مثنوی معنوی - دفتر ششم

مولوی

بخش ۱۰۶ - رفتن پسران سلطان به حکم آنک الانسان حریص علی ما منع ما بندگی خویش نمودیم ولیکن خوی بد تو بنده ندانست خریدن به سوی آن قلعهٔ ممنوع عنه آن همه وصیت‌ها و اندرزهای پدر را زیر پا نهادند تا در چاه بلا افتادند و می‌گفتند ایشان را نفوس لوامه الم یاتکم نذیر ایشان می‌گفتند گریان و پشیمان لوکنا نسمع او نعقل ماکنا فی اصحاب السعیر

مولوی
این سخن پایان ندارد آن فریق بر گرفتند از پی آن دز طریق
بر درخت گندم منهی زدند از طویلهٔ مخلصان بیرون شدند
چون شدند از منع و نهیش گرم تر سوی آن قلعه بر آوردند سر
بر ستیز قول شاه مجتبی تا به قلعهٔ صبرسوز هش ربا
آمدند از رغم عقل پندتوز در شب تاریک بر گشته ز روز
اندر آن قلعهٔ خوش ذات الصور پنج در در بحر و پنجی سوی بر
پنج از آن چون حس به سوی رنگ و بو پنج از آن چون حس باطن رازجو
زان هزاران صورت و نقش و نگار می شدند از سو به سو خوش بی قرار
زین قدح های صور کم باش مست تا نگردی بت تراش و بت پرست
از قدح های صور بگذر مه ایست باده در جامست لیک از جام نیست
سوی باده بخش بگشا پهن فم چون رسد باده نیاید جام کم
آدما معنی دلبندم بجوی ترک قشر و صورت گندم بگوی
چونک ریگی آرد شد بهر خلیل دانک معزولست گندم ای نبیل
صورت از بی صورت آید در وجود هم چنانک از آتشی زادست دود
کمترین عیب مصور در خصال چون پیاپی بینیش آید ملال
حیرت محض آردت بی صورتی زاده صد گون آلت از بی آلتی
بی ز دستی دست ها بافد همی جان جان سازد مصور آدمی
آنچنان که اندر دل از هجر و وصال می شود بافیده گوناگون خیال
هیچ ماند این موثر با اثر هیچ ماند بانگ و نوحه با ضرر
نوحه را صورت ضرر بی صورتست دست خایند از ضرر کش نیست دست
این مثل نالایقست ای مستدل حیلهٔ تفهیم را جهد المقل
صنع بی صورت بکارد صورتی تن بروید با حواس و آلتی
تا چه صورت باشد آن بر وفق خود اندر آرد جسم را در نیک و بد
صورت نعمت بود شاکر شود صورت مهلت بود صابر شود
صورت رحمی بود بالان شود صورت زخمی بود نالان شود
صورت شهری بود گیرد سفر صورت تیری بود گیرد سپر
صورت خوبان بود عشرت کند صورت غیبی بود خلوت کند
صورت محتاجی آرد سوی کسب صورت بازو وری آرد به غصب
این ز حد و اندازه ها باشد برون داعی فعل از خیال گونه گون
بی نهایت کیش ها و پیشه ها جمله ظل صورت اندیشه ها
بر لب بام ایستاده قوم خوش هر یکی را بر زمین بین سایه اش
صورت فکرست بر بام مشید وآن عمل چون سایه بر ارکان پدید
فعل بر ارکان و فکرت مکتتم لیک در تاثیر و وصلت دو به هم
آن صور در بزم کز جام خوشیست فایدهٔ او بی خودی و بیهشیست
صورت مرد و زن و لعب و جماع فایده ش بی هوشی وقت وقاع
صورت نان و نمک کان نعمتست فایده ش آن قوت بی صورتست
در مصاف آن صورت تیغ و سپر فایده ش بی صورتی یعنی ظفر
مدرسه و تعلیق و صورت های وی چون به دانش متصل شد گشت طی
این صور چون بندهٔ بی صورتند پس چرا در نفی صاحب نعمتند
این صور دارد ز بی صورت وجود چیست پس بر موجد خویشش جحود
خود ازو یابد ظهور انکار او نیست غیر عکس خود این کار او
صورت دیوار و سقف هر مکان سایهٔ اندیشهٔ معمار دان
گرچه خود اندر محل افتکار نیست سنگ و چوب و خشتی آشکار
فاعل مطلق یقین بی صورتست صورت اندر دست او چون آلتست
گه گه آن بی صورت از کتم عدم مر صور را رو نماید از کرم
تا مدد گیرد ازو هر صورتی از کمال و از جمال و قدرتی
باز بی صورت چو پنهان کرد رو آمدند از بهر کد در رنگ و بو
صورتی از صورت دیگر کمال گر بجوید باشد آن عین ضلال
پس چه عرضه می کنی ای بی گهر احتیاج خود به محتاجی دگر
چون صور بنده ست بر یزدان مگو ظن مبر صورت به تشبیهش مجو
در تضرع جوی و در افنای خویش کز تفکر جز صور ناید به پیش
ور ز غیر صورتت نبود فره صورتی کان بی تو زاید در تو به
صورت شهری که آنجا می روی ذوق بی صورت کشیدت ای روی
پس به معنی می روی تا لامکان که خوشی غیر مکانست و زمان
صورت یاری که سوی او شوی از برای مونسی اش می روی
پس بمعنی سوی بی صورت شدی گرچه زان مقصود غافل آمدی
پس حقیقت حق بود معبود کل کز پی ذوقست سیران سبل
لیک بعضی رو سوی دم کرده اند گرچه سر اصلست سر گم کرده اند
لیک آن سر پیش این ضالان گم می دهد داد سری از راه دم
آن ز سر می یابد آن داد این ز دم قوم دیگر پا و سر کردند گم
چونک گم شد جمله جمله یافتند از کم آمد سوی کل بشتافتند

