مثنوی معنوی - دفتر ششم

مولوی

بخش ۱۰۵ - روان شدن شه‌زادگان در ممالک پدر بعد از وداع کردن ایشان شاه را و اعادت کردن شاه وقت وداع وصیت را الی آخره

مولوی
عزم ره کردند آن هر سه پسر سوی املاک پدر رسم سفر
در طواف شهرها و قلعه هاش از پی تدبیر دیوان و معاش
دست بوس شاه کردند و وداع پس بدیشان گفت آن شاه مطاع
هر کجاتان دل کشد عازم شوید فی امان الله دست افشان روید
غیر آن یک قلعه نامش هش ربا تنگ آرد بر کله داران قبا
الله الله زان دز ذات الصور دور باشید و بترسید از خطر
رو و پشت برجهاش و سقف و پست جمله تمثال و نگار و صورتست
هم چو آن حجرهٔ زلیخا پر صور تا کند یوسف بناکامش نظر
چونک یوسف سوی او می ننگرید خانه را پر نقش خود کرد آن مکید
تا به هر سو که نگرد آن خوش عذار روی او را بیند او بی اختیار
بهر دیده روشنان یزدان فرد شش جهت را مظهر آیات کرد
تا بهر حیوان و نامی که نگزند از ریاض حسن ربانی چرند
بهر این فرمود با آن اسپه او حیث ولیتم فثم وجهه
از قدح گر در عطش آبی خورید در درون آب حق را ناظرید
آنک عاشق نیست او در آب در صورت صورت خود بیند ای صاحب بصر
صورت عاشق چو فانی شد درو پس در آب اکنون کرا بیند بگو
حسن حق بینند اندر روی حور هم چو مه در آب از صنع غیور
غیرتش بر عاشقی و صادقیست غیرتش بر دیو و بر استور نیست
دیو اگر عاشق شود هم گوی برد جبرئیلی گشت و آن دیوی بمرد
اسلم الشیطان آنجا شد پدید که یزیدی شد ز فضلش بایزید
این سخن پایان ندارد ای گروه هین نگه دارید زان قلعه وجوه
هین مبادا که هوستان ره زند که فتید اندر شقاوت تا ابد
از خطر پرهیز آمد مفترض بشنوید از من حدیث بی غرض
در فرج جویی خرد سر تیز به از کمین گاه بلا پرهیز به
گر نمی گفت این سخن را آن پدر ور نمی فرمود زان قلعه حذر
خود بدان قلعه نمی شد خیلشان خود نمی افتاد آن سو میلشان
کان نبد معروف بس مهجور بود از قلاع و از مناهج دور بود
چون بکرد آن منع دلشان زان مقال در هوس افتاد و در کوی خیال
رغبتی زین منع در دلشان برست که بباید سر آن را باز جست
کیست کز ممنوع گردد ممتنع چونک الانسان حریص ما منع
نهی بر اهل تقی تبغیض شد نهی بر اهل هوا تحریض شد
پس ازین یغوی به قوما کثیر هم ازین یهدی به قلبا خبیر
کی رمد از نی حمام آشنا بل رمد زان نی حمامات هوا
پس بگفتندش که خدمتها کنیم بر سمعنا و اطعناها تنیم
رو نگردانیم از فرمان تو کفر باشد غفلت از احسان تو
لیک استثنا و تسبیح خدا ز اعتماد خود بد از ایشان جدا
ذکر استثنا و حزم ملتوی گفته شد در ابتدای مثنوی
صد کتاب ار هست جز یک باب نیست صد جهت را قصد جز محراب نیست
این طرق را مخلصی یک خانه است این هزاران سنبل از یک دانه است
گونه گونه خوردنیها صد هزار جمله یک چیزست اندر اعتبار
از یکی چون سیر گشتی تو تمام سرد شد اندر دلت پنجه طعام
در مجاعت پس تو احول دیده ای که یکی را صد هزاران دیده ای
گفته بودیم از سقام آن کنیز وز طبیبان و قصور فهم نیز
کان طبیبان هم چو اسپ بی عذار غافل و بی بهره بودند از سوار
کامشان پر زخم از قرع لگام سمشان مجروح از تحویل گام
ناشده واقف که نک بر پشت ما رایض و چستیست استادی نما
نیست سرگردانی ما زین لگام جز ز تصریف سوار دوست کام
ما پی گل سوی بستان ها شده گل نموده آن و آن خاری بده
هیچ شان این نی که گویند از خرد بر گلوی ما کی می کوبد لگد
آن طبیبان آن چنان بندهٔ سبب گشته اند از مکر یزدان محتجب
گر ببندی در صطبلی گاو نر باز یابی در مقام گاو خر
از خری باشد تغافل خفته وار که نجویی تا کیست آن خفیه کار
خود نگفته این مبدل تا کیست نیست پیدا او مگر افلاکیست
تیر سوی راست پرانیده ای سوی چپ رفتست تیرت دیده ای
سوی آهویی به صیدی تاختی خویش را تو صید خوکی ساختی
در پی سودی دویده بهر کبس نارسیده سود افتاده به حبس
چاهها کنده برای دیگران خویش را دیده فتاده اندر آن
در سبب چون بی مرادت کرد رب پس چرا بدظن نگردی در سبب
بس کسی از مکسبی خاقان شده دیگری زان مکسبه عریان شده
بس کس از عقد زنان قارون شده بس کس از عقد زنان مدیون شده
پس سبب گردان چو دم خر بود تکیه بر وی کم کنی بهتر بود
ور سبب گیری نگیری هم دلیر که بس آفت هاست پنهانش به زیر
سر استثناست این حزم و حذر زانک خر را بز نماید این قدر
آنک چشمش بست گرچه گربزست ز احولی اندر دو چشمش خربزست
چون مقلب حق بود ابصار را که بگرداند دل و افکار را
چاه را تو خانه ای بینی لطیف دام را تو دانه ای بینی ظریف
این تفسطط نیست تقلیب خداست می نماید که حقیقتها کجاست
آنک انکار حقایق می کند جملگی او بر خیالی می تند
او نمی گوید که حسبان خیال هم خیالی باشدت چشمی به مال

