مثنوی معنوی - دفتر ششم

مولوی

بخش ۱۱۳ - ذکر آن پادشاه که آن دانشمند را به اکراه در مجلس آورد و بنشاند ساقی شراب بر دانشمند عرضه کرد ساغر پیش او داشت رو بگردانید و ترشی و تندی آغاز کرد شاه ساقی را گفت کی هین در طبعش آر ساقی چندی بر سرش کوفت و شرابش در خورد داد الی آخره

مولوی
پادشاهی مست اندر بزم خوش می گذشت آن یک فقیهی بر درش
کرد اشارت کش درین مجلس کشید وان شراب لعل را با او چشید
پس کشیدندش به شه بی اختیار شست در مجلس ترش چون زهر و مار
عرضه کردش می نپذرفت او به خشم از شه و ساقی بگردانید چشم
که به عمر خود نخوردستم شراب خوشتر آید از شرابم زهر ناب
هین به جای می به من زهری دهید تا من از خویش و شما زین وا رهید
می نخورده عربده آغاز کرد گشته در مجلس گران چون مرگ و درد
هم چو اهل نفس و اهل آب و گل در جهان بنشسته با اصحاب دل
حق ندارد خاصگان را در کمون از می احرار جز در یشربون
عرضه می دارند بر محجوب جام حس نمی یابد از آن غیر کلام
رو همی گرداند از ارشادشان که نمی بیند به دیده دادشان
گر ز گوشش تا به حلقش ره بدی سر نصح اندر درونشان در شدی
چون همه نارست جانش نیست نور که افکند در نار سوزان جز قشور
مغز بیرون ماند و قشر گفت رفت کی شود از قشر معده گرم و زفت
نار دوزخ جز که قشر افشار نیست نار را با هیچ مغزی کار نیست
ور بود بر مغز ناری شعله زن بهر پختن دان نه بهر سوختن
تا که باشد حق حکیم این قاعده مستمر دان در گذشته و نامده
مغز نغز و قشرها مغفور ازو مغز را پس چون بسوزد دور ازو
از عنایت گر بکوبد بر سرش اشتها آید شراب احمرش
ور نکوبد ماند او بسته دهان چون فقیه از شرب و بزم این شهان
گفت شه با ساقیش ای نیک پی چه خموشی ده به طبعش آر هی
هست پنهان حاکمی بر هر خرد هرکه را خواهد به فن از سر برد
آفتاب مشرق و تنویر او چون اسیران بسته در زنجیر او
چرخ را چرخ اندر آرد در زمن چون بخواند در دماغش نیم فن
عقل کو عقل دگر را سخره کرد مهره زو دارد ویست استاد نرد
چند سیلی بر سرش زد گفت گیر در کشید از بیم سیلی آن زحیر
مست گشت و شاد و خندان شد چو باغ در ندیمی و مضاحک رفت و لاغ
شیرگیر و خوش شد انگشتک بزد سوی مبرز رفت تا میزک کند
یک کنیزک بود در مبرز چو ماه سخت زیبا و ز قرناقان شاه
چون بدید او را دهانش باز ماند عقل رفت و تن ستم پرداز ماند
عمرها بوده عزب مشتاق و مست بر کنیزک در زمان در زد دو دست
بس طپید آن دختر و نعره فراشت بر نیامد با وی و سودی نداشت
زن به دست مرد در وقت لقا چون خمیر آمد به دست نانبا
بسرشد گاهیش نرم و گه درشت زو بر آرد چاق چاقی زیر مشت
گاه پهنش واکشد بر تخته ای درهمش آرد گهی یک لخته ای
گاه در وی ریزد آب و گه نمک از تنور و آتشش سازد محک
این چنین پیچند مطلوب و طلوب اندرین لعبند مغلوب و غلوب
این لعب تنها نه شو را با زنست هر عشیق و عاشقی را این فنست
از قدیم و حادث و عین و عرض پیچشی چون ویس و رامین مفترض
لیک لعب هر یکی رنگی دگر پیچش هر یک ز فرهنگی دگر
شوی و زن را گفته شد بهر مثال که مکن ای شوی زن را بد گسیل
آن شب گردک نه ینگا دست او خوش امانت داد اندر دست تو
کانچ با او تو کنی ای معتمد از بد و نیکی خدا با تو کند
حاصل این جا این فقیه از بی خودی نه عفیفی ماندش و نه زاهدی
آن فقیه افتاد بر آن حورزاد آتش او اندر آن پنبه فتاد
جان به جان پیوست و قالب ها چخید چون دو مرغ سربریده می طپید
چه سقایه چه ملک چه ارسلان چه حیا چه دین چه بیم و خوف جان
چشمشان افتاده اندر عین و غین نه حسن پیداست این جا نه حسین
شد دراز و کو طریق بازگشت انتظار شاه هم از حد گذشت
شاه آمد تا ببیند واقعه دید آن جا زلزلهٔ القارعه
آن فقیه از بیم برجست و برفت سوی مجلس جام را بربود تفت
شه چون دوزخ پر شرار و پر نکال تشنهٔ خون دو جفت بدفعال
چون فقیهش دید رخ پر خشم و قهر تلخ و خونی گشته هم چون جام زهر
بانگ زد بر ساقیش که ای گرم دار چه نشستی خیره ده در طبعش آر
خنده آمد شاه را گفت ای کیا آمدم با طبع آن دختر ترا
پادشاهم کار من عدلست و داد زان خورم که یار را جودم بداد
آنچ آن را من ننوشم هم چو نوش کی دهم در خورد یار و خویش و توش
زان خورانم من غلامان را که من می خورم بر خوان خاص خویشتن
زان خورانم بندگان را از طعام که خورم من خود ز پخته یا ز خام
من چو پوشم از خز و اطلس لباس زان بپوشانم حشم را نه پلاس
شرم دارم از نبی ذو فنون البسوهم گفت مما تلبسون
مصطفی کرد این وصیت با بنون اطعموا الاذناب مما تاکلون
دیگران را بس به طبع آورده ای در صبوری چست و راغب کرده ای
هم به طبع آور بمردی خویش را پیشوا کن عقل صبراندیش را
چون قلاووزی صبرت پر شود جان به اوج عرش و کرسی بر شود
مصطفی بین که چو صبرش شد براق بر کشانیدش به بالای طباق

