مثنوی معنوی - دفتر ششم

مولوی

بخش ۱۳۰ - باز آمدن زن جوحی به محکمهٔ قاضی سال دوم بر امید وظیفهٔ پارسال و شناختن قاضی او را الی اتمامه

مولوی
بعد سالی باز جوحی از محن رو به زن کرد و بگفت ای چست زن
آن وظیفهٔ پار را تجدید کن پیش قاضی از گلهٔ من گو سخن
زن بر قاضی در آمد با زنان مر زنی را کرد آن زن ترجمان
تا بنشناسد ز گفتن قاضیش یاد ناید از بلای ماضیش
هست فتنه غمرهٔ غماز زن لیک آن صدتو شود ز آواز زن
چون نمی توانست آوازی فراشت غمزهٔ تنهای زن سودی نداشت
گفت قاضی رو تو خصمت را بیار تا دهم کار ترا با او قرار
جوحی آمد قاضیش نشناخت زود کو به وقت لقیه در صندوق بود
زو شنیده بود آواز از برون در شری و بیع و در نقص و فزون
گفت نفقهٔ زن چرا ندهی تمام گفت از جان شرع را هستم غلام
لیک اگر میرم ندارم من کفن مفلس این لعبم و شش پنج زن
زین سخن قاضی مگر بشناختش یاد آورد آن دغل وان باختش
گفت آن شش پنج با من باختی پار اندر شش درم انداختی
نوبت من رفت امسال آن قمار با دگر کس باز دست از من بدار
از شش و از پنج عارف گشت فرد محترز گشتست زین شش پنج نرد
رست او از پنج حس و شش جهت از ورای آن همه کرد آگهت
شد اشاراتش اشارات ازل جاوز الاوهام طرا و اعتزل
زین چه شش گوشه گر نبود برون چون بر آرد یوسفی را از درون
واردی بالای چرخ بی ستن جسم او چون دلو در چه چاره کن
یوسفان چنگال در دلوش زده رسته از چاه و شه مصری شده
دلوهای دیگر از چه آب جو دلو او فارغ ز آب اصحاب جو
دلوها غواص آب از بهر قوت دلو او قوت و حیات جان حوت
دلوها وابستهٔ چرخ بلند دلو او در اصبعین زورمند
دلو چه و حبل چه و چرخ چی این مثال بس رکیکست ای اچی
از کجا آرم مثالی بی شکست کفو آن نه آید و نه آمدست
صد هزاران مرد پنهان در یکی صد کمان و تیر درج ناوکی
ما رمیت اذ رمیتی فتنه ای صد هزاران خرمن اندر حفنه ای
آفتابی در یکی ذره نهان ناگهان آن ذره بگشاید دهان
ذره ذره گردد افلاک و زمین پیش آن خورشید چون جست از کمین
این چنین جانی چه درخورد تنست هین بشو ای تن ازین جان هر دو دست
ای تن گشته وثاق جان بسست چند تاند بحر درمشکی نشست
ای هزاران جبرئیل اندر بشر ای مسیحان نهان در جوف خر
ای هزاران کعبه پنهان در کنیس ای غلط انداز عفریت و بلیس
سجده گاه لامکانی در مکان مر بلیسان را ز تو ویران دکان
که چرا من خدمت این طین کنم صورتی را نم لقب چون دین کنم
نیست صورت چشم را نیکو به مال تا ببینی شعشعهٔ نور جلال

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این اثر در ظاهر روایتی طنزآمیز از «جوحی» و قاضی است، اما به سرعت به مجالی برای پرواز اندیشه عرفانی مولانا تبدیل می‌شود تا از دلِ این داستان، حقیقتی عمیق درباره وجود انسان استخراج کند. در واقع، این حکایت بستری است برای تبیینِ رهایی از بندهای مادی و پیوند با عالم معنا.

مولانا با استفاده از کنایه «شش و پنج» (که در ابتدا به بازی نرد اشاره داشت)، به نقد حواس پنج‌گانه و شش جهتِ عالم مادی می‌پردازد. او استدلال می‌کند که روحِ انسان برای رسیدن به حقیقتِ متعالی، باید از این حصارِ تنگِ تن رها شود تا به آن «یوسفِ درونی» (جانِ حقیقت‌جو) که در اعماق چاهِ جسم گرفتار است، دست یابد.

در نهایت، این کلام فراخوانی است برای درکِ شکوهِ بی‌کرانِ روح که در کالبدِ محدودِ بشری پنهان شده است. نویسنده با بهره‌گیری از نمادها، تضادِ میانِ صورتِ ناچیزِ ظاهری و حقیقتِ عظیمِ الهی را به تصویر می‌کشد و مخاطب را به فراتر رفتن از پوسته‌ی اشیاء دعوت می‌کند.

