مثنوی معنوی - دفتر ششم

مولوی

بخش ۱۰۰ - ماخذهٔ یوسف صدیق صلوات‌الله علیه به حبس بضع سنین به سبب یاری خواستن از غیر حق و گفتن اذکرنی عند ربک مع تقریره

مولوی
آنچنان که یوسف از زندانیی با نیازی خاضعی سعدانیی
خواست یاری گفت چون بیرون روی پیش شه گردد امورت مستوی
یاد من کن پیش تخت آن عزیز تا مرا هم وا خرد زین حبس نیز
کی دهد زندانیی در اقتناص مرد زندانی دیگر را خلاص
اهل دنیا جملگان زندانیند انتظار مرگ دار فانیند
جز مگر نادر یکی فردانیی تن بزندان جان او کیوانیی
پس جزای آنک دید او را معین ماند یوسف حبس در بضع سنین
یاد یوسف دیو از عقلش سترد وز دلش دیو آن سخن از یاد برد
زین گنه کامد از آن نیکوخصال ماند در زندان ز داور چند سال
که چه تقصیر آمد از خورشید داد تا تو چون خفاش افتی در سواد
هین چه تقصیر آمد از بحر و سحاب تا تو یاری خواهی از ریگ و سراب
عام اگر خفاش طبعند و مجاز یوسفا داری تو آخر چشم باز
گر خفاشی رفت در کور و کبود باز سلطان دیده را باری چه بود
پس ادب کردش بدین جرم اوستاد که مساز از چوب پوسیده عماد
لیک یوسف را به خود مشغول کرد تا نیاید در دلش زان حبس درد
آن چنانش انس و مستی داد حق که نه زندان ماند پیشش نه غسق
نیست زندانی وحش تر از رحم ناخوش و تاریک و پرخون و وخم
چون گشادت حق دریچه سوی خویش در رحم هر دم فزاید تنت بیش
اندر آن زندان ز ذوق بی قیاس خوش شکفت از غرس جسم تو حواس
زان رحم بیرون شدن بر تو درشت می گریزی از زهارش سوی پشت
راه لذت از درون دان نه از برون ابلهی دان جستن قصر و حصون
آن یکی در کنج مسجد مست و شاد وآن دگر در باغ ترش و بی مراد
قصر چیزی نیست ویران کن بدن گنج در ویرانیست ای میر من
این نمی بینی که در بزم شراب مست آنگه خوش شود کو شد خراب
گرچه پر نقش است خانه بر کنش گنج جو و از گنج آبادان کنش
خانهٔ پر نقش تصویر و خیال وین صور چون پرده بر گنج وصال
پرتو گنجست و تابش های زر که درین سینه همی جوشد صور
هم ز لطف و عکس آب با شرف پرده شد بر روی آب اجزای کف
هم ز لطف و جوش جان با ثمن پرده ای بر روی جان شد شخص تن
پس مثل بشنو که در افواه خاست که اینچ بر ماست ای برادر هم ز ماست
زین حجاب این تشنگان کف پرست ز آب صافی اوفتاده دوردست
آفتابا با چو تو قبله و امام شب پرستی و خفاشی می کنیم
سوی خود کن این خفاشان را مطار زین خفاشیشان بخر ای مستجار
این جوان زین جرم ضالست و مغیر که بمن آمد ولی او را مگیر
در عماد الملک این اندیشه ها گشته جوشان چون اسد در بیشه ها
ایستاده پیش سلطان ظاهرش در ریاض غیب جان طایرش
چون ملایک او به اقلیم الست هر دمی می شد به شرب تازه مست
اندرون سور و برون چون پر غمی در تن هم چون لحد خوش عالمی
او درین حیرت بد و در انتظار تا چه پیدا آید از غیب و سرار
اسپ را اندر کشیدند آن زمان پیش خوارمشاه سرهنگان کشان
الحق اندر زیر این چرخ کبود آن چنان کره به قد و تگ نبود
می ربودی رنگ او هر دیده را مرحب آن از برق و مه زاییده را
هم چو مه هم چون عطارد تیزرو گوییی صرصر علف بودش نه جو
ماه عرصهٔ آسمان را در شبی می برد اندر مسیر و مذهبی
چون به یک شب مه برید ابراج را از چه منکر می شوی معراج را
صد چو ماهست آن عجب در یتیم که به یک ایماء او شد مه دو نیم
آن عجب کو در شکاف مه نمود هم به قدر ضعف حس خلق بود
کار و بار انبیا و مرسلون هست از افلاک و اخترها برون
تو برون رو هم ز افلاک و دوار وانگهان نظاره کن آن کار و بار
در میان بیضه ای چون فرخ ها نشنوی تسبیح مرغان هوا
معجزات این جا نخواهد شرح گشت ز اسپ و خوارمشاه گو و سرگذشت
آفتاب لطف حق بر هر چه تافت از سگ و از اسپ فر کهف یافت
تاب لطفش را تو یکسان هم مدان سنگ را و لعل را داد او نشان
لعل را زان هست گنج مقتبس سنگ را گرمی و تابانی و بس
آنک بر دیوار افتد آفتاب آن چنان نبود کز آب و اضطراب
چون دمی حیران شد از وی شاه فرد روی خود سوی عماد الملک کرد
کای اچی بس خوب اسپی نیست این از بهشتست این مگر نه از زمین
پس عماد الملک گفتش ای خدیو چون فرشته گردد از میل تو دیو
در نظر آنچ آوری گردید نیک بس گش و رعناست این مرکب ولیک
هست ناقص آن سر اندر پیکرش چون سر گاوست گویی آن سرش
در دل خوارمشه این دم کار کرد اسپ را در منظر شه خوار کرد
چون غرض دلاله گشت و واصفی از سه گز کرباس یابی یوسفی
چونک هنگام فراق جان شود دیو دلال در ایمان شود
پس فروشد ابله ایمان را شتاب اندر آن تنگی به یک ابریق آب
وان خیالی باشد و ابریق نی قصد آن دلال جز تخریق نی
این زمان که تو صحیح و فربهی صدق را بهر خیالی می دهی
می فروشی هر زمانی در کان هم چو طفلی می ستانی گردگان
پس در آن رنجوری روز اجل نیست نادر گر بود اینت عمل
در خیالت صورتی جوشیده ای هم چو جوزی وقت دق پوسیده ای
هست از آغاز چون بدر آن خیال لیک آخر می شود هم چون هلال
گر تو اول بنگری چون آخرش فارغ آیی از فریب فاترش
جوز پوسیده ست دنیا ای امین امتحانش کم کن از دورش ببین
شاه دید آن اسپ را با چشم حال وآن عمادالملک با چشم مل
چشم شه دو گز همی دید از لغز چشم آن پایان نگر پنجاه گز
آن چه سرمه ست آنک یزدان می کشد کز پس صد پرده بیند جان رشد
چشم مهتر چون به آخر بود جفت پس بدان دیده جهان را جیفه گفت
زین یکی ذمش که بشنود او وحسپ پس فسرد اندر دل شه مهر اسپ
چشم خود بگذاشت و چشم او گزید هوش خود بگذاشت و قول او شنید
این بهانه بود و آن دیان فرد از نیاز آن در دل شه سرد کرد
در ببست از حسن او پیش بصر آن سخن بد در میان چون بانگ در
پرده کرد آن نکته را بر چشم شه که از آن پرده نماید مه سیه
پاک بنایی که بر سازد حصون در جهان غیب از گفت و فسون
بانگ در دان گفت را از قصر راز تا که بانگ وا شدست این یا فراز
بانگ در محسوس و در از حس برون تبصرون این بانگ و در لا تبصرون
چنگ حکمت چونک خوش آواز شد تا چه در از روض جنت باز شد
بانگ گفت بد چو دروا می شود از سقر تا خود چه در وا می شود
بانگ در بشنو چو دوری از درش ای خنک او را که وا شد منظرش
چون تو می بینی که نیکی می کنی بر حیات و راحتی بر می زنی
چونک تقصیر و فسادی می رود آن حیات و ذوق پنهان می شود
دید خود مگذار از دید خسان که به مردارت کشند این کرکسان
چشم چون نرگس فروبندی که چی هین عصاام کش که کورم ای اچی
وان عصاکش که گزیدی در سفر خود ببینی باشد از تو کورتر
دست کورانه به حبل الله زن جز بر امر و نهی یزدانی متن
چیست حبل الله رها کردن هوا کین هوا شد صرصری مر عاد را
خلق در زندان نشسته از هواست مرغ را پرها ببسته از هواست
ماهی اندر تابهٔ گرم از هواست رفته از مستوریان شرم از هواست
خشم شحنه شعلهٔ نار از هواست چارمیخ و هیبت دار از هواست
شحنهٔ اجسام دیدی بر زمین شحنهٔ احکام جان را هم ببین
روح را در غیب خود اشکنجه هاست لیک تا نجهی شکنجه در خفاست
چون رهیدی بینی اشکنجه و دمار زانک ضد از ضد گردد آشکار
آنک در چه زاد و در آب سیاه او چه داند لطف دشت و رنج چاه
چون رها کردی هوا از بیم حق در رسد سغراق از تسنیم حق
لا تطرق فی هواک سل سبیل من جناب الله نحو السلسبیل
لا تکن طوع الهوی مثل الحشیش ان ظل العرش اولی من عریش
گفت سلطان اسپ را وا پس برید زودتر زین مظلمه بازم خرید
با دل خود شه نفرمود این قدر شیر را مفریب زین راس البقر
پای گاو اندر میان آری ز داو رو ندوزد حق بر اسپی شاخ گاو
بس مناسب صنعتست این شهره زاو کی نهد بر جسم اسپ او عضو گاو
زاو ابدان را مناسب ساخته قصرهای منتقل پرداخته
در میان قصرها تخریج ها از سوی این سوی آن صهریج ها
وز درونشان عالمی بی منتها در میان خرگهی چندین فضا
گه چو کابوسی نماید ماه را گه نماید روضه قعر چاه را
قبض و بسط چشم دل از ذوالجلال دم به دم چون می کند سحر حلال
زین سبب درخواست از حق مصطفی زشت را هم زشت و حق را حق نما
تا به آخر چون بگردانی ورق از پشیمانی نه افتم در قلق
مکر که کرد آن عماد الملک فرد مالک الملکش بدان ارشاد کرد
مکر حق سرچشمهٔ این مکرهاست قلب بین اصبعین کبریاست
آنک سازد در دلت مکر و قیاس آتشی داند زدن اندر پلاس

