مثنوی معنوی - دفتر ششم

مولوی

بخش ۹۸ - توزیع کردن پای‌مرد در جملهٔ شهر تبریز و جمع شدن اندک چیز و رفتن آن غریب به تربت محتسب به زیارت و این قصه را بر سر گور او گفتن به طریق نوحه الی آخره

مولوی
واقعهٔ آن وام او مشهور شد پای مرد از درد او رنجور شد
از پی توزیع گرد شهر گشت از طمع می گفت هر جا سرگذشت
هیچ ناورد از ره کدیه به دست غیر صد دینار آن کدیه پرست
پای مرد آمد بدو دستش گرفت شد بگور آن کریم بس شگفت
گفت چون توفیق یابد بنده ای که کند مهمانی فرخنده ای
مال خود ایثار راه او کند جاه خود ایثار جاه او کند
شکر او شکر خدا باشد یقین چون به احسان کرد توفیقش قرین
ترک شکرش ترک شکر حق بود حق او لا شک به حق ملحق بود
شکر می کن مر خدا را در نعم نیز می کن شکر و ذکر خواجه هم
رحمت مادر اگر چه از خداست خدمت او هم فریضه ست و سزاست
زین سبب فرمود حق صلوا علیه که محمد بود محتال الیه
در قیامت بنده را گوید خدا هین چه کردی آنچ دادم من ترا
گوید ای رب شکر تو کردم به جان چون ز تو بود اصل آن روزی و نان
گویدش حق نه نکردی شکر من چون نکردی شکر آن اکرام فن
بر کریمی کرده ای ظلم و ستم نه ز دست او رسیدت نعمتم
چون به گور آن ولی نعمت رسید گشت گریان زار و آمد در نشید
گفت ای پشت و پناه هر نبیل مرتجی و غوث ابناء السبیل
ای غم ارزاق ما بر خاطرت ای چو رزق عام احسان و برت
ای فقیران را عشیره و والدین در خراج و خرج و در ایفاء دین
ای چو بحر از بهر نزدیکان گهر داده و تحفه سوی دوران مطر
پشت ما گرم از تو بود ای آفتاب رونق هر قصر و گنج هر خراب
ای در ابرویت ندیده کس گره ای چو میکائیل راد و رزق ده
ای دلت پیوسته با دریای غیب ای به قاف مکرمت عنقای غیب
یاد ناورده که از مالم چه رفت سقف قصد همتت هرگز نکفت
ای من و صد هم چو من در ماه و سال مر ترا چون نسل تو گشته عیال
نقد ما و جنس ما و رخت ما نام ما و فخر ما و بخت ما
تو نمردی ناز و بخت ما بمرد عیش ما و رزق مستوفی بمرد
واحد کالالف در رزم و کرم صد چو حاتم گاه ایثار نعم
حاتم ار مرده به مرده می دهد گردگان های شمرده می دهد
تو حیاتی می دهی در هر نفس کز نفیسی می نگنجد در نفس
تو حیاتی می دهی بس پایدار نقد زر بی کساد و بی شمار
وارثی نا بوده یک خوی ترا ای فلک سجده کنان کوی ترا
خلق را از گرگ غم لطفت شبان چون کلیم الله شبان مهربان
گوسفندی از کلیم الله گریخت پای موسی آبله شد نعل ریخت
در پی او تا به شب در جست و جو وان رمه غایب شده از چشم او
گوسفند از ماندگی شد سست و ماند پس کلیم الله گرد از وی فشاند
کف همی مالید بر پشت و سرش می نواخت از مهر هم چون مادرش
نیم ذره طیرگی و خشم نی غیر مهر و رحم و آب چشم نی
گفت گیرم بر منت رحمی نبود طبع تو بر خود چرا استم نمود
با ملایک گفت یزدان آن زمان که نبوت را نمی زیبد فلان
مصطفی فرمود خود که هر نبی کرد چوپانیش برنا یا صبی
بی شبانی کردن و آن امتحان حق ندادش پیشوایی جهان
گفت سایل هم تو نیز ای پهلوان گفت من هم بوده ام دهری شبان
تا شود پیدا وقار و صبرشان کردشان پیش از نبوت حق شبان
هر امیری کو شبانی بشر آن چنان آرد که باشد متمر
حلم موسی وار اندر رعی خود او به جا آرد به تدبیر و خرد
لاجرم حقش دهد چوپانیی بر فراز چرخ مه روحانیی
آنچنان که انبیا را زین رعا بر کشید و داد رعی اصفیا
خواجه باری تو درین چوپانیت کردی آنچ کور گردد شانیت
دانم آنجا در مکافات ایزدت سروری جاودانه بخشدت
بر امید کف چون دریای تو بر وظیفه دادن و ایفای تو
وام کردم نه هزار از زر گزاف تو کجایی تا شود این درد صاف
تو کجایی تا که خندان چون چمن گویی بستان آن و ده چندان ز من
تو کجایی تا مرا خندان کنی لطف و احسان چون خداوندان کنی
تو کجایی تا بری در مخزنم تا کنی از وام و فاقه آمنم
من همی گویم بس و تو مفضلم گفته کین هم گیر از بهر دلم
چون همی گنجد جهانی زیر طین چون بگنجد آسمانی در زمین
حاش لله تو برونی زین جهان هم به وقت زندگی هم این زمان
در هوای غیب مرغی می پرد سایهٔ او بر زمینی می زند
جسم سایهٔ سایهٔ سایهٔ دلست جسم کی اندر خور پایهٔ دلست
مرد خفته روح او چون آفتاب در فلک تابان و تن در جامه خواب
جان نهان اندر خلا هم چون سجاف تن تقلب می کند زیر لحاف
روح چون من امر ربی مختفیست هر مثالی که بگویم منتفیست
ای عجب کو لعل شکربار تو وان جوابات خوش و اسرار تو
ای عجب کو آن عقیق قندخا آن کلید قفل مشکل های ما
ای عجب کو آن دم چون ذوالفقار آنک کردی عقل ها را بی قرار
چند هم چون فاخته کاشانه جو کو و کو و کو و کو و کو و کو
کو همان جا که صفات رحمتست قدرتست و نزهتست و فطنتست
کو همان جا که دل و اندیشه اش دایم آن جا بد چو شیر و بیشه اش
کو همان جا که امید مرد و زن می رود در وقت اندوه و حزن
کو همان جا که به وقت علتی چشم پرد بر امید صحتی
آن طرف که بهر دفع زشتیی باد جویی بهر کشت و کشتیی
آن طرف که دل اشارت می کند چون زبان یا هو عبارت می کند
او مع الله است بی کو کو همی کاش جولاهانه ماکو گفتمی
عقل ما کو تا ببیند غرب و شرق روح ها را می زند صد گونه برق
جزر و مدش بد به بحری در زبد منتهی شد جزر و باقی ماند مد
نه هزارم وام و من بی دست رس هست صد دینار ازین توزیع و بس
حق کشیدت ماندم در کش مکش می روم نومید ای خاک تو خوش
همتی می دار در پر حسرتت ای همایون روی و دست و همتت
آمدم بر چشمه و اصل عیون یافتم در وی به جای آب خون
چرخ آن چرخست آن مهتاب نیست جوی آن جویست آب آن آب نیست
محسنان هستند کو آن مستطاب اختران هستند کو آن آفتاب
تو شدی سوی خدا ای محترم پس به سوی حق روم من نیز هم
مجمع و پای علم ماوی القرون هست حق کل لدینا محضرون
نقش ها گر بی خبر گر با خبر در کف نقاش باشد محتصر
دم به دم در صفحهٔ اندیشه شان ثبت و محوی می کند آن بی نشان
خشم می آرد رضا را می برد بخل می آرد سخا را می برد
نیم لحظه مدرکاتم شام و غدو هیچ خالی نیست زین اثبات و محو
کوزه گر با کوزه باشد کارساز کوزه از خود کی شود پهن و دراز
چوب در دست دروگر معتکف ورنه چون گردد بریده و موتلف
جامه اندر دست خیاطی بود ورنه از خود چون بدوزد یا درد
مشک با سقا بود ای منتهی ورنه از خود چون شود پر یا تهی
هر دمی پر می شوی تی می شوی پس بدانک در کف صنع ویی
چشم بند از چشم روزی کی رود صنع از صانع چه سان شیدا شود
چشم داری تو به چشم خود نگر منگر از چشم سفیهی بی خبر
گوش داری تو به گوش خود شنو گوش گولان را چرا باشی گرو
بی ز تقلیدی نظر را پیشه کن هم برای عقل خود اندیشه کن

