مثنوی معنوی - دفتر ششم

مولوی

بخش ۹۶ - باخبر شدن آن غریب از وفات آن محتسب و استغفار او از اعتماد بر مخلوق و تعویل بر عطای مخلوق و یاد نعمتهای حق کردنش و انابت به حق از جرم خود ثم الذین کفروا بربهم یعدلون

مولوی
چون به هوش آمد بگفت ای کردگار مجرمم بودم به خلق اومیدوار
گرچه خواجه بس سخاوت کرده بود هیچ آن کفو عطای تو نبود
او کله بخشید و تو سر پر خرد او قبا بخشید و تو بالا و قد
او زرم داد و تو دست زرشمار او ستورم داد و تو عقل سوار
خواجه شمعم دادو تو چشم قریر خواجه نقلم داد و تو طعمه پذیر
او وظیفه داد و تو عمر و حیات وعده اش زر وعدهٔ تو طیبات
او وثاقم داد و تو چرخ و زمین در وثاقت او و صد چون او سمین
زر از آن تست زر او نافرید نان از آن تست نان از تش رسید
آن سخا و رحم هم تو دادیش کز سخاوت می فزودی شادیش
من مرورا قبلهٔ خود ساختم قبله ساز اصل را انداختم
ما کجا بودیم کان دیان دین عقل می کارید اندر آب و طین
چون همی کرد از عدم گردون پدید وین بساط خاک را می گسترید
ز اختران می ساخت او مصباح ها وز طبایع قفل با مفتاح ها
ای بسا بنیادها پنهان و فاش مضمر این سقف کرد و این فراش
آدم اصطرلاب اوصاف علوست وصف آدم مظهر آیات اوست
هرچه در وی می نماید عکس اوست هم چو عکس ماه اندر آب جوست
بر صطرلابش نقوش عنکبوت بهر اوصاف ازل دارد ثبوت
تا ز چرخ غیب وز خورشید روح عنکبوتش درس گوید از شروح
عنکبوت و این صطرلاب رشاد بی منجم در کف عام اوفتاد
انبیا را داد حق تنجیم این غیب را چشمی بباید غیب بین
در چه دنیا فتادند این قرون عکس خود را دید هر یک چه درون
از برون دان آنچ در چاهت نمود ورنه آن شیری که در چه شد فرود
برد خرگوشیش از ره کای فلان در تگ چاهست آن شیر ژیان
در رو اندر چاه کین از وی بکش چون ازو غالب تری سر بر کنش
آن مقلد سخرهٔ خرگوش شد از خیال خویشتن پر جوش شد
او نگفت این نقش داد آب نیست این به جز تقلیب آن قلاب نیست
تو هم از دشمن چو کینی می کشی ای زبون شش غلط در هر ششی
آن عداوت اندرو عکس حقست کز صفات قهر آنجا مشتقست
وآن گنه در وی ز جنس جرم تست باید آن خو را ز طبع خویش شست
خلق زشتت اندرو رویت نمود که ترا او صفحهٔ آیینه بود
چونک قبح خویش دیدی ای حسن اندر آیینه بر آیینه مزن
می زند بر آب استارهٔ سنی خاک تو بر عکس اختر می زنی
کین ستارهٔ نحس در آب آمدست تا کند او سعد ما را زیردست
خاک استیلا بریزی بر سرش چونک پنداری ز شبهه اخترش
عکس پنهان گشت و اندر غیب راند تو گمان بردی که آن اختر نماند
آن ستارهٔ نحس هست اندر سما هم بدان سو بایدش کردن دوا
بلک باید دل سوی بی سوی بست نحس این سو عکس نحس بی سو است
داد داد حق شناس و بخششش عکس آن دادست اندر پنج و شش
گر بود داد خسان افزون ز ریگ تو بمیری وآن بماند مردریگ
عکس آخر چند پاید در نظر اصل بینی پیشه کن ای کژنگر
حق چو بخشش کرد بر اهل نیاز با عطا بخشیدشان عمر دراز
خالدین شد نعمت و منعم علیه محیی الموتاست فاجتازوا الیه
داد حق با تو در آمیزد چو جان آنچنان که آن تو باشی و تو آن
گر نماند اشتهای نان و آب بدهدت بی این دو قوت مستطاب
فربهی گر رفت حق در لاغری فربهی پنهانت بخشد آن سری
چون پری را قوت از بو می دهد هر ملک را قوت جان او می دهد
جان چه باشد که تو سازی زو سند حق به عشق خویش زنده ت می کند
زو حیات عشق خواه و جان مخواه تو ازو آن رزق خواه و نان مخواه
خلق را چون آب دان صاف و زلال اندر آن تابان صفات ذوالجلال
علمشان و عدلشان و لطفشان چون ستارهٔ چرخ در آب روان
پادشاهان مظهر شاهی حق فاضلان مرآت آگاهی حق
قرنها بگذشت و این قرن نویست ماه آن ماهست آب آن آب نیست
عدل آن عدلست و فضل آن فضل هم لیک مستبدل شد آن قرن و امم
قرنها بر قرنها رفت ای همام وین معانی بر قرار و بر دوام
آن مبدل شد درین جو چند بار عکس ماه و عکس اختر بر قرار
پس بنااش نیست بر آب روان بلک بر اقطار عرض آسمان
این صفتها چون نجوم معنویست دانک بر چرخ معانی مستویست
خوب رویان آینهٔ خوبی او عشق ایشان عکس مطلوبی او
هم به اصل خود رود این خد و خال دایما در آب کی ماند خیال
جمله تصویرات عکس آب جوست چون بمالی چشم خود خود جمله اوست
باز عقلش گفت بگذار این حول خل دوشابست و دوشابست خل
خواجه را چون غیر گفتی از قصور شرم دار ای احول از شاه غیور
خواجه را که در گذشتست از اثیر جنس این موشان تاریکی مگیر
خواجهٔ جان بین مبین جسم گران مغز بین او را مبینش استخوان
خواجه را از چشم ابلیس لعین منگر و نسبت مکن او را به طین
همره خورشید را شب پر مخوان آنک او مسجود شد ساجد مدان
عکس ها را ماند این و عکس نیست در مثال عکس حق بنمودنیست
آفتابی دید او جامد نماند روغن گل روغن کنجد نماند
چون مبدل گشته اند ابدال حق نیستند از خلق بر گردان ورق
قبلهٔ وحدانیت دو چون بود خاک مسجود ملایک چون شود
چون درین جو دیدعکس سیب مرد دامنش را دید آن پر سیب کرد
آنچ در جو دید کی باشد خیال چونک شد از دیدنش پر صد جوال
تن مبین و آن مکن کان بکم و صم کذبوا بالحق لما جائهم
ما رمیت اذ رمیت احمد بدست دیدن او دیدن خالق شدست
خدمت او خدمت حق کردنست روز دیدن دیدن این روزنست
خاصه این روزن درخشان از خودست نی ودیعهٔ آفتاب و فرقدست
هم از آن خورشید زد بر روزنی لیک از راه و سوی معهود نی
در میان شمس و این روزن رهی هست روزنها نشد زو آگهی
تا اگر ابری بر آید چرخ پوش اندرین روزن بود نورش به جوش
غیر راه این هوا و شش جهت در میان روزن و خور مالفت
مدحت و تسبیح او تسبیح حق میوه می روید ز عین این طبق
سیب روید زین سبد خوش لخت لخت عیب نبود گر نهی نامش درخت
این سبد را تو درخت سیب خوان که میان هر دو راه آمد نهان
آنچ روید از درخت بارور زین سبد روید همان نوع از ثمر
پس سبد را تو درخت بخت بین زیر سایهٔ این سبد خوش می نشین
نان چو اطلاق آورد ای مهربان نان چرا می گوییش محموده خوان
خاک ره چون چشم روشن کرد و جان خاک او را سرمه بین و سرمه دان
چون ز روی این زمین تابد شروق من چرا بالا کنم رو در عیوق
شد فنا هستش مخوان ای چشم شوخ در چنین جو خشک کی ماند کلوخ
پیش این خورشید کی تابد هلال با چنان رستم چه باشد زور زال
طالبست و غالبست آن کردگار تا ز هستی ها بر آرد او دمار
دو مگو و دو مدان و دو مخوان بنده را در خواجهٔ خود محو دان
خواجه هم در نور خواجه آفرین فانیست و مرده و مات و دفین
چون جدا بینی ز حق این خواجه را گم کنی هم متن و هم دیباجه را
چشم و دل را هین گذاره کن ز طین این یکی قبله ست دو قبله مبین
چون دو دیدی ماندی از هر دو طرف آتشی در خف فتاد و رفت خف