معنای روان

بعد سالی باز جوحی از محن رو به زن کرد و بگفت ای چست زن

بعد از یک سال، جوحی که در سختی و رنج بود، دوباره نزد همسرش بازگشت و به او گفت: ای زنِ باهوش و زرنگ!

نکته ادبی: «چست» به معنای چالاک، زیرک و هوشیار است که در اینجا وصفی برای زنِ جوحی است.

آن وظیفهٔ پار را تجدید کن پیش قاضی از گلهٔ من گو سخن

آن وظیفه و قرارِ قبلی را دوباره تازه کن و نزد قاضی برو و از سرِ گله و شکایت از من سخن بگو.

نکته ادبی: «پار» به معنای سالِ گذشته است؛ ارجاع به قراری که در گذشته بین زن و قاضی وجود داشته.

زن بر قاضی در آمد با زنان مر زنی را کرد آن زن ترجمان

زن با گروهی از زنان نزد قاضی رفت و برای اینکه شناخته نشود، زنی دیگر را به عنوان سخنگوی خود انتخاب کرد.

نکته ادبی: «ترجمان» در اینجا به معنای واسطه و سخنگو است که پیامِ زن را به قاضی برساند.

تا بنشناسد ز گفتن قاضیش یاد ناید از بلای ماضیش

تا قاضی صدایش را نشناسد و بلاهایی که در گذشته بر سرشان آمده بود، برایش زنده نشود.

نکته ادبی: «ماضی» به معنای گذشته است؛ «بلای ماضی» به اتفاقات و رسوایی‌های پیشین اشاره دارد.

هست فتنه غمرهٔ غماز زن لیک آن صدتو شود ز آواز زن

زیبایی و عشوه گریِ زن خود به تنهایی فتنه و فریب است، اما اگر با صدایش همراه شود، صد چندان فریبنده می‌شود.

نکته ادبی: «صدتو» استعاره از پیچیدگی و چندبرابر شدنِ قدرتِ فریبندگی است.

چون نمی توانست آوازی فراشت غمزهٔ تنهای زن سودی نداشت

چون زن نمی‌توانست صدایش را به کار گیرد و حرف بزند، دیگر عشوه و طنازیِ تنهای او تأثیری نداشت.

نکته ادبی: «فراشت» به معنای بلند کردن (صدا) است.

گفت قاضی رو تو خصمت را بیار تا دهم کار ترا با او قرار

قاضی گفت: حالا که کسی نیست، برو و طرفِ شکایتت را بیاور تا به پرونده شما رسیدگی کنم و کارتان را فیصله دهم.

نکته ادبی: «خصم» به معنای دشمن یا طرفِ شکایت (جوحی) است.

جوحی آمد قاضیش نشناخت زود کو به وقت لقیه در صندوق بود

جوحی آمد اما قاضی او را بلافاصله نشناخت، چون در اولین دیدارشان جوحی داخل صندوق پنهان بود.

نکته ادبی: «لقیه» به معنای دیدار و ملاقات است.

زو شنیده بود آواز از برون در شری و بیع و در نقص و فزون

قاضی فقط صدای او را از بیرونِ صندوق شنیده بود که در حالِ بحثِ خرید و فروش یا کم و زیاد کردنِ کالا بود.

نکته ادبی: «شری و بیع» به معنای خرید و فروش است.

گفت نفقهٔ زن چرا ندهی تمام گفت از جان شرع را هستم غلام

قاضی پرسید: چرا نفقه زن را به طور کامل پرداخت نمی‌کنی؟ جوحی گفت: من از جان و دل مطیعِ حکم شرع هستم.

نکته ادبی: «نفقه» هزینه زندگی همسر است؛ «غلام» در اینجا به معنی بنده و فرمان‌بردار است.

لیک اگر میرم ندارم من کفن مفلس این لعبم و شش پنج زن

اما اگر بمیرم حتی کفنی ندارم؛ من در این بازیِ زندگی مفلسم و درگیرِ قمارِ «شش و پنج» شده‌ام.

نکته ادبی: «شش پنج» کنایه از نرد بازی کردن است که در آن «شش و پنج» از تاس‌های رایج است.

زین سخن قاضی مگر بشناختش یاد آورد آن دغل وان باختش

قاضی با شنیدن این حرف، انگار او را شناخت و حیله‌گری و بازیِ قبلیِ او را به یاد آورد.

نکته ادبی: «دغل» به معنای فریب‌کار و متقلب است.