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این ابیات با تبیین پیوند عمیق میان سپاسگزاری از بندگان خدا و سپاسگزاری از ذات پروردگار آغاز می‌شود. شاعر با استدلالی منطقی بیان می‌کند که چون خداوند نعمت‌های خود را از طریق دستان واسطه‌ها (بندگان کریم) به خلق می‌رساند، شکرگزاری از این واسطه‌ها در حقیقت شکرگزاری از سرچشمه اصلی فیض است و نادیده گرفتن این حق، به معنای نادیده گرفتن حق خداوند است.

در بخش دوم، شاعر با بهره‌گیری از تمثیلِ چوپانیِ حضرت موسی(ع)، این حرفه را نمادی از تمرینِ صبر، مهرورزی و مدیریتِ رنجِ دیگران می‌داند که پیش‌شرط رسیدن به مقامِ رهبری و نبوت است. او با این استدلال، از مقام و منزلت شخصِ درگذشته‌ای که با سخاوت و مروت، پناهگاه نیازمندان بوده، تجلیل می‌کند و او را به واسطه خویِ مهربان و مسئولیت‌پذیرش، وارثِ صفاتِ انبیا و شایسته پاداشِ جاودانه الهی می‌داند.

معنای روان

واقعهٔ آن وام او مشهور شد پای مرد از درد او رنجور شد

ماجرای بدهکاری آن شخص مشهور شد و واسطه (حامی او) از دیدن رنج و دردش، دلسوخته و ناراحت گشت.

نکته ادبی: پای‌مرد در اینجا به معنای میانجی، ضامن یا کسی است که برای حل مشکل دیگری پادرمیانی می‌کند.