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این بخش از مثنوی، تبیین‌گرِ یکی از بنیادی‌ترین اندیشه‌های عرفانی است؛ اینکه تمامیِ نیکی‌ها، بخشش‌ها و صفاتِ کمالی که در آدمیان می‌بینیم، در واقع پرتو و عکسی از صفاتِ جمال و جلالِ خداوندِ یکتاست. شاعر به زیبایی نشان می‌دهد که انسان‌ها در این جهان، بسانِ آینه‌هایی هستند که نورِ بی‌کرانِ الهی را بازمی‌تابانند.

مرکزِ ثقلِ این سروده‌ها، هشدار نسبت به خطایِ دیدِ انسان است؛ خطایی که باعث می‌شود ما «واسطه‌ها» و «آفریدگان» را کانونِ توجه و پرستش قرار دهیم و «اصل» را که خالقِ این واسطه‌هاست، فراموش کنیم. تمثیلِ اصطرلاب و شیرِ در چاه، برای روشن کردنِ این حقیقت است که آنچه ما در دیگران می‌بینیم، در واقع نمودی از هستیِ مطلق است که در جانِ آدمی جلوه‌گر شده است.

معنای روان

چون به هوش آمد بگفت ای کردگار مجرمم بودم به خلق اومیدوار

وقتی آن شخص به هوش آمد، گفت: ای پروردگارِ من، من گناهکار بودم که به جای تو، به بندگان و آفریدگان دل بسته بودم و از آن‌ها انتظار داشتم.

نکته ادبی: واژه 'کردگار' صفت فاعلی به معنای آفریننده و از القاب خداوند است.

گرچه خواجه بس سخاوت کرده بود هیچ آن کفو عطای تو نبود

اگرچه آن بزرگوار (خواجه) در حق من سخاوتِ بسیاری کرد، اما هیچ‌کدام از آن بخشش‌ها با مقامِ بخشندگی تو قابل مقایسه نبود.

نکته ادبی: 'کفو' در لغت به معنای همتا و برابر است.

او کله بخشید و تو سر پر خرد او قبا بخشید و تو بالا و قد

او (خواجه) فقط لباسی (کله و قبا) به من بخشید، اما تو به من جان و خرد دادی و قامتِ رسا و فهم عطا کردی.

نکته ادبی: 'کله' و 'قبا' در اینجا استعاره از عطایای دنیوی و ظاهری است.

