حتی سرکشان به تکاپو می‌افتند.

نکته ادبی: اشاره به «ایمانِ اضطراری» در زمانِ خطر.

آن زمان زاری کنند و افتقار هم چو دزد و راه زن در زیر دار

در آن زمان، دزد و راهزن نیز همچون کسی که پای دار است، به زاری و افتقار روی می‌آورند.

نکته ادبی: «افتقار» به معنای نیازمندی و نیاز به درگاه خداست.

لیک گر در غیب گردی مستوی مالک دارین و شحنهٔ خود توی

اما اگر در عالمِ غیب استوار باشی، مالکِ دنیا و آخرت و حاکمِ وجودِ خویش خواهی بود.

نکته ادبی: «شحنه» به معنای حاکم و پاسبان است.

شحنگی و پادشاهی مقیم نه دو روزه و مستعارست و سقیم

این پادشاهی و حاکمیت، دائمی و پایدار است، نه دو روزه و عاریتی و بیمارگونه.

نکته ادبی: «سقیم» به معنای بیمار و سست است.

رستی از بیگار و کار خود کنی هم تو شاه و هم تو طبل خود زنی

از کارِ اجباری رهایی می‌یابی و کارِ خودت را می‌کنی، هم خودت پادشاه می‌شوی و هم خودت طبلِ پیروزی‌ات را می‌زنی.

نکته ادبی: کنایه از استقلالِ روحی و رسیدن به خودشناسی.

چون گلو تنگ آورد بر ما جهان خاک خوردی کاشکی حلق و دهان

چون دنیا بر ما تنگ می‌شود و گلویمان را می‌فشارد، ای کاش از خوردنِ خاک دست برمی‌داشتیم.

نکته ادبی: اشاره به ناچیز بودنِ رزق دنیوی و تشبیه آن به خوردنِ خاک.

این دهان خود خاک خواری آمدست لیک خاکی را که آن رنگین شدست

این دهان، ابزارِ خاک‌خواری است، اما خاکی که رنگ و لعابِ فریبنده به خود گرفته است.

نکته ادبی: اشاره به اینکه لذات دنیا چیزی جز خاک نیست.

این کباب و این شراب و این شکر خاک رنگینست و نقشین ای پسر

این غذاها و لذت‌ها که می‌خوری، ای فرزند، فقط خاکِ رنگین و نقش‌داری است که تو را فریب داده است.

نکته ادبی: نقدِ دلبستگی به لذت‌های گذرا.

چونک خوردی و شد آن لحم و پوست رنگ لحمش داد و این هم خاک کوست

وقتی آن را خوردی و بخشی از تن و پوستت شد، باز هم آن خاک است و به حقیقتِ اصلی خود بازمی‌گردد.

نکته ادبی: اشاره به فناپذیری جسم.

هم ز خاکی بخیه بر گل می زند جمله را هم باز خاکی می کند

همین خاک، لباسِ گل بر تن می‌کند و دوباره همه را به خاک بدل می‌سازد.

نکته ادبی: چرخه بازگشتِ انسان به خاک.

هندو و قفچاق و رومی و حبش جمله یک رنگ اند اندر گور خوش

از هر نژادی که باشی (هندو، رومی و...)، در گور همه یکسان و بی‌رنگ هستیم.

نکته ادبی: برابری انسان‌ها در برابر مرگ.

تا بدانی کان همه رنگ و نگار جمله روپوشست و مکر و مستعار

بدان که این همه رنگ و تفاوت‌های ظاهری، فقط پوششی فریبنده و عاریتی است.

نکته ادبی: «مستعار» تأکید بر ناپایداری ظواهر.

رنگ باقی صبغة الله است و بس غیر آن بر بسته دان هم چون جرس

تنها رنگِ باقی، «صبغة الله» (رنگ خدایی) است و هر چه غیر از آن است، همچون صدای زنگ، توخالی است.

نکته ادبی: اشاره به آیه ۱۳۸ سوره بقره (صبغة الله).

رنگ صدق و رنگ تقوی و یقین تا ابد باقی بود بر عابدین

رنگِ صداقت، تقوا و یقین برای عبادت‌کنندگان تا ابد باقی می‌ماند.

