مثنوی معنوی - دفتر ششم

مولوی

بخش ۱۱۷ - بیان مجاهد کی دست از مجاهده باز ندارد اگر چه داند بسطت عطاء حق را کی آن مقصود از طرف دیگر و به سبب نوع عمل دیگر بدو رساند کی در وهم او نبوده باشد او همه وهم و اومید درین طریق معین بسته باشد حلقهٔ همین در می‌زند بوک حق تعالی آن روزی را از در دیگر بدو رساند کی او آن تدبیر نکرده باشد و یرزقه من حیث لا یحتسب العبد یدبر والله یقدر و بود کی بنده را وهم بندگی بود کی مرا از غیر این در برساند اگر چه من حلقهٔ این در می‌زنم حق تعالی او را هم ازین در روزی رساند فی‌الجمله این همه درهای یکی سرایست مع تقریره

مولوی
یا درین ره آیدم آن کام من یا چو باز آیم ز ره سوی وطن
بوک موقوفست کامم بر سفر چون سفر کردم بیابم در حضر
یار را چندین بجویم جد و چست که بدانم که نمی بایست جست
آن معیت کی رود در گوش من تا نگردم گرد دوران زمن
کی کنم من از معیت فهم راز جز که از بعد سفرهای دراز
حق معیت گفت و دل را مهر کرد تا که عکس آید به گوش دل نه طرد
چون سفرها کرد و داد راه داد بعد از آن مهر از دل او بر گشاد
چون خطایین آن حساب با صفا گرددش روشن ز بعد دو خطا
بعد از آن گوید اگر دانستمی این معیت را کی او را جستمی
دانش آن بود موقوف سفر ناید آن دانش به تیزی فکر
آنچنان که وجه وام شیخ بود بسته و موقوف گریهٔ آن وجود
کودک حلواییی بگریست زار توخته شد وام آن شیخ کبار
گفته شد آن داستان معنوی پیش ازین اندر خلال مثنوی
در دلت خوف افکند از موضعی تا نباشد غیر آنت مطمعی
در طمع فایدهٔ دیگر نهد وآن مرادت از کسی دیگر دهد
ای طمع در بسته در یک جای سخت که آیدم میوه از آن عالی درخت
آن طمع زان جا نخواهد شد وفا بل ز جای دیگر آید آن عطا
آن طمع را پس چرا در تو نهاد چون نخواستت زان طرف آن چیز داد
از برای حکمتی و صنعتی نیز تا باشد دلت در حیرتی
تا دلت حیران بود ای مستفید که مرادم از کجا خواهد رسد
تا بدانی عجز خویش و جهل خویش تا شود ایقان تو در غیب بیش
هم دلت حیران بود در منتجع که چه رویاند مصرف زین طمع
طمع داری روزیی در درزیی تا ز خیاطی بی زر تا زیی
رزق تو در زرگری آرد پدید که ز وهمت بود آن مکسب بعید
پس طمع در درزیی بهر چه بود چون نخواست آن رزق زان جانب گشود
بهر نادر حکمتی در علم حق که نبشت آن حکم را در ما سبق
نیز تا حیران بود اندیشه ات تا که حیرانی بود کل پیشه ات
یا وصال یار زین سعیم رسد یا ز راهی خارج از سعی جسد
من نگویم زین طریق آید مراد می طپم تا از کجا خواهد گشاد
سربریده مرغ هر سو می فتد تا کدامین سو رهد جان از جسد
یا مراد من برآید زین خروج یا ز برجی دیگر از ذات البروج

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این قطعات از مثنوی معنوی، سیر و سلوک روحانی و ضرورتِ تلاش و جست‌وجویِ درونی را ترسیم می‌کنند. شاعر بر این باور است که هر تلاشی، حتی اگر به نتیجه ظاهری مورد نظر نینجامد، در واقع بخشی از یک طرح الهی بزرگ‌تر برای رشد انسان است.

مفهوم بنیادین در این ابیات، پیوند میان «سفر» (تلاش بیرونی) و «حیرت» (دستاورد درونی) است. گاهی خداوند انسان را به سمتی می‌کشاند و نیازی در او می‌آفریند که پاسخ آن در جای دیگری نهفته است تا بدین وسیله انسان از وابستگی به خواسته‌های محدودِ خویش رها شود و به درکِ عمیق‌تری از «معیت» یا حضور همیشگی حق دست یابد.

معنای روان

یا درین ره آیدم آن کام من یا چو باز آیم ز ره سوی وطن

در این مسیرِ جست‌وجو، یا به آن هدف و مقصودی که در دل دارم می‌رسم و یا (حتی اگر به نتیجه نرسم) با کوله‌باری از تجربه و بلوغ به سوی اصلِ خویش باز می‌گردم.