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این ابیات که با روایت سفری آغاز می‌شود، در ظاهر ماجرای فرزندان پادشاهی است که برای اداره امور و تجارت عازم سفر می‌شوند و پدر، آنان را از نزدیک شدن به قلعه‌ای خاص به نام «هش‌ربا» برحذر می‌دارد. در لایه‌های عمیق‌تر، این داستان تمثیلی است برای تبیین روان‌شناختیِ میلِ آدمی به «ممنوعات» و همچنین نقدی است بر نگاهِ سطحی انسان به جهان. شاعر توضیح می‌دهد که چگونه نهی کردن، خود می‌تواند عاملی برای تحریک رغبت و کنجکاوی در انسان شود و چرا انسان‌ها اغلب به جای دیدنِ «سوارِ حقیقی» (مشیت الهی) که بر هستی حاکم است، تنها بر «اسبِ سرکشِ سبب» (اسباب و علل مادی) تمرکز می‌کنند.

در بخش‌های میانی، متن از فضای روایی به ساحت عرفان می‌رود و با بهره‌گیری از نمادهایی نظیر ماجرای یوسف و زلیخا، بیان می‌دارد که جهانِ پیرامون ما آینه‌دارِ صفات الهی است. این اثر با تأکید بر وحدتِ وجود، خاطرنشان می‌کند که سرگردانیِ انسان ناشی از غفلت از پیوندِ عمیق میان علت‌ها و معلول‌هاست؛ جایی که ما طبیبان و عوامل مادی را می‌بینیم اما از «سوارِ» (مسبب‌الاسباب) که مسیر ما را تعیین می‌کند، غافلیم.

معنای روان

عزم ره کردند آن هر سه پسر سوی املاک پدر رسم سفر

آن سه پسر برای آغاز سفر و رسیدگی به املاک و دارایی‌های پدر، عزم خود را جزم کردند و آماده حرکت شدند.

