مثنوی معنوی - دفتر ششم

مولوی

بخش ۱۱۶ - بعد مکث ایشان متواری در بلاد چین در شهر تختگاه و بعد دراز شدن صبر بی‌صبر شدن آن بزرگین کی من رفتم الوداع خود را بر شاه عرضه کنم اما قدمی تنیلنی مقصودی او القی راسی کفادی ثم یا پای رساندم به مقصود و مراد یا سر بنهم هم‌چو دل از دست آن‌جا و نصیحت برادران او را سود ناداشتن یا عاذل العاشقین دع فة اضلها الله کیف ترشدها الی آخره

مولوی
آن بزرگین گفت ای اخوان من ز انتظار آمد به لب این جان من
لا ابالی گشته ام صبرم نماند مر مرا این صبر در آتش نشاند
طاقت من زین صبوری طاق شد راقعهٔ من عبرت عشاق شد
من ز جان سیر آمدم اندر فراق زنده بودن در فراق آمد نفاق
چند درد فرقتش بکشد مرا سر ببر تا عشق سر بخشد مرا
دین من از عشق زنده بودنست زندگی زین جان و سر ننگ منست
تیغ هست از جان عاشق گردروب زانک سیف افتاد محاء الذنوب
چون غبار تن بشد ماهم بتافت ماه جان من هوای صاف یافت
عمرها بر طبل عشقت ای صنم ان فی متی حیاتی می زنم
دعوی مرغابئی کردست جان کی ز طوفان بلا دارد فغان
بط را ز اشکستن کشتی چه غم کشتی اش بر آب بس باشد قدم
زنده زین دعوی بود جان و تنم من ازین دعوی چگونه تن زنم
خواب می بینم ولی در خواب نه مدعی هستم ولی کذاب نه
گر مرا صد بار تو گردن زنی هم چو شمعم بر فروزم روشنی
آتش ار خرمن بگیرد پیش و پس شب روان را خرمن آن ماه بس
کرده یوسف را نهان و مختبی حیلت اخوان ز یعقوب نبی
خفیه کردندش به حیلت سازیی کرد آخر پیرهن غمازیی
آن دو گفتندش نصیحت در سمر که مکن ز اخطار خود را بی خبر
هین منه بر ریش های ما نمک هین مخور این زهر بر جلدی و شک
جز به تدبیر یکی شیخی خبیر چون روی چون نبودت قلبی بصیر
وای آن مرغی که ناروییده پر بر پرد بر اوج و افتد در خطر
عقل باشد مرد را بال و پری چون ندارد عقل عقل رهبری
یا مظفر یا مظفرجوی باش یا نظرور یا نظرورجوی باش
بی ز مفتاح خرد این قرع باب از هوا باشد نه از روی صواب
عالمی در دام می بین از هوا وز جراحت های هم رنگ دوا
مار استادست بر سینه چو مرگ در دهانش بهر صید اشگرف برگ
در حشایش چون حشیشی او بپاست مرغ پندارد که او شاخ گیاست
چون نشیند بهر خور بر روی برگ در فتد اندر دهان مار و مرگ
کرده تمساحی دهان خویش باز گرد دندانهاش کرمان دراز
از بقیهٔ خور که در دندانش ماند کرم ها رویید و بر دندان نشاند
مرغکان بینند کرم و قوت را مرج پندارند آن تابوت را
چون دهان پر شد ز مرغ او ناگهان در کشدشان و فرو بندد دهان
این جهان پر ز نقل و پر ز نان چون دهان باز آن تمساح دان
بهر کرم و طعمه ای روزی تراش از فن تمساح دهر آمن مباش
روبه افتد پهن اندر زیر خاک بر سر خاکش حبوب مکرناک
تا بیاید زاغ غافل سوی آن پای او گیرد به مکر آن مکردان
صدهزاران مکر در حیوان چو هست چون بود مکر بشر کو مهترست
مصحفی در کف چو زین العابدین خنجری پر قهر اندر آستین
گویدت خندان کای مولای من در دل او بابلی پر سحر و فن
زهر قاتل صورتش شهدست و شیر هین مرو بی صحبت پیر خبیر
جمله لذات هوا مکرست و زرق سوز و تاریکیست گرد نور برق
برق نور کوته و کذب و مجاز گرد او ظلمات و راه تو دراز
نه به نورش نامه توانی خواندن نه به منزل اسپ دانی راندن
لیک جرم آنک باشی رهن برق از تو رو اندر کشد انوار شرق
می کشاند مکر برقت بی دلیل در مفازهٔ مظلمی شب میل میل
بر که افتی گاه و در جوی اوفتی گه بدین سو گه بدان سوی اوفتی
خود نبینی تو دلیل ای جاه جو ور ببینی رو بگردانی ازو
که سفر کردم درین ره شصت میل مر مرا گمراه گوید این دلیل
گر نهم من گوش سوی این شگفت ز امر او راهم ز سر باید گرفت
من درین ره عمر خود کردم گرو هرچه بادا باد ای خواجه برو
راه کردی لیک در ظن چو برق عشر آن ره کن پی وحی چو شرق
ظن لایغنی من الحق خوانده ای وز چنان برقی ز شرقی مانده ای
هی در آ در کشتی ما ای نژند یا تو آن کشتی برین کشتی ببند
گوید او چون ترک گیرم گیر و دار چون روم من در طفیلت کوروار
کور با رهبر به از تنها یقین زان یکی ننگست و صد ننگست ازین
می گریزی از پشه در کزدمی می گریزی در یمی تو از نمی
می گریزی از جفاهای پدر در میان لوطیان و شور و شر
می گریزی هم چو یوسف ز اندهی تا ز نرتع نلعب افتی در چهی
در چه افتی زین تفرج هم چو او مر ترا لیک آن عنایت یار کو
گر نبودی آن به دستوری پدر برنیاوردی ز چه تا حشر سر
آن پدر بهر دل او اذن داد گفت چون اینست میلت خیر باد
هر ضریری کز مسیحی سر کشد او جهودانه بماند از رشد
قابل ضو بود اگر چه کور بود شد ازین اعراض او کور و کبود
گویدش عیسی بزن در من دو دست ای عمی کحل عزیزی با منست
از من ار کوری بیابی روشنی بر قمیص یوسف جان بر زنی
کار و باری کت رسد بعد شکست اندر آن اقبال و منهاج رهست
کار و باری که ندارد پا و سر ترک کن هی پیر خر ای پیر خر
غیر پیر استاد و سرلشکر مباد پیر گردون نی ولی پیر رشاد
در زمان چون پیر را شد زیردست روشنایی دید آن ظلمت پرست
شرط تسلیم است نه کار دراز سود نبود در ضلالت ترک تاز
من نجویم زین سپس راه اثیر پیر جویم پیر جویم پیر پیر
پیر باشد نردبان آسمان تیر پران از که گردد از کمان
نه ز ابراهیم نمرود گران کرد با کرکس سفر بر آسمان
از هوا شد سوی بالا او بسی لیک بر گردون نپرد کرکسی
گفتش ابراهیم ای مرد سفر کرکست من باشم اینت خوب تر
چون ز من سازی به بالا نردبان بی پریدن بر روی بر آسمان
آنچنان که می رود تا غرب و شرق بی ز زاد و راحله دل هم چو برق
آنچنان که می رود شب ز اغتراب حس مردم شهرها در وقت خواب
آنچنان که عارف از راه نهان خوش نشسته می رود در صد جهان
گر ندادستش چنین رفتار دست این خبرها زان ولایت از کیست
این خبرها وین روایات محق صد هزاران پیر بر وی متفق
یک خلافی نی میان این عیون آنچنان که هست در علم ظنون
آن تحری آمد اندر لیل تار وین حضور کعبه و وسط نهار
خیز ای نمرود پر جوی از کسان نردبانی نایدت زین کرکسان
عقل جزوی کرکس آمد ای مقل پر او با جیفه خواری متصل
عقل ابدالان چو پر جبرئیل می پرد تا ظل سدره میل میل
باز سلطانم گشم نیکوپیم فارغ از مردارم و کرکس نیم
ترک کرکس کن که من باشم کست یک پر من بهتر از صد کرکست
چند بر عمیا دوانی اسپ را باید استا پیشه را و کسپ را
خویشتن رسوا مکن در شهر چین عاقلی جو خویش از وی در مچین
آن چه گوید آن فلاطون زمان هین هوا بگار و رو بر وفق آن
جمله می گویند اندر چین به جد بهر شاه خویشتن که لم یلد
شاه ما خود هیچ فرزندی نزاد بلک سوی خویش زن را ره نداد
هر که از شاهان ازین نوعش بگفت گردنش با تیغ بران کرد جفت
شاه گوید چونک گفتی این مقال یا بکن ثابت که دارم من عیال
مر مرا دختر اگر ثابت کنی یافتی از تیغ تیزم آمنی
ورنه بی شک من ببرم حلق تو ای بگفته لاف کذب آمیغ تو
بنگر ای از جهل گفته ناحقی پر ز سرهای بریده خندقی
خندقی از قعر خندق تا گلو پر ز سرهای بریده زین غلو
جمله اندر کار این دعوی شدند گردن خود را بدین دعوی زدند
هان ببین این را به چشم اعتبار این چنین دعوی میندیش و میار
تلخ خواهی کرد بر ما عمر ما کی برین می دارد ای دادر ترا
گر رود صد سال آنک آگاه نیست بر عما آن از حساب راه نیست
بی سلاحی در مرو در معرکه هم چو بی باکان مرو در تهلکه
این همه گفتند و گفت آن ناصبور که مرا زین گفته ها آید نفور
سینه پر آتش مرا چون منقل است کشت کامل گشت وقت منجل است
صدر را صبری بد اکنون آن نماد بر مقام صبر عشق آتش نشاند
صبر من مرد آن شبی که عشق زاد درگذشت او حاضران را عمر باد
ای محدث از خطاب و از خطوب زان گذشتم آهن سردی مکوب
سرنگونم هی رها کن پای من فهم کو در جملهٔ اجزای من
اشترم من تا توانم می کشم چون فتادم زار با کشتن خوشم
پر سر مقطوع اگر صد خندق است پیش درد من مزاج مطلق است
من نخواهم زد دگر از خوف و بیم این چنین طبل هوا زیر گلیم
من علم اکنون به صحرا می زنم یا سراندازی و یا روی صنم
حلق کو نبود سزای آن شراب آن بریده به به شمشیر و ضراب
دیده کو نبود ز وصلش در فره آن چنان دیده سپید کور به
گوش کان نبود سزای راز او بر کنش که نبود آن بر سر نکو
اندر آن دستی که نبود آن نصاب آن شکسته به به ساطور قصاب
آنچنان پایی که از رفتار او جان نپیوندد به نرگس زار او
آنچنان پا در حدید اولیترست که آنچنان پا عاقبت درد سرست