درک و برداشت

هوش مصنوعی

معنای روان

آنچنان که یوسف از زندانیی با نیازی خاضعی سعدانیی

مانند همان لحظه‌ای که یوسف از هم‌بند خود، با فروتنی و نیازمندی بسیار تقاضا کرد.

نکته ادبی: تلمیح به داستان یوسف و زندانی شدن او که در قرآن نیز آمده است.

خواست یاری گفت چون بیرون روی پیش شه گردد امورت مستوی

یوسف از او خواست که وقتی آزاد شدی و نزد پادشاه رفتی، کارهای مرا به او یادآوری کن تا یوسف رهایی یابد.

نکته ادبی: مستوی شدن به معنای سامان یافتن و راست و درست شدن است.

یاد من کن پیش تخت آن عزیز تا مرا هم وا خرد زین حبس نیز

مرا نزد آن پادشاه بزرگ یادآوری کن تا او نیز مرا از این زندان رهایی بخشد.

نکته ادبی: عزیز در اینجا به معنای پادشاه مصر یا همان عزیز مصر است.

کی دهد زندانیی در اقتناص مرد زندانی دیگر را خلاص

آیا یک فرد زندانی می‌تواند فردِ زندانی دیگری را از بند رها کند؟ (معلوم است که نمی‌تواند).

نکته ادبی: اقتناص به معنای شکار کردن و در اینجا کنایه از اسیر کردن است.

اهل دنیا جملگان زندانیند انتظار مرگ دار فانیند

همه مردم دنیا در این جهان زندانی هستند و در انتظار مرگ و پایانِ این زندگی فانی به سر می‌برند.

نکته ادبی: تعبیر دنیا به زندان، استعاره‌ای عمیق در ادبیات عرفانی است.

جز مگر نادر یکی فردانیی تن بزندان جان او کیوانیی

مگر اینکه فردِ بسیار کمیابی (ولی خدا) وجود داشته باشد که اگرچه تنش در زندانِ دنیاست، اما جانش در آسمان‌ها و عالم بالاست.

نکته ادبی: کیوانی در اینجا نمادِ بلندی و جایگاهِ رفیع سماوی است.

پس جزای آنک دید او را معین ماند یوسف حبس در بضع سنین

به همین دلیلِ تکیه کردن یوسف به غیر خدا، او مدتی طولانی‌تر (چند سال) در زندان باقی ماند.