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این قطعه از مثنوی، تقابل میان «صورت» (ظواهر عالم ماده) و «معنی» (حقیقت پنهان هستی) را به تصویر می‌کشد. شاعر بر این باور است که انسان‌ها اغلب در دامِ ظواهر گرفتار می‌شوند و از منبع و خالق اصلی این صورت‌ها غافل می‌مانند. همچون کودکی که به اسباب‌بازی سرگرم است، آدمی نیز با تکیه بر حواس پنج‌گانه و ادراکات سطحی، از درک حقیقت مطلق که فراتر از این صورت‌گری‌هاست، باز می‌ماند.

پیام اصلی شاعر، دعوت به عبور از لایه‌های ظاهری و رسیدن به جانِ حقیقت است. او تأکید می‌کند که تمامی کثراتِ عالم، سایه‌ای از اندیشه‌ی خداوند و تجلی صفات اوست. بنابراین، وابستگی به امور مادی و دنیوی، بدون توجه به منشأ الهی آن‌ها، گمراهی است؛ چرا که این صورت‌ها خود در پیِ آن «بی‌صورت» هستند و تکیه کردن بر آن‌ها برای رسیدن به کمال، مانندِ تکیه بر سایه به جایِ صاحبِ سایه است.

معنای روان

این سخن پایان ندارد آن فریق بر گرفتند از پی آن دز طریق

این بحث و گفتگو پایانی ندارد؛ آن گروهی که از راه راست منحرف شدند، مسیر خود را بر اساس همان هوسِ پیشین انتخاب کردند.

نکته ادبی: «فریق» به معنای گروه و دسته است؛ «دز طریق» در اینجا به معنای راه و رسم انحرافی است که برگزیدند.