درک و برداشت

هوش مصنوعی

معنای روان

آن بزرگین گفت ای اخوان من ز انتظار آمد به لب این جان من

آن بزرگ‌مرد به یاران خود گفت که از شدت انتظار، جانم به لب رسیده و تابِ دوری ندارم.

نکته ادبی: جان به لب آمدن کنایه از به آخرین حد تحمل رسیدن است.

لا ابالی گشته ام صبرم نماند مر مرا این صبر در آتش نشاند

از قید و بند و ملامت مردم رها شده‌ام و صبرم تمام شده است؛ همین صبرِ مصلحتی من، مرا در آتشِ بی‌تابی سوزانده است.

نکته ادبی: لاابالی در اینجا به معنای رهایی از تعلقات و بی‌باکی است.

طاقت من زین صبوری طاق شد راقعهٔ من عبرت عشاق شد

تحمل من از این صبوری به پایان رسید و این ماجرایِ عاشقیِ من، درس عبرتی برای دیگر عاشقان شد.

نکته ادبی: طاقت طاق شدن کنایه از تمام شدن صبر و توانایی است.

من ز جان سیر آمدم اندر فراق زنده بودن در فراق آمد نفاق

من در این دوری، از زندگی سیر شده‌ام؛ چرا که زنده بودن در فراق، نوعی تظاهر و دورویی است.

نکته ادبی: نفاق به معنای دوگانگی میان ظاهر و باطن است.

چند درد فرقتش بکشد مرا سر ببر تا عشق سر بخشد مرا

تا کی دردِ دوری او مرا بکشد؟ سرِ مرا از تن جدا کن تا عشق، حیاتی دوباره به من ببخشد.

نکته ادبی: سر بخشیدن در اینجا به معنای بخشیدنِ حیات معنویِ حقیقی است.

دین من از عشق زنده بودنست زندگی زین جان و سر ننگ منست

دین و آیینِ من در این است که با عشق زنده باشم و زندگی کردن با این جان و سرِ خاکی، برای من ننگ است.

نکته ادبی: ننگ بودن به معنای حقیر شمردنِ زندگی مادی است.

