مثنوی معنوی - دفتر ششم

مولوی

بخش ۹۹ - دیدن خوارزمشاه رحمه الله در سیران در موکب خود اسپی بس نادر و تعلق دل شاه به حسن و چستی آن اسپ و سرد کردن عمادالملک آن اسپ را در دل شاه و گزیدن شاه گفت او را بر دید خویش چنانک حکیم رحمةالله علیه در الهی‌نامه فرمود چون زبان حسد شود نخاس یوسفی یابی از گزی کرباس از دلالی برادران یوسف حسودانه در دل مشتریان آن چندان حسن پوشیده شد و زشت نمودن گرفت کی و کانوا فیه من الزاهدین

مولوی
بود امیری را یکی اسپی گزین در گلهٔ سلطان نبودش یک قرین
او سواره گشت در موکب به گاه ناگهان دید اسپ را خوارزمشاه
چشم شه را فر و رنگ او ربود تا به رجعت چشم شه با اسپ بود
بر هر آن عضوش که افکندی نظر هر یکش خوشتر نمودی زان دگر
غیر چستی و گشی و روحنت حق برو افکنده بد نادر صفت
پس تجسس کرد عقل پادشاه کین چه باشد که زند بر عقل راه
چشم من پرست و سیرست و غنی از دو صد خورشید دارد روشنی
ای رخ شاهان بر من بیذقی نیم اسپم در رباید بی حقی
جادوی کردست جادو آفرین جذبه باشد آن نه خاصیات این
فاتحه خواند و بسی لا حول کرد فاتحه ش در سینه می افزود درد
زانک او را فاتحه خود می کشید فاتحه در جر و دفع آمد وحید
گر نماید غیر هم تمویه اوست ور رود غیر از نظر تنبیه اوست
پس یقین گشتش که جذبه زان سریست کار حق هر لحظه نادر آوریست
اسپ سنگین گاو سنگین ز ابتلا می شود مسجود از مکر خدا
پیش کافر نیست بت را ثانیی نیست بت را فر و نه روحانیی
چست آن جاذب نهان اندر نهان در جهان تابیده از دیگر جهان
عقل محجوبست و جان هم زین کمین من نمی بینم تو می توانی ببین
چونک خوارمشه ز سیران باز گشت با خواص ملک خود هم راز گشت
پس به سرهنگان بفرمود آن زمان تا بیارند اسپ را زان خاندان
هم چو آتش در رسیدند آن گروه هم چو پشمی گشت امیر هم چو کوه
جانش از درد و غبین تا لب رسید جز عمادالملک زنهاری ندید
که عمادالملک بد پای علم بهر هر مظلوم و هر مقتول غم
محترم تر خود نبد زو سروری پیش سلطان بود چون پیغامبری
بی طمع بود او اصیل و پارسا رایض و شب خیز و حاتم در سخا
بس همایون رای و با تدبیر و راد آزموده رای او در هر مراد
هم به بذل جان سخی و هم به مال طالب خورشید غیب او چون هلال
در امیری او غریب و محتبس در صفات فقر وخلت ملتبس
بوده هر محتاج را هم چون پدر پیش سلطان شافع و دفع ضرر
مر بدان را ستر چون حلم خدا خلق او بر عکس خلقان و جدا
بارها می شد به سوی کوه فرد شاه با صد لابه او را دفع کرد
هر دم ار صد جرم را شافع شدی چشم سلطان را ازو شرم آمدی
رفت او پیش عماد الملک راد سر برهنه کرد و بر خاک اوفتاد
که حرم با هر چه دارم گو بگیر تا بگیرد حاصلم را هر مغیر
این یکی اسپست جانم رهن اوست گر برد مردم یقین ای خیردوست
گر برد این اسپ را از دست من من یقین دانم نخواهم زیستن
چون خدا پیوستگیی داده است بر سرم مال ای مسیحا زود دست
از زن و زر و عقارم صبر هست این تکلف نیست نی تزویریست
اندرین گر می نداری باورم امتحان کن امتحان گفت و قدم
آن عمادالملک گریان چشم مال پیش سلطان در دوید آشفته حال
لب ببست و پیش سلطان ایستاد راز گویان با خدا رب العباد
ایستاده راز سلطان می شنید واندرون اندیشه اش این می تنید
کای خداگر آن جوان کژ رفت راه که نشاید ساختن جز تو پناه
تو از آن خود بکن از وی مگیر گرچه او خواهد خلاص از هر اسیر
زانک محتاجند این خلقان همه از گدایی گیر تا سلطان همه
با حضور آفتاب با کمال رهنمایی جستن از شمع و ذبال
با حضور آفتاب خوش مساغ روشنایی جستن از شمع و چراغ
بی گمان ترک ادب باشد ز ما کفر نعمت باشد و فعل هوا
لیک اغلب هوش ها در افتکار هم چو خفاشند ظلمت دوستدار
در شب ار خفاش کرمی می خورد کرم را خورشید جان می پرورد
در شب ار خفاش از کرمیست مست کرم از خورشید جنبنده شدست
آفتابی که ضیا زو می زهد دشمن خود را نواله می دهد
لیک شهبازی که او خفاش نیست چشم بازش راست بین و روشنیست
گر به شب جوید چو خفاش او نمو در ادب خورشید مالد گوش او
گویدش گیرم که آن خفاش لد علتی دارد ترا باری چه شد
مالشت بدهم به زجر از اکتیاب تا نتابی سر دگر از آفتاب