نکته ادبی: ارزشِ صفاتِ معنوی در برابرِ ظواهر.

رنگ شک و رنگ کفران و نفاق تا ابد باقی بود بر جان عاق

اما رنگِ شک و کفر و دورویی نیز بر جانِ تبهکار تا ابد باقی خواهد ماند.

نکته ادبی: «عاق» در اینجا به معنای کسی است که عاقبت‌به‌خیر نشده است.

چون سیه رویی فرعون دغا رنگ آن باقی و جسم او فنا

همان‌طور که رو سیاهیِ فرعونِ فریبکار باقی است، جسمِ او فنا شده اما آن تیرگیِ باطنی‌اش ماندگار است.

نکته ادبی: تمثیلِ فرعون به عنوان مظهرِ کفرِ ماندگار.

برق و فر روی خوب صادقین تن فنا شد وان به جا تو یومن دین

درخششِ ایمانِ پاکان باقی است؛ تنِ خاکیِ آنان نابود می‌شود اما آن نورِ ایمان جاودانه می‌ماند.

نکته ادبی: «صادقین» در برابرِ فرعونیان.

زشت آن زشتست و خوب آن خوب و بس دایم آن ضحاک و این اندر عبس

زشت همان زشتی است و خوب همان خوبی؛ یکی همیشه خندان و پیروز است و دیگری در رنج و بیهودگی است.

نکته ادبی: تقابلِ ابدیِ خیر و شر.

خاک را رنگ و فن و سنگی دهد طفل خویان را بر آن جنگی دهد

خاک به انسان رنگ و هنر و تعلق می‌دهد و کودک‌صفتان را بر سرِ آن به جنگ و ستیز وا می‌دارد.

نکته ادبی: تشبیه تعلقات دنیا به اسباب‌بازی کودکان.

از خمیری اشتر وشیری پزند کودکان از حرص آن کف می گزند

از خمیر برای کودکان شکلِ شتر و شیر درست می‌کنند و آن‌ها از شدتِ حرص به آن، دستانشان را گاز می‌گیرند.

نکته ادبی: تمثیلِ حرصِ بیهوده به بازیچه‌های دنیا.

شیر و اشتر نان شود اندر دهان در نگیرد این سخن با کودکان

برای کودک، آن شیر و شترِ خمیری در دهان به نان تبدیل می‌شود (می‌خوردش)، اما این سخن با کودکانِ معرفت (غافلان) درک نمی‌شود.

نکته ادبی: اشاره به عمقِ غفلتِ آدمی در برابرِ حقایق.

کودک اندر جهل و پندار و شکیست شکر باری قوت او اندکیست

کودک در جهل و پندار است، برای او حتی اندکی شکرِ دنیا، قوت و تمامِ دارایی است.

نکته ادبی: کودک‌بودن در اینجا کنایه از ناپختگیِ معنوی است.

طفل را استیزه و صد آفتست شکر این که بی فن و بی قوتست

کودک همیشه در کشمکش است، شکرِ او در این است که از حقیقتِ امور و قدرتِ واقعی بی‌خبر است.

نکته ادبی: کنایه از اینکه جهلِ کودک او را از رنج‌های بزرگتر دور نگه داشته است.

وای ازین پیران طفل ناادیب گشته از قوت بلای هر رقیب

وای بر آن پیرانی که همچون کودکان ناآدابند و به خاطرِ دلبستگی به دنیا، بلای جانِ دیگران شده‌اند.

نکته ادبی: انتقاد از پیری که هنوز صفتِ کودکی (جهل) دارد.

چون سلاح و جهل جمع آید به هم گشت فرعونی جهان سوز از ستم

وقتی سلاح (قدرت) و جهل با هم جمع شوند، فردی فرعون‌منش پیدا می‌شود که جهان را به آتش می‌کشد.

نکته ادبی: خطرِ قدرتِ بدونِ خرد.

شکر کن ای مرد درویش از قصور که ز فرعونی رهیدی وز کفور

ای مردِ درویش، از اینکه ثروت و قدرتِ زیادی نداری سپاسگزار باش، زیرا از فرعون‌شدن و کفر رهایی یافته‌ای.