از پی توزیع گرد شهر گشت از طمع می گفت هر جا سرگذشت

برای توزیع و جمع‌آوری کمک، گرد شهر گشت و به دلیل نیاز یا طمع، ماجرای خود را برای همه بازگو می‌کرد.

نکته ادبی: توزیع در اینجا در معنای قدیمیِ گشتن برای یافتنِ یاری یا پخشِ خبرِ نیاز است.

هیچ ناورد از ره کدیه به دست غیر صد دینار آن کدیه پرست

او از راه گدایی چیزی به دست نیاورد، جز آن صد دیناری که از دست آن کریمِ سخاوتمند دریافت کرد.

نکته ادبی: کدیه به معنای گدایی و تکدی‌گری است.

پای مرد آمد بدو دستش گرفت شد بگور آن کریم بس شگفت

آن واسطه دستش را گرفت و به مزار آن کریم برد؛ ماجرایی که بسیار شگفت‌انگیز بود.

نکته ادبی: پای مرد در اینجا باز هم به معنای یاری‌رسان است که شخص را به سمت خیر هدایت می‌کند.

گفت چون توفیق یابد بنده ای که کند مهمانی فرخنده ای

شاعر می‌پرسد: چگونه یک بنده توفیق می‌یابد که میزبانِ مهمانیِ خجسته‌ای باشد؟

نکته ادبی: فرخنده صفت مهمانی است که برکت به همراه دارد.

مال خود ایثار راه او کند جاه خود ایثار جاه او کند

اینکه مالش را در راه خدا ایثار کند و اعتبار و جایگاهش را برای گشایشِ کار دیگران خرج کند.

نکته ادبی: جاه به معنای اعتبار، مقام و منزلت اجتماعی است.

شکر او شکر خدا باشد یقین چون به احسان کرد توفیقش قرین

شکرگزاری از او در واقع شکرگزاری از خداوند است؛ زیرا خداوند او را موفق به انجام احسان کرده است.

نکته ادبی: قرین کردن به معنای همراه ساختن است.

ترک شکرش ترک شکر حق بود حق او لا شک به حق ملحق بود

سپاس نگفتن از او، سپاس نگفتن از خداوند است؛ چرا که پاداش و حقِ او به حقیقتِ الهی متصل است.

نکته ادبی: لا شک قید تاکید است به معنای بی‌گمان.

شکر می کن مر خدا را در نعم نیز می کن شکر و ذکر خواجه هم

خداوند را به خاطر نعمت‌هایش سپاس بگو و در کنارش، ذکر و شکرِ آن شخصِ بزرگوار را نیز به جای آور.

نکته ادبی: خواجه در اینجا به معنای بزرگ‌منش، صاحبِ کرم و فرد مورد احترام است.

رحمت مادر اگر چه از خداست خدمت او هم فریضه ست و سزاست

اگرچه رحمتِ مادر از جانب خداست، اما خدمت کردن به او نیز یک وظیفه و کاری شایسته است.

نکته ادبی: فریضه به معنای واجب و تکلیف است.

زین سبب فرمود حق صلوا علیه که محمد بود محتال الیه

از همین رو خداوند فرمود صلوات بفرستید، زیرا محمد(ص) واسطه‌ای است که فیض خدا از طریق او به بندگان می‌رسد.

نکته ادبی: محتال الیه استعاره از کسی است که خداوند برای رساندن فیض به او، به ابزار یا وسیله‌ای نیاز دارد (به لحاظ کلامی).

در قیامت بنده را گوید خدا هین چه کردی آنچ دادم من ترا

خداوند در روز قیامت از بنده می‌پرسد: با نعمتی که به تو دادم چه کردی؟

نکته ادبی: هین کلمه تنبیه است برای توجه دادن.

گوید ای رب شکر تو کردم به جان چون ز تو بود اصل آن روزی و نان

بنده می‌گوید: پروردگارا، چون اصلِ روزی و نان از تو بود، من تو را با جان و دل شکر کردم.

نکته ادبی: اشاره به توحید افعالی دارد.

گویدش حق نه نکردی شکر من چون نکردی شکر آن اکرام فن

خداوند می‌گوید: تو شکرِ مرا نکردی، زیرا آن بنده‌ای که واسطه کرم من بود را شکر نکردی.

نکته ادبی: اکرام فن به معنای نوعی کرامت یا روشِ بخشندگی است.

بر کریمی کرده ای ظلم و ستم نه ز دست او رسیدت نعمتم

تو به کسی که کریم بود ظلم کردی و حقش را نادیده گرفتی، در حالی که نعمت تو از دست او به تو رسید.

نکته ادبی: ولی نعمت کسی است که سرچشمه نعمت و لطف است.

چون به گور آن ولی نعمت رسید گشت گریان زار و آمد در نشید

چون به مزار آن ولی نعمت رسید، شروع به گریه و زاری کرد و در ستایش او سرود سر داد.

نکته ادبی: نشید به معنای سرود و کلام منظوم و ستایش‌آمیز است.

گفت ای پشت و پناه هر نبیل مرتجی و غوث ابناء السبیل

او را خطاب قرار داد: ای پناهگاه هر انسان بزرگوار، ای امیدِ غریبان و فریادرسِ مسافران.