بر درخت گندم منهی زدند از طویلهٔ مخلصان بیرون شدند

آن‌ها مرتکب گناه (خوردن گندم ممنوعه) شدند و در نتیجه از جایگاهِ امن و خلوتگاهِ بندگانِ خالصِ خدا رانده شدند.

نکته ادبی: «طویله مخلصان» استعاره از مقام قرب الهی است.

چون شدند از منع و نهیش گرم تر سوی آن قلعه بر آوردند سر

وقتی از منع و نهیِ الهی، شوقشان بیشتر شد، به سوی آن هدفِ ممنوعه (قلعه) هجوم بردند.

نکته ادبی: «گرم‌تر شدن» کنایه از افزایشِ اشتیاق و حرص است.

بر ستیز قول شاه مجتبی تا به قلعهٔ صبرسوز هش ربا

آن‌ها با سرکشی در برابر سخنِ بزرگوارانه (شاه مجتبی)، به سوی قلعه‌ای رفتند که صبر را از بین می‌برد و عقل را می‌رباید.

نکته ادبی: «شاه مجتبی» اشاره به مقام برگزیدگی و وحی الهی دارد.

آمدند از رغم عقل پندتوز در شب تاریک بر گشته ز روز

آن‌ها برخلافِ راهنمایی‌های عقلِ حقیقت‌بین، در تاریکیِ جهل و گمراهی، گویی که روز را به شب تبدیل کردند، حرکت کردند.

نکته ادبی: «پندتوز» به معنای کسی است که پند می‌دهد یا عقلِ اندرزگو است.

اندر آن قلعهٔ خوش ذات الصور پنج در در بحر و پنجی سوی بر

در آن قلعه که پر از صورت‌های زیباست، پنج دروازه رو به عالمِ مادی (حواس ظاهر) و پنج دریچه رو به عالمِ معنا (حواس باطن) وجود دارد.

نکته ادبی: اشاره به ده حس انسان (۵ حس ظاهر و ۵ حس باطن).

پنج از آن چون حس به سوی رنگ و بو پنج از آن چون حس باطن رازجو

پنج حس اول مثل ابزاری برای شناخت رنگ و بوی عالم مادی هستند و پنج حس دیگر، ابزارهایی برای جستجوی رازهای عالم غیب‌اند.

نکته ادبی: تشبیه حواس به درهای یک قلعه جهت شناخت عالم.

زان هزاران صورت و نقش و نگار می شدند از سو به سو خوش بی قرار

از میان آن هزاران نقش و نگارِ دنیوی، انسان‌ها با بی‌قراری از سویی به سوی دیگر می‌رفتند.

نکته ادبی: «بی‌قرار» استعاره از سرگشتگی انسان در جهانِ کثرت است.

زین قدح های صور کم باش مست تا نگردی بت تراش و بت پرست

از این زیبایی‌های ظاهری که مانندِ جامی است که تو را سرمست کرده، کم بنوش تا دچار بت‌تراشی (ساختن خدایان خیالی) و بت‌پرستی نشوی.

نکته ادبی: «بت‌تراش» کنایه از جعل حقیقت و جایگزینی آن با پندار است.

از قدح های صور بگذر مه ایست باده در جامست لیک از جام نیست

از این جام‌های ظاهری عبور کن، صبر کن و متوقف شو؛ شرابِ حقیقت در این جام هست، اما حقیقتِ شراب از جنسِ خودِ جام (ماده) نیست.

نکته ادبی: تمایز میان ظرف و مظروف، یا صورت و معنا.

سوی باده بخش بگشا پهن فم چون رسد باده نیاید جام کم

به سوی آن شراب‌دهنده (خالق) دهانِ جانت را باز کن؛ زیرا وقتی شرابِ حقیقت بیاید، دیگر نیازی به جامِ مادی نیست.

نکته ادبی: «پهن‌فم» استعاره از پذیرندگی و گشودگیِ جان برای دریافت فیض است.

