مثنوی معنوی - دفتر ششم

مولوی

بخش ۱۲۵ - مکرر کردن برادران پند دادن بزرگین را و تاب ناآوردن او آن پند را و در رمیدن او ازیشان شیدا و بی‌خود رفتن و خود را در بارگاه پادشاه انداختن بی‌دستوری خواستن لیک از فرط عشق و محبت نه از گستاخی و لاابالی الی آخره

مولوی
آن دو گفتندش که اندر جان ما هست پاسخ ها چو نجم اندر سما
گر نگوییم آن نیاید راست نرد ور بگوییم آن دلت آید به درد
هم چو چغزیم اندر آب از گفت الم وز خموشی اختناقست و سقم
گر نگوییم آتشی را نور نیست ور بگوییم آن سخن دستور نیست
در زمان برجست کای خویشان وداع انما الدنیا و ما فیها متاع
پس برون جست او چو تیری از کمان که مجال گفت کم بود آن زمان
اندر آمد مست پیش شاه چین زود مستانه ببوسید او زمین
شاه را مکشوف یک یک حالشان اول و آخر غم و زلزالشان
میش مشغولست در مرعای خویش لیک چوپان واقفست از حال میش
کلکم راع بداند از رمه کی علف خوارست و کی در ملحمه
گرچه در صورت از آن صف دور بود لیک چون دف در میان سور بود
واقف از سوز و لهیب آن وفود مصلحت آن بد که خشک آورده بود
در میان جانشان بود آن سمی لک قاصد کرده خود را اعجمی
صورت آتش بود پایان دیگ معنی آتش بود در جان دیگ
صورتش بیرون و معنیش اندرون معنی معشوق جان در رگ چو خون
شاه زاده پیش شه زانو زده ده معرف شارح حالش شده
گرچه شه عارف بد از کل پیش پیش لیک می کردی معرف کار خویش
در درون یک ذره نور عارفی به بود از صد معرف ای صفی
گوش را رهن معرف داشتن آیت محجوبیست و حزر و ظن
آنک او را چشم دل شد دیدبان دید خواهد چشم او عین العیان
با تواتر نیست قانع جان او بل ز چشم دل رسد ایقان او
پس معرف پیش شاه منتجب در بیان حال او بگشود لب
گفت شاها صید احسان توست پادشاهی کن که بی بیرون شوست
دست در فتراک این دولت زدست بر سر سرمست او بر مال دست
گفت شه هر منصبی و ملکتی که التماسش هست یابد این فتی
بیست چندان ملک کو شد زان بری بخشمش اینجا و ما خود بر سری
گفت تا شاهیت در وی عشق کاشت جز هوای تو هوایی کی گذاشت
بندگی تش چنان درخورد شد که شهی اندر دل او سرد شد
شاهی و شه زادگی در باختست از پی تو در غریبی ساختست
صوفیست انداخت خرقه وجد در کی رود او بر سر خرقه دگر
میل سوی خرقهٔ داده و ندم آنچنان باشد که من مغبون شدم
باز ده آن خرقه این سو ای قرین که نمی ارزید آن یعنی بدین
دور از عاشق که این فکر آیدش ور بیاید خاک بر سر بایدش
عشق ارزد صد چو خرقه کالبد که حیاتی دارد و حس و خرد
خاصه خرقهٔ ملک دنیا کابترست پنج دانگ مستیش درد سرست
ملک دنیا تن پرستان را حلال ما غلام ملک عشق بی زوال
عامل عشقست معزولش مکن جز به عشق خویش مشغولش مکن
منصبی کانم ز رویت محجبست عین معزولیست و نامش منصبست
موجب تاخیر اینجا آمدن فقد استعداد بود و ضعف فن
بی ز استعداد در کانی روی بر یکی حبه نگردی محتوی
هم چو عنینی که بکری را خرد گرچه سیمین بر بود کی بر خورد
چون چراغی بی ز زیت و بی فتیل نه کثیرستش ز شمع و نه قلیل
در گلستان اندر آید اخشمی کی شود مغزش ز ریحان خرمی
هم چو خوبی دلبری مهمان غر بانگ چنگ و بربطی در پیش کر
هم چو مرغ خاک که آید در بحار زان چه یابد جز هلاک و جز خسار
هم چو بی گندم شده در آسیا جز سپیدی ریش و مو نبود عطا
آسیای چرخ بر بی گندمان موسپیدی بخشد و ضعف میان
لیک با باگندمان این آسیا ملک بخش آمد دهد کار و کیا
اول استعداد جنت بایدت تا ز جنت زندگانی زایدت
طفل نو را از شراب و از کباب چه حلاوت وز قصور و از قباب
حد ندارد این مثل کم جو سخن تو برو تحصیل استعداد کن
بهر استعداد تا اکنون نشست شوق از حد رفت و آن نامد به دست
گفت استعداد هم از شه رسد بی ز جان کی مستعد گردد جسد
لطف های شه غمش را در نوشت شد که صید شه کند او صید گشت
هر که در اشکار چون تو صید شد صید را ناکرده قید او قید شد
هرکه جویای امیری شد یقین پیش از آن او در اسیری شد رهین
عکس می دان نقش دیباجهٔ جهان نام هر بندهٔ جهان خواجهٔ جهان
ای تن کژ فکرت معکوس رو صد هزار آزاد را کرده گرو
مدتی بگذار این حیلت پزی چند دم پیش از اجل آزاد زی
ور در آزادیت چون خر راه نیست هم چو دلوت سیر جز در چاه نیست
مدتی رو ترک جان من بگو رو حریف دیگری جز من بجو
نوبت من شد مرا آزاد کن دیگری را غیر من داماد کن
ای تن صدکاره ترک من بگو عمر من بردی کسی دیگر بجو