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این داستان، حکایتی است عمیق در بابِ «جذبه» و کشش‌هایِ قلبی که انسان را بی‌اختیار به سویِ چیزی می‌کشاند؛ کششی که گاه از تعلقاتِ دنیوی ریشه دارد و گاه امری است الهی که خردِ ظاهری را به حیرت می‌افکند. در این میان، شخصیت «عمادالملک» به عنوان نمادی از انسانِ وارسته و واسطه‌ی فیض، نقشِ میانجی میانِ قدرتِ دنیوی و رنجِ آدمی را ایفا می‌کند.

پیام اصلی اثر، تبیینِ این حقیقت است که امورِ جهان، فراتر از ظاهرِ فریبنده و تحلیل‌هایِ عقلی، دستِ تقدیرِ الهی است که به هر شیء و هر واقعه‌ای ارزشی می‌بخشد. شاعر می‌کوشد مخاطب را از سطحِ پدیده‌ها فراتر ببرد تا بداند که آنچه ما در دنیا می‌طلبیم، جلوه‌ای از حق است که حجابِ «خود» و «منیت» بر آن سایه افکنده است.

معنای روان

بود امیری را یکی اسپی گزین در گلهٔ سلطان نبودش یک قرین

امیر، اسبی بسیار ممتاز و بی‌همتا داشت که در میان اسب‌های اصطبل پادشاه نیز نظیری برای آن یافت نمی‌شد.

نکته ادبی: گزین در اینجا به معنای برگزیده و ممتاز است.

او سواره گشت در موکب به گاه ناگهان دید اسپ را خوارزمشاه

روزی که امیر در لشکرگاه سوار بر آن اسب بود، پادشاه ناگهان چشمش به اسب افتاد.

نکته ادبی: خوارزمشاه در اینجا اشاره به عنوان پادشاه دارد.

چشم شه را فر و رنگ او ربود تا به رجعت چشم شه با اسپ بود

زیبایی و شکوه اسب، چنان چشم پادشاه را خیره کرد که تا پایانِ دیدارش، نگاهش از اسب جدا نمی‌شد.

نکته ادبی: رجعت به معنای بازگشت است و در اینجا استمرار نگاه را نشان می‌دهد.

بر هر آن عضوش که افکندی نظر هر یکش خوشتر نمودی زان دگر

پادشاه به هر عضوی از اعضای اسب که نگاه می‌کرد، آن عضو را از عضو دیگر زیباتر و دلپذیرتر می‌دید.

نکته ادبی: کنایه از شیفتگی تمام‌عیار پادشاه.

غیر چستی و گشی و روحنت حق برو افکنده بد نادر صفت

فراتر از چالاکی و زیبایی و سرزندگی اسب، خداوند نوعی ویژگیِ خاص و نایاب به آن بخشیده بود.

نکته ادبی: گشی به معنای نشاط و چستی به معنای چالاکی است.

پس تجسس کرد عقل پادشاه کین چه باشد که زند بر عقل راه

سپس عقل پادشاه به تکاپو افتاد تا بفهمد این چه کششی است که راه بر عقل و منطق او بسته است.

نکته ادبی: تجسس در اینجا به معنای جست‌وجوگریِ عقل است.

چشم من پرست و سیرست و غنی از دو صد خورشید دارد روشنی

پادشاه با خود می‌گفت من که از نظر مال و ثروت بی‌نیاز هستم و چشمم از زیبایی‌های دنیا پُر است.