آدما معنی دلبندم بجوی ترک قشر و صورت گندم بگوی

ای آدم، حقیقتِ دلپذیر را جستجو کن و پوسته (ظاهر) را رها کن و به دنبالِ مغز (حقیقت) باش.

نکته ادبی: «قشر» و «گندم» استعاره از ظاهر و باطن است.

چونک ریگی آرد شد بهر خلیل دانک معزولست گندم ای نبیل

وقتی دانه گندمی برای خلیل (حضرت ابراهیم) تبدیل به آرد شد، بدان که آن گندم دیگر آن دانه حقیقی نیست، پس ای انسانِ زیرک، به این دگرگونی توجه کن.

نکته ادبی: تمثیل برای نشان دادنِ فناپذیریِ صورت در برابر معنا.

صورت از بی صورت آید در وجود هم چنانک از آتشی زادست دود

ظاهر و صورت، از دنیایِ بی‌صورتی (معنا) به وجود می‌آید، همان‌طور که دود از آتش پدید می‌آید.

نکته ادبی: رابطه علّی میانِ عالمِ غیب (بی‌صورتی) و عالمِ ماده (صورتی).

کمترین عیب مصور در خصال چون پیاپی بینیش آید ملال

کمترین عیبِ کسی که تنها به صورت و ظاهر متکی است این است که وقتی چیزی را مدام و تکراری ببیند، دلزده می‌شود.

نکته ادبی: توضیحِ ملالت‌آور بودنِ تکرار در عالمِ ماده.

حیرت محض آردت بی صورتی زاده صد گون آلت از بی آلتی

دنیایِ بی‌صورتی تو را به حیرتِ محض می‌برد؛ جایی که بدون هیچ ابزاری، صدها ابزار و نتیجه از آن پدیدار می‌شود.

نکته ادبی: اشاره به قدرتِ نامتناهیِ عالمِ غیب.

بی ز دستی دست ها بافد همی جان جان سازد مصور آدمی

خداوند بدون داشتنِ دستِ جسمانی، دست‌ها را می‌آفریند و انسانِ مصور (خلق‌شده) را از جانِ جان می‌سازد.

نکته ادبی: اشاره به مقامِ «مُصوِّر» بودنِ خداوند.

آنچنان که اندر دل از هجر و وصال می شود بافیده گوناگون خیال

همان‌طور که در دلِ انسان، به واسطه دوری و نزدیکی، خیالاتِ گوناگون شکل می‌گیرد و بافته می‌شود.

نکته ادبی: توضیحِ نقشِ ذهن در ساختنِ تصاویر ذهنی.

هیچ ماند این موثر با اثر هیچ ماند بانگ و نوحه با ضرر

آیا این اثر (تصویر) با آن مؤثر (خالق) شباهتی دارد؟ آیا صدای نوحه با خودِ درد و ضرر یکی است؟

نکته ادبی: تأکید بر تفاوت ماهویِ خالق و مخلوق.

نوحه را صورت ضرر بی صورتست دست خایند از ضرر کش نیست دست

نوحه کردن، تنها صورتِ درد است و خودِ درد نیست؛ انسان از درد به خود می‌پیچد، اما نوحه آن دردی نیست که دست را می‌خراشد.

نکته ادبی: تفاوتِ نشانه‌ با خودِ واقعیت.

این مثل نالایقست ای مستدل حیلهٔ تفهیم را جهد المقل

این مثال برای بیانِ حقیقت نالایق است، اما چون من (شاعر) می‌خواهم مطلب را به تو بفهمانم، از هر ابزاری استفاده می‌کنم.

نکته ادبی: «جهد المقل» به معنای تلاشِ فردِ کم‌مایه است (تواضع شاعرانه).

صنع بی صورت بکارد صورتی تن بروید با حواس و آلتی

خداوندِ بی‌صورت، صورتی را می‌آفریند و تن و حواس و ابزارهای او را با آن صورت می‌سازد.