تیغ هست از جان عاشق گردروب زانک سیف افتاد محاء الذنوب

شمشیر (مرگ) برای عاشق، زدودنِ زنگارِ جان است؛ زیرا شمشیر در اینجا پاک‌کننده گناهان است.

نکته ادبی: محاءالذنوب اشاره به نقش تطهیرکنندگیِ مرگ در نظر عارف دارد.

چون غبار تن بشد ماهم بتافت ماه جان من هوای صاف یافت

هنگامی که غبارِ تن از میان رفت، ماهِ وجود من درخشید و جانم به هوای پاکِ حقیقت دست یافت.

نکته ادبی: غبار تن استعاره از تعلقات دنیوی است.

عمرها بر طبل عشقت ای صنم ان فی متی حیاتی می زنم

ای معشوق، سال‌هاست که بر طبلِ عشق تو، آهنگِ وفاداری و زندگیِ من فدای تو باد را می‌نوازم.

نکته ادبی: صنم نماد معشوق است.

دعوی مرغابئی کردست جان کی ز طوفان بلا دارد فغان

جانِ من ادعایِ توانمندی در دریای عشق (مانند مرغابی) کرده است؛ کسی که در این دریای بلاست، نباید از سختی ناله کند.

نکته ادبی: مرغابی نمادِ اهلِ سلوک است که با بلا خو گرفته است.

بط را ز اشکستن کشتی چه غم کشتی اش بر آب بس باشد قدم

مرغابی (عارف) را از شکستنِ کشتی چه باک؟ زیرا کشتیِ او بر آب (دریای عشق) همیشه به پیش می‌رود.

نکته ادبی: قدم در اینجا به معنای پیش‌روی و استقامت است.

زنده زین دعوی بود جان و تنم من ازین دعوی چگونه تن زنم

جان و تن من با این ادعای عشق زنده است؛ چگونه می‌توانم در برابر این پیمان ساکت بمانم و دم نزنم؟

نکته ادبی: تن زدن به معنای سکوت کردن و دم فرو بستن است.

خواب می بینم ولی در خواب نه مدعی هستم ولی کذاب نه

من خواب می‌بینم اما نه خوابِ غفلت؛ ادعای عاشقی دارم اما دروغگو نیستم.

نکته ادبی: کذاب نبودن تاکید بر راستیِ تجربه درونی است.

گر مرا صد بار تو گردن زنی هم چو شمعم بر فروزم روشنی

اگر صد بار هم مرا بکشی، باز هم مانند شمع، روشنایی و عشق از خود ساطع می‌کنم.

نکته ادبی: شمع نمادِ فدایِ جان برای روشنایی و عشق است.

آتش ار خرمن بگیرد پیش و پس شب روان را خرمن آن ماه بس

اگر آتشِ عشق، همه چیز را در پیش و پس بسوزاند، برای سالکانِ شب‌زنده‌دار، نورِ آن معشوق کافی است.

نکته ادبی: شب‌روان اشاره به سالکانِ طریق است.

کرده یوسف را نهان و مختبی حیلت اخوان ز یعقوب نبی

حلیه و ترفندِ برادران یوسف، یوسف را از چشم یعقوب نبی پنهان کرد.

نکته ادبی: اشاره تلمیحی به داستان یوسف و برادرانش.

خفیه کردندش به حیلت سازیی کرد آخر پیرهن غمازیی

آن‌ها به حیله‌گری او را مخفی کردند، اما در نهایت، پیراهنِ یوسف، رازشان را برملا کرد.

نکته ادبی: غمازی به معنای فاش‌کنندگیِ راز است.

آن دو گفتندش نصیحت در سمر که مکن ز اخطار خود را بی خبر

آن دو نفر به صورت پنهانی به او نصیحت کردند که خود را از خطرات غافل نکن.

نکته ادبی: سمر به معنای داستان و گفتگوی شبانه است.

هین منه بر ریش های ما نمک هین مخور این زهر بر جلدی و شک

زنهار که بر زخم‌های ما نمک نپاش و این زهرِ مکر را از روی سادگی و گمانِ باطل نخور.

نکته ادبی: نمک بر ریش زدن کنایه از افزودن بر درد و رنج است.

جز به تدبیر یکی شیخی خبیر چون روی چون نبودت قلبی بصیر

جز با تدبیرِ یک شیخِ دانا، چگونه می‌خواهی در این راه قدم بگذاری، وقتی که دلی بینا نداری؟

نکته ادبی: قلب بصیر کنایه از چشمِ دل و آگاهیِ درونی است.

وای آن مرغی که ناروییده پر بر پرد بر اوج و افتد در خطر

وای بر آن پرنده‌ای که پرواز نیاموخته، به اوج می‌پرد و گرفتار خطر می‌شود.

نکته ادبی: ناروییده پر استعاره از بی‌تجربگی در سلوک است.

عقل باشد مرد را بال و پری چون ندارد عقل عقل رهبری

عقل برای انسان، بال و پرواز است؛ و اگر عقل نباشد، باید عقلِ عقل (مرشد) رهبر او باشد.

نکته ادبی: عقلِ عقل اشاره به نورِ نبوت و ولایت پیر است.

یا مظفر یا مظفرجوی باش یا نظرور یا نظرورجوی باش

یا پیروز باش یا پیروزجوی؛ یا بینا باش یا در جستجوی بصیرت باش.

نکته ادبی: مظفر و نظرور اشاره به درجات کمال است.

بی ز مفتاح خرد این قرع باب از هوا باشد نه از روی صواب

بدون کلیدِ خرد، کوبیدنِ این در، کاری بی‌ثمر و از روی هوا و هوس است نه از روی صواب.

نکته ادبی: قرع باب کنایه از طلب کردن و تلاش برای یافتنِ حقیقت است.

عالمی در دام می بین از هوا وز جراحت های هم رنگ دوا

عالمی از مردم را می‌بینی که از روی هوی و هوس در دام افتاده‌اند و زخم‌هایشان را با چیزی که فکر می‌کنند دواست، می‌پوشانند.

نکته ادبی: دوا به معنای فریب و توجیهاتِ نفسانی است.

مار استادست بر سینه چو مرگ در دهانش بهر صید اشگرف برگ

مانند ماری که بر سینه نشسته و مرگ‌بار است، در دهانش برای صید، برگ‌هایی زیبا گذاشته است.

نکته ادبی: اشگرف به معنای بزرگ و عجیب است.

در حشایش چون حشیشی او بپاست مرغ پندارد که او شاخ گیاست

چون آن مار در میان علف‌ها پنهان شده، پرنده فکر می‌کند که او شاخه گیاه است.

نکته ادبی: حشیش در اینجا به معنای گیاه و علف است.