نکته ادبی: نبیل به معنای شریف و بزرگوار است؛ ابناء السبیل یعنی فرزندان راه یا همان مسافران و درراه‌ماندگان.

ای غم ارزاق ما بر خاطرت ای چو رزق عام احسان و برت

ای کسی که دغدغه روزیِ ما را داشتی، ای که لطف و احسانت مانند رزقِ عمومی گسترده بود.

نکته ادبی: ارزاق جمع رزق است.

ای فقیران را عشیره و والدین در خراج و خرج و در ایفاء دین

ای که برای فقیران مثل خانواده و والدین بودی، هم در خرج کردن و هم در ادای دین.

نکته ادبی: عشیره به معنای خویشاوندان و ایل و تبار است.

ای چو بحر از بهر نزدیکان گهر داده و تحفه سوی دوران مطر

ای که برای نزدیکان همچون دریای گوهر بودی و برای همه مردم، بارانِ احسان فرستادی.

نکته ادبی: مطر به معنای باران است که استعاره از جود است.

پشت ما گرم از تو بود ای آفتاب رونق هر قصر و گنج هر خراب

ای آفتابِ وجود، با حضور تو دلگرم بودیم؛ تو رونق‌بخشِ خانه‌ها و گنجِ آبادیِ ویرانه‌ها بودی.

نکته ادبی: استعاره از آبادانی و گشایش.

ای در ابرویت ندیده کس گره ای چو میکائیل راد و رزق ده

ای کسی که هیچ‌کس گره‌ای در ابروی تو ندید، ای که مثل میکائیلِ فرشته، روزی‌رسان و بخشنده بودی.

نکته ادبی: میکائیل در باورهای دینی نماد فرشته‌ای است که مسئول رزق است.

ای دلت پیوسته با دریای غیب ای به قاف مکرمت عنقای غیب

ای که دلت همیشه با عالمِ غیب پیوند داشت و در مقامِ کرم، همچون سیمرغِ نایابِ دنیایِ معنا بودی.

نکته ادبی: عنقای غیب نماد چیزی است که بسیار کمیاب و ارزشمند است.

یاد ناورده که از مالم چه رفت سقف قصد همتت هرگز نکفت

تو هرگز به یاد نیاوردی که چه مالی از دست دادی، و همتِ تو هیچ‌گاه به سقف و حد و مرزی محدود نشد.

نکته ادبی: سقف قصد به معنای محدوده و هدفِ نهایی است که اینجا نفی شده.

ای من و صد هم چو من در ماه و سال مر ترا چون نسل تو گشته عیال

من و صدها نفر مثل من در طول سال، مانند فرزندانِ تو و تحت سرپرستی تو بودیم.

نکته ادبی: عیال به معنای نان‌خور و تحت تکفل است.

نقد ما و جنس ما و رخت ما نام ما و فخر ما و بخت ما

تمامِ دارایی، نام، افتخار و بختِ ما به تو وابسته بود.

نکته ادبی: جنس در اینجا به معنای کالا و دارایی است.

تو نمردی ناز و بخت ما بمرد عیش ما و رزق مستوفی بمرد

تو نمرده‌ای، بلکه بخت و اقبال ما بود که مرد؛ با مرگ تو عیش و روزیِ ما نیز به پایان رسید.

نکته ادبی: مستوفی به معنای کامل و تمام‌عیار است.

واحد کالالف در رزم و کرم صد چو حاتم گاه ایثار نعم

تو در میدان رزم و بخشش، بی‌نظیر بودی و هنگامِ عطا، صدها نفر مثل حاتم طایی بودی.

نکته ادبی: واحد کالالف (یکی چون هزار) ضرب‌المثلی برای توصیف قهرمانی است.

حاتم ار مرده به مرده می دهد گردگان های شمرده می دهد

اگر حاتم بخششی کند، بخششی است که شمرده است (محدود)؛ اما تو فراتر از این‌ها بودی.

نکته ادبی: گردگان به معنای گردو است که قدیم برای شمارش استفاده می‌شد و کنایه از بخششِ اندک و شمرده است.

تو حیاتی می دهی در هر نفس کز نفیسی می نگنجد در نفس

تو در هر لحظه حیاتی تازه می‌بخشی، بخششی چنان گرانبها که در هیچ ظرفی نمی‌گنجد.

نکته ادبی: نفس در اینجا به معنای لحظه و جان است.

تو حیاتی می دهی بس پایدار نقد زر بی کساد و بی شمار

تو زندگی‌ای پایدار می‌بخشی، مانند سکه طلا که همیشه ارزش دارد و بی‌پایان است.

نکته ادبی: کساد به معنای بی‌رونقی است؛ اینجا نفی شده یعنی همیشه پرارزش است.

وارثی نا بوده یک خوی ترا ای فلک سجده کنان کوی ترا

ای کسی که هیچ‌کس خوی و خصلت تو را به ارث نبرد، فلک در برابر درگاه تو سر تعظیم فرود می‌آورد.

نکته ادبی: وارثی نا بوده یعنی کسی نتوانست جانشین شایسته‌ای برای او باشد.