نکته ادبی: بازگشت به اصلِ آفرینشِ صورت توسطِ ذاتِ بی‌صورت.

تا چه صورت باشد آن بر وفق خود اندر آرد جسم را در نیک و بد

آن صورت، هر چه که باشد، جسم را بر اساسِ ویژگیِ خودش در مسیرِ نیکی یا بدی قرار می‌دهد.

نکته ادبی: تأثیرِ صورِ خیالی بر اعمالِ جسمانی.

صورت نعمت بود شاکر شود صورت مهلت بود صابر شود

اگر آن صورت، نعمت باشد انسان شاکر می‌شود و اگر صورتِ مهلت (بلاء) باشد، انسان صابر می‌شود.

نکته ادبی: تأثیرِ ذهنیتِ انسان بر واکنش‌های روحی او.

صورت رحمی بود بالان شود صورت زخمی بود نالان شود

اگر صورتِ رحم ببیند، آرام می‌گیرد و اگر صورتِ زخم ببیند، ناله می‌کند.

نکته ادبی: انعکاسِ تأثیراتِ بیرونی بر واکنش‌های درونی.

صورت شهری بود گیرد سفر صورت تیری بود گیرد سپر

اگر فکرِ سفر در ذهن باشد، راهی می‌شود و اگر فکرِ خطر و تیر باشد، سپر برمی‌گیرد.

نکته ادبی: تأثیرِ اندیشه در ایجادِ فعل.

صورت خوبان بود عشرت کند صورت غیبی بود خلوت کند

اگر صورتِ یارانِ خوب باشد، شادمانی می‌کند و اگر صورتِ غیبی باشد، به خلوت می‌رود.

نکته ادبی: ارتباطِ صورت‌های ذهنی با احوالاتِ قلبی.

صورت محتاجی آرد سوی کسب صورت بازو وری آرد به غصب

صورتِ احساسِ نیاز، انسان را به کار وادار می‌کند و صورتِ زورمندی، او را به ستمگری می‌کشاند.

نکته ادبی: تبیینِ ریشه‌ی رفتارهای انسانی در صورت‌های ذهنی.

این ز حد و اندازه ها باشد برون داعی فعل از خیال گونه گون

این موضوع فراتر از حد و اندازه‌هاست؛ عاملِ اصلیِ تمامیِ رفتارهای ما، همان خیال‌ها و صورت‌های گوناگون در ذهن است.

نکته ادبی: «داعی» به معنای انگیزاننده است.

بی نهایت کیش ها و پیشه ها جمله ظل صورت اندیشه ها

بی‌شمار دین‌ها و پیشه‌ها وجود دارد که همگی سایه‌ی صورت‌های ذهنیِ ما هستند.

نکته ادبی: «ظل» به معنای سایه است.

بر لب بام ایستاده قوم خوش هر یکی را بر زمین بین سایه اش

گروهی بر لبِ بام ایستاده‌اند و هر کدام سایه‌ای بر روی زمین دارند.

نکته ادبی: تمثیل معروف برای رابطه ذهن و عمل.

صورت فکرست بر بام مشید وآن عمل چون سایه بر ارکان پدید

صورتِ فکر مانندِ آن کسی است که بر بام ایستاده و عملِ ما مانندِ سایه‌ی او بر زمین پدیدار می‌شود.

نکته ادبی: توضیحِ رابطه علت (فکر) و معلول (عمل).

فعل بر ارکان و فکرت مکتتم لیک در تاثیر و وصلت دو به هم

فعل در ظاهر است و فکر در پنهانی، اما در حقیقت، این دو به هم متصل و پیوسته‌اند.

نکته ادبی: اتحادِ وجودیِ اندیشه و عمل.

آن صور در بزم کز جام خوشیست فایدهٔ او بی خودی و بیهشیست

آن صورت‌هایی که در بزمِ خوشی می‌بینی، هدف و فایده‌اش رسیدن به مرحله‌ای است که از خود بی‌خود شوی.