نکته ادبی: مذمتِ ثروتِ دنیویِ آلوده به کفر.

شکر که مظلومی و ظالم نه ای آمن از فرعونی و هر فتنه ای

سپاسگزار باش که مظلومی و ظالم نیستی، و از شرِ فرعونی‌شدن و فتنه‌انگیزی در امانی.

نکته ادبی: تأکید بر برتریِ مظلومیتِ پاک بر ظالم‌بودن.

اشکم تی لاف اللهی نزد که آتشش را نیست از هیزم مدد

او ادعای خدایی نمی‌کند، زیرا آتشِ حقیقتِ او به هیزمِ (عواملِ) دنیوی نیاز ندارد.

نکته ادبی: اشاره به اینکه ایمانِ واقعی بی‌نیاز از اسبابِ مادی است.

اشکم خالی بود زندان دیو کش غم نان مانعست از مکر و ریو

او اگر فقیر است، این فقر زندانِ دیوِ نفس است که غمِ نان مانعِ مکر و حیله‌گری‌اش شده است.

نکته ادبی: فقر به عنوان مانعی برایِ گناه.

اشکم پر لوت دان بازار دیو تاجران دیو را در وی غریو

اما بازاری که پر از کالا و زرق و برق است، بازارِ دیو است که تاجرانِ آن مدام در حالِ غوغا هستند.

نکته ادبی: بازار نمادِ دنیایِ فریبنده.

تاجران ساحر لاشی فروش عقل ها را تیره کرده از خروش

تاجرانِ ساحر و کلاهبردار، با هیاهو و فریاد، عقلِ مردم را تیره و تار کرده‌اند.

نکته ادبی: انتقاد از مروجانِ دروغ و فریب.

خم روان کرده ز سحری چون فرس کرده کرباسی ز مهتاب و غلس

آن‌ها با سحرِ خود، همچون اسب می‌تازند و کرباسِ بی‌ارزش را در تاریکی، پارچه‌ای گران‌بها جلوه می‌دهند.

نکته ادبی: استعاره از فریبِ مردم با کالایِ بی‌ارزش.

چون بریشم خاک را برمی تنند خاک در چشم ممیز می زنند

خاک را همچون ابریشم می‌بافند و به چشمِ افرادِ نکته‌سنج می‌زنند تا حقیقت را نبینند.

نکته ادبی: فریب‌کاری با ظواهر.

چندلی را رنگ عودی می دهند بر کلوخیمان حسودی می دهند

چوبِ معمولی را رنگِ عود می‌زنند و کلوخ را به عنوانِ کالایِ ارزشمند به حسودان (طالبانِ دنیا) می‌فروشند.

نکته ادبی: تمثیلِ تقلب در تجارت به فریبِ دنیا.

پاک آنک خاک را رنگی دهد هم چو کودکمان بر آن جنگی دهد

پاک و منزه است کسی که به خاک، رنگ و لعاب می‌دهد و انسان‌های کودک‌صفت را بر سرِ آن به جنگ وا می‌دارد.

نکته ادبی: جمع‌بندی در مورد فریبندگیِ دنیا و تکرارِ تمثیلِ کودک و بازی.

دامنی پر خاک ما چون طفلکان در نظرمان خاک هم چون زر کان

ما همچون کودکان، دامن خود را پر از خاک کرده‌ایم و در نگاه ما همین خاک، ارزشِ طلایِ معدن را دارد.

نکته ادبی: تشبیه خاک به زرِ کان، استعاره از تعلقات دنیوی که در نظرِ ناآگاهان ارزشمند است.

طفل را با بالغان نبود مجال طفل را حق کی نشاند با رجال

کودکِ نابالغ، شایستگیِ همنشینی با بزرگان را ندارد؛ خداوند هم کسی را که به بلوغِ معنوی نرسیده، در ردیفِ مردانِ خدا و اهلِ حقیقت نمی‌نشاند.

نکته ادبی: رجال در اینجا به معنای مردانِ کامل و رهروانِ طریق است، نه صرفاً جنسیت مرد.

میوه گر کهنه شود تا هست خام پخته نبود غوره گویندش به نام

میوه اگر کهنه شود اما همچنان نارس باشد، پخته و رسیده محسوب نمی‌شود و همچنان به آن غوره می‌گویند.