او زرم داد و تو دست زرشمار او ستورم داد و تو عقل سوار

او به من زر داد و تو به من دستی دادی که زر را می‌شمارد؛ او مرکبی داد و تو به من خِرَدی دادی که بر آن سوار است.

نکته ادبی: 'زرشمار' کنایه از تملک و قدرتِ تصرف در مال است.

خواجه شمعم دادو تو چشم قریر خواجه نقلم داد و تو طعمه پذیر

خواجه شمعی به دستم داد و تو چشمی بینا؛ او متاعی داد و تو قوّتِ پذیرش و بهره‌مندی از آن را به من عطا کردی.

نکته ادبی: 'قریر' به معنای آرامش و خنک‌چشمی، کنایه از سلامت و بینایی است.

او وظیفه داد و تو عمر و حیات وعده اش زر وعدهٔ تو طیبات

او وظیفه و مقرری اندکی داد و تو اصلِ عمر و حیات را؛ وعده او فقط زر بود و وعده تو نعمت‌های پاکیزه (طیبات) است.

نکته ادبی: 'وظیفه' در اینجا به معنای حقوق و مقرریِ معین است.

او وثاقم داد و تو چرخ و زمین در وثاقت او و صد چون او سمین

او خانه‌ای به من داد و تو کلِ آسمان و زمین را؛ در آن خانه‌ای که او داد، صدها نفر مانندِ او هم نیازمندند.

نکته ادبی: 'وثاق' به معنای خانه و مسکن است.

زر از آن تست زر او نافرید نان از آن تست نان از تش رسید

این مال و ثروت در واقع از آنِ توست؛ خودِ آن خواجه هم این مال را نیافرید؛ نانی که او داد نیز از جانبِ تو به او رسیده است.

نکته ادبی: شاعر به صراحت منشأ همه مواهب را به ذات الهی نسبت می‌دهد.

آن سخا و رحم هم تو دادیش کز سخاوت می فزودی شادیش

همان بخشندگی و رحمی هم که در او بود، تو به او داده بودی؛ چرا که از سخاوت، شادیِ او فزونی می‌گرفت و این تو بودی که این میل را در او نهادی.

نکته ادبی: اشاره به اینکه خداوند منشأ تمام صفات نیکو در بندگان است.

من مرورا قبلهٔ خود ساختم قبله ساز اصل را انداختم

من او را قبله‌گاهِ خود ساختم و به آن واسطه دل بستم و در نتیجه، از حقیقتِ اصلی که باید قبله‌ام می‌بود، غافل ماندم.

نکته ادبی: 'قبله ساز' به معنای کسی که خود قبله می‌سازد یا قبله‌اش را انتخاب می‌کند.

ما کجا بودیم کان دیان دین عقل می کارید اندر آب و طین

ما کجا بودیم وقتی آن داورِ دین و پروردگارِ عالم، عقل و اندیشه را در نهادِ این گل و لای (جسم خاکی) می‌کاشت؟

نکته ادبی: 'دیان' از نام‌های خداوند به معنای پاداش‌دهنده و داور است.

چون همی کرد از عدم گردون پدید وین بساط خاک را می گسترید

وقتی او آسمان را از نیستی پدید آورد و این بساطِ زمین را گستراند، ما کجا بودیم؟

نکته ادبی: 'عدم' در اصطلاح عرفانی به معنای نیستی و عالم غیب است.

ز اختران می ساخت او مصباح ها وز طبایع قفل با مفتاح ها

او از ستارگان، چراغ‌هایی برای روشنایی ساخت و برای هر کدام از طبایعِ انسانی، قفل و کلیدی قرار داد.

نکته ادبی: 'مصباح' به معنای چراغ است.

ای بسا بنیادها پنهان و فاش مضمر این سقف کرد و این فراش

چه بسیار بنیان‌ها و اسرارِ پنهان و آشکاری که در زیرِ این سقفِ آسمان و این فرشِ زمین قرار داده است.

نکته ادبی: 'مضمر' به معنای پنهان‌شده و 'فراش' به معنای فرش است.

آدم اصطرلاب اوصاف علوست وصف آدم مظهر آیات اوست

انسان، ابزاری (اصطرلاب) است که صفاتِ الهی در آن نمایان می‌شود؛ ویژگی‌های وجودیِ آدمی نشان‌دهنده‌ی آیاتِ پروردگار است.

نکته ادبی: 'اصطرلاب' وسیله‌ای برای شناخت ستارگان است که در اینجا استعاره از آیینه صفات الهی است.

هرچه در وی می نماید عکس اوست هم چو عکس ماه اندر آب جوست

هرچه در وجودِ انسان نمایان است، بازتابی از ذاتِ الهی است؛ همانندِ عکسی از ماه که در آبِ جوی می‌افتد.

نکته ادبی: استعاره از بازتاب حقیقت مطلق در آینه وجود انسان.

بر صطرلابش نقوش عنکبوت بهر اوصاف ازل دارد ثبوت

بر روی این ابزار (انسان)، نقش‌هایی (مانند تار عنکبوت) دیده می‌شود که نشان‌دهنده صفاتِ ازلی است.

نکته ادبی: تار عنکبوت در اینجا نمادی از پیچیدگی‌های وجود انسان است.

تا ز چرخ غیب وز خورشید روح عنکبوتش درس گوید از شروح

تا زمانی که از عالمِ غیب و روحِ تابناکِ خورشیدِ حقیقت، این ابزارِ وجودیِ انسان، درسِ هستی را بیان کند.

نکته ادبی: 'شروح' جمع شرح، به معنای تبیین‌هاست.