نکته ادبی: غنی به معنای بی‌نیاز و ثروتمند است.

ای رخ شاهان بر من بیذقی نیم اسپم در رباید بی حقی

من که خود شاه هستم و همه چیز دارم، چرا این اسب مرا این‌چنین بی‌اختیار و غیرمنطقی مجذوب کرده است؟

نکته ادبی: بیذق در شطرنج به معنای سرباز است که در اینجا برای نشان دادنِ اسارتِ پادشاه در برابرِ جاذبه به کار رفته است.

جادوی کردست جادو آفرین جذبه باشد آن نه خاصیات این

پادشاه به این نتیجه رسید که این یک جادوی الهی است؛ یعنی جذبه‌ای است که از جانب حق می‌آید، نه ویژگی‌های عادی خودِ اسب.

نکته ادبی: جادو آفرین استعاره از قدرتِ خیره‌کننده است.

فاتحه خواند و بسی لا حول کرد فاتحه ش در سینه می افزود درد

پادشاه برای رهایی از این وسوسه، دعا خواند و ذکر لاحول ولاقوة الا بالله گفت، اما این دعا نه تنها وسوسه را کم نکرد، بلکه دردِ اشتیاق او را بیشتر کرد.

نکته ادبی: فاتحه در اینجا نماد دعا و ذکر است.

زانک او را فاتحه خود می کشید فاتحه در جر و دفع آمد وحید

چون آن کشش و جذبه‌ی اصلی، خودِ آن ذکر و دعا را نیز به خدمت گرفته بود و مانعِ اثربخشی آن می‌شد.

نکته ادبی: وحید به معنای یگانه و در اینجا به معنای غلبه‌کننده است.

گر نماید غیر هم تمویه اوست ور رود غیر از نظر تنبیه اوست

اگر غیر از حقیقت (اسب) را به عنوان معبود یا محبوب نشان دهد، آن هم فریبِ اوست و اگر از نگاهِ او دور شود، آن نیز نوعی هشدار و تنبیه از جانب حق است.

نکته ادبی: تمویه به معنای زراندود کردن و فریب دادن است.

پس یقین گشتش که جذبه زان سریست کار حق هر لحظه نادر آوریست

سپس پادشاه یقین پیدا کرد که این کشش، منشأ الهی دارد و کار خداست که هر لحظه پدیده‌ای شگفت‌انگیز می‌آفریند.

نکته ادبی: آن سری یعنی آن سرّ الهی و آن دنیای پنهان.

اسپ سنگین گاو سنگین ز ابتلا می شود مسجود از مکر خدا

خداوند با قدرتِ پنهانیِ خود، حتی اسب یا گاوِ معمولی را چنان ارزشمند جلوه می‌دهد که مورد توجه و سجده‌ی خلق قرار می‌گیرند.

نکته ادبی: ابتلا در اینجا به معنای امتحان و آزمایش است.

پیش کافر نیست بت را ثانیی نیست بت را فر و نه روحانیی

همان‌طور که برای کافر، بت در ذاتش ارزش و تقدس ندارد، اما او را می‌پرستد، این اسب نیز در ظاهر چیزی نیست، اما خدا آن را برای پادشاه عزیز کرده است.

نکته ادبی: اشاره به اینکه ارزشِ اشیاء وابسته به نگرشِ الهی است.

چست آن جاذب نهان اندر نهان در جهان تابیده از دیگر جهان

آن کشش و جاذبه‌ی پنهان، از جهان غیب سرچشمه می‌گیرد و بر این جهان تابیده است.

نکته ادبی: نهان اندر نهان اشاره به پیچیدگیِ امورِ الهی دارد.

عقل محجوبست و جان هم زین کمین من نمی بینم تو می توانی ببین

عقلِ محدود انسان در بند است و جان نیز در حجاب، من این حقیقت را نمی‌بینم اما تو که صاحبِ دیده‌اید، تماشا کن.

نکته ادبی: محجوب به معنای پوشیده و پنهان‌مانده است.

چونک خوارمشه ز سیران باز گشت با خواص ملک خود هم راز گشت

وقتی پادشاه از گشت‌ و گذار بازگشت، با خواص و نزدیکانِ دربارش درباره‌ی این موضوع رازگویی کرد.

نکته ادبی: سیران به معنای گشت‌ و گذار و سفر است.