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این اثر با بیانی روایی و تمثیلی، تقابل میان قشری‌گری و زهدِ ظاهری با حقیقتِ پنهان و سرکشِ وجود آدمی را به تصویر می‌کشد. در این حکایت، فقیهی که نماد زهد خشک و ظاهربینی است، در مواجهه با قدرتِ تحول‌آفرینِ «می» (که می‌تواند نماد عشق، حقیقت یا حتی نیروی الهی باشد)، نقابِ خود را از دست می‌دهد. داستان بر این نکته تأکید دارد که تا زمانی که هسته وجودی (مغز) به حقیقتِ الهی متصل نشود، اعمالِ انسان تنها پوسته‌ای بی‌روح است که با اندک فشاری از هم می‌پاشد.

در لایه‌ای عمیق‌تر، شاعر به جبرِ حاکم بر نفس و عقل اشاره دارد و معتقد است که تمامیِ ادعاهای زاهدانه، در برابر نیرویِ محرکِ هستی و تقدیر الهی، ناچیز است. روایتِ پیوندِ فقیه با کنیزک، نه صرفاً یک داستانِ اخلاقی، بلکه تمثیلی از برابریِ تمام انسان‌ها در برابرِ غرایزِ بنیادین است؛ جایی که هویت‌های اجتماعی و القابِ دینی رنگ می‌بازند و حقیقتِ عریانِ انسانی نمایان می‌شود.

معنای روان

پادشاهی مست اندر بزم خوش می گذشت آن یک فقیهی بر درش

پادشاهی در بزم و شادی خود مست بود و فقیهی در حال عبور از جلوی درِ مجلس او بود.

نکته ادبی: بزم: مجلس جشن و شادی. فقیه در اینجا نمادِ دانشِ خشک و ظاهری است.

کرد اشارت کش درین مجلس کشید وان شراب لعل را با او چشید

پادشاه اشاره کرد که او را به مجلس بیاورید و آن شراب سرخ‌رنگ را با او بنوشید.