عنکبوت و این صطرلاب رشاد بی منجم در کف عام اوفتاد

این ابزار و این تارها در وجودِ انسان، بدونِ نیاز به منجّم و راهنما، در دستِ عمومِ مردم افتاده است (یعنی همه این قابلیت را دارند).

نکته ادبی: اشاره به همگانی بودنِ موهبتِ درکِ حقایق برای انسان.

انبیا را داد حق تنجیم این غیب را چشمی بباید غیب بین

خداوند علمِ حقیقت‌بینی را به پیامبران داد؛ برای دیدنِ عالمِ غیب، چشمِ غیب‌بین لازم است.

نکته ادبی: 'تنجیم' به معنای علم احکام نجوم است که اینجا به علمِ غیب ارجاع داده شده.

در چه دنیا فتادند این قرون عکس خود را دید هر یک چه درون

این مردمِ اعصار در چاهِ دنیا افتادند و هر کدام به جای دیدنِ حقیقت، فقط عکسِ خود را در آن دیدند.

نکته ادبی: اشاره به داستان مشهور شیر در چاه از کلیله و دمنه.

از برون دان آنچ در چاهت نمود ورنه آن شیری که در چه شد فرود

آنچه را که در چاه دیدی، بازتابی از بیرون (خودت) بدان؛ وگرنه آن شیری که به درونِ چاه رفت، جز خیالِ خود نبود.

نکته ادبی: اشاره به اینکه دشمنی‌ها و بدی‌های دیگران در واقع بازتابِ بدی‌های خود ماست.

برد خرگوشیش از ره کای فلان در تگ چاهست آن شیر ژیان

آن خرگوش (نفسِ فریبکار) او را فریب داد که ای فلانی، آن شیرِ نیرومند در تهِ چاه است.

نکته ادبی: خرگوش نماد نفسِ حیلت‌گر است.

در رو اندر چاه کین از وی بکش چون ازو غالب تری سر بر کنش

برو داخلِ چاه و انتقامِ خود را از او بگیر؛ اگر از او قوی‌تر هستی، سرش را از تن جدا کن.

نکته ادبی: توصیه‌ی نفس برای درگیر شدن با خیالات.

آن مقلد سخرهٔ خرگوش شد از خیال خویشتن پر جوش شد

آن فردِ مقلد، مسخره‌یِ خرگوش شد و از خیالِ خود پر از جوش و خروش و خشم گشت.

نکته ادبی: 'سخره' به معنای مسخره و بازیچه است.

او نگفت این نقش داد آب نیست این به جز تقلیب آن قلاب نیست

او با خود نگفت که این تصویر در آب واقعی نیست؛ این فقط بازتابی از آن تله و فریب است.

نکته ادبی: 'تقلیب' به معنای واژگون کردن و حیله است.

تو هم از دشمن چو کینی می کشی ای زبون شش غلط در هر ششی

تو نیز وقتی از دشمنت کینه به دل می‌گیری، در واقع خودت در دامی گرفتار شده‌ای که شش جهتِ آن غلط است.

نکته ادبی: 'شش غلط در هر ششی' کنایه از سردرگمی مطلق است.

آن عداوت اندرو عکس حقست کز صفات قهر آنجا مشتقست

آن عداوت و کینه‌ای که در او نسبت به تو وجود دارد، عکسِ حق است؛ چرا که از صفاتِ قهرِ الهی سرچشمه گرفته است.

نکته ادبی: شاعر معتقد است حتی رفتارهای تندِ دیگران ریشه در حقیقتی الهی دارد.

وآن گنه در وی ز جنس جرم تست باید آن خو را ز طبع خویش شست

و آن گناهی که در او می‌بینی، از جنسِ گناهِ خودِ توست؛ تو باید آن اخلاقِ بد را از جانِ خود بشویی.

نکته ادبی: دعوت به خودشناسی به جای سرزنش دیگران.

خلق زشتت اندرو رویت نمود که ترا او صفحهٔ آیینه بود

آن شخصِ مقابل، زشتیِ اخلاقِ تو را به تو نشان داد؛ چرا که او برای تو، همچون صفحه‌یِ آیینه عمل کرد.

نکته ادبی: مفهوم آینگیِ انسان‌ها برای یکدیگر.

چونک قبح خویش دیدی ای حسن اندر آیینه بر آیینه مزن

وقتی زشتیِ خودت را در او دیدی ای انسانِ زیبا، به جای شکستنِ آیینه، به فکرِ اصلاحِ خودت باش.

نکته ادبی: توصیه به نقدِ خود به جای نقدِ دیگران.

می زند بر آب استارهٔ سنی خاک تو بر عکس اختر می زنی

ستاره‌ای بلندمرتبه در آب می‌تابد، اما تو خاک بر سرِ عکسِ آن ستاره می‌ریزی (به جای نگاه به آسمان).

نکته ادبی: استعاره از جهلِ انسان که به جای حقیقت، به بازتاب‌ها واکنش نشان می‌دهد.

کین ستارهٔ نحس در آب آمدست تا کند او سعد ما را زیردست

چون تصور می‌کنی این ستاره‌ی نحس در آب است، می‌خواهی آن را از بین ببری تا بختِ تو را تغییر دهد.

نکته ادبی: نمادِ کوته‌بینیِ انسان.

خاک استیلا بریزی بر سرش چونک پنداری ز شبهه اخترش

بر سرِ آن تصویر در آب خاک می‌ریزی، در حالی که گمان می‌کنی آن ستاره‌یِ آسمانی است.

نکته ادبی: شرحِ حماقتِ انسان در برخورد با مسائل.