نکته ادبی: تمثیل غوره برای نشان دادنِ انسانِ ناپخته و خام در مسیرِ کمال.

گر شود صدساله آن خام ترش طفل و غوره ست او بر هر تیزهش

اگر آن میوه‌یِ خام، صد سال هم بماند و ترش و نارس باقی بماند، برایِ هر شخصِ هوشمندی، همچنان همان طفل و غوره است.

نکته ادبی: تیزهوش در اینجا به معنای کسی است که فریبِ ظاهر (سن زیاد) را نمی‌خورد.

گرچه باشد مو و ریش او سپید هم در آن طفلی خوفست و امید

اگرچه مو و ریشِ او سفید شده باشد، باز هم در آن کالبدِ پیر، همان ترس و امیدهایِ کودکانه وجود دارد.

نکته ادبی: تضاد میان پیریِ ظاهر و کودکیِ باطن.

که رسم یا نارسیده مانده ام ای عجب با من کند کرم آن کرم

با خود می‌گویم که آیا من در این راه، نارس و عقب‌مانده مانده‌ام؟ شگفتا که آن بخشنده‌یِ بزرگ، با کرمِ خود با من برخورد می‌کند.

نکته ادبی: کرم در اینجا صفتِ خداوند است؛ خطابِ شاعر به خویشتن.

با چنین ناقابلی و دوریی بخشد این غورهٔ مرا انگوریی

با وجودِ این همه بی‌لیاقتی و دوری از کمال، خداوند این غوره‌یِ مرا به انگور تبدیل می‌کند.

نکته ادبی: تبدیل غوره به انگور، استعاره از کمالِ معنوی و پختگیِ جان.

نیستم اومیدوار از هیچ سو وان کرم می گویدم لا تیاسوا

از هیچ سویی امید ندارم، اما آن کرم و لطفِ الهی به من می‌گوید که از رحمتِ خدا ناامید نباش (اشاره به آیه لا تیاسوا).

نکته ادبی: اشاره به آیه قرآن (لا تیاسوا من روح الله)؛ تکیه بر امیدِ به رحمتِ حق.

دایما خاقان ما کردست طو گوشمان را می کشد لا تقنطوا

خداوندِ ما همیشه در حالِ هدایت است و گوشِ جانِ ما را با ندایِ لا تقنطوا (ناامید نشوید) می‌کشد تا به راه بیاییم.

نکته ادبی: خاقان استعاره از خداوند است؛ کشیدنِ گوش، کنایه از هدایت و تأدیبِ الهی.

گرچه ما زین ناامیدی در گویم چون صلا زد دست اندازان رویم

اگرچه ما در ورطه‌یِ ناامیدی هستیم، اما وقتی ندا و دعوتِ حق بلند می‌شود، با شتاب به سمتِ او می‌رویم.

نکته ادبی: صلا زدن کنایه از دعوت کردن و فراخواندنِ خداوند.

دست اندازیم چون اسپان سیس در دویدن سوی مرعای انیس

مانند اسبانِ چابک به سمتِ چراگاهِ انس با دوست می‌دویم.

نکته ادبی: سیس به معنای اسب است؛ تمثیلِ سرعت و اشتیاق در سیرِ معنوی.

گام اندازیم و آن جا گام نی جام پردازیم و آن جا جام نی

گام برمی‌داریم اما آنجا جایِ گامِ جسمانی نیست؛ جام می‌نوشیم اما آنجا جایِ جامِ مادی نیست.

نکته ادبی: نفیِ ابعادِ مادی در عالمِ معنا.

زانک آن جا جمله اشیا جانیست معنی اندر معنی اندر معنیست

زیرا آنجا همه چیز جان و روح است و معنا، پشتِ معنا و باز هم معنا نهفته است.

نکته ادبی: تأکید بر لایه‌هایِ عمیقِ معنایی در عالمِ غیب.

هست صورت سایه معنی آفتاب نور بی سایه بود اندر خراب

صورت و ظاهر، سایه‌یِ حقیقت است؛ حقیقت خودِ آفتاب است و نورِ بی سایه در عالمِ خرابی و فنایِ خویشتن است.