نکته ادبی: بضع سنین به معنای چند سال است که به آیه قرآن اشاره دارد.

یاد یوسف دیو از عقلش سترد وز دلش دیو آن سخن از یاد برد

شیطان یاد و نام یوسف را از ذهن آن مرد پاک کرد و آن درخواست را از یادش برد.

نکته ادبی: دیو کنایه از عواملِ غفلت و وسوسه‌های شیطانی است.

زین گنه کامد از آن نیکوخصال ماند در زندان ز داور چند سال

به خاطر همین گناهِ کوچک (یعنی تکیه به غیر خدا) که از آن انسانِ والا سر زد، سال‌های بیشتری در زندان ماند.

نکته ادبی: داور به معنای خداوند یا پادشاه است که در اینجا منظور خداوند است.

که چه تقصیر آمد از خورشید داد تا تو چون خفاش افتی در سواد

چه خطایی از خورشیدِ حقیقت سر زده که تو مانند خفاش در تاریکی و نادانی افتاده‌ای؟

نکته ادبی: خورشیدِ داد استعاره از نور الهی و حقیقت است.

هین چه تقصیر آمد از بحر و سحاب تا تو یاری خواهی از ریگ و سراب

چه کوتاهی‌ای از دریای بخشش و ابرهای رحمت سر زده که تو به جای تکیه بر آن‌ها، از سراب و خاک بی ارزش یاری می‌جویی؟

نکته ادبی: سحاب و بحر نماد رحمت بی‌پایان الهی هستند.

عام اگر خفاش طبعند و مجاز یوسفا داری تو آخر چشم باز

اگر مردم عامی مانند خفاش در تاریکی هستند، ای یوسف (ای انسان عارف)، تو که چشمانِ بینایی داری.

نکته ادبی: خفاش طبع کنایه از کسانی است که چشم حقیقت‌بین ندارند.

گر خفاشی رفت در کور و کبود باز سلطان دیده را باری چه بود

اگر خفاش در تاریکی است، چشمانِ سلطان (عارفِ بیدار) چرا باید در تاریکی باشد؟

نکته ادبی: سلطان دیده کنایه از بصیرت و بینایی کامل است.

پس ادب کردش بدین جرم اوستاد که مساز از چوب پوسیده عماد

خداوند او را به خاطر این گناهِ کوچک ادب کرد تا بداند که نباید به چوب پوسیده (غیرِ خدا) تکیه کرد.

نکته ادبی: عماد به معنای ستون و تکیه‌گاه است.

لیک یوسف را به خود مشغول کرد تا نیاید در دلش زان حبس درد

اما خداوند یوسف را به خود مشغول کرد تا سختیِ زندان در دلش نفوذ نکند و رنجیده نشود.

نکته ادبی: انس به معنای آرامش و اُنس گرفتن با معبود است.

آن چنانش انس و مستی داد حق که نه زندان ماند پیشش نه غسق

خداوند چنان آرامش و مستیِ معنوی به او داد که نه زندان و نه تاریکی برایش معنایی نداشت.

نکته ادبی: غسق به معنای تاریکی و ظلمت شب است.

نیست زندانی وحش تر از رحم ناخوش و تاریک و پرخون و وخم

هیچ زندانی‌ای هولناک‌تر و تنگ‌تر از رحم مادر نیست؛ محیطی تاریک و ناخوشایند که پر از خون و گرفتگی است.

نکته ادبی: رحم به عنوان زندانِ اولِ انسان نماد محدودیت مادی است.

چون گشادت حق دریچه سوی خویش در رحم هر دم فزاید تنت بیش

هنگامی که خداوند دریچه‌ای به سوی رحمت خود برای تو باز می‌کند، در همان رحم نیز، جسم تو پیوسته رشد می‌کند.

نکته ادبی: فزاید تنت بیش اشاره به رشد جنین دارد.

اندر آن زندان ز ذوق بی قیاس خوش شکفت از غرس جسم تو حواس

در آن زندانِ تاریک، به خاطر آن لذتِ بی‌نهایتِ الهی، حواسِ تو در جسمت شکوفا شد.

نکته ادبی: غرس به معنای کاشتن و رشد کردن است.

زان رحم بیرون شدن بر تو درشت می گریزی از زهارش سوی پشت

بیرون آمدن از آن رحم برای تو سخت و ناخوشایند بود و از آن گریزان بودی.

نکته ادبی: زهار و پشت استعاره از سختیِ گذار و تولد است.

راه لذت از درون دان نه از برون ابلهی دان جستن قصر و حصون

بدان که لذت واقعی از درون به دست می‌آید نه از بیرون؛ جستنِ خوشبختی در قصر و قلعه‌های بیرونی حماقت است.

نکته ادبی: حصون جمع حصن به معنای دژها و قلعه‌ها است.

آن یکی در کنج مسجد مست و شاد وآن دگر در باغ ترش و بی مراد

یکی در گوشه‌ی مسجد غرق در شادیِ معنوی است و دیگری در باغ و بوستان، ترش‌رو و ناامید است.

نکته ادبی: تضاد میان مسجد و باغ نمادِ شادی درونی در مقابل ظاهرِ مادی است.

قصر چیزی نیست ویران کن بدن گنج در ویرانیست ای میر من

قصر و خانه ارزشی ندارد، بدنت را ویران کن (خودخواهی را از بین ببر)؛ زیرا گنج در دلِ ویرانه‌هاست، ای بزرگوار من.

نکته ادبی: اشاره به ضرب‌المثل معروف که گنج در ویرانه نهفته است.

این نمی بینی که در بزم شراب مست آنگه خوش شود کو شد خراب

آیا نمی‌بینی که در بزم شراب، آدمِ مست زمانی خوشحال می‌شود که کاملاً خراب (مست و از خود بی‌خود) شده باشد؟

نکته ادبی: خراب کنایه از فنایِ فی‌الله و مستیِ عرفانی است.

گرچه پر نقش است خانه بر کنش گنج جو و از گنج آبادان کنش

خانه اگرچه پر از نقش و نگار است، آن را ویران کن، گنج را بجوی و با آن گنج، وجودت را آباد کن.

نکته ادبی: خانه استعاره از بدن و تعلقات دنیوی است.

خانهٔ پر نقش تصویر و خیال وین صور چون پرده بر گنج وصال

این خانه (بدن و دنیا) پر از خیال و تصویر است و این صورت‌های ظاهری همچون پرده‌ای بر روی گنجِ وصال الهی افتاده است.