گفت آن شش پنج با من باختی پار اندر شش درم انداختی

قاضی گفت: تو همان کسی هستی که پارسال با من قمار کردی و شش درم را در بازیِ شش و پنج از دست دادی.

نکته ادبی: اشاره به خاطره‌ی مشترکِ قمار بین قاضی و جوحی.

نوبت من رفت امسال آن قمار با دگر کس باز دست از من بدار

نوبتِ بازیِ من امسال گذشت؛ با کس دیگری قمار کن و دست از سرِ من بردار.

نکته ادبی: «دست داشتن» به معنای رها کردن و کوتاه آمدن است.

از شش و از پنج عارف گشت فرد محترز گشتست زین شش پنج نرد

از اینجا مولانا تغییر مسیر می‌دهد: آن کسی که از بازی «شش و پنج» (پنج حس و شش جهت دنیا) آگاه شد، دیگر درگیر این بازی مادی نمی‌شود.

نکته ادبی: این بیت نقطه عطف و گذار از داستان به عرفان است؛ شش جهت (جهت‌های جغرافیایی) و پنج حس.

رست او از پنج حس و شش جهت از ورای آن همه کرد آگهت

او از بندِ پنج حس و شش جهتِ عالمِ ماده رها شد و تو را از ورای آن عالمِ فیزیکی باخبر کرد.

نکته ادبی: «ورای» به معنای آن سو و فراتر است.

شد اشاراتش اشارات ازل جاوز الاوهام طرا و اعتزل

اشاراتِ او دیگر از جنس اشاراتِ ازلی است، او از اوهام و خیالات عبور کرد و از دنیای مادی کناره گرفت.

نکته ادبی: «جاوز الاوهام» به معنای عبور از خیالات و توهمات است.

زین چه شش گوشه گر نبود برون چون بر آرد یوسفی را از درون

اگر روحِ انسان از این دنیایِ شش‌گوشه (محدود) بیرون نباشد، چگونه می‌تواند یوسفِ حقیقت را از چاهِ درون بیرون بکشد؟

نکته ادبی: «شش‌گوشه» استعاره از عالمِ محدودِ مادی است که شش جهت دارد.

واردی بالای چرخ بی ستن جسم او چون دلو در چه چاره کن

جانِ آدمی به مانندِ دلو در چاهِ دنیاست و باید به دنبالِ چاره‌ای باشد تا از این چاهِ عمیق بالا رود.

نکته ادبی: «چرخِ بی‌ستن» کنایه از فلک و روزگار است که بی‌پایه و ناپایدار است.

یوسفان چنگال در دلوش زده رسته از چاه و شه مصری شده

یوسف‌صفتان (عارفان) چنگالِ وجودشان را به دلوِ حقیقت زده‌اند و از چاهِ دنیا رسته‌اند و به پادشاهیِ مصرِ جان رسیده‌اند.

نکته ادبی: تمثیل «یوسف» به معنایِ جانِ عزیز و الهی است.

دلوهای دیگر از چه آب جو دلو او فارغ ز آب اصحاب جو

دلوهای دیگران در چاهِ دنیا به دنبالِ آب (نیازهای مادی) هستند، اما دلوِ او (عارف) بی‌نیاز از آبِ اهلِ دنیاست.

نکته ادبی: «اصحابِ جو» یعنی اهلِ چاه یا دنیاپرستان.

دلوها غواص آب از بهر قوت دلو او قوت و حیات جان حوت

دلوهای دیگران برای سیراب کردنِ جسم و قوتِ مادی است، اما دلوِ او برای جانِ «حوت» (ماهیِ جان که در دریایِ معناست) قوت و حیات است.

نکته ادبی: «حوت» در اینجا نمادِ جانِ حقیقت‌جوست.

دلوها وابستهٔ چرخ بلند دلو او در اصبعین زورمند

دلوهای دیگران وابسته به چرخی است که در آسمان است، اما دلوِ او به قدرتِ الهی نیرومند است.

نکته ادبی: «اصبعین» اشاره به حدیث «قلب المؤمن بین اصبعین من اصابع الرحمن» است.

دلو چه و حبل چه و چرخ چی این مثال بس رکیکست ای اچی

چاه چیست؟ طناب چیست؟ چرخ چیست؟ ای برادر، این مثال‌ها (برای توصیف حق) بسیار ناچیز و سست هستند.

نکته ادبی: «اچی» مخفف «ای برادر» یا «ای عزیز» است.

از کجا آرم مثالی بی شکست کفو آن نه آید و نه آمدست

من چگونه می‌توانم مثالی بیاورم که نقصی نداشته باشد؟ چرا که حقیقتِ جان، همتایی ندارد و نخواهد داشت.

نکته ادبی: «کفو» به معنای همتا و مانند است.