نکته ادبی: «املاک» جمع مِلک است و در اینجا به معنای دارایی‌ها و زمین‌های تحت مدیریت پدر به کار رفته است.

در طواف شهرها و قلعه هاش از پی تدبیر دیوان و معاش

آن‌ها در شهرهای مختلف و قلعه‌های گوناگون به گردش پرداختند تا برای اداره امور دیوانی و معیشت خود چاره‌اندیشی کنند.

نکته ادبی: «دیوان» در اینجا اشاره به تشکیلات اداری و حکومتی دارد.

دست بوس شاه کردند و وداع پس بدیشان گفت آن شاه مطاع

پسران پیش از رفتن، دست پدر را به نشانه احترام بوسیدند و با او وداع کردند و آن پادشاهِ فرمانروا نیز سخنانی با آنان گفت.

نکته ادبی: «شاه مطاع» صفتی برای پادشاهی است که دستوراتش بدون چون و چرا اجرا می‌شود.

هر کجاتان دل کشد عازم شوید فی امان الله دست افشان روید

پدر گفت: هر جا که دلتان می‌خواهد بروید و در پناه خداوند و با شادی و سرور سفر کنید.

نکته ادبی: «دست افشان» کنایه از شادی و نشاط و بی‌قیدی و آزادی است.

غیر آن یک قلعه نامش هش ربا تنگ آرد بر کله داران قبا

فقط به آن یک قلعه که نامش «هش‌ربا» (عقل‌ربا) است نزدیک نشوید، چرا که آن قلعه برای هر فرد باهوش و قدرتمندی، دردسر و تنگی ایجاد می‌کند.

نکته ادبی: «هش‌ربا» اسم خاص است؛ قلعه‌ای استعاری که عقل و هوش را می‌رباید.

الله الله زان دز ذات الصور دور باشید و بترسید از خطر

از آن قلعه‌ای که پر از تصویر و صورت است بسیار بترسید و از آن دوری کنید که خطر بزرگی در کمین است.

نکته ادبی: «ذات الصور» به معنای صاحب تصویرها یا قلعه‌ای پر از نقش و نگار است.

رو و پشت برجهاش و سقف و پست جمله تمثال و نگار و صورتست

دیوارها، برج‌ها، سقف و تمامی زوایای آن قلعه، همگی پر از نقش و نگار و صورت‌های عجیب است.

نکته ادبی: این بیت آغازگر توصیف فضای وسوسه‌انگیز است که حواس را درگیر می‌کند.

هم چو آن حجرهٔ زلیخا پر صور تا کند یوسف بناکامش نظر

آن قلعه مانند همان حجره‌ای است که زلیخا پر از نقش و تصویر کرد تا یوسف را بر خلاف میلش به تماشا وادارد.

نکته ادبی: اشاره به قصه قرآنی یوسف و زلیخا؛ نمادی از وسوسه‌های دنیوی که قصد فریبِ دلِ پاک را دارند.

چونک یوسف سوی او می ننگرید خانه را پر نقش خود کرد آن مکید

هنگامی که یوسف به آن تصویرها نگاه نمی‌کرد، آن زن مکار (زلیخا) خانه را پر از تصویرهای خود یوسف کرد.

نکته ادبی: «مکید» از ریشه کید و مکر است.

تا به هر سو که نگرد آن خوش عذار روی او را بیند او بی اختیار

تا آن جوانِ زیبا‌رو هر طرف که نگاه کند، ناخواسته تصویرِ روی خود را ببیند.

نکته ادبی: «خوش عذار» صفت برای یوسف است.

بهر دیده روشنان یزدان فرد شش جهت را مظهر آیات کرد

خداوند برای بندگان بینای خود، تمام شش جهت عالم را محل تجلی و نمایش نشانه‌های الهی قرار داده است.

نکته ادبی: «دیده روشنان» استعاره از عارفان و اهل معناست.

تا بهر حیوان و نامی که نگزند از ریاض حسن ربانی چرند

تا هر موجودی که در این جهان است، از زیبایی‌های الهی بهره‌مند شود و از این گلستان زیبایی تغذیه کند.