نکته ادبی: لعل به معنای سرخ‌رنگ و استعاره از شرابِ ناب است.

پس کشیدندش به شه بی اختیار شست در مجلس ترش چون زهر و مار

سپس او را بدون اراده‌اش نزد پادشاه بردند. فقیه در مجلس مانند کسی که زهری تلخ چشیده باشد، چهره در هم کشید.

نکته ادبی: تضاد میان بزمِ شاه و ترش‌رویی فقیه، نشان‌دهنده ناهمگونی درونی آن‌هاست.

عرضه کردش می نپذرفت او به خشم از شه و ساقی بگردانید چشم

پادشاه شراب را به او تعارف کرد، اما او با خشم نپذیرفت و نگاهش را از پادشاه و ساقی برگرداند.

نکته ادبی: بگردانید چشم: کنایه از بی‌اعتنایی و انزجار است.

که به عمر خود نخوردستم شراب خوشتر آید از شرابم زهر ناب

فقیه گفت که من در تمام عمرم شراب نخورده‌ام و برای من، زهرِ خالص از شراب خوش‌تر است.

نکته ادبی: زهرِ ناب: غلو برای نشان دادنِ نفرتِ شدید از گناهِ مورد نظر.

هین به جای می به من زهری دهید تا من از خویش و شما زین وا رهید

به جای شراب، به من زهر بدهید تا از شرّ خود و شما رهایی یابم.

نکته ادبی: وا رهش: رهایی یافتن.

می نخورده عربده آغاز کرد گشته در مجلس گران چون مرگ و درد

او هنوز شراب نخورده، داد و فریاد به راه انداخت و در مجلس همچون درد و مرگی ناخوشایند گشت.

نکته ادبی: عربده: داد و فریادِ مستی؛ استفاده از آن برای زاهد کنایه‌ای از تندیِ خوی اوست.

هم چو اهل نفس و اهل آب و گل در جهان بنشسته با اصحاب دل

او که تا پیش از این مانند اهلِ دنیا و دلبستگانِ خاک بود، اکنون در مجلس با اصحابِ دل نشسته است.

نکته ادبی: اهلِ آب و گل: کنایه از انسان‌های مادی و وابسته به جسم.

حق ندارد خاصگان را در کمون از می احرار جز در یشربون

خداوند اسرارِ محرمانه‌ی خود را برای کسانی که شرابِ آزادی (معرفت) را نچشیده‌اند، آشکار نمی‌کند.

نکته ادبی: کمون: پنهانی، راز. احرار: آزادگانِ عارف.

عرضه می دارند بر محجوب جام حس نمی یابد از آن غیر کلام

آن‌ها جام حقیقت را به کسی که در حجابِ نادانی است عرضه می‌کنند، اما او جز کلماتِ ظاهری چیزی درک نمی‌کند.

نکته ادبی: محجوب: کسی که در پسِ پرده‌ی غفلت است.

رو همی گرداند از ارشادشان که نمی بیند به دیده دادشان

فقیه از هدایتِ آن‌ها روی برمی‌گرداند، چرا که با چشمِ حقیقت‌بین، داد و دهشِ آن‌ها را نمی‌بیند.

نکته ادبی: داد: عدالت و بخششِ الهی.

گر ز گوشش تا به حلقش ره بدی سر نصح اندر درونشان در شدی

اگر از گوش تا گلویش راهی بود که حقیقت به درونش نفوذ کند، پندِ پادشاه در جانش می‌نشست.

نکته ادبی: کنایه از عدم پذیرشِ حقیقت در قلب.

چون همه نارست جانش نیست نور که افکند در نار سوزان جز قشور

چون جانِ او از حقیقت (نور) تهی و تنها آتشِ خشم است، در آتشِ دوزخ جز پوسته‌ی ظاهری‌اش نمی‌سوزد.

نکته ادبی: نار: آتش که در اینجا استعاره از غضب و دوری از نور معرفت است.

مغز بیرون ماند و قشر گفت رفت کی شود از قشر معده گرم و زفت

مغز حقیقت بیرون ماند و پوسته (ظاهر) سخن گفت؛ مگر می‌شود با پوسته، معده را گرم و قوی کرد؟

نکته ادبی: زفت: قوی و ضخیم؛ استعاره از بهره‌مندیِ حقیقی.