پس به سرهنگان بفرمود آن زمان تا بیارند اسپ را زان خاندان

سپس در همان لحظه به فرماندهانِ نظامی دستور داد که بروند و آن اسب را از نزدِ صاحبش (امیر) بگیرند و بیاورند.

نکته ادبی: سرهنگان در اینجا به معنای سرداران و فرماندهان لشکری است.

هم چو آتش در رسیدند آن گروه هم چو پشمی گشت امیر هم چو کوه

آن گروه مانند آتش به سویِ امیر یورش بردند و امیرِ تنومند و باابهت، در برابر هجوم آنان مانند پشمِ سست و بی‌دفاع شد.

نکته ادبی: تشبیه امیر به کوه و سپس به پشم، نشان‌دهنده تغییر ناگهانی از قدرت به استیصال است.

جانش از درد و غبین تا لب رسید جز عمادالملک زنهاری ندید

جانِ امیر از غم و اندوه به لب رسید و جز عمادالملک، کسی را نیافت که پناهش باشد.

نکته ادبی: غبین به معنای زیان و اندوه ناشی از آن است.

که عمادالملک بد پای علم بهر هر مظلوم و هر مقتول غم

عمادالملک کسی بود که تکیه‌گاهِ همه و پشتیبانِ مظلومان و غم‌خوارِ بی‌گناهان بود.

نکته ادبی: پای علم استعاره از استقامت و تکیه‌گاه است.

محترم تر خود نبد زو سروری پیش سلطان بود چون پیغامبری

هیچ‌کس نزد پادشاه محترم‌تر از او نبود و او در دربار مانند یک پیام‌آورِ مورد اعتماد رفتار می‌کرد.

نکته ادبی: پیغامبر به معنای رسول و کسی است که سخنش نفوذ دارد.

بی طمع بود او اصیل و پارسا رایض و شب خیز و حاتم در سخا

او فردی اصیل، پارسا، بی‌طمع، دانا به فنون سواری و تدبیر، شب‌زنده‌دار و در بخشندگی مانند حاتم بود.

نکته ادبی: رایض به معنای اسب‌سوار و مربیِ اسب است.

بس همایون رای و با تدبیر و راد آزموده رای او در هر مراد

او دارای اندیشه‌ای مبارک و با تدبیر و جوانمرد بود و در هر کاری، رای و نظرش آزموده و کارآمد بود.

نکته ادبی: راد به معنای جوانمرد و بخشنده است.

هم به بذل جان سخی و هم به مال طالب خورشید غیب او چون هلال

او هم در بذل جان و هم در بخششِ مال، سخی و بزرگوار بود و همچون هلال ماه، مشتاقِ دیدارِ نورِ الهی بود.

نکته ادبی: خورشید غیب استعاره از حقیقتِ متعالی یا خداوند است.

در امیری او غریب و محتبس در صفات فقر وخلت ملتبس

او در جایگاه امیری بود، اما مانند یک غریب و زندانی زندگی می‌کرد و در باطن به صفاتِ فقر و فروتنی آراسته بود.

نکته ادبی: محتبس یعنی زندانی و ملتبس یعنی پوشیده در چیزی.

بوده هر محتاج را هم چون پدر پیش سلطان شافع و دفع ضرر

او برای هر نیازمندی همچون پدری مهربان بود و نزد پادشاه، واسطه‌ی خیر و دفع‌کننده‌ی بلا برای مردم بود.

نکته ادبی: شافع یعنی واسطه و میانجیگر برای گرفتنِ حاجت.

مر بدان را ستر چون حلم خدا خلق او بر عکس خلقان و جدا

او عیب‌هایِ بدکاران را مانند حلمِ خداوندی می‌پوشاند؛ اخلاق او با اخلاقِ عامه‌ی مردم کاملاً متفاوت و جدا بود.

نکته ادبی: ستر به معنای پوشاندنِ عیوب است.

بارها می شد به سوی کوه فرد شاه با صد لابه او را دفع کرد

او بارها برایِ وساطت نزد پادشاهِ تنها و مقتدر می‌رفت و شاه با صد ترفند و بهانه از پذیرشِ درخواستِ او سر باز می‌زد.

نکته ادبی: لابه به معنای زاری و التماس است.

هر دم ار صد جرم را شافع شدی چشم سلطان را ازو شرم آمدی

هر بار که عمادالملک برای بخششِ صد گناه واسطه می‌شد، پادشاه از پیگیریِ مدامِ او دچار شرم می‌شد.