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این سروده، بازتاب‌دهنده‌ی چالشِ بنیادینِ سالک در مسیرِ حقیقت است که چگونه با زبانی محدود، حقیقتی بی‌کران را بیان کند. شاعر با استفاده از حکایتی نمادین، میانِ «سکوتِ آکنده از درد» و «گفتارِ ناتوان از تبیین»، پلی می‌زند تا نشان دهد که جانِ کلام در بندِ واژگان نمی‌گنجد.

در بخشِ میانی، داستان بر محورِ تسلیمِ عاشق در برابرِ پیرِ مرشد یا معشوقِ الهی می‌چرخد. عاشق تمامیِ جاه و جلالِ دنیوی را که مانعِ رسیدن به آن حقیقتِ یگانه است، وا می‌نهد و تأکید می‌کند که مقامِ عشق، از هر منصبی برتر است.

در نهایت، شاعر بر مفهومِ «استعداد» یا «قابلیتِ پذیرش» تمرکز می‌کند؛ بدین معنا که بدونِ ظرفیتِ درونی و آمادگیِ روحی، هیچ عطای الهی یا دانشِ خارجی، کارساز نخواهد بود و ابزارِ بیرونی، بدونِ جانِ درونی، عقیم است.

معنای روان

آن دو گفتندش که اندر جان ما هست پاسخ ها چو نجم اندر سما

آن دو نفر به او گفتند که در درونِ ما پاسخ‌هایی به تعدادِ ستاره‌های آسمان وجود دارد.

نکته ادبی: «نجم» به معنای ستاره و «سما» به معنای آسمان است که استعاره از کثرتِ اسرارِ نهفته در جان است.

گر نگوییم آن نیاید راست نرد ور بگوییم آن دلت آید به درد

اگر آن حقیقت را بازگو نکنیم، کار به سامان نمی‌رسد و اگر بگوییم، شنیدنِ آن برای تو دردناک و دشوار خواهد بود.

نکته ادبی: «راست نرد» استعاره از به نتیجه رسیدن و به مقصد رسیدن است.

هم چو چغزیم اندر آب از گفت الم وز خموشی اختناقست و سقم

ما مانندِ قورباغه‌ای در آب هستیم که از ترسِ خفه شدن، فریاد می‌زند؛ اما سکوت نیز برای ما عاملِ بیماری و خفگی است.

نکته ادبی: «چغز» در فارسی کهن به معنای قورباغه است. «اختناق و سقم» به معنای خفگی و بیماری است.