نکته ادبی: صور جمع صورت به معنای شکل‌ها و نمودهای ظاهری است.

پرتو گنجست و تابش های زر که درین سینه همی جوشد صور

آنچه در سینه می‌جوشد، در واقع پرتوِ آن گنج الهی و تابشِ نورِ حقیقت است که به شکل تصاویر نمود پیدا می‌کند.

نکته ادبی: صور در اینجا به معنای اشکال و پدیده‌هاست.

هم ز لطف و عکس آب با شرف پرده شد بر روی آب اجزای کف

همان‌طور که از لطف و جوششِ آب، کفِ روی آب پدیدار می‌شود و بر آب پرده می‌کشد.

نکته ادبی: کف استعاره از کثرات عالم و پرده‌های مادی است.

هم ز لطف و جوش جان با ثمن پرده ای بر روی جان شد شخص تن

همین‌طور از لطف و جوششِ جان، تنِ انسان به صورتِ پرده‌ای بر رویِ حقیقتِ جان قرار گرفته است.

نکته ادبی: ثمن به معنای ارزش و بها است.

پس مثل بشنو که در افواه خاست که اینچ بر ماست ای برادر هم ز ماست

پس این ضرب‌المثل را بشنو که میان مردم رایج است که: آنچه بر سر ما می‌آید، نتیجه‌ی رفتار خودمان است.

نکته ادبی: افواه جمع فوه به معنای دهان‌ها، کنایه از زبانِ مردم است.

زین حجاب این تشنگان کف پرست ز آب صافی اوفتاده دوردست

به خاطر همین حجابِ جسم، این تشنگان (مردم) که به دنبال کف (ظواهر) هستند، از آبِ صافِ حقیقت دور مانده‌اند.

نکته ادبی: کف پرست کسی است که فریبِ ظاهر را می‌خورد.

آفتابا با چو تو قبله و امام شب پرستی و خفاشی می کنیم

ای خورشید حقیقت، با اینکه تو قبله و پیشوای ما هستی، ما همچنان در تاریکی و مانند خفاش‌ها رفتار می‌کنیم.

نکته ادبی: آفتاب استعاره از خداوند یا پیرِ کامل است.

سوی خود کن این خفاشان را مطار زین خفاشیشان بخر ای مستجار

ای پناهگاه، این خفاشانِ غافل را به سوی خود جذب کن و آنان را از این خفاش‌صفتی نجات بده.

نکته ادبی: مستجار به معنای پناهگاه و یاری‌رسان است.

این جوان زین جرم ضالست و مغیر که بمن آمد ولی او را مگیر

این جوان (نفس یا سالک) به خاطر این گناهِ گمراهی و تغییرِ حال آمده است، ولی او را مؤاخذه نکن (از او درگذر).

نکته ادبی: ضال به معنای گمراه و مغیر به معنای دگرگون‌شونده است.

در عماد الملک این اندیشه ها گشته جوشان چون اسد در بیشه ها

در دلِ عمادالملک، این اندیشه‌ها مانند شیری در بیشه می‌خروشید.

نکته ادبی: عمادالملک نام شخصیتی در داستان است.

ایستاده پیش سلطان ظاهرش در ریاض غیب جان طایرش

او اگرچه ظاهری ایستاده در برابر سلطان داشت، اما جانش در باغِ غیب پرواز می‌کرد.

نکته ادبی: طایر استعاره از پرنده روح است.

چون ملایک او به اقلیم الست هر دمی می شد به شرب تازه مست

او همچون فرشتگان در عالم الست بود و هر لحظه از نوشیدنیِ معرفت مست می‌شد.

نکته ادبی: اقلیم الست اشاره به عالمِ پیش از خلقت و پیمان الهی است.

اندرون سور و برون چون پر غمی در تن هم چون لحد خوش عالمی

درونش پر از جشن و شادی بود، اما ظاهرش پر از غم؛ در تنِ او عالمی به خوشیِ آرامگاهِ ابدی وجود داشت.

نکته ادبی: سور به معنای جشن و شادی است.

او درین حیرت بد و در انتظار تا چه پیدا آید از غیب و سرار

او در این حیرت و انتظار بود تا چه رازی از عالم غیب و نهان آشکار شود.

نکته ادبی: سرار جمع سر به معنای رازهاست.

اسپ را اندر کشیدند آن زمان پیش خوارمشاه سرهنگان کشان

در آن لحظه، سربازان اسبی را نزد پادشاه خوارزم آوردند.

نکته ادبی: خوارمشاه همان پادشاه خوارزم است.

الحق اندر زیر این چرخ کبود آن چنان کره به قد و تگ نبود

به راستی زیر این آسمان کبود، اسبی به آن قد و قامت و سرعت وجود نداشت.

نکته ادبی: کره به معنای اسبِ جوان است.

می ربودی رنگ او هر دیده را مرحب آن از برق و مه زاییده را

رنگِ آن اسب هر چشمی را به خود جذب می‌کرد؛ آن اسبی که گویی از برق و مهتاب ساخته شده بود.

نکته ادبی: مرحب به معنای بسیار وسیع و در اینجا به معنای ستایش است.

هم چو مه هم چون عطارد تیزرو گوییی صرصر علف بودش نه جو

همچون ماه و ستاره عطارد سریع بود و گویی خوراکش نه جو، بلکه تندباد بود.

نکته ادبی: صرصر به معنای بادِ تند است.

ماه عرصهٔ آسمان را در شبی می برد اندر مسیر و مذهبی

او چنان سریع بود که گویی در یک شب مسیرِ ماه در آسمان را طی می‌کرد.

نکته ادبی: مذهب در اینجا به معنای روش و طریق است.

چون به یک شب مه برید ابراج را از چه منکر می شوی معراج را

وقتی ماه در یک شب همه برج‌های فلکی را طی می‌کند، پس چرا منکرِ معراجِ پیامبر می‌شوی؟

نکته ادبی: معراج اشاره به سفر شبانه پیامبر به آسمان‌هاست.

صد چو ماهست آن عجب در یتیم که به یک ایماء او شد مه دو نیم

صدها ماه مانند آن اسب، در برابر آن دُرِّ یتیم (پیامبر) هیچ است که با یک اشاره‌اش ماه به دو نیم شد.

نکته ادبی: اشاره به معجزه شق القمر پیامبر اسلام.