عکس پنهان گشت و اندر غیب راند تو گمان بردی که آن اختر نماند

تصویرِ ستاره از آب محو شد و به غیب بازگشت؛ تو گمان کردی که آن ستاره از بین رفته است.

نکته ادبی: تمثیلِ رفتنِ حقیقت از دیدرسِ کسی که به ظاهر چسبیده است.

آن ستارهٔ نحس هست اندر سما هم بدان سو بایدش کردن دوا

آن ستاره‌یِ نحس در آسمان است؛ اگر می‌خواهی آن را اصلاح کنی، باید به آسمان نگاه کنی (نه آب).

نکته ادبی: دعوت به نگاهِ کل‌نگر و عرفانی.

بلک باید دل سوی بی سوی بست نحس این سو عکس نحس بی سو است

بلکه باید دل را به سویِ امرِ بی‌سویی (مطلق) بست؛ چرا که نحوستِ این سمت، بازتابِ آن نحوستِ اصلی است.

نکته ادبی: 'بی‌سو' استعاره از عالمِ معنا و خداوند است که مکان ندارد.

داد داد حق شناس و بخششش عکس آن دادست اندر پنج و شش

آن عدل و بخششی که از حق دیدی، در واقع بازتابِ آن داد و دهشِ اصلی در این جهانِ مادی است.

نکته ادبی: تأکید دوباره بر وحدتِ وجود.

گر بود داد خسان افزون ز ریگ تو بمیری وآن بماند مردریگ

اگر بخششِ انسان‌های خسیس و پست از ریگ‌های بیابان هم بیشتر باشد، تو می‌میری و آن مال هم بر جای می‌ماند و به دستِ دیگری می‌افتد.

نکته ادبی: 'مردریگ' به معنای میراث است.

عکس آخر چند پاید در نظر اصل بینی پیشه کن ای کژنگر

عکسِ حقیقت تا چه زمان در نظرِ تو پایدار می‌ماند؟ ای کسی که کج می‌بینی، عادت کن که اصل را ببینی.

نکته ادبی: 'کژنگر' کنایه از اهلِ ظاهر و دنیاست.

حق چو بخشش کرد بر اهل نیاز با عطا بخشیدشان عمر دراز

خداوند وقتی به اهلِ نیاز بخشش می‌کند، همراهِ آن عطا، عمرِ طولانی هم می‌دهد.

نکته ادبی: اشاره به برکتِ همراه با لطفِ الهی.

خالدین شد نعمت و منعم علیه محیی الموتاست فاجتازوا الیه

نعمت و کسی که نعمت به او داده شده، پایدار می‌ماند؛ زیرا خدا زنده‌کننده مردگان است، پس به سوی او بشتابید.

نکته ادبی: اشاره به آیه قرآنی و مفهوم بقایِ فیضِ الهی.

داد حق با تو در آمیزد چو جان آنچنان که آن تو باشی و تو آن

بخششِ حق چنان با تو درمی‌آمیزد که گویی جانِ تو شده است؛ آن‌چنان که تو، آن بخشش هستی و آن بخشش، توست.

نکته ادبی: اشاره به فنایِ عاشق در معشوق.

گر نماند اشتهای نان و آب بدهدت بی این دو قوت مستطاب

اگر اشتهای نان و آب هم نداشته باشی، او به تو چنان قوت و غذایِ معنویِ پاکیزه‌ای می‌دهد که بی‌نیاز شوی.

نکته ادبی: استعاره از رزقِ معنوی.

فربهی گر رفت حق در لاغری فربهی پنهانت بخشد آن سری

اگر لاغر شدی، خداوند به تو فربهیِ پنهانی (معنوی) از آن عالمِ بالا می‌بخشد.

نکته ادبی: تمایز میان فربهیِ ظاهری و معنوی.

چون پری را قوت از بو می دهد هر ملک را قوت جان او می دهد

همان‌طور که خداوند به فرشتگان قوت از راهِ بویِ خوشِ معنوی می‌دهد، به جانِ هر ملک و انسانِ والایی نیز قوت می‌بخشد.

نکته ادبی: تشبیه حالِ عارفان به فرشتگان.

جان چه باشد که تو سازی زو سند حق به عشق خویش زنده ت می کند

جان چیست که تو از آن برای خود سندِ مالکیت می‌سازی؟ خدا تو را با عشقِ خودش زنده نگه می‌دارد.

نکته ادبی: تأکید بر محوریتِ عشق در حیاتِ حقیقی.

زو حیات عشق خواه و جان مخواه تو ازو آن رزق خواه و نان مخواه

از او حیاتِ عشق را بخواه و جانِ فانی را نخواه؛ از او آن رزقِ معنوی را بخواه و نانِ جسمانی را طلب نکن.

نکته ادبی: توصیه به تعالیِ نیازها.

خلق را چون آب دان صاف و زلال اندر آن تابان صفات ذوالجلال

مخلوقات را مانندِ آبِ صاف و زلال بدان که در آن، صفاتِ خداوندِ باجلال تابان است.

نکته ادبی: تشبیه دنیا به آینه‌ای برای جلوه صفات الهی.

علمشان و عدلشان و لطفشان چون ستارهٔ چرخ در آب روان

علم و عدل و لطفِ آن‌ها نیز مانندِ تصویرِ ستارگانِ آسمان است که در آبِ روان دیده می‌شود (عکسِ اصل است).

نکته ادبی: 'چرخ' استعاره از آسمان و عالمِ بالا.