نکته ادبی: تمثیلِ نور و سایه؛ عالمِ مادی سایه است و عالمِ علوی نور.

چونک آنجا خشت بر خشتی نماند نور مه را سایهٔ زشتی نماند

وقتی در آنجا دیگر دیوار و مانعی نماند، دیگر برایِ نورِ خورشید، سایه‌ای ایجاد نمی‌شود.

نکته ادبی: اشاره به اینکه موانعِ مادی باعثِ سایه و حجاب می‌شوند.

خشت اگر زرین بود بر کندنیست چون بهای خشت وحی و روشنیست

اگر خشتِ وجود هم زرین باشد، باز هم باید کنده شود، چرا که ارزشِ آن در برابرِ وحی و روشنیِ حقیقت ناچیز است.

نکته ادبی: لزومِ کنار زدنِ حتی ارزش‌هایِ ظاهری برایِ رسیدن به حقیقت.

کوه بهر دفع سایه مندکست پاره گشتن بهر این نور اندکست

کوه باید برایِ از بین رفتنِ سایه هموار شود، و پاره‌پاره شدنِ آن در برابرِ آن نورِ حقیقت، ناچیز است.

نکته ادبی: مندک به معنای درهم کوبیده و هموار شده است.

بر برون که چو زد نور صمد پاره شد تا در درونش هم زند

بر ظاهر که نورِ خداوند می‌تابد، آن ظاهر باید شکافته شود تا نور به درون هم نفوذ کند.

نکته ادبی: صمد نام خداوند است؛ شکافتنِ ظاهر برایِ رسیدنِ نور به باطن.

گرسنه چون بر کفش زد قرص نان وا شکافد از هوس چشم و دهان

همان‌طور که انسانِ گرسنه با دیدنِ قرصِ نان، از شدتِ اشتیاق دهان و چشمش باز می‌شود، جان نیز برایِ نور باز می‌شود.

نکته ادبی: تمثیلِ گرسنگی برای تبیینِ نیازِ جان به حقیقت.

صد هزاران پاره گشتن ارزد این از میان چرخ برخیز ای زمین

این نور به قدری ارزشمند است که صد هزار بار پاره‌پاره شدنِ وجودِ ما در راهِ آن می‌ارزد؛ پس ای زمین، از میانِ چرخِ هستی برخیز.

نکته ادبی: فراخوان به کنار گذاشتنِ تعلقاتِ خاکی.

تا که نور چرخ گردد سایه سوز شب ز سایهٔ تست ای یاغی روز

تا نورِ عالمِ بالا، سایه‌سوز شود؛ ای کسی که با حق می‌ستیزی، شب در واقع سایه‌یِ وجودِ خودِ توست.

نکته ادبی: سایه بودنِ هستیِ انسان در برابرِ نورِ حق.

این زمین چون گاهوارهٔ طفلکان بالغان را تنگ می دارد مکان

این زمین برایِ کودکان و نابالغان مانندِ گهواره است؛ اما برایِ انسان‌هایِ بالغ و کامل، این مکان تنگ است.

نکته ادبی: تنگ بودنِ دنیا برایِ ارواحِ بزرگ.

بهر طفلان حق زمین را مهد خواند شیر در گهواره بر طفلان فشاند

خداوند برایِ کودکانِ معنوی، زمین را گهواره قرار داد و به آن‌ها در این گهواره شیرِ معرفت می‌خوراند.

نکته ادبی: استعاره‌یِ گهواره برایِ دنیا.

خانه تنگ آمد ازین گهواره ها طفلکان را زود بالغ کن شها

خانه برایِ ما از این گهواره‌ها تنگ شده است؛ ای پادشاه، این کودکان را زودتر به بلوغِ معنوی برسان.

نکته ادبی: شها به معنای ای شاه؛ دعا برایِ کمالِ روحی.

ای گواره خانه را ضیق مدار تا تواند کرد بالغ انتشار

ای خداوند، این خانه و دنیا را بر ما تنگ مگردان تا روحِ بالغ بتواند در آن آزادانه سیر و انتشار یابد.

نکته ادبی: تضادِ ضیق (تنگی) و انتشار (گستردگی).