صد هزاران مرد پنهان در یکی صد کمان و تیر درج ناوکی

صد هزاران مردِ خدا در یکی پنهانند؛ همان‌طور که صدها تیر و کمان در یک تیردان جای می‌گیرد.

نکته ادبی: «ناوکی» نوعی تیردان کوچک است.

ما رمیت اذ رمیتی فتنه ای صد هزاران خرمن اندر حفنه ای

اشاره به آیه قرآن (ما رمیت اذ رمیت)، یعنی در یک مشت (حفنه) می‌توان خرمن‌های بسیاری را گنجاند.

نکته ادبی: «حفنه» به معنای مشت و مقدارِ کمی است.

آفتابی در یکی ذره نهان ناگهان آن ذره بگشاید دهان

خورشیدی بزرگ در یک ذره غبار پنهان است و ناگهان آن ذره دهان باز می‌کند و آن عظمت را نمایان می‌سازد.

نکته ادبی: نماد پردازیِ ذره و خورشید، بیانگرِ وحدتِ وجود است.

ذره ذره گردد افلاک و زمین پیش آن خورشید چون جست از کمین

زمانی که آن خورشید (حقیقت) از کمین‌گاهِ غیب بیرون آید، تمام افلاک و زمین در برابرش ذره ذره و ناچیز می‌شوند.

نکته ادبی: بیانگرِ تجلیِ عظمتِ حق و ناچیزیِ عالمِ ماده.

این چنین جانی چه درخورد تنست هین بشو ای تن ازین جان هر دو دست

چنین جانی که این‌قدر بزرگ است، چگونه در خورِ این تنِ خاکی است؟ ای تن، از این جان دست بشوی و تسلیم باش.

نکته ادبی: دعوت به فانی کردنِ خویشتنِ مادی.

ای تن گشته وثاق جان بسست چند تاند بحر درمشکی نشست

ای تن که به کیسه‌ای برای جان تبدیل شدی، بس است! چگونه دریا می‌تواند در یک مشکِ کوچک جای بگیرد؟

نکته ادبی: «وثاق» به معنای کیسه و ظرف است.

ای هزاران جبرئیل اندر بشر ای مسیحان نهان در جوف خر

ای کسی که در کالبدِ انسانی، هزاران جبرئیل و عیسی مسیحِ پنهان داری!

نکته ادبی: «جوف خر» استعاره از کالبدِ مادی و حیوانیِ انسان است که حقیقتی الهی را در خود دارد.

ای هزاران کعبه پنهان در کنیس ای غلط انداز عفریت و بلیس

هزاران کعبه در دلِ یک کنیسه (عبادتگاهِ غیرمسلمانان) پنهان است؛ چقدر این دنیا فریبنده است!

نکته ادبی: «عفریت و بلیس» نماد شیطان و نیروهای فریبنده است که حقیقت را می‌پوشانند.

سجده گاه لامکانی در مکان مر بلیسان را ز تو ویران دکان

آن وجودِ بی‌مکان (خدا) در این مکانِ محدود سجده‌گاه است؛ وجودِ تو دکانِ شیطان را ویران می‌کند.

نکته ادبی: «لامکان» صفتی برای خداوند است که از قیدِ زمان و مکان آزاد است.

که چرا من خدمت این طین کنم صورتی را نم لقب چون دین کنم

چرا من باید فقط این خاک (تن) را ستایش کنم و صورتِ ظاهری را به نامِ دین، اصل بدانم؟

نکته ادبی: «طین» به معنای گِل و خاک است که نمادِ جسم است.

نیست صورت چشم را نیکو به مال تا ببینی شعشعهٔ نور جلال

چشمِ ظاهر، حقیقت را نمی‌بیند؛ باید آن را بشویی تا نورِ جلالِ الهی را مشاهده کنی.

نکته ادبی: «شعشعه» به معنای تابش و درخششِ نور است.

آرایه‌های ادبی

ایهام شش و پنج

هم به بازی نرد اشاره دارد و هم به پنج حس و شش جهتِ عالمِ ماده که مانعِ شناختِ حقیقت هستند.

استعاره یوسف

یوسف نمادِ جانِ عزیز و حقیقتِ الهی است که در چاهِ دنیا گرفتار شده است.

تضاد و تناقض (پارادوکس) صد هزاران خرمن اندر حفنه ای

بیانِ این حقیقت عرفانی که عالمِ بی‌کرانِ معنا در ظرفِ کوچکِ جسمِ مادی پنهان است.

نمادگرایی جوفِ خر

نمادِ کالبدِ مادی و دنیویِ انسان که در دلِ خود حقیقتی والا (مانند مسیح) را حمل می‌کند.