بوک موقوفست کامم بر سفر چون سفر کردم بیابم در حضر

شاید رسیدن به خواسته من، مشروط به انجام دادنِ این سفر است؛ چرا که بسیاری از کمالاتی که در وطن (یا وضعیت ثابت) می‌جوییم، تنها پس از طی کردنِ رنجِ سفر به دست می‌آید.

نکته ادبی: بوک (مخفف باشد که) به معنای شاید است.

یار را چندین بجویم جد و چست که بدانم که نمی بایست جست

من با چنان جدیت و اشتیاقی به دنبالِ حقیقت (یار) می‌گردم که در نهایت به این آگاهی برسم که این نوع جست‌وجویِ عجولانه و از سرِ خودخواهی، اصلاً لازم نبود.

آن معیت کی رود در گوش من تا نگردم گرد دوران زمن

مفهوم عمیق «همراهیِ الهی» (معیت) تا زمانی که من در گردابِ اوهام و گردشِ روزگارِ دنیوی هستم، به گوش جانم راه نمی‌یابد.

کی کنم من از معیت فهم راز جز که از بعد سفرهای دراز

چگونه می‌توانم رازِ همراهیِ خداوند با بندگان را درک کنم، مگر آنکه سفرهای طولانی و دشوارِ روحانی را پشت سر گذاشته باشم؟

حق معیت گفت و دل را مهر کرد تا که عکس آید به گوش دل نه طرد

خداوند در آغازِ راه، حقیقتِ همراهیِ خود را بیان کرد اما بر دلِ بنده مهری زد تا پیش از موعد و به صورتِ سطحی آن را نشنود و تنها پژواکِ آن برایش باقی بماند تا در زمانِ مناسب به عمقِ آن پی ببرد.

چون سفرها کرد و داد راه داد بعد از آن مهر از دل او بر گشاد

هنگامی که سالک سختیِ سفرها را تحمل کرد و راه را پیمود، خداوند آن مهر را از دلش برداشت و حقیقتِ همراهی برایش آشکار شد.

چون خطایین آن حساب با صفا گرددش روشن ز بعد دو خطا

همان‌طور که محاسباتِ اشتباهِ اولیه، با انجامِ دوباره و اصلاحِ آن به نتیجه‌ای پاک و درست تبدیل می‌شود، حقیقتِ مسیر نیز پس از خطا کردن و بازگشت، روشن می‌شود.

بعد از آن گوید اگر دانستمی این معیت را کی او را جستمی

پس از آن آگاهی، بنده می‌گوید اگر از ابتدا این حقیقت (معیت) را می‌دانستم، دیگر این‌چنین با بی‌تابی و خودخواهی به دنبالِ آن نمی‌گشتم.

دانش آن بود موقوف سفر ناید آن دانش به تیزی فکر

دانشِ حقیقی، دانشی است که به سفر و تجربه نیاز دارد و با صرفِ هوش و تفکرِ ذهنیِ محض حاصل نمی‌شود.

نکته ادبی: تیزی فکر کنایه از استدلالات ذهنی و عقل جزوی است.

آنچنان که وجه وام شیخ بود بسته و موقوف گریهٔ آن وجود

همان‌طور که در داستانی کهن، رفعِ بدهیِ آن شیخ مشروط به گریه و زاریِ کودکِ حلوایی بود، رسیدن به مقصود نیز گاهی به اتفاقاتی غیرمنتظره وابسته است.

کودک حلواییی بگریست زار توخته شد وام آن شیخ کبار

کودکِ حلوایی زار زار گریست و همین گریه باعث شد که بدهیِ آن شیخِ بزرگ پرداخت شود (اشاره به داستانی در مثنوی).

گفته شد آن داستان معنوی پیش ازین اندر خلال مثنوی

این ماجرای عرفانی و پرمعنا، پیش از این در بخش‌های دیگرِ مثنوی برایتان بازگو شده است.

در دلت خوف افکند از موضعی تا نباشد غیر آنت مطمعی

خداوند ترسی در دلِ تو از موقعیتی خاص می‌اندازد تا ذهنِ تو به چیزی جز آن نپردازد و تمامِ توجهت متمرکز شود.

در طمع فایدهٔ دیگر نهد وآن مرادت از کسی دیگر دهد

خداوند در دلِ تو طمعِ رسیدن به سودی را می‌اندازد اما سرانجام، آن خواسته‌ات را از طریقِ فردی دیگر برآورده می‌کند.

ای طمع در بسته در یک جای سخت که آیدم میوه از آن عالی درخت

ای کسی که طمعِ رسیدن به میوه (نتیجه) را در یک نقطه خاص محکم کرده‌ای و فکر می‌کنی فقط از آن درختِ مشخص ثمر می‌گیری.

آن طمع زان جا نخواهد شد وفا بل ز جای دیگر آید آن عطا

بدان که آن خواسته و میوه از آنجایی که تو گمان می‌کنی برآورده نمی‌شود، بلکه خداوند آن عطا و بخشش را از جای دیگری نصیبِ تو می‌کند.