نکته ادبی: «ریاض حسن» به معنای باغ‌های زیبایی است (استعاره از فیض الهی).

بهر این فرمود با آن اسپه او حیث ولیتم فثم وجهه

به همین دلیل خداوند به پیامبرش فرمود که هر سو رو کنید، روی خدا آنجاست.

نکته ادبی: اشاره به آیه «فَأَیْنَمَا تُوَلُّوا فَثَمَّ وَجْهُ اللَّهِ» (هر کجا رو کنید، آنجا روی خداست).

از قدح گر در عطش آبی خورید در درون آب حق را ناظرید

اگر از ظرفی در حال تشنگی آب بنوشید، در درون آن آب می‌توانید جلوه حق را مشاهده کنید.

نکته ادبی: استعاره از مشاهده حقیقت در ظواهر مادی.

آنک عاشق نیست او در آب در صورت صورت خود بیند ای صاحب بصر

کسی که عاشق حقیقی نیست، در آب فقط تصویر و صورتِ خود را می‌بیند، ای صاحب بصیرت.

نکته ادبی: تضاد میان نگاهِ خودمحور (صورتی) و نگاهِ خدامحور (حقیقی).

صورت عاشق چو فانی شد درو پس در آب اکنون کرا بیند بگو

وقتی که وجودِ عاشق در معشوق (خدا) فانی شود، بگو ببینم در آن آب دیگر چه کسی را می‌بیند؟ (جز خدا).

نکته ادبی: اشاره به مفهوم عرفانی «فنا».

حسن حق بینند اندر روی حور هم چو مه در آب از صنع غیور

عاشقان، زیباییِ خداوند را در روی حوریان و زیبایی‌های جهان می‌بینند، درست مانند بازتاب ماه در آب که به واسطه آفرینشِ پروردگار است.

نکته ادبی: «صنع غیور» اشاره به غیرت الهی دارد که خود را در آینه جهان نشان می‌دهد.

غیرتش بر عاشقی و صادقیست غیرتش بر دیو و بر استور نیست

غیرت الهی تنها برای عاشقان و صادقان است، نه برای دیوان و حیوانات که درک این اسرار را ندارند.

نکته ادبی: «استور» به معنای حیوان و چارپا است.

دیو اگر عاشق شود هم گوی برد جبرئیلی گشت و آن دیوی بمرد

اگر شیطان هم عاشقِ حق شود، از دیگران پیشی می‌گیرد؛ همان‌طور که شیطانِ دیو‌صفت، به جبرئیل تبدیل شد و آن دیوِ درونش مرد.

نکته ادبی: تأکید بر قدرتِ عشق در تغییر ماهیت وجودی.

اسلم الشیطان آنجا شد پدید که یزیدی شد ز فضلش بایزید

ماجرای «اسلم الشیطان» (شیطان ایمان آورد) در اینجا آشکار شد، که یزیدی (نام شخص) به فضل الهی به بایزید (عارف بزرگ) تبدیل شد.

نکته ادبی: اشاره به تحولِ روحی و قدرت تغییرِ انسان.

این سخن پایان ندارد ای گروه هین نگه دارید زان قلعه وجوه

ای گروه، این سخن پایان ندارد؛ پس شما را به خدا قسم که از آن قلعه پرهیز کنید.

نکته ادبی: «وجوه» به معنای چهره‌ها یا جنبه‌هاست، اما در اینجا استعاره از دوری گزیدن از آن قلعه مرموز است.

هین مبادا که هوستان ره زند که فتید اندر شقاوت تا ابد

مواظب باشید که هوس‌هایتان شما را به دام نیندازد که اگر در آن بیفتید، تا ابد در شقاوت و بدبختی خواهید بود.

نکته ادبی: هشدار مستقیم درباره پیامدِ نادیده گرفتنِ نهی.

از خطر پرهیز آمد مفترض بشنوید از من حدیث بی غرض

پرهیز از خطر، امری ضروری است؛ پس سخنِ بی‌غرضانه مرا بشنوید.