گر نگوییم آتشی را نور نیست ور بگوییم آن سخن دستور نیست

اگر حقیقت را بیان نکنیم، آتشی (عشقی) بی نور می‌ماند و اگر بیان کنیم، هنوز دستورالعمل و راهِ درستی برای بیانِ آن نیافته‌ایم.

نکته ادبی: اشاره به تناقضِ ذاتیِ تجربه عرفانی که در بیان نمی‌گنجد.

در زمان برجست کای خویشان وداع انما الدنیا و ما فیها متاع

در همان لحظه برخاست و گفت: ای خویشان، خداحافظی کنید؛ چرا که دنیا و هرچه در آن است، کالایی فریبنده و گذراست.

نکته ادبی: اشاره به حدیث نبوی «الدنیا متاع».

پس برون جست او چو تیری از کمان که مجال گفت کم بود آن زمان

سپس چون تیری که از کمان رها شود، به بیرون جست؛ زیرا در آن لحظه فرصتِ سخن گفتن بسیار اندک بود.

نکته ادبی: تشبیه تمثیلی برای سرعت در عمل.

اندر آمد مست پیش شاه چین زود مستانه ببوسید او زمین

مست و بی‌خود در پیشگاهِ شاهِ چین (پادشاهِ معنوی) حاضر شد و با شور و حالی مستانه، زمین را بوسید.

نکته ادبی: «شاهِ چین» نمادِ معشوقِ کامل یا پیرِ مرشد است.

شاه را مکشوف یک یک حالشان اول و آخر غم و زلزالشان

شاه از وضعیتِ باطنیِ آن‌ها آگاه بود؛ از آغاز و پایانِ غم‌ها و آشوب‌های درونی‌شان خبر داشت.

نکته ادبی: «زلزال» به معنای لرزش و اضطراب است.

میش مشغولست در مرعای خویش لیک چوپان واقفست از حال میش

گوسفند مشغولِ چریدن در چراگاهِ خویش است، اما چوپان از حالِ دقیقِ او باخبر است.

نکته ادبی: تمثیلی برای رابطه‌ی عاشق و معشوق (بنده و خدا).

کلکم راع بداند از رمه کی علف خوارست و کی در ملحمه

هر چوپانی می‌داند که کدام گوسفند مشغولِ خوردنِ علف است و کدام یک در حالِ نبرد و درگیری است.

نکته ادبی: «کلکم راع» اشاره به حدیث «کلکم راع و کلکم مسؤول عن رعیته».

گرچه در صورت از آن صف دور بود لیک چون دف در میان سور بود

اگرچه در ظاهر از آن گروه دور بود، اما در باطن، همچون دف در میانِ مجلسِ شادی، حضور داشت.

نکته ادبی: تشبیه برای نشان دادنِ حضورِ قلبی در عینِ دوریِ ظاهری.

واقف از سوز و لهیب آن وفود مصلحت آن بد که خشک آورده بود

شاه از سوز و گدازِ آن گروهِ وارد شده آگاه بود و مصلحت در این بود که آن‌ها با حالتی خشک و بی‌تظاهر حضور یابند.

نکته ادبی: «وفود» جمعِ وافد به معنای واردشوندگان است.

در میان جانشان بود آن سمی لک قاصد کرده خود را اعجمی

آن حقیقتِ والا در جانِ آنان وجود داشت، اما عمداً خود را به نادانی و بیگانگی زده بودند.

نکته ادبی: «اعجمی» در اینجا به معنای کسی است که زبانِ گویایی ندارد یا خود را به نادانی می‌زند.

صورت آتش بود پایان دیگ معنی آتش بود در جان دیگ

ظاهرِ آتش، دیگ را به جوش می‌آورد، اما حقیقتِ آتش در درونِ دیگ (به صورتِ حرارت) نهفته است.

نکته ادبی: تمثیلِ پوست و مغز.

صورتش بیرون و معنیش اندرون معنی معشوق جان در رگ چو خون

صورتِ ظاهر در بیرون است و حقیقت در درون؛ حقیقتِ معشوق نیز در جان، همچون خون در رگ‌ها جاری است.