نار دوزخ جز که قشر افشار نیست نار را با هیچ مغزی کار نیست

آتشِ دوزخ فقط پوسته‌ها را می‌سوزاند و با مغزِ حقیقیِ انسان کاری ندارد.

نکته ادبی: تمثیل پوسته و مغز برای تبیینِ تفاوتِ ظاهر و باطن.

ور بود بر مغز ناری شعله زن بهر پختن دان نه بهر سوختن

اگر آتش به مغزِ جان برسد، برای پختگی و کمال است، نه برای سوختن و نابودی.

نکته ادبی: اشاره به کمال رسیدن در آتشِ ابتلا.

تا که باشد حق حکیم این قاعده مستمر دان در گذشته و نامده

این قاعده که خداوند حکیم است را، همواره در گذشته و آینده صادق بدان.

نکته ادبی: نامده: آینده.

مغز نغز و قشرها مغفور ازو مغز را پس چون بسوزد دور ازو

مغزِ جان بخشیده می‌شود و پوسته‌ها بخشیده می‌شوند، پس چرا باید مغز در آتش بسوزد؟

نکته ادبی: مغفور: بخشیده شده.

از عنایت گر بکوبد بر سرش اشتها آید شراب احمرش

اگر از روی عنایتِ الهی ضربه‌ای بر سرِ فقیه بزند، میل به شرابِ عشق در او ایجاد می‌شود.

نکته ادبی: شراب احمر: استعاره از عشقِ الهی که مست‌کننده است.

ور نکوبد ماند او بسته دهان چون فقیه از شرب و بزم این شهان

و اگر آن ضربه نباشد، او با دهانِ بسته همچنان از بزمِ حقیقت محروم می‌ماند.

نکته ادبی: بسته دهان: کنایه از ناتوانی در چشیدنِ حقیقت.

گفت شه با ساقیش ای نیک پی چه خموشی ده به طبعش آر هی

پادشاه به ساقی گفت ای خوش‌اقبال، چرا ساکتی؟ با ترفندی او را به حال و هوایِ ما بیاور.

نکته ادبی: نیک پی: کسی که قدمش مبارک است.

هست پنهان حاکمی بر هر خرد هرکه را خواهد به فن از سر برد

حاکمی پنهان بر هر عقلی مسلط است که هرکس را بخواهد با تدبیرِ خود از عقل جدا می‌کند.

نکته ادبی: اشاره به قدرتِ الهی یا سرنوشت که بر عقلِ جزئی غالب است.

آفتاب مشرق و تنویر او چون اسیران بسته در زنجیر او

آفتابِ معرفت و روشنایی‌اش، مانندِ اسیرانی در زنجیرِ او هستند.

نکته ادبی: تنویر: روشن‌گری.

چرخ را چرخ اندر آرد در زمن چون بخواند در دماغش نیم فن

وقتی آن حاکمِ پنهان تدبیری در مغزِ کسی می‌خواند، او چرخِ گردون را به حرکت درمی‌آورد.

نکته ادبی: نیم فن: کنایه از اندک تدبیری که جهان را دگرگون می‌کند.

عقل کو عقل دگر را سخره کرد مهره زو دارد ویست استاد نرد

عقلی که عقلِ دیگر را مسخر کرد، خود شاگردِ آن حاکمِ پنهان است که استادِ این بازی است.

نکته ادبی: نرد: بازیِ تقدیر و سرنوشت.

چند سیلی بر سرش زد گفت گیر در کشید از بیم سیلی آن زحیر

چند سیلی به او زد و گفت بنوش؛ آن فقیه از ترسِ سیلی، شراب را سر کشید.

نکته ادبی: زحیر: ناله و فریاد (به اضطرار).

مست گشت و شاد و خندان شد چو باغ در ندیمی و مضاحک رفت و لاغ

مست شد و همچون باغ شاد و خندان گشت و به شوخی و گفت‌وگویِ دوستانه پرداخت.

نکته ادبی: لاغ: شوخی و مطایبه.