نکته ادبی: بی‌خودی و بی‌هوشی در اینجا کنایه از فنا و رهایی از بندِ خود است.

صورت مرد و زن و لعب و جماع فایده ش بی هوشی وقت وقاع

صورتِ پیوندِ زن و مرد، فایده‌اش این است که در آن لحظه از خودِ مادی‌اش غافل شود و به حقیقتی دیگر دست یابد.

نکته ادبی: اشاره به عبور از لذتِ جسمانی برای رسیدن به حالتی والاتر.

صورت نان و نمک کان نعمتست فایده ش آن قوت بی صورتست

نان و نمک، صورتِ نعمت هستند، اما فایده‌ی اصلیِ آن‌ها، همان نیروی جان‌بخشی است که بی‌صورت است.

نکته ادبی: تأکید بر اینکه اصل، انرژی و حیات است نه ماده.

در مصاف آن صورت تیغ و سپر فایده ش بی صورتی یعنی ظفر

در میدانِ جنگ، صورتِ تیغ و سپر، هدفش رسیدن به پیروزی است که خودش صورت ندارد.

نکته ادبی: پیروزی یک مفهوم انتزاعی است که از ابزار (صورت) برمی‌آید.

مدرسه و تعلیق و صورت های وی چون به دانش متصل شد گشت طی

مدرسه و درس خواندن و صورت‌های علمی، وقتی به دانشِ حقیقی (اتصال به منبع) برسند، دیگر نیازی به آن‌ها نیست و کنار می‌روند.

نکته ادبی: «طی» به معنای درنوردیدن و پشت سر گذاشتن است.

این صور چون بندهٔ بی صورتند پس چرا در نفی صاحب نعمتند

این صورت‌ها که خود بنده و وابسته به آن ذاتِ بی‌صورت هستند، پس چرا در انکارِ آن صاحبِ نعمت (خدا) می‌کوشند؟

نکته ادبی: پرسشی بلاغی برای توبیخِ غفلتِ انسان.

این صور دارد ز بی صورت وجود چیست پس بر موجد خویشش جحود

همین صورت‌ها به واسطه‌ی ذاتِ بی‌صورت وجود یافته‌اند، پس چرا به خالقِ خود انکار می‌ورزند؟

نکته ادبی: «جحود» به معنای انکارِ از رویِ عناد است.

خود ازو یابد ظهور انکار او نیست غیر عکس خود این کار او

حتی انکارِ او هم از خودِ او ناشی می‌شود؛ کارِ عالم چیزی جز بازتابِ (عکس) صفاتِ او نیست.

نکته ادبی: اشاره به وحدتِ وجود.

صورت دیوار و سقف هر مکان سایهٔ اندیشهٔ معمار دان

تصویرِ دیوار و سقفِ هر خانه، سایه‌ی اندیشه‌ی معمارِ آن است.

نکته ادبی: تمثیلِ معمار برای خلقتِ جهان.

گرچه خود اندر محل افتکار نیست سنگ و چوب و خشتی آشکار

اگرچه در لحظه‌ی فکر کردن، سنگ و چوبی در ذهنِ معمار وجود ندارد، اما او همه را خلق می‌کند.

نکته ادبی: اشاره به قدرتِ خلقِ جهان در اندیشه‌ی الهی.

فاعل مطلق یقین بی صورتست صورت اندر دست او چون آلتست

خداوندِ فاعلِ مطلق، قطعاً بی‌صورت است و صورت‌ها در دستِ او مانندِ ابزاری هستند.

نکته ادبی: «فاعل مطلق» کنایه از حق‌تعالی.

گه گه آن بی صورت از کتم عدم مر صور را رو نماید از کرم

خداوند گاهی از عالمِ غیب، از رویِ لطف و کرم، صورت‌ها را بر ما آشکار می‌کند.