نکته ادبی: استعاره از حضورِ حیاتیِ عشق در وجود.

شاه زاده پیش شه زانو زده ده معرف شارح حالش شده

شاه‌زاده پیشِ شاه زانو زد و «معرّف» (کسی که او را معرفی می‌کند) شرحِ حالش را بیان کرد.

نکته ادبی: «معرف» در اینجا به معنای واسطه و معرفی‌کننده است.

گرچه شه عارف بد از کل پیش پیش لیک می کردی معرف کار خویش

اگرچه شاه از پیش از همه چیز آگاه بود، اما اجازه می‌داد که معرفی‌کننده کارِ خود را انجام دهد.

نکته ادبی: نشان‌دهنده‌ی رعایتِ آدابِ حضور.

در درون یک ذره نور عارفی به بود از صد معرف ای صفی

ای برگزیده، یک ذره نورِ معرفت در درون، از صدها معرفِ ظاهری بهتر است.

نکته ادبی: برتریِ آگاهیِ درونی بر گزارشِ بیرونی.

گوش را رهن معرف داشتن آیت محجوبیست و حزر و ظن

تکیه کردن بر گزارشِ واسطه‌ها، نشانه‌ی حجاب داشتن و شک و گمان است.

نکته ادبی: نکوهشِ اکتفا به شنیده‌ها.

آنک او را چشم دل شد دیدبان دید خواهد چشم او عین العیان

کسی که چشمِ دلش بینا شده باشد، حقیقت را با چشمِ یقین می‌بیند.

نکته ادبی: «عین العیان» به معنای مشاهده‌ی مستقیم و بی‌واسطه است.

با تواتر نیست قانع جان او بل ز چشم دل رسد ایقان او

جانِ او به شنیده‌های پیاپی قانع نمی‌شود، بلکه یقینِ او از دیدنِ باطنی سرچشمه می‌گیرد.

نکته ادبی: «تواتر» به معنای پیاپی بودنِ اخبار است.

پس معرف پیش شاه منتجب در بیان حال او بگشود لب

پس آن معرفی‌کننده‌ی برگزیده، در حضورِ شاه، زبان به بیانِ احوالِ او گشود.

نکته ادبی: «منتجب» به معنای برگزیده است.

گفت شاها صید احسان توست پادشاهی کن که بی بیرون شوست

گفت: ای شاه، این صیدِ توست، پادشاهی کن که او از هر چه غیرِ توست، آزاد شده است.

نکته ادبی: اشاره به وارستگیِ عاشق.

دست در فتراک این دولت زدست بر سر سرمست او بر مال دست

او دست به دامنِ این دولتِ عشق شده و بر سرِ این عاشقِ مست، سایه انداخته است.

نکته ادبی: «فتراک» بندی است که شکار را به زین اسب می‌بندند؛ کنایه از تعلق به درگاهِ الهی.

گفت شه هر منصبی و ملکتی که التماسش هست یابد این فتی

شاه گفت هر منصب و حکومتی که او بخواهد، این جوان دریافت خواهد کرد.

نکته ادبی: «فتی» به معنای جوانمرد است.

بیست چندان ملک کو شد زان بری بخشمش اینجا و ما خود بر سری

بیست برابرِ ملکی که او از آن دست کشیده است، به او می‌بخشم و ما خود برتر از آن هستیم.

نکته ادبی: تأکید بر بی‌پایان بودنِ بخششِ الهی.

گفت تا شاهیت در وی عشق کاشت جز هوای تو هوایی کی گذاشت

گفت: از آنجا که عشقِ تو در دلش کاشته شده، دیگر هیچ میل و هوایی در او باقی نمانده است.

نکته ادبی: نفیِ تعلقاتِ دنیوی.

بندگی تش چنان درخورد شد که شهی اندر دل او سرد شد

بندگیِ تو چنان در دلش شیرین نشست که پادشاهیِ دنیا در نظرش سرد و بی‌ارزش شد.

نکته ادبی: تضادِ میانِ لذتِ بندگی و سردیِ دنیا.