نکته ادبی: «مفترض» به معنای واجب و فرض شده است.

در فرج جویی خرد سر تیز به از کمین گاه بلا پرهیز به

در جستجوی راهِ چاره، داشتنِ خردِ تیزبین بهتر است و پرهیز کردن از کمین‌گاهِ بلا، بهترین کار است.

نکته ادبی: تأکید بر دوراندیشی.

گر نمی گفت این سخن را آن پدر ور نمی فرمود زان قلعه حذر

اگر پدر این سخن را نمی‌گفت و از آن قلعه منع نمی‌کرد، این اتفاق نمی‌افتاد.

نکته ادبی: آغازِ تحلیلِ روان‌شناختیِ نهی.

خود بدان قلعه نمی شد خیلشان خود نمی افتاد آن سو میلشان

خودِ آن‌ها به سمت آن قلعه نمی‌رفتند و اصلاً میل و رغبتی به آن طرف نداشتند.

نکته ادبی: اشاره به تأثیر معکوسِ نهی کردن.

کان نبد معروف بس مهجور بود از قلاع و از مناهج دور بود

چون آن قلعه معروف نبود و متروک مانده بود و از جاده‌ها و مسیرهای اصلی دور بود.

نکته ادبی: «مناهج» جمع منهج، به معنای راه‌ها و روش‌ها.

چون بکرد آن منع دلشان زان مقال در هوس افتاد و در کوی خیال

اما وقتی پدر از آن قلعه منع کرد، دلشان اسیرِ هوس و کنجکاوی شد و به خیال‌پردازی افتادند.

نکته ادبی: تبیین واکنش روانی به ممنوعیت.

رغبتی زین منع در دلشان برست که بباید سر آن را باز جست

این منع کردن، رغبتی در دلشان ایجاد کرد که حتماً باید بروند و سر از کار آن قلعه درآورند.

نکته ادبی: «برست» به معنای رویید و رشد کرد.

کیست کز ممنوع گردد ممتنع چونک الانسان حریص ما منع

کیست که از چیزی منع شود و باز به سمت آن کشیده نشود؟ چنان‌که می‌گویند: انسان حریصِ چیزی است که از آن منع شده است.

نکته ادبی: اشاره به ضرب‌المثل عربی «الانسان حریصٌ علی ما مُنِع».

نهی بر اهل تقی تبغیض شد نهی بر اهل هوا تحریض شد

همین نهی برای اهل تقوا باعث بیزاری می‌شود، اما برای اهل هوا و هوس، باعث تحریک و تشویق می‌گردد.

نکته ادبی: تضادِ تأثیرِ نهی بر انسان‌های متفاوت.

پس ازین یغوی به قوما کثیر هم ازین یهدی به قلبا خبیر

همین امر باعث گمراهی گروهی کثیر می‌شود و در عین حال گروهی دیگر را به سمت آگاهی و دانش هدایت می‌کند.

نکته ادبی: اشاره به تفاوتِ نگاه و ظرفیت وجودی انسان‌ها.

کی رمد از نی حمام آشنا بل رمد زان نی حمامات هوا

کسی که اهل حمام است از نیِ حمام فرار نمی‌کند، بلکه این هوای نفس است که از آن گریزان می‌شود.

نکته ادبی: تمثیلی برای نشان دادنِ این که ریشه وسوسه در درون خودِ انسان است.

پس بگفتندش که خدمتها کنیم بر سمعنا و اطعناها تنیم

پس پسران به پدر گفتند که ما خدمتگزار تو هستیم و با جان و دل فرمان تو را می‌پذیریم.

نکته ادبی: «سمعنا و اطعناها» (شنیدیم و اطاعت کردیم) عبارت قرآنی است.

رو نگردانیم از فرمان تو کفر باشد غفلت از احسان تو

هرگز از فرمان تو روی برنمی‌گردانیم و نادیده گرفتن احسان و لطف تو، کفر و ناسپاسی است.

نکته ادبی: تعهدِ ظاهری پسران.