پادشاهان مظهر شاهی حق فاضلان مرآت آگاهی حق

پادشاهان عادل، جلوه‌گاهِ قدرت الهی و عالمان دین، آینه‌ی تمام‌نمای دانش و حکمت خداوند هستند.

نکته ادبی: واژه 'مرآت' به معنای آینه و استعاره‌ای برای قلبِ عارف است که صفات حق را بازتاب می‌دهد.

قرنها بگذشت و این قرن نویست ماه آن ماهست آب آن آب نیست

قرن‌ها سپری شد و این قرن جدید است؛ اما تفاوت در این است که اگرچه آبِ جوی روان است و تغییر می‌کند، اما ماه (حقیقت نورانی) همان ماهِ پیشین است.

نکته ادبی: اشاره به ثباتِ حقیقت در عینِ تغییرِ صورت‌های مادی.

عدل آن عدلست و فضل آن فضل هم لیک مستبدل شد آن قرن و امم

عدالت و فضلِ الهی همان است که بود، اما قالبِ آن یعنی قرن‌ها و امت‌ها تغییر کرده‌اند.

نکته ادبی: واژه 'مستبدل' به معنای دگرگون شده و جایگزین شده است.

قرنها بر قرنها رفت ای همام وین معانی بر قرار و بر دوام

ای مرد بزرگ، قرن‌ها بر یکدیگر گذشتند، اما این معانیِ الهی همچنان پایدار و جاودان بر جای خود باقی هستند.

نکته ادبی: خطاب 'ای همام' اشاره به مخاطبِ خردمند و عالی‌مرتبه دارد.

آن مبدل شد درین جو چند بار عکس ماه و عکس اختر بر قرار

آبِ جوی بارها عوض شد و تغییر کرد، اما انعکاسِ ماه و ستارگان در آن همچنان ثابت و بی‌تغییر باقی ماند.

نکته ادبی: استعاره از فناپذیریِ جسم و بقایِ روح.

پس بنااش نیست بر آب روان بلک بر اقطار عرض آسمان

پس، بنای این تصویر و حقیقتِ نورانی، بر آبِ روان نیست؛ بلکه جایگاهِ اصلی‌اش در آسمانِ معانی و عالمِ ملکوت است.

نکته ادبی: اشاره به عالمِ بالا و غیرمادی به عنوان خاستگاهِ معنوی.

این صفتها چون نجوم معنویست دانک بر چرخ معانی مستویست

این صفاتِ والا مانندِ ستارگانِ عالمِ معنا هستند؛ بدان که این ستارگان بر چرخِ سپهرِ معنویت ثابت و استوارند.

نکته ادبی: تشبیه صفاتِ الهی به نجوم در سپهرِ عرفانی.

خوب رویان آینهٔ خوبی او عشق ایشان عکس مطلوبی او

چهره‌های زیبا، آینه‌ی جمالِ حق‌اند و عشقِ ایشان، بازتابی از معشوقِ حقیقی (خداوند) است.

نکته ادبی: اشاره به نظریه وحدتِ وجود و بازتابِ جمالِ مطلق در موجودات.

هم به اصل خود رود این خد و خال دایما در آب کی ماند خیال

این زیبایی و کمال به ریشه‌ی اصلی خود باز می‌گردد؛ چرا که خیالِ (تصویر) در آب، هرگز نمی‌تواند همیشگی باشد.

نکته ادبی: تأکید بر گذراییِ دنیا و رجعتِ همه چیز به مبدأ الهی.

جمله تصویرات عکس آب جوست چون بمالی چشم خود خود جمله اوست

همه تصاویرِ این دنیا، تنها بازتابی از نورِ حق است؛ اگر چشمِ دلت را از غبارِ کثرت پاک کنی، همه چیز را همان نورِ واحد خواهی دید.

نکته ادبی: اشاره به 'مالیدن چشم' به معنای بصیرت یافتن و رفع حجاب.

باز عقلش گفت بگذار این حول خل دوشابست و دوشابست خل

عقلِ حقیقت‌بین به عقلِ جزئی گفت که این دو‌بینی را رها کن؛ این دو چیز در ظاهر متفاوت‌اند، اما حقیقتِ هر دو یکی است.

نکته ادبی: تمثیلِ دوشاب و خُل برای بیانِ یکسان بودنِ جوهر در مظاهرِ مختلف.

خواجه را چون غیر گفتی از قصور شرم دار ای احول از شاه غیور

ای کسی که دو‌بینی (احولی)، اگر پیر و مرشد را از حق جدا دانستی، از خشمِ شاهِ غیور (خداوند) شرم کن.

نکته ادبی: احول به معنای لوچ یا کسی است که یکی را دوتا می‌بیند؛ استعاره از شرک و دوگانه‌بینی.

خواجه را که در گذشتست از اثیر جنس این موشان تاریکی مگیر

آن ولیّ و مرشدی را که از عالمِ مادی و سپهرِ پایین (اثیر) فراتر رفته است، در حدِ این موجوداتِ پست و تاریک‌دل مپندار.

نکته ادبی: اشاره به برتریِ روحانیِ اولیاء بر عوام.

خواجهٔ جان بین مبین جسم گران مغز بین او را مبینش استخوان

جانِ ولیّ را ببین و به جسمِ سنگین و مادی‌اش توجه مکن؛ مغز و حقیقتِ او را دریاب و به استخوان و ظاهرِ او اکتفا نکن.

نکته ادبی: استعاره‌ی مغز و استخوان برای باطن و ظاهر.

خواجه را از چشم ابلیس لعین منگر و نسبت مکن او را به طین

آن ولیّ را با چشمِ دشمنیِ ابلیس ننگر و او را به خاک و گل (جسمانیت) نسبت مده.