شاهی و شه زادگی در باختست از پی تو در غریبی ساختست

او پادشاهی و شاه‌زادگی را رها کرده و به خاطرِ تو در غریبی زندگی می‌کند.

نکته ادبی: اشاره به غربتِ سالک.

صوفیست انداخت خرقه وجد در کی رود او بر سر خرقه دگر

صوفی که خرقه (نشانِ ظاهری) را در وجدِ خویش افکنده، دیگر به سراغِ خرقه دیگری نمی‌رود.

نکته ادبی: «خرقه» نمادِ تعلقاتِ صوری است.

میل سوی خرقهٔ داده و ندم آنچنان باشد که من مغبون شدم

میل کردن به خرقه‌ای که بخشیده شده، نشان‌دهنده‌ی خسران و مغبون بودنِ من است.

نکته ادبی: مذمتِ بازگشت به وابستگی.

باز ده آن خرقه این سو ای قرین که نمی ارزید آن یعنی بدین

آن خرقه را پس بده، زیرا آن ارزشِ رسیدن به این مقام را نداشت.

نکته ادبی: تأکید بر برتریِ حالِ معنوی بر نشانه‌های ظاهری.

دور از عاشق که این فکر آیدش ور بیاید خاک بر سر بایدش

دور باد از عاشق که چنین فکری (بازگشت به دنیا) به سرش بزند؛ اگر هم بزند، باید از خجالت خاک بر سر بریزد.

نکته ادبی: نکوهشِ تزلزل در راهِ حق.

عشق ارزد صد چو خرقه کالبد که حیاتی دارد و حس و خرد

عشق به تنهایی، از صد خرقه (جسم) ارزشمندتر است؛ چرا که عشق دارای حیات و درک و خرد است.

نکته ادبی: تشبیه عشق به منبعِ حیات.

خاصه خرقهٔ ملک دنیا کابترست پنج دانگ مستیش درد سرست

به ویژه خرقه و مقامِ دنیا که ناقص است و مستیِ آن نیز همراه با دردسر است.

نکته ادبی: «ابتر» به معنای ناقص و بی‌ثمر است.

ملک دنیا تن پرستان را حلال ما غلام ملک عشق بی زوال

ملکِ دنیا برای تن‌پرستان است؛ ما بندگانِ عشقِ جاودانه هستیم.

نکته ادبی: تمایزِ دنیاپرستان و عاشقان.

عامل عشقست معزولش مکن جز به عشق خویش مشغولش مکن

او در خدمتِ عشق است، او را عزل مکن و جز به عشقِ خویش، او را مشغول مگردان.

نکته ادبی: استعاره اداری برای خدمتِ عاشق.

منصبی کانم ز رویت محجبست عین معزولیست و نامش منصبست

منصبی که با آن از تو در حجاب بمانم، عینِ عزل شدن است، اگرچه نامش منصب باشد.

نکته ادبی: تضادِ میانِ منصبِ ظاهری و دوریِ باطنی.

موجب تاخیر اینجا آمدن فقد استعداد بود و ضعف فن

علتِ تأخیرِ او در رسیدن به اینجا، نداشتنِ آمادگیِ درونی و ضعفِ قابلیت بود.

نکته ادبی: «استعداد» به معنای ظرفیتِ روحی است.

بی ز استعداد در کانی روی بر یکی حبه نگردی محتوی

اگر استعداد نداشته باشی، حتی اگر در معدنِ طلا هم باشی، به یک دانه طلا هم دست نمی‌یابی.

نکته ادبی: تمثیلی برای بی‌اثر بودنِ فرصت‌ها بدونِ آمادگی.

هم چو عنینی که بکری را خرد گرچه سیمین بر بود کی بر خورد

مانندِ مردی ناتوان (عنین) که دختری زیبا را به همسری بگیرد؛ اگرچه زن زیبا باشد، او بهره‌ای نمی‌برد.

نکته ادبی: تمثیلی برای فقدانِ توانِ باطنی در مواجهه با فیض.

چون چراغی بی ز زیت و بی فتیل نه کثیرستش ز شمع و نه قلیل

چون چراغی که نه روغن دارد و نه فتیله؛ نه نورِ زیادی دارد و نه کم، بلکه اصلاً نوری ندارد.