لیک استثنا و تسبیح خدا ز اعتماد خود بد از ایشان جدا

اما آن‌ها فراموش کردند که «ان‌شاءالله» بگویند و به خدا توکل کنند و همین تکیه بر خودشان باعث جدایی از حقیقت شد.

نکته ادبی: اشاره به نکته اخلاقی که تکیه بر خود، بدون نام خدا، مایه شکست است.

ذکر استثنا و حزم ملتوی گفته شد در ابتدای مثنوی

داستانِ استثنا کردن (گفتن ان‌شاءالله) و احتیاطِ ناپایدار، در ابتدای مثنوی به تفصیل گفته شد.

نکته ادبی: ارجاع شاعر به داستان‌های پیشینِ مثنوی.

صد کتاب ار هست جز یک باب نیست صد جهت را قصد جز محراب نیست

اگر صد کتاب هم باشد، تنها یک پیام اصلی دارد و اگر صد راه باشد، تنها یک مقصد (محراب) دارد.

نکته ادبی: تأکید بر وحدانیتِ حقیقت.

این طرق را مخلصی یک خانه است این هزاران سنبل از یک دانه است

همه این راه‌ها به یک خانه و سرمنزل می‌رسد و این هزاران سنبل و گل، تنها از یک دانه روییده‌اند.

نکته ادبی: تمثیل برای وحدت وجود.

گونه گونه خوردنیها صد هزار جمله یک چیزست اندر اعتبار

غذاهای گوناگون صدها هزار نوع هستند، اما در اعتبار و حقیقتِ اصلی، همه یک چیز هستند (سیرکنندگی).

نکته ادبی: تفاوتِ ظاهری در مقابلِ یکسانیِ باطنی.

از یکی چون سیر گشتی تو تمام سرد شد اندر دلت پنجه طعام

وقتی از یکی سیر شدی، میل و رغبتِ تو به آن غذا سرد می‌شود.

نکته ادبی: بیانِ گذراییِ لذت‌های مادی.

در مجاعت پس تو احول دیده ای که یکی را صد هزاران دیده ای

وقتی در گرسنگی و جهل هستی، احول (دو‌بین) می‌شوی و یکی را صد هزارتا می‌بینی.

نکته ادبی: «احول» به معنای کسی است که دچار دوبینی است (کنایه از گمراهیِ بینش).

گفته بودیم از سقام آن کنیز وز طبیبان و قصور فهم نیز

از بیماریِ آن کنیز و پزشکانِ نادان که فهمِ کوتاهی داشتند، سخن گفتیم.

نکته ادبی: ارجاع به داستانِ کنیز و پادشاه در دفتر اول مثنوی.

کان طبیبان هم چو اسپ بی عذار غافل و بی بهره بودند از سوار

آن طبیبان، مانند اسبی بودند که لگام و دهنه‌اش رها شده است؛ غافل از اینکه سواری بر پشتِ آن‌هاست که هدایتشان می‌کند.

نکته ادبی: «عذار» اینجا به معنای افسار و دهنه اسب است.

کامشان پر زخم از قرع لگام سمشان مجروح از تحویل گام

دهانشان از فشارِ لگام زخمی شده و سم‌هایشان از پیاده‌رویِ طولانی آسیب دیده بود.

نکته ادبی: تمثیلِ زجر کشیدنِ انسان‌هایی که از حکمتِ کارها غافلند.

ناشده واقف که نک بر پشت ما رایض و چستیست استادی نما

آن‌ها متوجه نبودند که بر پشتِ ما، یک سوارِ استاد و چابک‌سوار نشسته است.

نکته ادبی: «رایض» به معنای اسب‌تاران و کسی که اسب را تربیت می‌کند.

نیست سرگردانی ما زین لگام جز ز تصریف سوار دوست کام

سرگردانیِ ما از این لگام و فشارها نیست، بلکه ناشی از تصریف و گردشِ دستانِ همان سوارِ دوست‌داشتنی (خدا) است.

نکته ادبی: «تصریف» به معنای گرداندن و تغییر دادن.