چون نشیند بهر خور بر روی برگ در فتد اندر دهان مار و مرگ

وقتی پرنده برای خوردن بر روی آن برگ می‌نشیند، ناگهان در دهان مار و مرگ می‌افتد.

نکته ادبی: دهان مار استعاره از دنیای فریبنده است.

کرده تمساحی دهان خویش باز گرد دندانهاش کرمان دراز

تمساحی دهان خود را باز کرده و در اطراف دندان‌هایش کرم‌های درازی وجود دارد.

نکته ادبی: تمساح استعاره از دنیای فریب‌کار است.

از بقیهٔ خور که در دندانش ماند کرم ها رویید و بر دندان نشاند

از باقی‌مانده غذایی که در دندان‌هایش مانده، کرم‌هایی روییده و بر دندان‌ها قرار گرفته‌اند.

نکته ادبی: توصیفِ مکرِ دنیا که با جذابیتی ظاهری، طعمه را جذب می‌کند.

مرغکان بینند کرم و قوت را مرج پندارند آن تابوت را

پرندگان کوچک فقط کرم و غذا را می‌بینند و آن تابوت (دهان تمساح) را مرغزار و محلِ آسایش می‌پندارند.

نکته ادبی: مرج به معنای مرغزار و چراگاه است.

چون دهان پر شد ز مرغ او ناگهان در کشدشان و فرو بندد دهان

چون دهانِ تمساح پر از پرندگان شد، ناگهان آن‌ها را می‌بلعد و دهان را می‌بندد.

نکته ادبی: فرو بستنِ دهان کنایه از نابودیِ ناگهانی است.

این جهان پر ز نقل و پر ز نان چون دهان باز آن تمساح دان

این دنیا را پُر از لذت‌ها و نعمت‌ها (نقل و نان) بدان که مانند دهانِ بازِ آن تمساح است.

نکته ادبی: تمثیل برای نشان دادن ماهیتِ فریبنده جهان.

بهر کرم و طعمه ای روزی تراش از فن تمساح دهر آمن مباش

به خاطر لقمه‌ای نان، از فن و مکرِ تمساحِ روزگار ایمن نباش.

نکته ادبی: دهر استعاره از گذشت زمان و بازی‌های روزگار است.

روبه افتد پهن اندر زیر خاک بر سر خاکش حبوب مکرناک

روباهی خود را پهن روی زمین می‌اندازد و بر روی بدنش دانه‌هایی فریبنده می‌گذارد.

نکته ادبی: حبوب مکرناک، دانه هایی است که برای فریب پرندگان استفاده می شود.

تا بیاید زاغ غافل سوی آن پای او گیرد به مکر آن مکردان

تا کلاغِ غافل به سوی آن بیاید، روباه با مکر خود پای او را می‌گیرد.

نکته ادبی: مکر در اینجا به معنای حیله‌گری و شکار است.

صدهزاران مکر در حیوان چو هست چون بود مکر بشر کو مهترست

وقتی صدها هزار مکر در حیوان وجود دارد، مکرِ بشر که برتر است، چگونه خواهد بود؟

نکته ادبی: اشاره به قدرتِ بالای فریب‌گری انسان.

مصحفی در کف چو زین العابدین خنجری پر قهر اندر آستین

شخصی مانند زین‌العابدین در ظاهر قرآن در دست دارد، اما خنجری پر از خشم در آستینش پنهان است.

نکته ادبی: زین العابدین به عنوان نمونه ای از ظاهرِ قدسی است که می تواند دستمایه نفاق قرار گیرد.

گویدت خندان کای مولای من در دل او بابلی پر سحر و فن

او خندان به تو می‌گوید ای مولای من، در حالی که در دلش جادو و فریب‌های بسیاری دارد.

نکته ادبی: بابلی کنایه از جادو و سحر است.

زهر قاتل صورتش شهدست و شیر هین مرو بی صحبت پیر خبیر

زهرِ کشنده در چهره او مانند عسل و شیر جلوه می‌کند؛ بدون راهنماییِ پیرِ آگاه، به سوی او مرو.

نکته ادبی: شهد و شیر استعاره از ظاهری دلپذیر برای باطنی خطرناک است.

جمله لذات هوا مکرست و زرق سوز و تاریکیست گرد نور برق

تمامی لذت‌های هوس، نیرنگ و فریب است؛ آن‌ها در واقع تاریکی‌هایی هستند که در اطرافِ نوری برق‌آسا قرار دارند.

نکته ادبی: زرق به معنای دورویی و فریب است.

برق نور کوته و کذب و مجاز گرد او ظلمات و راه تو دراز

نورِ این برق، کوتاه و دروغین و مجازی است؛ در اطراف آن تاریکی‌هاست و راهِ تو بسیار طولانی است.

نکته ادبی: برق در اینجا استعاره از لذت‌های زودگذرِ دنیوی است.

نه به نورش نامه توانی خواندن نه به منزل اسپ دانی راندن

نه می‌توانی با نورِ آن نامه بخوانی و نه می‌توانی اسبِ خود را به مقصد برانی.

نکته ادبی: اشاره به بی‌فایده بودنِ لذت‌های دنیوی در روشنگریِ مسیرِ حقیقت.

لیک جرم آنک باشی رهن برق از تو رو اندر کشد انوار شرق

اما گناهِ اینکه تو پیروِ این برقِ زودگذر باشی، این است که انوارِ حقیقیِ مشرق (حق) را از تو می‌پوشاند.

نکته ادبی: انوار شرق استعاره از نورِ حقیقت و معرفت الهی است.

می کشاند مکر برقت بی دلیل در مفازهٔ مظلمی شب میل میل

مکرِ این برق، تو را بدونِ دلیل به بیابان‌های تاریک و شب‌های طولانی می‌کشاند.

نکته ادبی: مفازه به معنای بیابان و جای خطرناک است.

بر که افتی گاه و در جوی اوفتی گه بدین سو گه بدان سوی اوفتی

گاهی به زمین می‌افتی و گاهی در جوی آب می‌افتی؛ گاهی به این سو و گاهی به آن سو پرتاب می‌شوی.

نکته ادبی: تصویرِ حیرت و سرگشتگیِ انسانِ دور از راهنما.

خود نبینی تو دلیل ای جاه جو ور ببینی رو بگردانی ازو

ای طالبِ مقام، خودت راهنما را نمی‌بینی و اگر هم ببینی، از او روی برمی‌گردانی.

نکته ادبی: جاه‌جو کنایه از کسی است که در پی مقام و منزلت ظاهری است.