نکته ادبی: شرم آمدی به معنای احساسِ خجالتِ پادشاه از وساطت‌هایِ مکررِ عمادالملک است.

رفت او پیش عماد الملک راد سر برهنه کرد و بر خاک اوفتاد

امیر نزد عمادالملکِ بزرگوار رفت، سر برهنه کرد (به نشانه تسلیم و خواهش) و بر خاک افتاد.

نکته ادبی: بر خاک افتادن کنایه از تضرع و التماسِ شدید است.

که حرم با هر چه دارم گو بگیر تا بگیرد حاصلم را هر مغیر

امیر گفت: تمامِ دارایی‌ام را هرکس می‌خواهد بگیرد، فقط بگذارید این اسب برایم بماند.

نکته ادبی: مغیر به معنای غارت‌گر و کسی است که به اموال دست‌درازی می‌کند.

این یکی اسپست جانم رهن اوست گر برد مردم یقین ای خیردوست

این تنها اسبِ من است و جانم به آن وابسته است، اگر مردم آن را ببرند، یقین بدان که من از غصه می‌میرم.

نکته ادبی: رهنِ جان بودن کنایه از وابستگیِ حیاتی است.

گر برد این اسپ را از دست من من یقین دانم نخواهم زیستن

اگر این اسب را از دستم بگیرند، من یقین دارم که دیگر نمی‌توانم زنده بمانم.

نکته ادبی: تاکید بر پیوندِ عاطفیِ شدیدِ صاحب و حیوان.

چون خدا پیوستگیی داده است بر سرم مال ای مسیحا زود دست

چون خداوند این پیوند را بین من و این اسب ایجاد کرده است، ای مسیحا (عمادالملک که شفابخشِ دردِ منی)، برای نجاتش دست به کار شو.

نکته ادبی: مسیحا استعاره از کسی است که مرده را زنده می‌کند (در اینجا حل‌کننده‌ی مشکلِ لاینحل).

از زن و زر و عقارم صبر هست این تکلف نیست نی تزویریست

من به زن و مال و دارایی‌های دیگرم دلبستگی ندارم و این حرفم نه از روی تزویر است و نه ادعای دروغین.

نکته ادبی: تکلف به معنای به خود بستن و ریاکاری است.

اندرین گر می نداری باورم امتحان کن امتحان گفت و قدم

اگر در این مورد به من باور نداری، بیا مرا امتحان کن که من در این ادعایم صادقم.

نکته ادبی: امتحان کردن در اینجا به معنای آزمودنِ صداقت است.

آن عمادالملک گریان چشم مال پیش سلطان در دوید آشفته حال

عمادالملکِ بزرگوار با چشمان گریان، در حالی که آشفته‌حال بود، به نزد پادشاه دوید.

نکته ادبی: چشم مالیدن کنایه از اندوه یا بی‌قراری است.

لب ببست و پیش سلطان ایستاد راز گویان با خدا رب العباد

سکوت کرد و نزد پادشاه ایستاد و در دل با خدایِ پروردگارِ بندگان راز و نیاز می‌کرد.

نکته ادبی: رب‌العباد صفتی برای خداوند است.

ایستاده راز سلطان می شنید واندرون اندیشه اش این می تنید

در حالی که ایستاده بود، سخنانِ پادشاه را می‌شنید و در درونِ اندیشه‌اش، این دعا را بافته و آماده می‌کرد.

نکته ادبی: تنیدن در اینجا استعاره از شکل دادنِ فکر و دعا در ذهن است.

کای خداگر آن جوان کژ رفت راه که نشاید ساختن جز تو پناه

او در دل می‌گفت: خدایا! اگر آن جوان (امیر) اشتباهی کرده است، تو که پناهِ همه هستی، از او درگذر.

نکته ادبی: کژ رفتن به معنای اشتباه کردن و منحرف شدن از مسیر درست است.

تو از آن خود بکن از وی مگیر گرچه او خواهد خلاص از هر اسیر

تو از آنچه حقِ توست ببخش و از او نگیر، اگرچه او می‌خواهد از شرِ هر گرفتاری خلاص شود.

نکته ادبی: اشاره به بزرگواری و گذشتِ الهی.

زانک محتاجند این خلقان همه از گدایی گیر تا سلطان همه

زیرا همه این خلق، از گدا گرفته تا پادشاه، به فضل و بخششِ تو نیازمندند.