ما پی گل سوی بستان ها شده گل نموده آن و آن خاری بده

ما برای چیدن گل به باغ‌ها رفتیم، اما آن سوار، گل را برای ما خار نشان داد (تا نچینیم).

نکته ادبی: بیان اینکه گاهی خیرِ ما در چیزی است که ما آن را شر می‌پنداریم.

هیچ شان این نی که گویند از خرد بر گلوی ما کی می کوبد لگد

هیچ‌کدامشان از سرِ خرد نمی‌گویند که چرا آن سوار بر گلوی ما لگد می‌کوبد و ما را بازمی‌دارد.

نکته ادبی: شکایت از ناآگاهی انسان نسبت به مشیت الهی.

آن طبیبان آن چنان بندهٔ سبب گشته اند از مکر یزدان محتجب

آن طبیبان چنان اسیرِ سبب و علت‌های ظاهری شدند که از مکر و حکمتِ پنهانِ خداوند بی‌خبر ماندند.

نکته ادبی: «محتجب» به معنای در حجاب ماندن و پوشیده شدن حقیقت از چشم‌هاست.

گر ببندی در صطبلی گاو نر باز یابی در مقام گاو خر

اگر گاو نری در اصطبل ببندی، نباید تعجب کنی که در پایان کار، به جای آن، خری بیابی؛ این کنایه از این است که در عالم اسباب، نتایج اغلب با انتظارات اولیه متفاوت است.

نکته ادبی: صطبل به معنای محل نگهداری حیوانات است و در اینجا استعاره از جهانِ فریبنده است.

از خری باشد تغافل خفته وار که نجویی تا کیست آن خفیه کار

بی‌توجهی و غفلتِ خواب‌آلوده باعث می‌شود که تو نپرسی این فردِ پنهان‌کار (که امور را دگرگون می‌کند) کیست.

نکته ادبی: تغافل به معنای خود را به غفلت زدن است و خفیه به معنای پنهان.

خود نگفته این مبدل تا کیست نیست پیدا او مگر افلاکیست

کسی نمی‌داند که این تغییردهنده کیست و این امور را چه کسی دگرگون کرده است؛ این تغییرات جز از جانب خداوند (افلاکی) نیست.

نکته ادبی: افلاکی به معنای منسوب به افلاک و عالم بالا است که در اینجا کنایه از اراده الهی است.

تیر سوی راست پرانیده ای سوی چپ رفتست تیرت دیده ای

تیر خود را به سمت راست پرتاب کرده‌ای، اما می‌بینی که تیرت به سمت چپ اصابت کرده است؛ کنایه از ناتوانی انسان در کنترل نتایج کارها.

نکته ادبی: تضاد میان راست و چپ برای نشان دادن خطای دید و عدم توفیق در هدف‌گیری است.

سوی آهویی به صیدی تاختی خویش را تو صید خوکی ساختی

برای شکار آهو تاختی و تلاش کردی، اما در نهایت خودت اسیر و شکارِ خوک شدی؛ یعنی نتیجه کار عکسِ نیت تو شد.

نکته ادبی: صید خوکی ساختی، کنایه از گرفتار شدن در دامِ پستی و حقارت است.

در پی سودی دویده بهر کبس نارسیده سود افتاده به حبس

در پی کسب سود بودی اما در نهایت به جای سود، گرفتار زندان شدی.

نکته ادبی: کبس (کسب) و حبس، جناس ناقص دارند و به تقابلِ سود و زیان اشاره دارد.

چاهها کنده برای دیگران خویش را دیده فتاده اندر آن

چاه‌هایی که برای به دام انداختن دیگران حفر کردی، خودت در آن سقوط کردی.

نکته ادبی: اشاره به ضرب‌المثل مشهور 'چاه مکن بهر کسی، اول خودت دوم کسی'.

در سبب چون بی مرادت کرد رب پس چرا بدظن نگردی در سبب

وقتی خدا تو را در رسیدن به هدفت ناکام می‌گذارد، چرا به آن اسباب و دلایلی که فکر می‌کردی تو را به مقصد می‌رسانند، بدگمان نمی‌شوی؟

نکته ادبی: مراد از رب، پروردگار است که مقلب‌الاسباب است.