شیرگیر و خوش شد انگشتک بزد سوی مبرز رفت تا میزک کند

او خوشحال شد و انگشتانش را به هم زد و برای قضای حاجت به سمت دستشویی رفت.

نکته ادبی: مبرز: محل دستشویی.

یک کنیزک بود در مبرز چو ماه سخت زیبا و ز قرناقان شاه

کنیزکی ماهرو در آنجا بود که بسیار زیبا و از ملازمانِ پادشاه بود.

نکته ادبی: قرناقان: نزدیکان و ملازمانِ خاصِ شاه.

چون بدید او را دهانش باز ماند عقل رفت و تن ستم پرداز ماند

وقتی فقیه او را دید، دهانش از حیرت باز ماند، عقلش رفت و تنش اسیرِ شهوت شد.

نکته ادبی: ستم‌پرداز: اینجا به معنای درگیرِ رنجِ شهوت.

عمرها بوده عزب مشتاق و مست بر کنیزک در زمان در زد دو دست

او که سال‌ها مجرد و در آرزوی چنین لحظه‌ای بود، بی‌درنگ به کنیزک حمله برد.

نکته ادبی: عزب: مجرد.

بس طپید آن دختر و نعره فراشت بر نیامد با وی و سودی نداشت

آن دختر بسیار تقلا کرد و فریاد کشید، اما فقیه کوتاه نیامد.

نکته ادبی: فراشت: برآورد و بلند کرد.

زن به دست مرد در وقت لقا چون خمیر آمد به دست نانبا

زن در هنگام نزدیکی، در دستانِ مرد مانند خمیر در دستِ نانواست.

نکته ادبی: این تمثیل بر ضعف و انعطاف‌پذیری دلالت دارد.

بسرشد گاهیش نرم و گه درشت زو بر آرد چاق چاقی زیر مشت

گاهی نرم می‌شود و گاهی در برابرِ فشارِ دست سفت می‌شود تا جایی که زیرِ فشار، صدایی از آن برمی‌آید.

نکته ادبی: چاق‌چاق: صدای برخورد که در اینجا استعاره از لذت و اضطرار است.

گاه پهنش واکشد بر تخته ای درهمش آرد گهی یک لخته ای

گاه پهن می‌شود و گاهی مانند یک تکه خمیر جمع می‌شود.

نکته ادبی: توصیفِ حرکاتِ حینِ آمیزش.

گاه در وی ریزد آب و گه نمک از تنور و آتشش سازد محک

گاه در آن آب و نمک می‌ریزد و آن را با آتشِ تنور می‌آزماید.

نکته ادبی: تمثیل برای تبیینِ پیوندِ عاشق و معشوق.

این چنین پیچند مطلوب و طلوب اندرین لعبند مغلوب و غلوب

این‌گونه است که مطلوب و طالب به هم می‌پیچند؛ در این بازی هر دو مغلوبِ عشق هستند.

نکته ادبی: بازی و لعب استعاره از پیچیدگی‌های روابط انسانی است.

این لعب تنها نه شو را با زنست هر عشیق و عاشقی را این فنست

این بازی تنها مختصِ زن و شوهر نیست، بلکه هر عاشقی این فن را می‌داند.

نکته ادبی: عشیق: عاشق.

از قدیم و حادث و عین و عرض پیچشی چون ویس و رامین مفترض

از موجوداتِ قدیم و حادث، از جوهر و عرض، همه درگیرِ چنین پیوند و کششی هستند.

نکته ادبی: اشاره به ویس و رامین به عنوان نمادِ عشق‌های اساطیری.

لیک لعب هر یکی رنگی دگر پیچش هر یک ز فرهنگی دگر

اما رنگ و بویِ این بازی و فرهنگِ آن برای هر کس متفاوت است.

نکته ادبی: فرهنگ: در اینجا به معنای شیوه و راه و روش است.

شوی و زن را گفته شد بهر مثال که مکن ای شوی زن را بد گسیل

داستانِ زن و شوهر را به عنوان مثال گفتم که ای شوهر، به همسرت بد مکن.

نکته ادبی: گسیل: در اینجا به معنای برخورد و رفتار است.