آن عجب کو در شکاف مه نمود هم به قدر ضعف حس خلق بود

آن اعجازی که در شکافتن ماه رخ داد، تنها به قدرِ ضعفِ درک و حسِ مردم بود (تا باور کنند).

نکته ادبی: اشاره به اینکه معجزات برای درک بشری نازل می‌شوند.

کار و بار انبیا و مرسلون هست از افلاک و اخترها برون

کار و بارِ پیامبران و فرستادگان الهی، فراتر از آسمان‌ها و ستاره‌هاست.

نکته ادبی: مرسلون جمع مرسل به معنای فرستاده‌شدگان است.

تو برون رو هم ز افلاک و دوار وانگهان نظاره کن آن کار و بار

تو هم از بندِ افلاک و گردشِ روزگار بیرون بیا، آنگاه آن حقیقتِ کار و بار را مشاهده کن.

نکته ادبی: دوار اشاره به گردشِ آسمان‌ها و گردشِ امور دنیوی است.

در میان بیضه ای چون فرخ ها نشنوی تسبیح مرغان هوا

زمانی که درونِ پوسته (جسم) هستی، مانند جوجه‌ای در تخم، صدای تسبیحِ پرندگانِ آسمان را نمی‌شنوی.

نکته ادبی: بیضه به معنای تخم‌مرغ است که استعاره از محدودیتِ مادیِ تن است.

معجزات این جا نخواهد شرح گشت ز اسپ و خوارمشاه گو و سرگذشت

در اینجا قصد بازگویی معجزات را ندارم، بلکه می‌خواهم داستان آن اسب و خوارزمشاه را روایت کنم.

نکته ادبی: خوارمشاه مخفف خوارزمشاه است.

آفتاب لطف حق بر هر چه تافت از سگ و از اسپ فر کهف یافت

نور لطف و عنایت حق وقتی به هر چیزی می‌تابد، حتی از سگ و اسبِ اصحاب کهف هم حقیقتِ والایی استخراج می‌کند.

نکته ادبی: اشاره به داستان اصحاب کهف در قرآن.

تاب لطفش را تو یکسان هم مدان سنگ را و لعل را داد او نشان

تابش لطف خداوند را برای همه یکسان ندان، چرا که او به سنگ و لعل ارزش و نشانه‌های متفاوتی بخشیده است.

نکته ادبی: تفاوت جوهری موجودات از دیدگاه عرفانی.

لعل را زان هست گنج مقتبس سنگ را گرمی و تابانی و بس

لعل به دلیل گوهری که در درون دارد، پرتو می‌افشاند، اما سنگ تنها گرمای سطحی دریافت می‌کند و ارزشی ندارد.

نکته ادبی: تمثیل لعل و سنگ برای نشان دادن تفاوت ذاتی انسان‌ها.

آنک بر دیوار افتد آفتاب آن چنان نبود کز آب و اضطراب

تابش آفتاب بر دیوار، با تابش آن بر آب که دچار تلاطم است، تفاوت دارد و بازتاب متفاوتی ایجاد می‌کند.

نکته ادبی: تشبیه تفاوت بازتاب نور به تفاوت ظرفیت‌های درونی.

چون دمی حیران شد از وی شاه فرد روی خود سوی عماد الملک کرد

وقتی پادشاه از مشاهده اسب حیران شد، با شگفتی روی خود را به سمت عمادالملک کرد.

نکته ادبی: عمادالملک وزیر پادشاه است.

کای اچی بس خوب اسپی نیست این از بهشتست این مگر نه از زمین

گفت: ای وزیر! این اسب بسیار عالی است، گویی این اسب از بهشت آمده است نه از این زمین خاکی.

نکته ادبی: اچی در اینجا به معنای خطاب به وزیر یا مقامی است.

پس عماد الملک گفتش ای خدیو چون فرشته گردد از میل تو دیو

عمادالملک به پادشاه گفت: ای پادشاه، دیو هم با میل و اراده تو می‌تواند به فرشته تبدیل شود.

نکته ادبی: اشاره به قدرت تاثیر نگاه و اراده حاکم بر زیردستان.

در نظر آنچ آوری گردید نیک بس گش و رعناست این مرکب ولیک

هر چه تو به آن نگاه کنی و آن را بپسندی، نیکو جلوه می‌کند؛ با این حال این مرکب بسیار زیبا و برازنده است.

نکته ادبی: غش به معنای زیبا و رعنا بودن است.

هست ناقص آن سر اندر پیکرش چون سر گاوست گویی آن سرش

اما در پیکر این اسب نقصی وجود دارد؛ سر آن اسب گویی به سر گاو شبیه است و متناسب نیست.

نکته ادبی: آغاز فریب‌کاری وزیر با کوچک‌شمردن ویژگی‌های اسب.

در دل خوارمشه این دم کار کرد اسپ را در منظر شه خوار کرد

این سخن در دل پادشاه اثر کرد و وزیر توانست اسب را در نظر او بی‌ارزش و خوار کند.

نکته ادبی: تاثیر کلام منفی در تغییر باور.

چون غرض دلاله گشت و واصفی از سه گز کرباس یابی یوسفی

وقتی غرض و منفعت، معیارِ وصف کردن شود، آدم فریب‌خورده حتی در تکه‌ای کرباسِ بی‌ارزش، یوسف زیبایی را می‌بیند.

نکته ادبی: اشاره به مبالغه و دروغ‌گویی برای رسیدن به هدف.

چونک هنگام فراق جان شود دیو دلال در ایمان شود

هنگامی که زمانِ جدا شدن جان از تن فرا می‌رسد، شیطان در نقش راهنما و دلالِ ایمان ظاهر می‌شود.

نکته ادبی: استعاره از فریب‌های شیطانی در لحظات حساس.

پس فروشد ابله ایمان را شتاب اندر آن تنگی به یک ابریق آب

انسانِ نادان به سرعت این ایمانِ ساختگی را می‌پذیرد، درست مثل کسی که در تنگیِ یک کوزه آب، به دنبال حقیقتی بزرگ می‌گردد.

نکته ادبی: تصویرسازی ابریق آب برای نشان دادن محدودیت دید.

وان خیالی باشد و ابریق نی قصد آن دلال جز تخریق نی

آن ایمان، تنها یک خیال است و حقیقتی ندارد؛ قصدِ آن دلالِ شیطان، چیزی جز تباه کردن ایمان نیست.

نکته ادبی: تخریق به معنای پاره کردن و تباه کردن.