خلق را از گرگ غم لطفت شبان چون کلیم الله شبان مهربان

لطف تو همچون شبانی، مردم را از گرگِ غم نجات می‌داد، درست مانند حضرت موسی که شبانی مهربان بود.

نکته ادبی: اشاره به نقشِ مراقبتی و حمایتی یک حاکم یا ولیّ نعمت.

گوسفندی از کلیم الله گریخت پای موسی آبله شد نعل ریخت

گوسفندی از چوپانیِ موسی گریخت، پاهای موسی آبله زد و نعلین‌هایش پاره شد.

نکته ادبی: اشاره به داستانی از مثنوی در مورد صبر موسی.

در پی او تا به شب در جست و جو وان رمه غایب شده از چشم او

او تا شب به دنبال گوسفند گشت و گله از چشمانش دور مانده بود.

نکته ادبی: جست و جو در اینجا به معنای تلاش برای یافتن است.

گوسفند از ماندگی شد سست و ماند پس کلیم الله گرد از وی فشاند

گوسفند از خستگی ماند و نای رفتن نداشت، موسی به او رسید و گرد و غبار از تنش زدود.

نکته ادبی: ماندگی به معنای خستگی و واماندگی است.

کف همی مالید بر پشت و سرش می نواخت از مهر هم چون مادرش

با مهربانی بر پشت و سرش دست می‌کشید و همچون مادری دلسوز به او دلداری می‌داد.

نکته ادبی: نواختن به معنای دلجویی و نوازش است.

نیم ذره طیرگی و خشم نی غیر مهر و رحم و آب چشم نی

در وجود موسی ذره‌ای خشم یا کدورت نبود، فقط مهر و ترحم و اشکِ شوق در چشمانش بود.

نکته ادبی: طیرگی به معنای تیرگی و کدورت است.

گفت گیرم بر منت رحمی نبود طبع تو بر خود چرا استم نمود

موسی گفت: حتی اگر بر من رحم نکنی، چرا بر خودت ظلم می‌کنی؟ (خطاب به گوسفند).

نکته ادبی: استم به معنای ظلم و ستم است.

با ملایک گفت یزدان آن زمان که نبوت را نمی زیبد فلان

در آن لحظه خداوند به فرشتگان گفت که مقام نبوت شایسته چنین فردی (موسی) است.

نکته ادبی: نمی‌زیبد به معنای شایسته نبودن است که اینجا به عکسش یعنی شایستگی اشاره دارد.

مصطفی فرمود خود که هر نبی کرد چوپانیش برنا یا صبی

پیامبر فرمود که هر پیامبری پیش از نبوت، در جوانی یا کودکی چوپانی کرده است.

نکته ادبی: مصطفی لقب حضرت محمد(ص) است.

بی شبانی کردن و آن امتحان حق ندادش پیشوایی جهان

خداوند تا کسی چوپانی نکند و در آن امتحان صبر، پیشوایی جهان را به او نمی‌سپارد.

نکته ادبی: امتحان به معنای آزمونِ الهی است.

گفت سایل هم تو نیز ای پهلوان گفت من هم بوده ام دهری شبان

سائل پرسید: ای پهلوان (موسی)، تو هم چوپان بودی؟ گفت: بله، من هم روزگاری چوپانی کرده‌ام.

نکته ادبی: دهری یعنی در طول عمر یا روزگار.

تا شود پیدا وقار و صبرشان کردشان پیش از نبوت حق شبان

خداوند آنها را پیش از نبوت چوپان قرار داد تا وقار و صبرشان در میان مردم آشکار شود.

نکته ادبی: وقار به معنای سنگینی و متانت است.

هر امیری کو شبانی بشر آن چنان آرد که باشد متمر

هر امیری که در شبانیِ مردمِ خود، مانند چوپان عمل کند، به کمال می‌رسد.

نکته ادبی: متمر به معنای کسی است که به حدِ کمال رسیده یا مطیع و رام است.

حلم موسی وار اندر رعی خود او به جا آرد به تدبیر و خرد

او حلم و بردباریِ موسی‌وار را با تدبیر و خرد در مدیریتِ خود به کار می‌بندد.

نکته ادبی: رعی به معنای چوپانی و مدیریتِ جامعه است.

لاجرم حقش دهد چوپانیی بر فراز چرخ مه روحانیی

بنابراین خداوند به او مقام چوپانیِ معنوی بر فراز آسمان‌ها را عطا می‌کند.

نکته ادبی: مه روحانی استعاره از جایگاه بلند و آسمانی است.

آنچنان که انبیا را زین رعا بر کشید و داد رعی اصفیا

همان‌طور که انبیا را از میان چوپانان برگزید و مسئولیت هدایتِ بندگانِ برگزیده را به آنها داد.

نکته ادبی: اصفیا جمع صفی، به معنای برگزیدگان است.

خواجه باری تو درین چوپانیت کردی آنچ کور گردد شانیت

ای خواجه! تو نیز در این چوپانیِ خود (مدیریتِ زندگی ما)، چنان کردی که شایسته است.

نکته ادبی: شانیت به معنای شأن، مقام و لیاقت است.