که سفر کردم درین ره شصت میل مر مرا گمراه گوید این دلیل

اگر آن راهنما به من بگوید که شصت مایل در این راه سفر کرده‌ام، من او را گمراه می‌نامم.

نکته ادبی: کنایه از خودپسندی و نپذیرفتنِ حق از سوی جاهلان.

گر نهم من گوش سوی این شگفت ز امر او راهم ز سر باید گرفت

اگر بخواهم به حرفِ این عجیب (راهنما) گوش دهم، باید کلِ راهی را که رفته‌ام، از اول شروع کنم.

نکته ادبی: اعترافِ تلویحی به اشتباه بودنِ مسیرِ قبلی.

من درین ره عمر خود کردم گرو هرچه بادا باد ای خواجه برو

من در این راه عمرم را گرو گذاشته‌ام؛ هرچه می‌خواهد بشود، ای خواجه برو.

نکته ادبی: اصرار بر ادامه مسیرِ اشتباه به دلیلِ سرمایه‌گذاریِ عمر در آن.

راه کردی لیک در ظن چو برق عشر آن ره کن پی وحی چو شرق

اگر با فکر و اندیشه خود راهی ساخته‌ای، آن راه مانند برق زودگذر است؛ برای تداوم مسیر، باید از نور وحی که همچون مشرقِ روشنگر است، بهره بگیری تا آن مسیر را برای همیشه روشن کنی.

نکته ادبی: عشر در اینجا به معنای سهم یا بهره‌ای از حقیقت است و شرق استعاره از سرچشمه نور الهی.

ظن لایغنی من الحق خوانده ای وز چنان برقی ز شرقی مانده ای

تو گمان و ظن را که هیچ حقیقتی را ثابت نمی‌کند، به عنوان راهنما برگزیده‌ای و به همین دلیل در میانه‌ی این برقِ کوتاه و ناپایدار سرگردان مانده‌ای.

نکته ادبی: اشاره به آیه ۲۸ سوره نجم که می‌فرماید گمان انسان را از حقیقت بی‌نیاز نمی‌کند.

هی در آ در کشتی ما ای نژند یا تو آن کشتی برین کشتی ببند

ای کسی که در حیرت و اندوهی، یا در کشتی نجات ما (پیر و راهبر) وارد شو و یا طناب کشتی خود را به کشتی ما محکم ببند تا از طوفان نجات یابی.

نکته ادبی: نژند به معنای اندوهگین و افسرده است.

گوید او چون ترک گیرم گیر و دار چون روم من در طفیلت کوروار

آن فرد در پاسخ می‌گوید: چگونه می‌توانم بدون دلیل و برهان، پیروان و پیر را بپذیرم؟ چگونه بدون شناخت واقعی و همچون فردی نابینا، زیر سایه حمایت تو قرار بگیرم؟

نکته ادبی: در طفیلت یعنی در سایه حمایت و همراهی تو.

کور با رهبر به از تنها یقین زان یکی ننگست و صد ننگست ازین

پیر پاسخ می‌دهد: نابینایی که راهبری دارد، از فرد بینایی که تنها و بدون راهبر است، بهتر است؛ زیرا تنهایی و غرور، ننگی بزرگ و نادانی است.

نکته ادبی: تضاد میان کوریِ همراه با راهبر و بیناییِ تنها برای نشان دادن اهمیت رهبری.

می گریزی از پشه در کزدمی می گریزی در یمی تو از نمی

تو از یک پشه می‌ترسی و فرار می‌کنی، اما خود را در آغوش عقرب می‌اندازی؛ از یک قطره آب کوچک می‌گریزی، اما در دریایی از خطر غرق می‌شوی.

نکته ادبی: کنایه از رفتارهای متناقض انسان‌های نادان که از خطرات کوچک می‌ترسند اما در دام‌های بزرگ گرفتار می‌شوند.

می گریزی از جفاهای پدر در میان لوطیان و شور و شر

از تندی‌ها و دلسوزی‌های پدرانه راهبر فرار می‌کنی و خود را در میان مردم ناباب و آشوب‌طلب می‌اندازی.

نکته ادبی: لوطیان در ادبیات عرفانی به معنای مردمان هرزه و بی بندوبار است.

می گریزی هم چو یوسف ز اندهی تا ز نرتع نلعب افتی در چهی

تو مانند یوسف از ترس رنج و سختی می‌گریزی، اما در واقع خود را به سمت چاهی می‌اندازی که برادرانش برایش تدارک دیده بودند.

نکته ادبی: اشاره به آیه ۱۲ سوره یوسف که برادران به بهانه «نرتع و نلعب» (بازی کنیم و بگردیم) یوسف را به صحرا بردند.

در چه افتی زین تفرج هم چو او مر ترا لیک آن عنایت یار کو

مانند یوسف در چاه می‌افتی، اما یوسف کجا و عنایت ویژه خداوند کجا؟ تو که آن لطف الهی را نداری، چگونه می‌خواهی از این چاه نجات یابی؟

نکته ادبی: عنایت به معنای توجه و لطف پنهان خداوند است.

گر نبودی آن به دستوری پدر برنیاوردی ز چه تا حشر سر

اگر آن اجازه و دستور پدر (خداوند/پیر) نبود، یوسف هرگز نمی‌توانست تا قیامت از آن چاه بیرون بیاید.

نکته ادبی: حشر کنایه از روز قیامت و پایان زمان است.

آن پدر بهر دل او اذن داد گفت چون اینست میلت خیر باد

پدر (یعقوب) چون دید یوسف اصرار دارد، به او اجازه داد و گفت: چون میل و خواست تو این است، باشد، امیدوارم که عاقبتت خیر باشد.

نکته ادبی: اذن دادن یعقوب به یوسف تمثیلی از تسلیم شدن به مشیت الهی است.

هر ضریری کز مسیحی سر کشد او جهودانه بماند از رشد

هر نابینایی که از مسیح (راهبر معنوی) سرکشی کند و از او دور شود، مانند یهودیان لجوج از حقیقت و رشد باز می‌ماند.

نکته ادبی: مسیح نماد شفابخش روح و بینایی معنوی است.

قابل ضو بود اگر چه کور بود شد ازین اعراض او کور و کبود

او اگرچه کور بود، اما آمادگی پذیرش نور را داشت؛ اما با دوری از مسیح، به خاطر این نادانی، هم در ظاهر و هم در باطن کور و سیاه دل شد.

نکته ادبی: قابل ضو یعنی شایسته پذیرش نور (استعداد معنوی).