آن شب گردک نه ینگا دست او خوش امانت داد اندر دست تو

آن زن امانتی الهی در دستِ توست، پس با او به نیکی رفتار کن.

نکته ادبی: شب‌گردک: کنایه از همسر.

کانچ با او تو کنی ای معتمد از بد و نیکی خدا با تو کند

بدان هر رفتاری که با او کنی، خداوند همان را با تو خواهد کرد.

نکته ادبی: اشاره به قانونِ کارما و انعکاسِ اعمال.

حاصل این جا این فقیه از بی خودی نه عفیفی ماندش و نه زاهدی

نتیجه این شد که فقیه از شدتِ مستی، نه عفت و نه زهدش باقی ماند.

نکته ادبی: بی‌خودی: حالتی که عقل بر آن حاکم نیست.

آن فقیه افتاد بر آن حورزاد آتش او اندر آن پنبه فتاد

آن فقیهِ زاهد بر آن دختر افتاد و شهوتش همچون آتش در پنبه‌ی جانش شعله‌ور شد.

نکته ادبی: استعاره از اشتعالِ شهوت.

جان به جان پیوست و قالب ها چخید چون دو مرغ سربریده می طپید

جان‌ها یکی شد و پیکرها در هم پیچید و مانند دو مرغِ سربریده به تپش افتاد.

نکته ادبی: مرغ سربریده کنایه از بی‌اختیاری و اضطرابِ شدیدِ ناشی از شهوت.

چه سقایه چه ملک چه ارسلان چه حیا چه دین چه بیم و خوف جان

در آن لحظه نه ساقی بود، نه ملک، نه ارسلان، نه حیا، نه دین و نه ترس از مرگ.

نکته ادبی: فهرستی از هویت‌های دنیوی که در شهوت رنگ می‌بازند.

چشمشان افتاده اندر عین و غین نه حسن پیداست این جا نه حسین

چشمشان فقط درگیرِ لذتِ نفسانی بود و نه حسنِ معنوی را می‌دیدند و نه حسین را.

نکته ادبی: عین و غین: اشاره به چشم و حروفِ کلمات که نشان‌دهنده غرق شدن در ظاهر است.

شد دراز و کو طریق بازگشت انتظار شاه هم از حد گذشت

زمان طولانی شد و راه بازگشت گم شد و انتظارِ پادشاه نیز به پایان رسید.

نکته ادبی: از حد گذشتن: طولانی شدنِ غیرمنتظره.

شاه آمد تا ببیند واقعه دید آن جا زلزلهٔ القارعه

پادشاه آمد تا ماجرا را ببیند و در آنجا قیامتی برپا دید.

نکته ادبی: واقعه القارعه: اشاره به سوره القارعه و تعبیر از هیاهوی به پا شده در آن صحنه.

آن فقیه از بیم برجست و برفت سوی مجلس جام را بربود تفت

آن فقیه از روی ترس از جا پرید و فرار کرد و در همین حین با شتاب جام را از مجلس برداشت.

نکته ادبی: تفت به معنای شتاب و عجله است.

شه چون دوزخ پر شرار و پر نکال تشنهٔ خون دو جفت بدفعال

پادشاه همچون جهنم پر از آتشِ خشم و کیفر بود و تشنه به خون آن دو شخص بدرفتار شده بود.

نکته ادبی: نکال به معنای شکنجه، کیفر و عقوبت است.

چون فقیهش دید رخ پر خشم و قهر تلخ و خونی گشته هم چون جام زهر

وقتی فقیه چهره خشمگین و قهرآلود پادشاه را دید، متوجه شد که او مانند جامی از زهر، تلخ و خطرناک شده است.

نکته ادبی: تشبیه پادشاه به جام زهر، نشان‌دهنده خطرناک بودن و مرگ‌آور بودنِ خشم اوست.

بانگ زد بر ساقیش که ای گرم دار چه نشستی خیره ده در طبعش آر

پادشاه بر سرِ ساقی فریاد زد که ای کسی که کارش گرم کردن و آماده‌سازی است، چرا حیران و بیهوده نشسته‌ای؟ سریع دارویی برای اصلاح طبعش به او بده.

نکته ادبی: خیره در اینجا به معنای بی‌هوده و سرگردان است.