نکته ادبی: «کتم عدم» استعاره از عالمِ غیب و نیستی.

تا مدد گیرد ازو هر صورتی از کمال و از جمال و قدرتی

تا هر صورتی از کمال و زیبایی و قدرتِ او مدد بگیرد.

نکته ادبی: توضیحِ اینکه کمالاتِ عالم، سایه‌ای از صفاتِ الهی است.

باز بی صورت چو پنهان کرد رو آمدند از بهر کد در رنگ و بو

و وقتی آن ذاتِ بی‌صورت (خدا) از دیده‌ها پنهان شد، صورت‌ها برایِ تلاش و تکاپو در عالمِ رنگ و بو ظاهر شدند.

نکته ادبی: «کد» به معنای رنج و تلاشِ معاش است.

صورتی از صورت دیگر کمال گر بجوید باشد آن عین ضلال

اگر کسی بخواهد از یک صورت، کمالِ مطلق را طلب کند، این عینِ گمراهی است.

نکته ادبی: نقدِ بت‌پرستی و دلبستگیِ شدید به ظواهر.

پس چه عرضه می کنی ای بی گهر احتیاج خود به محتاجی دگر

پس ای انسانِ تهی‌مایه، چرا نیازِ خود را نزدِ کسی می‌بری که خود نیازمند است؟

نکته ادبی: توبیخِ انسان برای طلبِ حاجت از غیرِ خدا.

چون صور بنده ست بر یزدان مگو ظن مبر صورت به تشبیهش مجو

چون صورت‌ها بنده‌ی خدا هستند، پس به سوی آن‌ها برای نیاز مگو؛ گمان مبر که حقیقتِ خدا شبیه به این صورت‌هاست.

نکته ادبی: تأکید بر تنزیه (خدا شبیه هیچ‌چیز نیست).

در تضرع جوی و در افنای خویش کز تفکر جز صور ناید به پیش

در پیشگاه حق با فروتنی و زاری به جستجو برخیز و خودِ محدود و دنیایی‌ات را فدا کن، زیرا با تکیه بر تفکرِ عقلانی و ذهنی، جز نقش‌ها و صورت‌های خیالی چیزی به دست نخواهی آورد.

نکته ادبی: واژه «افنا» در اینجا اشاره به اصطلاح عرفانی «فنا» دارد که به معنای محو شدنِ صفات بشری و خودپرستی در برابر اراده الهی است.

ور ز غیر صورتت نبود فره صورتی کان بی تو زاید در تو به

اگر جز نقش‌های ظاهری چیزی از حقیقت نصیب تو نشده است، بدان که آن حقیقت و تصویری که بدون دخالتِ ذهن و نفسِ تو در دلت جوانه می‌زند، بسیار ارزشمندتر و والاتر است.

نکته ادبی: «فره» در اینجا به معنای شکوه، نور معنوی و فروغِ الهی است که مقابلِ صورت‌های دنیایی قرار می‌گیرد.

صورت شهری که آنجا می روی ذوق بی صورت کشیدت ای روی

حتی آن زمان که به قصدِ دیدنِ ظواهرِ شهری سفر می‌کنی، در باطن، عشق به آن حقیقتِ بی‌صورت است که تو را به سوی آن شهر می‌کشاند؛ تو بی‌خبر از آن هستی که در جستجوی معنایی.

نکته ادبی: «ذوقِ بی‌صورت» استعاره از کششِ روحانیِ روح به سوی عالمِ معناست که پنهان از دیدگاهِ عقلِ جزئی است.

پس به معنی می روی تا لامکان که خوشی غیر مکانست و زمان

بنابراین تو در حقیقت به سوی عالمِ معنا و قلمروِ «لامکان» در حرکت هستی؛ زیرا آن خوشبختیِ غایی و مطلوبِ اصلی، بیرون از محدودیت‌های زمان و مکان قرار دارد.