گویدش عیسی بزن در من دو دست ای عمی کحل عزیزی با منست

عیسی به او می‌گوید: ای فرد نابینا، دست به من بده که سرمه عزیز و شفابخش بینایی نزد من است.

نکته ادبی: کحل (سرمه) در اینجا نماد داروی شفابخشِ چشمِ دل است.

از من ار کوری بیابی روشنی بر قمیص یوسف جان بر زنی

اگر از من بینایی را بگیری و چشمانت باز شود، می‌توانی پیراهن یوسف (نماد حقیقت) را بر چشمان جان خود بمالی و بینا شوی.

نکته ادبی: اشاره به داستان قرآنی بازیافتن بینایی یعقوب با پیراهن یوسف.

کار و باری کت رسد بعد شکست اندر آن اقبال و منهاج رهست

هر کاری که بعد از شکست و ناامیدی به سراغت بیاید و تو را به مسیر حق بازگرداند، همان راهِ درست و اقبالِ توست.

نکته ادبی: منهاج به معنای راه روشن و طریق مستقیم است.

کار و باری که ندارد پا و سر ترک کن هی پیر خر ای پیر خر

ای پیر نادان، هر کاری که بی‌ریشه و بی‌اساس است و سر و ته ندارد را رها کن و به دنبال کار اصلی باش.

نکته ادبی: پیر خر در اینجا به معنای پیر نادان و بی‌خرد است.

غیر پیر استاد و سرلشکر مباد پیر گردون نی ولی پیر رشاد

هیچ‌کس نباید جز پیرِ راهنما و فرماندهِ روحانی داشته باشد؛ منظور از پیر، پیرِ فلک و روزگار نیست، بلکه پیرِ هدایت و رشد معنوی است.

نکته ادبی: تمایز میان پیرِ روزگار (که نشان‌دهنده کهولت سن است) و پیرِ رشاد (که استادِ راه است).

در زمان چون پیر را شد زیردست روشنایی دید آن ظلمت پرست

وقتی آن فردِ تاریک‌دل و نادان، تحت فرمان پیر قرار گرفت، بلافاصله روشنایی حقیقت را مشاهده کرد.

نکته ادبی: ظلمت‌پرست کنایه از کسی است که اسیر هواهای نفسانی و تاریکی نادانی است.

شرط تسلیم است نه کار دراز سود نبود در ضلالت ترک تاز

شرط اصلی، تسلیمِ محض بودن در برابر پیر است، نه کارهای طولانی و بیهوده؛ در گمراهی و سرعت گرفتن در مسیر غلط، هیچ سودی نهفته نیست.

نکته ادبی: ترک‌تاز در اینجا به معنای کسی است که با عجله و بدون تفکر در مسیر اشتباه می‌تازد.

من نجویم زین سپس راه اثیر پیر جویم پیر جویم پیر پیر

من از این پس به دنبال راه فرعی و هوایی نیستم، بلکه فقط و فقط پیر حقیقی و راهنما را جستجو می‌کنم.

نکته ادبی: اثیر در اینجا به معنای آسمان و راه‌های خیالی و ناپایدار است.

پیر باشد نردبان آسمان تیر پران از که گردد از کمان

پیر همچون نردبانِ آسمان است؛ مگر تیرِ پران بدون کمان می‌تواند پرتاب شود؟ پیر همان کمانِ قدرتمند است که انسان را به پرواز درمی‌آورد.

نکته ادبی: تمثیل کمان و تیر برای نشان دادن نقش پیر در رهایی روح.

نه ز ابراهیم نمرود گران کرد با کرکس سفر بر آسمان

نمرودِ مغرور برای اینکه با ابراهیمِ بزرگ برابری کند، سعی کرد با بستن کرکس‌ها به تخت، به آسمان پرواز کند.

نکته ادبی: اشاره به داستان افسانه‌ای نمرود که می‌خواست با پرندگان به آسمان برود.

از هوا شد سوی بالا او بسی لیک بر گردون نپرد کرکسی

نمرود تا حدودی در هوا بالا رفت، اما کرکس هرگز نمی‌تواند به اوج آسمان و نزدیکی ملکوت برسد.

نکته ادبی: تضاد میان پرواز کرکس (تلاش دنیوی) و اوج‌گیری معنوی.

گفتش ابراهیم ای مرد سفر کرکست من باشم اینت خوب تر

ابراهیم به او گفت: ای مسافر، کرکسِ تو باشم بهتر است، یعنی من راه پرواز به آسمان را به تو نشان می‌دهم.

نکته ادبی: پیشنهاد ابراهیم، دعوت به راه حق و عبور از ظواهر دنیوی است.

چون ز من سازی به بالا نردبان بی پریدن بر روی بر آسمان

اگر مرا نردبانِ خود قرار دهی، بدون نیاز به پروازِ فیزیکی و با بال و پر، به راحتی به آسمان حقیقت می‌رسی.

نکته ادبی: این بیت بر معراج معنوی بدون اسباب ظاهری تأکید دارد.

آنچنان که می رود تا غرب و شرق بی ز زاد و راحله دل هم چو برق

همان‌طور که قلبِ انسان بدون هیچ زاد و توشه‌ای، در یک لحظه به شرق و غرب عالم سفر می‌کند.

نکته ادبی: اشاره به قدرت سیر و سلوکِ دل که از زمان و مکان فراتر است.

آنچنان که می رود شب ز اغتراب حس مردم شهرها در وقت خواب

همان‌طور که در زمان خواب، حواس انسان از بدن جدا شده و به شهرهای دوردست سفر می‌کند.

نکته ادبی: تمثیل خواب برای اثبات قدرت روح در سفر بدون جسم.

آنچنان که عارف از راه نهان خوش نشسته می رود در صد جهان

همان‌طور که عارف از راهی پنهان و درونی، در حالی که در ظاهر ساکت نشسته است، در صدها جهان سیر می‌کند.

نکته ادبی: اشاره به سیر آفاقی و انفس که عارف انجام می‌دهد.

گر ندادستش چنین رفتار دست این خبرها زان ولایت از کیست

اگر برای دل، چنین تواناییِ سیر و سفری وجود نداشت، پس این اخبار و گزارش‌ها از ولایت‌های ناپیدا از کجا می‌آید؟

نکته ادبی: ولایت به معنای عالم معنا و ملکوت است.

این خبرها وین روایات محق صد هزاران پیر بر وی متفق

این گزارش‌ها و روایاتِ واقعی، مورد تایید و اتفاقِ صدها هزار پیر و عارف کامل است.

نکته ادبی: اتفاقِ پیران به عنوان دلیلی بر صحتِ تجربیاتِ عرفانی.