این زمان که تو صحیح و فربهی صدق را بهر خیالی می دهی

اکنون که سالمی و فربه‌ای، حقیقت را به بهای خیالات واهی می‌فروشی.

نکته ادبی: تشبیه دنیا به کالا و خیالات به بهای ناچیز.

می فروشی هر زمانی در کان هم چو طفلی می ستانی گردگان

همانند کودکی که گردو می‌ستاند، تو نیز مدام گوهرِ حقیقت را برای خیالاتِ پوچِ دنیا می‌فروشی.

نکته ادبی: گردگان به معنای گردو است؛ نماد دنیاپرستی.

پس در آن رنجوری روز اجل نیست نادر گر بود اینت عمل

پس تعجبی ندارد اگر در زمان رنجوری و لحظه مرگ، عمل تو همین فروشِ حقیقت به خیالات باشد.

نکته ادبی: منطقی است که عادتِ همیشگی در پایان عمر ظاهر شود.

در خیالت صورتی جوشیده ای هم چو جوزی وقت دق پوسیده ای

در خیالت صورتی واهی ساخته‌ای که همچون گردوی پوچ در زمان دق‌کردن و ضربه خوردن، چیزی جز پوسیدگی در آن نیست.

نکته ادبی: اشاره به پوچی دنیا در لحظه امتحان.

هست از آغاز چون بدر آن خیال لیک آخر می شود هم چون هلال

آن خیال در آغاز مثل ماهِ بدر کامل به نظر می‌رسد، اما در پایان مانند هلال ماه لاغر و ناچیز می‌شود.

نکته ادبی: تغییر و زوال دنیا و خیالات.

گر تو اول بنگری چون آخرش فارغ آیی از فریب فاترش

اگر از همان ابتدا عاقبتِ کار را بنگری، از فریبِ آن سست‌عنصرِ فریبنده رها می‌شوی.

نکته ادبی: فاتر به معنای سست و ناتوان.

جوز پوسیده ست دنیا ای امین امتحانش کم کن از دورش ببین

ای دوست، دنیا مانند گردوی پوسیده است؛ آن را امتحان کن و از دور به آن بنگر تا فریب نخوری.

نکته ادبی: دعوت به دوراندیشی و عاقبت‌نگری.

شاه دید آن اسپ را با چشم حال وآن عمادالملک با چشم مل

پادشاه اسب را با چشمِ ظاهر و حالِ خود دید، اما عمادالملک با چشمِ حیله و غرض‌ورزی به آن نگریست.

نکته ادبی: تضاد در نوع نگاه و بینش.

چشم شه دو گز همی دید از لغز چشم آن پایان نگر پنجاه گز

چشم پادشاه تنها دو گز را می‌دید، اما چشم آن وزیرِ آینده‌نگر (در شر)، تا پنجاه گز جلوتر را می‌دید.

نکته ادبی: تفاوت بینشِ سطحی و بینشِ استراتژیک در شرارت.

آن چه سرمه ست آنک یزدان می کشد کز پس صد پرده بیند جان رشد

آن سرمه‌ای که خدا بر چشم می‌کشد، باعث می‌شود که جان، حقیقتِ رشد را از پس صدها پرده ببیند.

نکته ادبی: سرمه کشیدن به معنای بصیرت دادن الهی است.

چشم مهتر چون به آخر بود جفت پس بدان دیده جهان را جیفه گفت

وقتی چشمِ آن بزرگ (وزیر)، با عاقبت‌نگری همراه شد، جهان را در نظرش چون جیفه (مردار) کوچک و ناچیز دید.

نکته ادبی: جیفه استعاره از دنیا و زوال آن است.

زین یکی ذمش که بشنود او وحسپ پس فسرد اندر دل شه مهر اسپ

وقتی پادشاه آن مذمت و بدگویی را شنید، محبت اسب در دلش سرد و خاموش شد.

نکته ادبی: تغییر احساسات در اثر القائات کلامی.

چشم خود بگذاشت و چشم او گزید هوش خود بگذاشت و قول او شنید

پادشاه بصیرت خود را رها کرد و بصیرتِ او را برگزید، هوش خود را کنار گذاشت و سخن او را شنید.

نکته ادبی: نقدِ دنباله‌رویِ کورکورانه از دیگران.

این بهانه بود و آن دیان فرد از نیاز آن در دل شه سرد کرد

اسب بهانه بود، اما وزیرِ شیطان‌صفت، با نیاز و تزویر، اشتیاق را در دل پادشاه سرد کرد.

نکته ادبی: دیان در اینجا به معنای حاکم یا در پیِ فریب بودن است.

در ببست از حسن او پیش بصر آن سخن بد در میان چون بانگ در

وزیر با سخن خود، درِ زیباییِ اسب را بر چشم پادشاه بست؛ آن سخن در میان پادشاه و حقیقت، مانند صدای در بود.

نکته ادبی: تشبیه سخن به مانع و در.

پرده کرد آن نکته را بر چشم شه که از آن پرده نماید مه سیه

آن نکته و سخن، پرده‌ای بر چشم پادشاه شد که حتی ماه را در نظرش سیاه نشان می‌داد.

نکته ادبی: استعاره از سیاه نمایی واقعیت‌ها.

پاک بنایی که بر سازد حصون در جهان غیب از گفت و فسون

خداوندِ حکیم حصارهای مستحکمی در جهان غیب ساخته است که از گفتار و افسونِ انسان‌ها پنهان است.

نکته ادبی: اشاره به جهان غیب و نفوذناپذیری حقیقت.

بانگ در دان گفت را از قصر راز تا که بانگ وا شدست این یا فراز

صدای «در» را همان سخنانی بدان که از قصرِ راز شنیده می‌شود؛ تا ببینی این صدا باز شدن در است یا بسته شدن آن.

نکته ادبی: اشاره به تمثیل در و دیواره‌های حقیقت.

بانگ در محسوس و در از حس برون تبصرون این بانگ و در لا تبصرون

صدای در محسوس است اما خودِ در از حوزه حس خارج است؛ این صدا را می‌بینید اما آن در را نمی‌بینید.

نکته ادبی: تضاد بین پدیدار و حقیقت.

چنگ حکمت چونک خوش آواز شد تا چه در از روض جنت باز شد

زمانی که چنگِ حکمتِ الهی به صدا در می‌آید، دری از باغ بهشت گشوده می‌شود.

نکته ادبی: استعاره از کلام الهی و گشایش قلبی.

بانگ گفت بد چو دروا می شود از سقر تا خود چه در وا می شود

صدای سخن مانند باز شدن در است؛ باید دید که از دوزخ تا چه دری برای تو گشوده می‌شود.