دانم آنجا در مکافات ایزدت سروری جاودانه بخشدت

می‌دانم که در آن جهان، خداوند به پاداش این عمل، سروری ابدی به تو خواهد بخشید.

نکته ادبی: مکافات به معنای پاداش و تلافیِ کارِ نیک است.

بر امید کف چون دریای تو بر وظیفه دادن و ایفای تو

با امید به دستِ بخشنده‌ات که همچون دریایی بی‌کران است، و در انتظارِ انجام وعده‌ها و بخشش تو هستم.

نکته ادبی: استعاره از دستِ بخشنده به دریا (تشبیه بلیغ).

وام کردم نه هزار از زر گزاف تو کجایی تا شود این درد صاف

نه هزار دینار وام گرفته‌ام؛ ای خدای من، تو کجایی که این دردِ قرض و بدهی را درمان کنی و از میان برداری؟

نکته ادبی: زر گزاف به معنای پول بسیار و زیاد است.

تو کجایی تا که خندان چون چمن گویی بستان آن و ده چندان ز من

تو کجایی تا همچون باغی پرشکوه، خندان و شاداب شوی و بگویی که این بهشتِ وجود، از من است و ده برابرِ آن را به تو خواهم داد.

نکته ادبی: بستان در اینجا استعاره از عالم ملکوت است.

تو کجایی تا مرا خندان کنی لطف و احسان چون خداوندان کنی

تو کجایی تا مرا به لبخند وادار کنی و همچون خداوندانِ بزرگ، لطف و بخششِ فراوان به من ارزانی داری؟

نکته ادبی: اشاره به صفت کریم و جواد بودنِ حق.

تو کجایی تا بری در مخزنم تا کنی از وام و فاقه آمنم

تو کجایی تا به خزانه و مخزنِ اسرارِ خود راهم دهی و مرا از فقر و بدهی ایمن سازی؟

نکته ادبی: فاقه به معنای فقر و تنگدستی شدید است.

من همی گویم بس و تو مفضلم گفته کین هم گیر از بهر دلم

من پیوسته می‌گویم بس است و تو باز هم به من می‌بخشی؛ گویی می‌گویی که این را هم برای دلِ خودت بگیر.

نکته ادبی: تضاد میانِ طلبِ بنده و بخششِ بی‌انتهایِ حق.

چون همی گنجد جهانی زیر طین چون بگنجد آسمانی در زمین

چگونه ممکن است جهانی به این بزرگی در گِلی ناچیز جای گیرد؟ و چگونه آسمانِ به آن عظمت در زمینِ محدودِ ما بگنجد؟

نکته ادبی: اشاره به تناقضِ ظرف و مظروف در عالم مادی.

حاش لله تو برونی زین جهان هم به وقت زندگی هم این زمان

خداوند از این جهان برتر و بیرون است؛ هم در این زمان و هم همیشه؛ او محدود به زمان و مکانِ ما نیست.

نکته ادبی: حاشَ لِله تعبیری برای تنزیه و مبرا دانستنِ خداوند از صفاتِ بشری.

در هوای غیب مرغی می پرد سایهٔ او بر زمینی می زند

در هوای عالم غیب، مرغِ جان به پرواز درآمده و سایه‌اش بر روی این زمین می‌افتد.

نکته ادبی: اشاره به نظریه سایه‌ها و افلاطونی بودنِ نگاه عرفانی شاعر.

جسم سایهٔ سایهٔ سایهٔ دلست جسم کی اندر خور پایهٔ دلست

جسمِ ما در واقع سایه‌یِ سایه‌یِ سایه‌یِ دل (حقیقتِ روح) است؛ پس جسم چگونه می‌تواند هم‌ترازِ مقامِ رفیعِ دل باشد؟

نکته ادبی: تکرارِ سایه برای نشان دادنِ دوریِ از اصلِ حقیقت.

مرد خفته روح او چون آفتاب در فلک تابان و تن در جامه خواب

روحِ انسانِ در خواب، همچون آفتاب در آسمانِ حقیقت می‌تابد، در حالی که تن در رختخوابِ خواب است.

نکته ادبی: تمثیل برای جدایی روح از بدن در حالتِ خواب.

جان نهان اندر خلا هم چون سجاف تن تقلب می کند زیر لحاف

جانِ پنهان در خلأ (عالم غیب) همانندِ سجافِ لباس است و بدن در زیر لحاف، حرکاتی (مجازی) دارد.

نکته ادبی: سجاف به معنای حاشیه و لبه‌ی جامه است.

روح چون من امر ربی مختفیست هر مثالی که بگویم منتفیست

روحِ من همان امرِ ربّانی است که پنهان مانده؛ هر مثالی که برای وصفش بزنم، باز هم نقص دارد و حق را ادا نمی‌کند.

نکته ادبی: اشاره به آیه «الروح من امر ربی».

ای عجب کو لعل شکربار تو وان جوابات خوش و اسرار تو

ای شگفتا! آن لعلِ شکربارِ تو، آن پاسخ‌های خوش و اسرارِ نهانی‌ات کجا رفت؟

نکته ادبی: لعل شکربار استعاره از سخنانِ شیرینِ الهی.