یک خلافی نی میان این عیون آنچنان که هست در علم ظنون

در میان این بزرگان، هیچ اختلافی در گزارشِ حقیقت نیست، برخلافِ مسائل علمی که همه بر اساس حدس و گمان است.

نکته ادبی: تضاد میان علم ظنی و شهودِ قطعیِ اولیاء.

آن تحری آمد اندر لیل تار وین حضور کعبه و وسط نهار

جستجوی دیگران در شبِ تاریکِ جهل است، اما اینان در روشنایی روز و در حضور کعبه حقیقت ایستاده‌اند.

نکته ادبی: تحری به معنای جستجوی دقیق در تاریکی (تلاش عقلانی ناقص) است.

خیز ای نمرود پر جوی از کسان نردبانی نایدت زین کرکسان

ای نمرودِ مغرور، بلند شو و با این کرکس‌های (عقل‌های ناقص) نردبانی برای صعود به آسمان نخواهید یافت.

نکته ادبی: خطاب به کسانی که با ابزارهای دنیوی به دنبال حقیقت می‌گردند.

عقل جزوی کرکس آمد ای مقل پر او با جیفه خواری متصل

ای فردِ کم‌خرد، عقلِ جزئیِ تو مانند همان کرکس است که بال و پرش به خوردن مردار آلوده است.

نکته ادبی: جیفه به معنای لاشه و مردار، کنایه از دلبستگی به امور دنیوی.

عقل ابدالان چو پر جبرئیل می پرد تا ظل سدره میل میل

اما عقلِ اولیاء و جانشینانِ الهی، مانند پرِ جبرئیل است که تا سدرةالمنتهی و نزدیک‌ترین جایگاه به خدا پرواز می‌کند.

نکته ادبی: ابدال به معنای اولیاء الهی و برگزیدگان است.

باز سلطانم گشم نیکوپیم فارغ از مردارم و کرکس نیم

من بازِ پادشاهِ آسمانی‌ام و نیک‌سیرت هستم؛ از مردارِ دنیا بی‌نیازم و ابداً کرکس نیستم.

نکته ادبی: باز نمادِ روحِ بلندپرواز و پادشاهیِ معنوی.

ترک کرکس کن که من باشم کست یک پر من بهتر از صد کرکست

این کرکس‌های دنیوی را رها کن، زیرا من سرپرست تو هستم؛ حتی یک پرِ من از صد کرکسِ دنیوی ارزشمندتر است.

نکته ادبی: تأکید بر برتریِ هدایت الهی بر دانشِ بشری.

چند بر عمیا دوانی اسپ را باید استا پیشه را و کسپ را

چقدر می‌خواهی اسبِ تندرو را در کوری و نادانی بدوانی؟ هر پیشه و کاری، استادی می‌خواهد.

نکته ادبی: استاد و کسپ (کسب/کار) به ضرورتِ آموزش در هر مهارتی اشاره دارد.

خویشتن رسوا مکن در شهر چین عاقلی جو خویش از وی در مچین

خودت را در شهرِ حقیقت رسوا نکن؛ یک عاقلِ حقیقی را پیدا کن و فکرِ خود را از او وام بگیر.

نکته ادبی: شهر چین در ادبیات قدیم، نمادِ هنر و زیبایی و دوردستی است.

آن چه گوید آن فلاطون زمان هین هوا بگار و رو بر وفق آن

هرچه آن پیرِ دانا (افلاطونِ زمان) می‌گوید، گوش کن؛ هوس‌های خود را کنار بگذار و طبق سخن او پیش برو.

نکته ادبی: افلاطونِ زمان به عنوان نمادِ فیلسوف و پیرِ راهنما به کار رفته است.

جمله می گویند اندر چین به جد بهر شاه خویشتن که لم یلد

در آن شهر، همه با جدیت درباره پادشاه‌شان می‌گویند که او فرزندی ندارد و «لم یلد» است.

نکته ادبی: اشاره به آیه «لَمْ یَلِدْ وَ لَمْ یُولَدْ» (خدا فرزندی ندارد)، به عنوان نمادِ یگانگی و استغنای پادشاه.

شاه ما خود هیچ فرزندی نزاد بلک سوی خویش زن را ره نداد

پادشاه ما اصلاً فرزندی نیاورد و حتی زن را به حریم خود راه نداد تا چنین شائبه‌ای ایجاد نشود.

نکته ادبی: این نماد استغنای حق تعالی از خلق است.

هر که از شاهان ازین نوعش بگفت گردنش با تیغ بران کرد جفت

هر پادشاه‌زاده یا مدعی که خلافِ این را گفت، پادشاه گردنش را با شمشیر زد.

نکته ادبی: تیغ بران نمادِ حقیقتِ قاطع است که باطل را نابود می‌کند.

شاه گوید چونک گفتی این مقال یا بکن ثابت که دارم من عیال

پادشاه می‌گوید: حالا که چنین ادعایی کردی، یا ثابت کن که من همسر و فرزند دارم.

نکته ادبی: درخواستِ دلیل برای ادعاهای کذب.

مر مرا دختر اگر ثابت کنی یافتی از تیغ تیزم آمنی

اگر توانستی دختری از من ثابت کنی، از تیغِ تیزِ من در امان خواهی بود.

نکته ادبی: آمنی یعنی امنیت و در امان بودن.

ورنه بی شک من ببرم حلق تو ای بگفته لاف کذب آمیغ تو

وگرنه بدون شک گردنت را می‌زنم، ای کسی که با لاف و دروغ حرف می‌زنی.

نکته ادبی: آمیغ به معنای دروغ و آمیخته به کذب است.

بنگر ای از جهل گفته ناحقی پر ز سرهای بریده خندقی

بنگر ای کسی که از نادانی، حرف نادرست زدی، چقدر خندقِ این شهر پر از سرهای بریده است.

نکته ادبی: خندقِ سرها، مجازاتِ کسانِ مدعی و بی‌حقیقت است.

خندقی از قعر خندق تا گلو پر ز سرهای بریده زین غلو

خندقی که از عمقش تا لبه‌اش، پر از سرهای بریده‌ی کسانی است که به خاطر این غلو و دروغ‌ها، به کشتن رفتند.

نکته ادبی: غلو به معنای زیاده‌روی و مبالغه در ادعاست.

جمله اندر کار این دعوی شدند گردن خود را بدین دعوی زدند

همه این افراد، با ادعایِ نادانسته‌ای که داشتند، در واقع خودشان سببِ بریده شدنِ گردنشان شدند.

نکته ادبی: این بیت بر مسئولیتِ انسان در برابرِ ادعاهایش تأکید دارد.