نکته ادبی: تمثیلِ وجودِ بی‌بهره.

در گلستان اندر آید اخشمی کی شود مغزش ز ریحان خرمی

اگر فردِ نادان (اخشمی) واردِ گلستان شود، مغز و دلش از عطرِ گل‌ها شاد نمی‌شود.

نکته ادبی: «اخشمی» به معنای بدخو و نادان است.

هم چو خوبی دلبری مهمان غر بانگ چنگ و بربطی در پیش کر

مانندِ دلبر زیبایی که مهمانِ آدمِ ناشنوا شود و چنگ و بربط بنوازد؛ او هیچ درکی از این زیبایی ندارد.

نکته ادبی: تمثیلِ ناتوانیِ درکِ حقیقت توسطِ نااهل.

هم چو مرغ خاک که آید در بحار زان چه یابد جز هلاک و جز خسار

مانندِ مرغِ خاک‌زی که به دریا بیفتد؛ چه چیزی جز هلاکت و زیان نصیبش می‌شود؟

نکته ادبی: تضادِ میانِ طبیعتِ ذاتی و محیط.

هم چو بی گندم شده در آسیا جز سپیدی ریش و مو نبود عطا

مانندِ کسی که گندم ندارد اما به آسیاب می‌رود؛ جز سپیدیِ مو و ریش، چیزی عایدش نمی‌شود.

نکته ادبی: تمثیلِ پوچیِ تلاشِ بدونِ مایه.

آسیای چرخ بر بی گندمان موسپیدی بخشد و ضعف میان

آسیابِ روزگار بر سرِ کسانی که گندمِ (قابلیتِ) معنوی ندارند، جز سپیدیِ مو و ضعفِ جسم، چیزی نمی‌بخشد.

نکته ادبی: آسیاب استعاره از گذرِ عمر است.

لیک با باگندمان این آسیا ملک بخش آمد دهد کار و کیا

اما برای کسانی که گندم (استعداد) دارند، این آسیاب، ملک و بزرگی و کارآمدی به ارمغان می‌آورد.

نکته ادبی: نتیجه‌گیری درباره اهمیتِ آمادگی.

اول استعداد جنت بایدت تا ز جنت زندگانی زایدت

ابتدا باید استعداد و شایستگیِ بهشت را داشته باشی تا حیاتِ بهشتی در تو پدیدار شود.

نکته ادبی: تقدمِ قابلیت بر فیض.

طفل نو را از شراب و از کباب چه حلاوت وز قصور و از قباب

کودکِ نوزاد چه لذتی از شراب و کباب و قصرها می‌برد؟

نکته ادبی: تمثیلِ ناتوانیِ طفل در درکِ لذت‌های والاتر.

حد ندارد این مثل کم جو سخن تو برو تحصیل استعداد کن

از سخن گفتنِ بی‌حاصل درباره حد و اندازه دست بردار و به جای آن، تمام همت خود را صرفِ کسبِ قابلیت و ظرفیت معنوی کن.

نکته ادبی: «کم جو» در اینجا دستوری است برای نهی از پرگوییِ بیهوده.

بهر استعداد تا اکنون نشست شوق از حد رفت و آن نامد به دست

مدت‌هاست که برای رسیدن به آن استعدادِ لازم در انتظار نشسته‌ام، اما شوق من از حد گذشت و همچنان به آن مقصود دست نیافتم.

نکته ادبی: گلایه از طولانی شدنِ فراق و تأخیر در رسیدن به کمال.

گفت استعداد هم از شه رسد بی ز جان کی مستعد گردد جسد

پاسخ آمد که استعداد و ظرفیتِ حقیقی نیز تنها از سوی خداوند (پادشاه) می‌رسد؛ زیرا پیکرِ انسان (جسد) بدون دمیده شدنِ روحِ الهی در آن، تنها جسمی بی‌جان و فاقد لیاقت است.

نکته ادبی: «شه» استعاره از خداوند و منشأ فیض است.