نکته ادبی: اشاره به داستانِ خلقت و نگاهِ شیطان که فقط گِل را دید و نه نورِ الهی را.

همره خورشید را شب پر مخوان آنک او مسجود شد ساجد مدان

آن‌کس که هم‌نشین و همراهِ خورشیدِ حقیقت است، او را شب‌پرّه (خفاش) مخوان؛ کسی که مسجودِ ملائک شده است را سجده‌کننده و فرودست مپندار.

نکته ادبی: اشاره به جایگاهِ خلیفهٔ‌الله.

عکس ها را ماند این و عکس نیست در مثال عکس حق بنمودنیست

این‌گونه دیدن به عکس و تصویر می‌ماند، اما واقعاً عکس نیست؛ در این مثال، حقیقتِ حق است که خود را در آینه‌ی ولی نشان داده است.

نکته ادبی: توضیحِ رابطهٔ مظهریت حق در اولیاء.

آفتابی دید او جامد نماند روغن گل روغن کنجد نماند

او خورشیدی دید که جامد و بی‌حرکت نماند؛ مانندِ روغنِ گلی که دیگر روغنِ کنجدِ ساده نیست، بلکه به جوهرِ برتر تبدیل شده است.

نکته ادبی: اشاره به استحاله و تغییرِ ماهیت در سیر و سلوک.

چون مبدل گشته اند ابدال حق نیستند از خلق بر گردان ورق

چون ابدالِ حق (اولیاء) ماهیت‌شان تغییر کرده، دیگر آن‌ها را از جنسِ مردمِ معمولی و ورق‌گردانِ دنیا مپندار.

نکته ادبی: واژه 'ابدال' گروهی از اولیاء الهی که به مقامی عالی رسیده‌اند.

قبلهٔ وحدانیت دو چون بود خاک مسجود ملایک چون شود

اگر قبله‌ی توحید یکی است، این دو‌بینی از کجاست؟ وگرنه چگونه ممکن است که خاک (انسانِ کامل) مسجودِ فرشتگان شود؟

نکته ادبی: استدلالِ منطقی بر لزومِ وحدت‌بینی.

چون درین جو دیدعکس سیب مرد دامنش را دید آن پر سیب کرد

چون آن مرد در جوی آب، تصویرِ سیب را دید، دامنِ خود را گرفت و آن را پر از سیب کرد.

نکته ادبی: تمثیلِ داستانِ کسی که خیالِ سیب را حقیقت پنداشت.

آنچ در جو دید کی باشد خیال چونک شد از دیدنش پر صد جوال

آنچه در جو دید چطور خیال بود؟ در حالی که با دیدنِ آن، صد جوال را پر کرد؟ (اشاره به قدرتِ روحانی پیر که عینِ حقیقت است).

نکته ادبی: این بیت پارادوکسی را مطرح می‌کند که در عالمِ معنا، خیالِ ولیّ، عینِ حقیقتِ مادی است.

تن مبین و آن مکن کان بکم و صم کذبوا بالحق لما جائهم

تنِ او را مبین و آن را به دلیلِ نادانی، بی‌روح و کر و کور مپندار؛ چرا که کافران حق را انکار کردند وقتی که بر آن‌ها آشکار شد.

نکته ادبی: اشاره به آیه‌ی 'کذبوا بالحق لما جاءهم'.

ما رمیت اذ رمیت احمد بدست دیدن او دیدن خالق شدست

آنچه پیامبر فرمود که 'تو تیر نینداختی...'، گواه است که دیدنِ او، دیدنِ خالق است.

نکته ادبی: اشاره به آیه قرآنی 'ما رمیت اذ رمیت ولکن الله رمی'؛ در اینجا ولیّ، ابزارِ دستِ خداست.

خدمت او خدمت حق کردنست روز دیدن دیدن این روزنست

خدمت به پیر و ولی، در واقع خدمت به حق است؛ چرا که او دریچه‌ای است که می‌توان از آن، نورِ حق را دید.

نکته ادبی: تأکید بر نقشِ ولیّ به عنوان راهنما و دروازهٔ الهی.

خاصه این روزن درخشان از خودست نی ودیعهٔ آفتاب و فرقدست

به‌ویژه که این دریچه (وجودِ پیر)، خود درخشان است و نورش امانتی از خورشید و ستاره نیست.

نکته ادبی: اشاره به اینکه نورِ وجودیِ ولی، ذاتیِ اوست به واسطهٔ اتصال به حق.

هم از آن خورشید زد بر روزنی لیک از راه و سوی معهود نی

نور هم از همان خورشیدِ حقیقت به این دریچه تابیده است، اما نه از راهِ عادی و همیشگی که همگان می‌شناسند.

نکته ادبی: اشاره به فیضِ خاصّ و غیرِمتعارفِ الهی.

در میان شمس و این روزن رهی هست روزنها نشد زو آگهی

بینِ خورشیدِ حقیقت و این دریچه (ولی)، راهی است که هیچ‌کس از آن آگاه نیست.

نکته ادبی: اشاره به سرّی بودنِ رابطهٔ خاصِ ولی با خداوند.

تا اگر ابری بر آید چرخ پوش اندرین روزن بود نورش به جوش

تا اگر ابری از کثرت و ظواهر، آسمان را بپوشاند، نورِ حقیقت همچنان در این دریچه به جوشش و تابش باشد.

نکته ادبی: استعاره از مصونیتِ ولی از حجاب‌های دنیوی.