ای عجب کو آن عقیق قندخا آن کلید قفل مشکل های ما

ای شگفتا! آن عقیقِ قندباری که کلیدِ حلِ تمام مشکلاتِ ما بود، اکنون کجاست؟

نکته ادبی: کنایه از کلامِ راهگشایِ حق.

ای عجب کو آن دم چون ذوالفقار آنک کردی عقل ها را بی قرار

ای شگفتا! آن سخنِ برانگیزنده همچون ذوالفقار که عقل‌ها را حیران می‌کرد، کجا رفت؟

نکته ادبی: ذوالفقار نمادِ حقیقتِ برنده و قاطع است.

چند هم چون فاخته کاشانه جو کو و کو و کو و کو و کو و کو

تا کی مانند فاخته در جستجوی آشیانه باشم و پیوسته بگویم: «کو؟ کو؟ کو؟»

نکته ادبی: آرایه صوتی (واج‌آرایی) صدای فاخته با کلمه «کو».

کو همان جا که صفات رحمتست قدرتست و نزهتست و فطنتست

آن معشوق کجاست؟ همان‌جا که صفاتِ رحمت، قدرت، پاکی و هوشیاریِ مطلق قرار دارد.

نکته ادبی: نزهت به معنای پاکی و منزه بودن است.

کو همان جا که دل و اندیشه اش دایم آن جا بد چو شیر و بیشه اش

او همان‌جاست که دل و اندیشه، همیشه چون شیری در بیشه، در آن پناه دارند.

نکته ادبی: تشبیه دل به شیر و حقیقت به بیشه.

کو همان جا که امید مرد و زن می رود در وقت اندوه و حزن

او همان‌جاست که امیدِ همگان در لحظاتِ اندوه و غم به سوی او می‌رود.

نکته ادبی: حزن به معنای غمِ عمیق.

کو همان جا که به وقت علتی چشم پرد بر امید صحتی

او همان‌جاست که به هنگامِ بیماری، چشمِ انسان به امیدِ سلامتی به آن سو می‌نگرد.

نکته ادبی: اشاره به توسلِ قلبی به هنگامِ رنج.

آن طرف که بهر دفع زشتیی باد جویی بهر کشت و کشتیی

به همان سمتی که برای دفعِ بدی‌ها، نسیمی برای کشت و کار می‌جویی.

نکته ادبی: استعاره از نسیم به لطفِ الهی.

آن طرف که دل اشارت می کند چون زبان یا هو عبارت می کند

به همان سمتی که دل اشاره می‌کند و زبان، همچون ذکر «یا هو»، آن را بیان می‌دارد.

نکته ادبی: یا هو از اذکارِ عرفانی برای یادکردِ حق.

او مع الله است بی کو کو همی کاش جولاهانه ماکو گفتمی

او در معیتِ خداوند است و نیازی به «کو کو» گفتن ندارد؛ کاش من هم مثلِ دوکِ جولاهه (بافنده) می‌توانستم حرکت کنم.

نکته ادبی: ماکو (دوکِ بافندگی) نمادِ بی‌آرامی و حرکتِ سریع.

عقل ما کو تا ببیند غرب و شرق روح ها را می زند صد گونه برق

عقلِ ما کجاست تا شرق و غرب را ببیند؟ حقیقتی که به روح‌ها صد گونه برق و درخشش می‌زند.

نکته ادبی: استعاره از برقِ تجلیاتِ الهی.

جزر و مدش بد به بحری در زبد منتهی شد جزر و باقی ماند مد

جزر و مدِ این دریا (دنیا) در کفِ روی آب دیده می‌شد؛ جزر تمام شد و تنها مد (پیشروی) باقی ماند.

نکته ادبی: اشاره به فنایِ زشتی‌ها و بقایِ خوبی‌ها.

نه هزارم وام و من بی دست رس هست صد دینار ازین توزیع و بس

نه هزار دینار بدهی دارم و دستم خالی است؛ و از این تقسیمِ الهی تنها صد دینار نصیبم شده است.

نکته ادبی: اشاره به تفاوتِ خواستِ بنده و تقدیرِ الهی.

حق کشیدت ماندم در کش مکش می روم نومید ای خاک تو خوش

حق مرا گرفتار کرد و در کشمکش ماندم؛ نومیدانه می‌روم، ای خاکِ آستانت خوش باد!

نکته ادبی: اظهارِ تسلیم در برابرِ مشیتِ الهی.

همتی می دار در پر حسرتت ای همایون روی و دست و همتت

ای کسی که چهره و دست و همتِ مبارکی داری، در این دنیای پر از حسرت، همتی به کار بند.

نکته ادبی: همایون به معنای فرخنده و مبارک.

آمدم بر چشمه و اصل عیون یافتم در وی به جای آب خون

به سرچشمه رفتم تا آبی بنوشم، اما به جای آب، خون یافتم.

نکته ادبی: اشاره به تلخیِ حقایقِ دنیوی.

چرخ آن چرخست آن مهتاب نیست جوی آن جویست آب آن آب نیست

چرخ، همان چرخِ آسمان است اما آن مهتابِ قدیمی نیست؛ جوی همان است اما آبِ آن، آبِ زلالِ پیشین نیست.