نکته ادبی: اشاره به اینکه هر سخنی راهی به سوی حق یا باطل است.

بانگ در بشنو چو دوری از درش ای خنک او را که وا شد منظرش

وقتی از درِ حقیقت دوری، صدای در را بشنو؛ خوشا به حال کسی که منظر و دیدگاهش به سوی حقیقت باز شده است.

نکته ادبی: آرزوی باز شدن بصیرت.

چون تو می بینی که نیکی می کنی بر حیات و راحتی بر می زنی

وقتی می‌بینی که کار نیکی انجام می‌دهی، بر زندگی و راحتیِ خود دست می‌زنی و آن را تایید می‌کنی.

نکته ادبی: ارتباط بین عمل خیر و آرامش درونی.

چونک تقصیر و فسادی می رود آن حیات و ذوق پنهان می شود

اما وقتی کوتاهی و فسادی صورت می‌گیرد، آن حیات و نشاطِ درونی پنهان و زایل می‌شود.

نکته ادبی: پیامدِ اعمال بد بر روح.

دید خود مگذار از دید خسان که به مردارت کشند این کرکسان

دیدگاه خود را به دیدگاه آدم‌های پست و فرومایه مسپار، زیرا این کرکسان تو را به سوی مردارِ دنیا می‌کشانند.

نکته ادبی: تشبیه افراد پست به کرکس و دنیا به مردار.

چشم چون نرگس فروبندی که چی هین عصاام کش که کورم ای اچی

چشمت را مثل گل نرگس می‌بندی و می‌گویی: ای راهنما، دستم را بگیر که کور شده‌ام.

نکته ادبی: تصویرسازی از فردِ ناتوان و محتاج راهنما.

وان عصاکش که گزیدی در سفر خود ببینی باشد از تو کورتر

آن راهنمایی هم که در این سفر انتخاب کرده‌ای، خودش از تو کورتر است.

نکته ادبی: اشاره به کور کورانه اعتماد کردن.

دست کورانه به حبل الله زن جز بر امر و نهی یزدانی متن

دستِ کورکورانه را به ریسمان الهی (حبل الله) بزن و تنها به امر و نهی خداوند اعتماد کن.

نکته ادبی: اشاره به آیه قرآن در مورد چنگ زدن به ریسمان الهی.

چیست حبل الله رها کردن هوا کین هوا شد صرصری مر عاد را

ریسمان الهی چیست؟ رها کردن هوای نفس؛ چرا که این هوای نفس همان بادِ تند و ویرانگر برای قوم عاد بود.

نکته ادبی: صرصر به معنای باد سرد و مهلک است.

خلق در زندان نشسته از هواست مرغ را پرها ببسته از هواست

بسیاری از مردم به خاطر هوای نفس در زندان گرفتارند و پروازِ مرغِ جانشان به خاطر همین هوای نفس بسته شده است.

نکته ادبی: هوا عامل زندانی شدن روح.

ماهی اندر تابهٔ گرم از هواست رفته از مستوریان شرم از هواست

ماهی به خاطر هوای نفس (آرزوهای بی‌جا) در تابه گرم می‌سوزد و حیا از حریمِ انسان‌ها به خاطر هوای نفس رخت بربسته است.

نکته ادبی: هوا به معنای آرزوهای نفسانی که مانع رشد است.

خشم شحنه شعلهٔ نار از هواست چارمیخ و هیبت دار از هواست

خشمِ حاکم (شحنه)، شعله‌ی آتشِ دوزخ و ترس از مرگ، همگی برخاسته از هوای نفس هستند.

نکته ادبی: هوا ریشه همه رنج‌هاست.

شحنهٔ اجسام دیدی بر زمین شحنهٔ احکام جان را هم ببین

تو حاکمِ ظاهری بر زمین را می‌بینی، اما حاکمِ احکامِ جان را هم ببین که همان نفس اماره است.

نکته ادبی: تمثیل شحنه (پلیس) برای قدرت‌های کنترل‌کننده روح.

روح را در غیب خود اشکنجه هاست لیک تا نجهی شکنجه در خفاست

روح در عالم غیب شکنجه‌هایی دارد، اما تا زمانی که از بند آزاد نشوی، این شکنجه‌ها در خفاست.

نکته ادبی: رنج‌های پنهانِ روحِ محبوس.

چون رهیدی بینی اشکنجه و دمار زانک ضد از ضد گردد آشکار

زمانی که از بند رها شوی، این شکنجه و نابودی را آشکارا می‌بینی؛ زیرا ضدها به واسطه یکدیگر شناخته می‌شوند.

نکته ادبی: قاعده عرف به ضدها شناخته می‌شوند.

آنک در چه زاد و در آب سیاه او چه داند لطف دشت و رنج چاه

کسی که تمام زندگی‌اش را در محدودیت و تاریکی (چاه) سپری کرده است، چگونه می‌تواند عظمت و زیبایی دشت‌های وسیع را درک کند و یا سختی‌های زندگی در چاه را بشناسد؟

نکته ادبی: «آنک» مخفف «آن‌که» و به معنای «آن کسی که» است. «آب سیاه» استعاره از تاریکی و جهل است.

چون رها کردی هوا از بیم حق در رسد سغراق از تسنیم حق

هرگاه از سرِ ترس از عظمتِ خداوند، هوای نفسانی خود را رها کنی، لطف و پاداش الهی (همچون چشمه تسنیم در بهشت) به سوی تو سرازیر می‌شود.

نکته ادبی: «تسنیم» نام چشمه‌ای در بهشت است. «سغراق» در اینجا به معنای جام یا پیمانه‌ای از فیض الهی است.

لا تطرق فی هواک سل سبیل من جناب الله نحو السلسبیل

به سوی هوای نفسانی خود راه مپوی و به دنبالِ آن نرو؛ بلکه راهِ رسیدن به درگاه خداوند را به سوی حقیقتِ جاری (همچون سلسبیل) جستجو کن.

نکته ادبی: این بیت ترکیبی از عربی و فارسی است. «سلسبیل» نام چشمه‌ای بهشتی است که نماد گواراییِ حقیقت است.

لا تکن طوع الهوی مثل الحشیش ان ظل العرش اولی من عریش

مانند گیاه خوار و بی‌اراده نباش که مطیعِ وزشِ باد (هوا و هوس) است؛ چرا که سایه‌ی عرش الهی بسیار ارزشمندتر از پناهگاه‌های سست و گذرا (عریش) است.