نکته ادبی: فراگیریِ نیازِ انسان به خداوند.

با حضور آفتاب با کمال رهنمایی جستن از شمع و ذبال

در حالی که آفتابِ کمال (خداوند یا حقیقت) حضور دارد، جست‌وجویِ نور از شمع و چراغِ کوچک، حماقت است.

نکته ادبی: ذبال به معنای فتیله‌ی چراغ است.

با حضور آفتاب خوش مساغ روشنایی جستن از شمع و چراغ

در جایی که خورشیدِ حقیقت حضور دارد، به دنبالِ روشناییِ چراغ و شمع بودن، نامعقول است.

نکته ادبی: مساع به معنای راه و روش و در اینجا به معنای حضورِ آفتاب است.

بی گمان ترک ادب باشد ز ما کفر نعمت باشد و فعل هوا

بدون شک، بی‌تردید اگر ما چنین کاری کنیم، این ترکِ ادب است و کفرانِ نعمت و پیروی از هوای نفس.

نکته ادبی: کفرِ نعمت به معنای نادیده گرفتنِ حقیقتِ بزرگ و چسبیدن به جزئیات است.

لیک اغلب هوش ها در افتکار هم چو خفاشند ظلمت دوستدار

اما بیشترِ انسان‌ها در اندیشیدن و فکر کردن، مانند خفاش هستند که تاریکی را دوست دارد.

نکته ادبی: خفاش استعاره از کسی است که تابِ دیدنِ حقیقتِ نورانی را ندارد.

در شب ار خفاش کرمی می خورد کرم را خورشید جان می پرورد

اگر خفاش در شب کرمی را می‌خورد، آن کرم در واقع از نورِ خورشیدِ الهی جان گرفته است.

نکته ادبی: تمثیل برای نشان دادن اینکه تمامِ منابعِ حیات از خداوند است.

در شب ار خفاش از کرمیست مست کرم از خورشید جنبنده شدست

اگر خفاش در شب از آن کرم سرمست است، آن کرم هم از پرتوِ خورشید به جنبش درآمده است.

نکته ادبی: تأکید بر اینکه همه‌ی هستی در نهایت به منبعِ الهی بازمی‌گردد.

آفتابی که ضیا زو می زهد دشمن خود را نواله می دهد

خورشیدی که نور و روشنی از وجودش ساطع می‌شود، حتی به دشمنان خود نیز نواله و بهره‌ای از رحمتش می‌رساند.

نکته ادبی: واژه ضیا به معنای روشنی و نور است و زو مخفف از اوست. نواله به معنای لقمه یا طعمه است.

لیک شهبازی که او خفاش نیست چشم بازش راست بین و روشنیست

اما آن جوینده‌ی حقیقت که مانند شهباز تیزبین است و خصلتِ خفاش‌گونه و تاریک‌پسند ندارد، چشمِ دلش باز است و حقایق را به درستی و روشنی مشاهده می‌کند.

نکته ادبی: شهباز استعاره از انسان بلندنظر و حقیقت‌جو است و خفاش نماد انسانِ کوردل و تاریک‌پسند.

گر به شب جوید چو خفاش او نمو در ادب خورشید مالد گوش او

اگر کسی همچون خفاش بخواهد در تاریکی شب رشد و کمال یابد، خورشیدِ حقیقت به نشانه‌ی ادب و تنبیه، گوش او را می‌گیرد و او را به راه راست می‌آورد.

نکته ادبی: گوش مالیدن کنایه از تنبیه و ادب کردن است. نمو به معنای رشد و بالندگی است.

گویدش گیرم که آن خفاش لد علتی دارد ترا باری چه شد

خورشید به او می‌گوید: فرض را بر این می‌گیریم که خفاش به دلیل سرشت لجباز و دشمنیِ ذاتی‌اش از نور می‌گریزد، اما تو که انسانی، چه بهانه‌ای برای دوری از حقیقت داری؟

نکته ادبی: لد به معنای بسیار خصم و ستیزه‌جو است.

مالشت بدهم به زجر از اکتیاب تا نتابی سر دگر از آفتاب

من تو را با سختی و زجر تنبیه می‌کنم تا عادتِ دوری گزیدن از نور را کنار بگذاری و دیگر از تابشِ حقیقت روی برنگردانی.

نکته ادبی: مالشت در اینجا به معنایِ ادب کردن و تنبیه است. اکتیاب مصدر باب افتعال به معنای دوری جستن است.