هان ببین این را به چشم اعتبار این چنین دعوی میندیش و میار

با نگاهی عبرت‌آمیز به این ماجرا بنگر و چنین ادعای بزرگی را در سر مپروران و بر زبان نیاور.

نکته ادبی: اعتبار در اینجا به معنایِ عبرت گرفتن و سنجشِ دقیق است.

تلخ خواهی کرد بر ما عمر ما کی برین می دارد ای دادر ترا

تو با این افکار، زندگیِ ما را تلخ خواهی کرد؛ چرا باید خداوند چنین سرنوشتِ دشواری را برای ما رقم بزند؟

نکته ادبی: دادر (دادار) در اینجا به معنایِ خداوندِ دادگر و پروردگار است.

گر رود صد سال آنک آگاه نیست بر عما آن از حساب راه نیست

اگر کسی صد سال در ناآگاهی و بی‌خبری سپری کند، آن دوران در حسابِ عمرِ حقیقیِ او شمرده نمی‌شود.

نکته ادبی: عما به معنایِ کوری و در اینجا استعاره از جهل و بی‌بصیرتی است.

بی سلاحی در مرو در معرکه هم چو بی باکان مرو در تهلکه

بدون سلاح و آمادگی وارد میدانِ جنگ نشو و مانندِ بی‌خردان، خود را به کامِ نابودی مفرست.

نکته ادبی: تهلکه به معنایِ محلِ هلاکت و نابودی است.

این همه گفتند و گفت آن ناصبور که مرا زین گفته ها آید نفور

ناصح این سخنان را گفت، اما آن عاشقِ بی‌صبر و قرار پاسخ داد که من از این پند و اندرزها بیزارم.

نکته ادبی: ناصبور در اینجا به معنایِ کسی است که در عشق به مقامِ بی‌قراری رسیده و دیگر نمی‌تواند با عقلِ مصلحت‌اندیش همراهی کند.

سینه پر آتش مرا چون منقل است کشت کامل گشت وقت منجل است

سینه من همچون منقلی از آتش گداخته است؛ محصولِ عمرم به کمال رسیده و اکنون وقتِ برداشتِ آن (از طریقِ فدا شدن) است.

نکته ادبی: منجل از واژگانِ کهن برایِ اشاره به زمانِ درو و برداشتِ محصول است.

صدر را صبری بد اکنون آن نماد بر مقام صبر عشق آتش نشاند

اگر زمانی در وجودم صبری بود، دیگر تمام شد؛ زیرا عشق بر جایگاهِ صبر، آتش افروخته است.

نکته ادبی: نماد در اینجا به معنایِ تمام شدن و سپری شدن است.

صبر من مرد آن شبی که عشق زاد درگذشت او حاضران را عمر باد

صبرِ من در همان شبی که عشق متولد شد، درگذشت؛ خداوند عمرِ باقی‌ماندگان را طولانی گرداند (کنایه از طنزِ تلخ و تسلیم).

ای محدث از خطاب و از خطوب زان گذشتم آهن سردی مکوب

ای سخن‌گو، مرا از این گفتارها و ماجراها معاف کن؛ من از آن مرحله گذشته‌ام؛ بیهوده تلاش مکن و آهن سرد را نکوب.

نکته ادبی: خطوب جمعِ خطب به معنایِ کارها و ماجراهایِ مهم است. ضرب‌المثلِ آهنِ سرد کوبیدن اشاره به کارِ بیهوده دارد.

سرنگونم هی رها کن پای من فهم کو در جملهٔ اجزای من

من در این عشق سرگشته و واژگون شده‌ام، مرا رها کن؛ مگر در تمامِ وجودِ من، عقل و فهمی باقی مانده است که بخواهم با آن مصلحت‌سنجی کنم؟

اشترم من تا توانم می کشم چون فتادم زار با کشتن خوشم

من همچون شتری هستم که تا زمانی که توان دارم بار می‌کشم، اما وقتی از پای افتادم، به کشته شدن در راهِ معشوق راضی و خشنودم.

پر سر مقطوع اگر صد خندق است پیش درد من مزاج مطلق است

حتی اگر این سرِ بریده در صدها گودال بیفتد، در برابرِ دردِ من، این عاقبتِ مطلق و شیرین است.

نکته ادبی: مزاجِ مطلق در اینجا به معنایِ طبعِ اصلی و گواراییِ نهایی است.

من نخواهم زد دگر از خوف و بیم این چنین طبل هوا زیر گلیم

من دیگر از سرِ ترس و بیم، طبلِ عشق را زیر گلیم پنهان نمی‌کنم (دیگر عشقِ خود را کتمان نخواهم کرد).

من علم اکنون به صحرا می زنم یا سراندازی و یا روی صنم

اکنون پرچمِ خود را آشکارا در صحرا برافراشته‌ام؛ یا در این راه جان می‌دهم و یا به دیدارِ معشوق می‌رسم.

حلق کو نبود سزای آن شراب آن بریده به به شمشیر و ضراب

حلقی که شایسته‌یِ نوشیدنِ شرابِ عشق نیست، بهتر است که با شمشیر بریده شود.

نکته ادبی: ضراب به معنایِ ضربت زدن و شمشیر زدن است.

دیده کو نبود ز وصلش در فره آن چنان دیده سپید کور به

چشمی که از وصلِ معشوق درخشان نشود، همان بهتر که سفید و کور شود.

گوش کان نبود سزای راز او بر کنش که نبود آن بر سر نکو

گوشی که لایقِ شنیدنِ رازهایِ معشوق نیست، آن را بکن که بودنِ آن بر سر، شایسته نیست.

اندر آن دستی که نبود آن نصاب آن شکسته به به ساطور قصاب

دستی که به مرتبه‌یِ خدمتِ معشوق نرسد، بهتر است با ساطورِ قصاب بریده شود.

آنچنان پایی که از رفتار او جان نپیوندد به نرگس زار او

پایی که در راهِ رفتن به سویِ گلستانِ معشوق، جان را به او متصل نمی‌کند، لایقِ حرکت نیست.

نکته ادبی: نرگس‌زار استعاره از جلوه‌گاهِ زیباییِ معشوق است.

آنچنان پا در حدید اولیترست که آنچنان پا عاقبت درد سرست

پایی که در مسیرِ عشق نباشد، بهتر است در غل و زنجیر باشد، چرا که چنین پایی عاقبت جز دردسر برایِ صاحبش چیزی به ارمغان نمی‌آورد.

نکته ادبی: حدید در اینجا به معنایِ آهن و کنایه از زنجیر و اسارت است.