خنده آمد شاه را گفت ای کیا آمدم با طبع آن دختر ترا

پادشاه خنده‌ای کرد و گفت: ای بزرگ و رهبر، من برای هماهنگ کردن و آرام‌سازی طبع آن دختر (که بیمار است) به اینجا آمده‌ام.

نکته ادبی: کیا به معنای بزرگ، حاکم و پادشاه است.

پادشاهم کار من عدلست و داد زان خورم که یار را جودم بداد

من پادشاهم و کار من برقراری عدالت و دادگری است؛ من فقط از چیزی می‌خورم که دوستم (خداوند یا یار حقیقی) به من بخشیده است.

نکته ادبی: جود به معنای بخشش و کرم است.

آنچ آن را من ننوشم هم چو نوش کی دهم در خورد یار و خویش و توش

آن چیزی را که خودم ننوشم و برایم گوارا نباشد، چطور می‌توانم به خوردِ یار، خودم و یا توشه‌ام بدهم؟

نکته ادبی: توش در اینجا به معنای ذخیره و ساز و برگ است.

زان خورانم من غلامان را که من می خورم بر خوان خاص خویشتن

من به غلامانم همان چیزی را می‌خورانم که خودم بر سفره مخصوص خویش می‌خورم.

نکته ادبی: اشاره به رعایت اصل مساوات در سفره و تغذیه.

زان خورانم بندگان را از طعام که خورم من خود ز پخته یا ز خام

من از همان غذایی به بندگانم می‌دهم که خود از آن، چه پخته و چه خام، می‌خورم.

نکته ادبی: تأکید بر برابری در نیازهای اولیه.

من چو پوشم از خز و اطلس لباس زان بپوشانم حشم را نه پلاس

وقتی لباس‌های فاخر از جنس خز و اطلس می‌پوشم، به حشم و خدمتکارانم نیز همان را می‌پوشانم، نه لباس کهنه و پلاس‌گونه.

نکته ادبی: حشم به معنای خدمتکاران و اطرافیان است.

شرم دارم از نبی ذو فنون البسوهم گفت مما تلبسون

من از پیامبر اسلام که صاحب دانش‌های گوناگون است شرم دارم، چرا که فرمود: آنان را از آنچه خود می‌پوشید، بپوشانید.

نکته ادبی: تلمیح به حدیث نبوی در خصوص حقوق زیردستان.

مصطفی کرد این وصیت با بنون اطعموا الاذناب مما تاکلون

پیامبر بزرگوار این وصیت را به پیروانش کرد که: از آنچه خود می‌خورید، به زیردستان و خدمتکاران خود نیز بخورانید.

نکته ادبی: اشاره مستقیم به حدیث معروف نبوی در باب اطعام زیردستان.

دیگران را بس به طبع آورده ای در صبوری چست و راغب کرده ای

تو دیگران را با اجبار وادار به صبر کرده‌ای و آنان را در تحمل سختی، چابک و راغب نشان داده‌ای.

نکته ادبی: کنایه از ریاکاری فقیه که دیگران را به زهد و صبرِ اجباری وادار کرده است.

هم به طبع آور بمردی خویش را پیشوا کن عقل صبراندیش را

حالا خودت با مردانگی و اراده، خویشتن را به اعتدال و صبر آور و عقلِ آینده‌نگر را پیشوای خود قرار بده.

نکته ادبی: صبراندیش به معنای عقلِ دوراندیشی است که ریشه در شکیبایی دارد.

چون قلاووزی صبرت پر شود جان به اوج عرش و کرسی بر شود

وقتی صبرِ تو مانند راهنمایی خبره کامل شود، جانِ تو به بالاترین درجاتِ عرش و کرسی الهی پرواز خواهد کرد.

نکته ادبی: قلاووز به معنای راهنما و بلدِ راه است.

مصطفی بین که چو صبرش شد براق بر کشانیدش به بالای طباق

به پیامبر (مصطفی) بنگر که چون صبرِ او همچون مرکبی تیزرو (براق) شد، او را به بالاترین طبقات آسمان برد.

نکته ادبی: طباق به معنای طبقات آسمان است؛ اشاره به واقعه معراج پیامبر.