غیر راه این هوا و شش جهت در میان روزن و خور مالفت

به جز راهِ این هوا و جهاتِ شش‌گانه، ارتباطی خاص میانِ آن خورشید و این دریچه برقرار است.

نکته ادبی: تأکید بر فراتر بودنِ پیوندِ ولی با حق از ابعادِ مادی.

مدحت و تسبیح او تسبیح حق میوه می روید ز عین این طبق

مدح و تسبیحِ او، در واقع تسبیحِ حق است؛ همان‌طور که میوه از همین طبقه و سبدِ (وجودِ او) می‌روید.

نکته ادبی: نمادپردازیِ 'سبد' برای وجودِ ظاهرِ پیر.

سیب روید زین سبد خوش لخت لخت عیب نبود گر نهی نامش درخت

سیب از این سبد به کمال می‌روید؛ اگر آن را درخت بنامی، هیچ عیبی ندارد.

نکته ادبی: استعاره از اینکه ولیّ، کانونِ پرورشِ کمالات است.

این سبد را تو درخت سیب خوان که میان هر دو راه آمد نهان

تو این سبد را درختِ سیب بدان، زیرا راهِ پیوندِ میانِ این دو (سبد و درخت) پنهان است.

نکته ادبی: تأکید بر یگانگیِ ظاهر و باطن در نگاهِ عارف.

آنچ روید از درخت بارور زین سبد روید همان نوع از ثمر

آنچه از درختِ پربار می‌روید، همان نوع میوه‌ای است که از این سبد حاصل می‌شود.

نکته ادبی: استعاره از تطابقِ آثارِ پیر با حقیقتِ الهی.

پس سبد را تو درخت بخت بین زیر سایهٔ این سبد خوش می نشین

پس این سبد را درختِ بخت و سعادت بدان و با آرامش در زیرِ سایه‌ی آن بنشین.

نکته ادبی: توصیه به استفاده از سایه‌ی (فیض) پیر.

نان چو اطلاق آورد ای مهربان نان چرا می گوییش محموده خوان

وقتی به نان، صفتِ 'مطلق' دادیم، دیگر چرا آن را نان می‌خوانی؟ آن را 'محموده' (پسندیده) نام بگذار.

نکته ادبی: اشاره به بحث‌های کلامی و زبانی در موردِ نام‌گذاری و حقیقتِ اشیاء.

خاک ره چون چشم روشن کرد و جان خاک او را سرمه بین و سرمه دان

خاکِ راهِ ولی که چشمِ جان را روشن کرد، آن را سرمه و سرمه‌دانِ بینایی بدان.

نکته ادبی: استعاره از برکتِ وجودِ ولی.

چون ز روی این زمین تابد شروق من چرا بالا کنم رو در عیوق

وقتی خورشیدِ حقیقت از روی این زمین (ولی) می‌تابد، چرا من برای دیدنِ نور، رو به ستاره‌ی عیوق (آسمان) بکنم؟

نکته ادبی: اشاره به اینکه ولی، آینه‌ی تمام‌نمای حق در زمین است.

شد فنا هستش مخوان ای چشم شوخ در چنین جو خشک کی ماند کلوخ

او فنا شده است؛ پس او را 'هستیِ مادی' مخوان؛ در این جویِ معرفت، کلوخِ دنیوی نمی‌تواند باقی بماند.

نکته ادبی: تأکید بر فنایِ فی‌الله.

پیش این خورشید کی تابد هلال با چنان رستم چه باشد زور زال

در برابرِ این خورشید (ولی)، هلالِ ماه دیده نمی‌شود؛ در برابرِ قدرتِ رستم، زورِ زال چه ارزشی دارد؟

نکته ادبی: تمثیل برای محو شدنِ خودی در برابرِ بزرگیِ پیر.

طالبست و غالبست آن کردگار تا ز هستی ها بر آرد او دمار

آن کردگار، جوینده و چیره است تا تمامِ هستی‌های موهومِ تو را نابود کند.

نکته ادبی: تأکید بر قدرتِ حق در نابود کردنِ 'منِ' کاذب.

دو مگو و دو مدان و دو مخوان بنده را در خواجهٔ خود محو دان

دوگانگی را رها کن؛ بنده را در خواجه (ولی و حق) محو و فانی بدان.

نکته ادبی: توصیه به توحیدِ شهودی.

خواجه هم در نور خواجه آفرین فانیست و مرده و مات و دفین

خواجه (پیر) نیز در نورِ حقیقتِ حق‌آفرین، فانی و مرده است.

نکته ادبی: تأکید بر فنایِ پیر در حق.

چون جدا بینی ز حق این خواجه را گم کنی هم متن و هم دیباجه را

اگر خواجه را جدا از حق ببینی، هم متنِ اصلیِ حقیقت و هم دیباچه‌ی آن را گم کرده‌ای.

نکته ادبی: هشدار نسبت به تفکیکِ پیر از نورِ حق.

چشم و دل را هین گذاره کن ز طین این یکی قبله ست دو قبله مبین

چشم و دلت را از آلودگیِ مادی پاک کن؛ این یک قبله است، دو قبله مپندار.

نکته ادبی: تأکید بر یکتاپرستی و پرهیز از دوگانه‌انگاری.

چون دو دیدی ماندی از هر دو طرف آتشی در خف فتاد و رفت خف

چون دو دیدی، از هر دو طرف (حق و حقیقت) محروم ماندی؛ آتشی در خیمه افتاد و خیمه سوخت.

نکته ادبی: هشدار در موردِ سرنوشتِ کسی که گرفتارِ کثرت‌گرایی می‌شود.