نکته ادبی: تغییرِ دیدگاهِ عارف نسبت به مظاهرِ دنیوی.

محسنان هستند کو آن مستطاب اختران هستند کو آن آفتاب

نیکوکاران هستند، اما آن بزرگانِ والا مقام کجایند؟ ستارگان هستند، اما آن خورشیدِ حقیقت کجاست؟

نکته ادبی: مستطاب به معنای پاکیزه و نیکو.

تو شدی سوی خدا ای محترم پس به سوی حق روم من نیز هم

ای محترم، تو به سوی خدا رفتی، پس من نیز به دنبالِ تو راهیِ درگاهِ حق می‌شوم.

نکته ادبی: دعوت به همراهی در سلوک.

مجمع و پای علم ماوی القرون هست حق کل لدینا محضرون

مجمعِ تمامِ قرن‌ها و دانش‌ها در نزدِ خداست؛ همه نزدِ او حاضرند.

نکته ادبی: مقتبس از آیه «و ان کل لما جمیع لدینا محضرون».

نقش ها گر بی خبر گر با خبر در کف نقاش باشد محتصر

تمامِ نقش‌های هستی، چه آگاه باشند و چه نباشند، در کفِ قدرتِ نقاشِ ازلی اسیرند.

نکته ادبی: نقاش استعاره از خداوند.

دم به دم در صفحهٔ اندیشه شان ثبت و محوی می کند آن بی نشان

خداوندِ پنهان، هر لحظه در صفحه اندیشه ما، حقایقی را ثبت و محو می‌کند.

نکته ادبی: اشاره به مفهومِ محو و اثبات در تصوف.

خشم می آرد رضا را می برد بخل می آرد سخا را می برد

او خشم می‌آورد و رضایت را می‌برد؛ بخل می‌آورد و بخشش را از میان می‌برد.

نکته ادبی: بیانِ اینکه تمامی صفاتِ انسانی در قبضه قدرتِ حق است.

نیم لحظه مدرکاتم شام و غدو هیچ خالی نیست زین اثبات و محو

در هر لحظه (صبح و شام)، ادراکاتِ من خالی از این ثبت و محوِ الهی نیست.

نکته ادبی: شام و غدو کنایه از تداومِ زمانی.

کوزه گر با کوزه باشد کارساز کوزه از خود کی شود پهن و دراز

کوزه‌گر است که با کوزه کار می‌کند؛ چگونه ممکن است کوزه به اختیارِ خود، پهن یا دراز شود؟

نکته ادبی: تمثیل برای جبرِ در عینِ اختیار (انسان به مثابه کوزه).

چوب در دست دروگر معتکف ورنه چون گردد بریده و موتلف

چوب در دستِ نجار است؛ وگرنه چگونه ممکن است خود به خود بریده و متصل شود؟

نکته ادبی: نمادِ ابزار بودنِ انسان در برابرِ خالق.

جامه اندر دست خیاطی بود ورنه از خود چون بدوزد یا درد

لباس در دستِ خیاط است؛ وگرنه چگونه ممکن است خود به خود دوخته یا پاره شود؟

نکته ادبی: استعاره از تدبیرِ الهی در امورِ هستی.

مشک با سقا بود ای منتهی ورنه از خود چون شود پر یا تهی

مشکِ آب در دستِ سقا است؛ وگرنه چگونه ممکن است خود به خود پر یا خالی شود؟

نکته ادبی: سقا به معنای آب‌رسان.

هر دمی پر می شوی تی می شوی پس بدانک در کف صنع ویی

هر لحظه پر و خالی می‌شوی؛ پس بدان که تو در دستِ صنعِ و آفرینشِ او هستی.

نکته ادبی: نتیجه‌گیری از تمثیلاتِ پیشین.

چشم بند از چشم روزی کی رود صنع از صانع چه سان شیدا شود

چه زمانی چشم‌بند از دیدگانِ روزی‌خواران برداشته می‌شود؟ چگونه ممکن است مصنوع (مخلوق) بدونِ صانع (خالق) خود را نشان دهد؟

نکته ادبی: صانع به معنای آفریننده.

چشم داری تو به چشم خود نگر منگر از چشم سفیهی بی خبر

تو خود چشمی داری، پس با چشمِ خودت نگاه کن؛ از چشمِ افرادِ نادان و بی‌خبر به هستی منگر.

نکته ادبی: دعوت به بصیرتِ درونی.

گوش داری تو به گوش خود شنو گوش گولان را چرا باشی گرو

گوشی داری، پس با گوشِ خود بشنو؛ چرا باید گوش به سخنِ نادانان بسپاری و پیروِ آنان باشی؟

نکته ادبی: گولان به معنای افرادِ احمق و ساده‌لوح.

بی ز تقلیدی نظر را پیشه کن هم برای عقل خود اندیشه کن

تقلید را کنار بگذار و خود به دنبالِ حقیقت باش؛ و برای درکِ مسائل، از عقلِ خود استفاده کن.

نکته ادبی: نهی از تقلید و دعوت به تفکرِ مستقل.