نکته ادبی: «لامکان» اصطلاحی عرفانی است که به عالمِ مجردات و ساحتِ الهی اشاره دارد که قید زمان و مکان بر آن راه ندارد.

صورت یاری که سوی او شوی از برای مونسی اش می روی

حتی هنگامی که به سوی یاری می‌روی و صورتِ او تو را جذب می‌کند، در حقیقت به خاطر نیاز به مونس و همدلیِ روحانی است که به سمتِ او حرکت کرده‌ای.

نکته ادبی: اشاره به این نکته که دوستی‌های ظاهری، پرتویی از نیازِ روح به پیوند با اصلِ خویش است.

پس بمعنی سوی بی صورت شدی گرچه زان مقصود غافل آمدی

پس با این حساب، تو در باطن به سوی حقیقتِ بی‌صورت در حرکتی، هرچند که در ظاهرِ امر، از این مقصودِ اصلی غافل و بی‌خبری.

نکته ادبی: جمله نشان‌دهنده سیرِ تکوینیِ روح است که بی‌آنکه خودِ آگاهِ فرد بداند، به سمتِ حق در حرکت است.

پس حقیقت حق بود معبود کل کز پی ذوقست سیران سبل

در نهایت، حقیقتِ هستی همان معبودِ مطلق (خداوند) است و تمامِ حرکت‌ها و راه‌هایی که در این جهان طی می‌کنیم، برای رسیدن به آن ذوق و لذتِ معنوی است که در پیوند با او حاصل می‌شود.

نکته ادبی: «سیران سبل» به معنای حرکت در راه‌هاست؛ شاعر می‌گوید تمامیِ راه‌ها در نهایت به یک نقطه (خدا) ختم می‌شوند.

لیک بعضی رو سوی دم کرده اند گرچه سر اصلست سر گم کرده اند

با این حال، برخی از مردم تمامِ همّتِ خود را صرفِ امورِ ظاهری و زودگذر (دم) کرده‌اند و با اینکه سرچشمه و اصلِ حقیقت (سر) همان‌جاست، از آن غافل مانده و آن را گم کرده‌اند.

نکته ادبی: تقابلِ «دم» (به معنی نفس، لحظه، ظاهر) و «سر» (به معنی راز، حقیقت، اصل) در اینجا بسیار کلیدی است.

لیک آن سر پیش این ضالان گم می دهد داد سری از راه دم

اما آن «سرّ» و حقیقتِ پنهان برای این گمراهان ناپیداست، لذا آنان سعی می‌کنند با تکیه بر ظواهر و امورِ دنیایی (دم)، پاسخی برای اسرارِ هستی بیابند.

نکته ادبی: «ضالان» جمع ضال به معنای گمراهان است که کنایه از کسانی است که راهِ حقیقت را در غیرِ مسیرِ درست می‌جویند.

آن ز سر می یابد آن داد این ز دم قوم دیگر پا و سر کردند گم

یک گروه حقیقت را از راهِ «سر» (درون و آگاهی) می‌یابند و گروهی دیگر سعی دارند آن را از راهِ «دم» (بیرون و ظاهر) درک کنند؛ عده‌ای هم هستند که در این میان، هم پایِ رفتن و هم سرِ مقصود را گم کرده‌اند.

نکته ادبی: اشاره به سرگشتگی کسانی که نه راهِ باطن را می‌دانند و نه از ظاهر سودی می‌برند.

چونک گم شد جمله جمله یافتند از کم آمد سوی کل بشتافتند

هنگامی که این وابستگی‌هایِ جزئی و خودِ محدود رها شود، همه چیز به دست می‌آید؛ آنان از عالمِ محدود و پراکنده، به سوی عالمِ «کل» و مطلق شتافتند.

نکته ادبی: «کل» در اصطلاح عرفانی اشاره به ذاتِ خداوند و هستیِ مطلق است که در مقابلِ «کم» (محدود و جزئی) قرار دارد.