بس کسی از مکسبی خاقان شده دیگری زان مکسبه عریان شده

چه بسیار کسانی که از طریق یک شغل به پادشاهی رسیدند و چه بسیار کسانی که از همان شغل چیزی جز فقر و نداری عایدشان نشد.

نکته ادبی: خاقان استعاره از پادشاه و ثروتمند است.

بس کس از عقد زنان قارون شده بس کس از عقد زنان مدیون شده

چه بسیار کسانی که از راه ازدواج به ثروت قارونی رسیدند و چه بسیار کسانی که به خاطر آن بدهکار و بیچاره شدند.

نکته ادبی: قارون نماد ثروت بی‌حساب و مدیون نماد فقر است.

پس سبب گردان چو دم خر بود تکیه بر وی کم کنی بهتر بود

بنابراین، چون اسباب و وسایلِ دنیوی مانند دمِ خر سست و غیرقابل‌اعتماد هستند، بهتر است که به آن‌ها تکیه نکنی.

نکته ادبی: تشبیه اسباب به دم خر، استعاره‌ای برای بی‌ارزشی و ناپایداری آن‌هاست.

ور سبب گیری نگیری هم دلیر که بس آفت هاست پنهانش به زیر

و اگر هم ناچار شدی از اسباب استفاده کنی، به آن‌ها دل نبند و غرور نداشته باش، زیرا آفات و خطرات پنهانی زیرِ آن اسباب نهفته است.

نکته ادبی: دلیر در اینجا به معنای بی‌باک و مغرور است.

سر استثناست این حزم و حذر زانک خر را بز نماید این قدر

این احتیاط و پرهیز کردن، نوعی استثنا قائل شدن (برای اراده الهی) است، زیرا بدون این بصیرت، انسان حقیقت را وارونه می‌بیند و خر را بز می‌پندارد.

نکته ادبی: حزم به معنای دوراندیشی و احتیاط است.

آنک چشمش بست گرچه گربزست ز احولی اندر دو چشمش خربزست

کسی که چشم بصیرتش بسته است، حتی اگر بسیار زیرک باشد، به خاطر انحراف دیدش، حقیقت را وارونه می‌بیند.

نکته ادبی: احولی به معنای لوچ بودن یا دوبینی است که نمادِ کج‌فهمی در عرفان است.

چون مقلب حق بود ابصار را که بگرداند دل و افکار را

زیرا خداوند مقلب‌الابصار است و دل‌ها و افکار را به شکلی که بخواهد تغییر می‌دهد.

نکته ادبی: اشاره به صفت الهی که دگرگون‌کننده نگاه انسان است.

چاه را تو خانه ای بینی لطیف دام را تو دانه ای بینی ظریف

خداوند باعث می‌شود تو چاه را خانه‌ای امن و دام را دانه‌ای دل‌فریب ببینی.

نکته ادبی: لطیف و ظریف به عنوان اوصاف فریبنده به کار رفته‌اند.

این تفسطط نیست تقلیب خداست می نماید که حقیقتها کجاست

این سفسطه و بازی با کلمات نیست، بلکه حقیقتِ دگرگون‌سازیِ خداوند است که به تو نشان می‌دهد حقیقت امور کجاست.

نکته ادبی: تفسطط به معنای مغلطه و بحث‌های بیهوده عقلی است.

آنک انکار حقایق می کند جملگی او بر خیالی می تند

کسی که این حقایق را انکار می‌کند، تمامِ باورهایش بر پایه خیالات بنا شده است.

نکته ادبی: تند کردن بر خیال، استعاره از بافتنِ تار و پودِ توهم است.

او نمی گوید که حسبان خیال هم خیالی باشدت چشمی به مال

او نمی‌فهمد که همین استدلالش مبنی بر اینکه همه‌چیز خیال است، خودش خیالی بیش نیست و نتیجه نگاهِ آلوده به طمعِ اوست.

نکته ادبی: حسبان به معنای گمان است.