نکته ادبی: «حشیش» به معنای گیاه و علف است. شاعر در اینجا «باد هوا» را به وزشِ باد و «نفس» را به گیاه تشبیه کرده است.

گفت سلطان اسپ را وا پس برید زودتر زین مظلمه بازم خرید

پادشاه (خداوند) دستور داد که این اسب را بازگردانید و هرچه زودتر آن را از این جایگاهِ تاریک و ناهماهنگ (مظلمه) خریداری کرده و دور کنید.

نکته ادبی: «مظلمه» به معنای جایگاه ظلم یا وضعیتی نامناسب است. «اسب» در اینجا نمادِ جان یا حقیقتی است که در قالبی نادرست قرار گرفته است.

با دل خود شه نفرمود این قدر شیر را مفریب زین راس البقر

پادشاه با تدبیرِ خود، اجازه‌ی چنین خطایی (قرار گرفتن سرِ گاو بر تنِ اسب) را نداد؛ نباید تصور کرد که این خلقتِ ناهماهنگ، کارِ اوست.

نکته ادبی: «راس البقر» به معنای سر گاو است. این تمثیل برای بیانِ نظمِ دقیق در خلقت به کار رفته است.

پای گاو اندر میان آری ز داو رو ندوزد حق بر اسپی شاخ گاو

خداوند که خود آفریننده است، هرگز اجازه نمی‌دهد که شاخ گاو بر سر اسب دوخته شود؛ چرا که این کار خلافِ حکمتِ خلقت است.

نکته ادبی: «داو» در اینجا به معنای تدبیر یا نقشه است. بیت بر نفیِ آشفتگی در نظام آفرینش تأکید دارد.

بس مناسب صنعتست این شهره زاو کی نهد بر جسم اسپ او عضو گاو

این پادشاه (خداوند) بسیار با مهارت است؛ چگونه ممکن است عضوی از گاو را بر پیکره‌ی اسب قرار دهد؟ هر چیزی در جایگاهِ شایسته‌ی خود قرار دارد.

نکته ادبی: «صنعت» در اینجا به معنای مهارت در آفرینش است. شاعر خداوند را صنعتگریِ بی‌نظیر می‌داند.

زاو ابدان را مناسب ساخته قصرهای منتقل پرداخته

او بدن‌ها را برای روح‌ها به‌گونه‌ای متناسب و هماهنگ ساخته و قصرهای باشکوهی (جسم انسان) برای سکونتِ جان آماده کرده است.

نکته ادبی: «قصرهای منتقل» اشاره به بدن‌های آدمی است که مرکبِ روح است.

در میان قصرها تخریج ها از سوی این سوی آن صهریج ها

در میانِ این قصرها (بدن‌ها)، مسیرها و مجراهای پیچیده‌ای (صهریج) قرار داده که از این سو به آن سو متصل هستند.

نکته ادبی: «صهریج» به معنای مخزن آب یا حوض است و استعاره از اعضا و جوارح بدن دارد.

وز درونشان عالمی بی منتها در میان خرگهی چندین فضا

و در درونِ همین قفسِ تن، عالمی بی‌کران و گسترده نهفته است؛ حقیقتی بزرگ در میانِ خیمه‌ای کوچک.

نکته ادبی: «خرگه» به معنای خیمه و استعاره از جسم است. «عالمی بی‌منتها» اشاره به روح انسان دارد.

گه چو کابوسی نماید ماه را گه نماید روضه قعر چاه را

گاهی این روح همچون کابوسی، ماهِ حقیقت را تیره و تار نشان می‌دهد و گاهی در گودی چاه، منظره‌ای بهشتی (روضه) را پدیدار می‌سازد.

نکته ادبی: «کابوس» در اینجا به معنای خیال‌های تیره و مانعِ دید است.

قبض و بسط چشم دل از ذوالجلال دم به دم چون می کند سحر حلال

گشایش و گرفتگیِ چشمِ دل، همگی به دستِ خداوند (ذوالجلال) است؛ او لحظه به لحظه، حقیقت را همچون سحری حلال بر دل‌ها آشکار می‌سازد.

نکته ادبی: «قبض و بسط» از اصطلاحات عرفانی به معنای انقباض و انبساط روحی و روانی است.

زین سبب درخواست از حق مصطفی زشت را هم زشت و حق را حق نما

به همین سبب بود که پیامبر (مصطفی) از خداوند درخواست کرد: زشتی‌ها را همان‌گونه که زشت هستند و حقایق را همان‌گونه که حق هستند، به من نشان بده.

نکته ادبی: اشاره به دعای مشهور نبوی: «اللهم ارنا الاشیاء کما هی» دارد.

تا به آخر چون بگردانی ورق از پشیمانی نه افتم در قلق

تا زمانی که سرنوشت و حقیقتِ کار (ورق) برگردد و روشن شود، من دچار پشیمانی و اضطراب نشوم.

نکته ادبی: «ورق گرداندن» استعاره از تغییرِ زمانه و روشن شدنِ حقایق پنهان است.

مکر که کرد آن عماد الملک فرد مالک الملکش بدان ارشاد کرد

آن مکر و حیله‌ای که «عمادالملک» به کار بست، در واقع تحتِ تدبیر و هدایتِ خداوند (مالک‌الملک) بود که او را به این سو کشاند.

نکته ادبی: «مالک الملک» صفتی برای خداوند است و نشان می‌دهد که هیچ رخدادی خارج از اراده او نیست.

مکر حق سرچشمهٔ این مکرهاست قلب بین اصبعین کبریاست

مکرِ خداوند، سرچشمه‌ی اصلی تمامِ حیله‌هاست؛ دلِ انسان میان دو انگشتِ قدرتِ کبریایی اوست و به هر سو که بخواهد دگرگون می‌شود.

نکته ادبی: «قلب بین اصبعین کبریاست» اشاره به حدیثی قدسی دارد که بیانگر تصرف الهی در قلوب است.

آنک سازد در دلت مکر و قیاس آتشی داند زدن اندر پلاس

کسی که در دل تو مکر و اندیشه‌های گوناگون را می‌آفریند، قدرت دارد که شعله‌ای در جامه‌ی پشمینِ تو بیفکند و تو را بسوزاند.

نکته ادبی: «پلاس» جامه‌ای خشن و ارزان است که در اینجا استعاره از ظاهرِ ساده و زاهدانه‌ای است که باطنِ آن خالی است.