لطف های شه غمش را در نوشت شد که صید شه کند او صید گشت

لطف و رحمتِ خداوند، غم و اندوهِ او را در خود محو کرد؛ او که می‌خواست پادشاه را شکار کند و به قبضه درآورد، خود شکارِ عشقِ الهی شد.

نکته ادبی: پارادوکسِ شکار و شکارچی که در عرفان به معنای فنای بنده در اراده حق است.

هر که در اشکار چون تو صید شد صید را ناکرده قید او قید شد

هر کس که در ساحتِ الهی (خلوتِ خدا) همچون تو به دنبال شکارِ لذت‌های دنیوی بود، پیش از آنکه بتواند مقصود خود را به بند کشد، خود در بندِ هوس گرفتار شد.

نکته ادبی: اشاره به مکافاتِ عملِ دنیوی در برابرِ حریمِ قدسی.

هرکه جویای امیری شد یقین پیش از آن او در اسیری شد رهین

هرکس که با یقین، جویای مقامِ امیری و فرماندهی شد، پیش از رسیدن به آن، در واقع در دامِ اسارتِ نفسِ خویش گرفتار شده است.

نکته ادبی: تضاد میان ظاهرسازی قدرت و باطنِ بردگی.

عکس می دان نقش دیباجهٔ جهان نام هر بندهٔ جهان خواجهٔ جهان

این جهان را مانندِ آینه‌ای وارونه بدان؛ آنچه در دیباچه (آغازینِ) این عالم می‌بینی معکوس است؛ یعنی بنده، خود را خواجه (آقا) می‌پندارد و خواجه در واقع اسیرِ بندگان است.

نکته ادبی: اشاره به فریبندگی جهان مادی که حقایق را برعکس نشان می‌دهد.

ای تن کژ فکرت معکوس رو صد هزار آزاد را کرده گرو

ای تن که تفکراتت کج و مسیرِ حرکتت معکوس است، تو به سببِ امیالت، صدها هزار روحِ آزاده را در بندِ خود گرفتار کرده‌ای.

نکته ادبی: خطاب روح به تن برای تبیینِ ماهیتِ اسارت‌بخشِ جسمانیت.

مدتی بگذار این حیلت پزی چند دم پیش از اجل آزاد زی

مدتی از این مکر و حیله‌گری دست بردار و پیش از آنکه مرگ فرا رسد، لحظاتی را به آزادیِ حقیقی و رهایی از بندِ تن زندگی کن.

نکته ادبی: «حیلت‌پزی» اشاره به نیرنگ‌های نفس برای حفظِ بقای دنیوی دارد.

ور در آزادیت چون خر راه نیست هم چو دلوت سیر جز در چاه نیست

و اگر در تو راهی برای رسیدن به آزادی نیست، بدان که همانند دلو در چاه، حرکتِ تو محدود و دایره‌وار است و راهی به سوی رهایی نداری.

نکته ادبی: تمثیل دلو در چاه برای نشان دادنِ تکرار و بی‌ثمریِ حرکتِ نفسِ اماره.

مدتی رو ترک جان من بگو رو حریف دیگری جز من بجو

مدتی است که از تو می‌خواهم مرا رها کنی و دست از سرم برداری؛ برو و حریف و همدمِ دیگری برای هوس‌بازی‌های خود پیدا کن.

نکته ادبی: لحنِ تند و قاطعِ روح برای قطعِ رابطه با تن.

نوبت من شد مرا آزاد کن دیگری را غیر من داماد کن

اکنون نوبتِ رهاییِ من است، پس مرا آزاد کن و برو کسی دیگر را همچون دامادی که به بندِ نکاح درآید، گرفتار کن.

نکته ادبی: استعاره داماد برای نشان دادنِ فریب و به بند کشیدنِ طعمه.

ای تن صدکاره ترک من بگو عمر من بردی کسی دیگر بجو

ای تن که به صد حیله و نیرنگ مسلط هستی، از من دوری کن؛ تو تمامِ عمرِ مرا تباه کردی، برو و دیگری را برای فریب دادن بیاب.

نکته ادبی: «صدکاره» اشاره به مکر و ترفندهای متعددِ نفس.