آن طمع را پس چرا در تو نهاد چون نخواستت زان طرف آن چیز داد

پس چرا خداوند آن طمع را در تو ایجاد کرد، در حالی که نخواست آن خواسته را از همان راهِ موردِ نظرِ تو برآورده کند؟

از برای حکمتی و صنعتی نیز تا باشد دلت در حیرتی

برای حکمتی پنهان و مهارتی الهی، و همچنین برای اینکه دلِ تو در حالتِ «حیرت» باقی بماند.

تا دلت حیران بود ای مستفید که مرادم از کجا خواهد رسد

ای کسی که بهره می‌جویی، تا دلت در حیرت باشد که این خواسته و مرادِ من از کجا قرار است به سوی من بیاید.

تا بدانی عجز خویش و جهل خویش تا شود ایقان تو در غیب بیش

تا بدین وسیله ناتوانی و ناآگاهیِ خود را دریابی و ایمانِ تو به امورِ غیبی و فراتر از عقل، عمیق‌تر و مستحکم‌تر شود.

هم دلت حیران بود در منتجع که چه رویاند مصرف زین طمع

و نیز دلت در «منتجع» (محلِ امید و طلب) سرگردان باشد که این طمعِ تو، چه نتیجه‌ای خواهد داشت و چه چیزی از آن می‌روید.

طمع داری روزیی در درزیی تا ز خیاطی بی زر تا زیی

تو در حرفه‌ی خیاطی طمعِ کسبِ روزی داری، تا شاید بدونِ داشتنِ سرمایه، از راهِ خیاطی زندگی‌ات را بگذرانی.

رزق تو در زرگری آرد پدید که ز وهمت بود آن مکسب بعید

در حالی که خداوند روزیِ تو را در کارِ زرگری قرار داده است؛ حرفه‌ای که در خیال و وهمِ تو اصلاً نمی‌گنجید و از آن دور بودی.

پس طمع در درزیی بهر چه بود چون نخواست آن رزق زان جانب گشود

پس چرا خداوند چنین طمعی را در درزی‌گری (خیاطی) در دلِ تو نهاد، در حالی که نخواست روزیِ تو را از آن مسیر جاری کند؟

بهر نادر حکمتی در علم حق که نبشت آن حکم را در ما سبق

برای حکمت‌های نادری که در علمِ الهی بوده و از ازل در تقدیرِ تو نوشته شده است.

نیز تا حیران بود اندیشه ات تا که حیرانی بود کل پیشه ات

و همچنین برای اینکه اندیشه‌ی تو همواره حیران باشد، تا «حیرت» به پیشه‌ی اصلی و حالتِ همیشگیِ جانِ تو تبدیل شود.

یا وصال یار زین سعیم رسد یا ز راهی خارج از سعی جسد

من نمی‌دانم که آیا وصالِ محبوب از طریقِ همین کوششِ من به دست می‌آید یا از راهی که اصلاً در محدوده تلاش‌های جسمانیِ من نیست.

من نگویم زین طریق آید مراد می طپم تا از کجا خواهد گشاد

من ادعا نمی‌کنم که مرادم از این راهِ خاص به دست می‌آید؛ من فقط بی‌قرارم و تلاش می‌کنم تا ببینم سرانجام گشایش از کجا رخ خواهد داد.

سربریده مرغ هر سو می فتد تا کدامین سو رهد جان از جسد

من مانندِ مرغی سر بریده‌ام که به هر سو می‌افتد و بال‌بال می‌زند، تا ببینم سرانجام جانم از این کالبدِ خاکی در کدام سو آزاد خواهد شد.

یا مراد من برآید زین خروج یا ز برجی دیگر از ذات البروج

یا مرادِ من از همین راهِ رفتن و خروج از خویشتن حاصل می‌شود، یا از مجرایی دیگر در آسمانِ حقایق (ذات‌البروج) برایم رقم خواهد خورد.

آرایه‌های ادبی

استعاره سربریده مرغ

نماد سالکی که از خودخواهی و اراده شخصی تهی شده و در تسلیم محض به سرنوشت الهی است.

واژه کلیدی (عرفانی) حیرت

حالتی که در آن سالک از دانسته‌های خود تهی می‌شود تا حقیقتِ مطلق بر او آشکار گردد.

تلمیح کودک حلوایی

اشاره به حکایت مشهور شیخ و کودک حلوایی در مثنوی که بیانگرِ وابستگیِ نتایج به علل ظاهراً غیرمنطقی است.

مفهوم عرفانی معیت

اصطلاحی قرآنی و عرفانی به معنای همراهی و حضورِ دائمیِ خداوند با بنده که پس از عبور از حجاب‌ها درک می‌شود.

پارادوکس طمع در یک جای سخت... نه از آنجا وفا

تضاد میان تلاشِ آگاهانه بنده و نتیجه‌گیریِ غیرمنتظره الهی برای تربیتِ نفس.