مثنوی معنوی - دفتر ششم

مولوی

بخش ۹۴ - آمدن جعفر رضی الله عنه به گرفتن قلعه به تنهایی و مشورت کردن ملک آن قلعه در دفع او و گفتن آن وزیر ملک را کی زنهار تسلیم کن و از جهل تهور مکن کی این مرد میدست و از حق جمعیت عظیم دارد در جان خویش الی آخره

مولوی
چونک جعفر رفت سوی قلعه ای قلعه پیش کام خشکش جرعه ای
یک سواره تاخت تا قلعه بکر تا در قلعه ببستند از حذر
زهره نه کس را که پیش آید به جنگ اهل کشتی را چه زهره با نهنگ
روی آورد آن ملک سوی وزیر که چه چاره ست اندرین وقت ای مشیر
گفت آنک ترک گویی کبر و فن پیش او آیی به شمشیر و کفن
گفت آخر نه یکی مردیست فرد گفت منگر خوار در فردی مرد
چشم بگشا قلعه را بنگر نکو هم چو سیمابست لرزان پیش او
شسته در زین آن چنان محکم پیست گوییا شرقی و غربی با ویست
چند کس هم چون فدایی تاختند خویشتن را پیش او انداختند
هر یکی را او بگرزی می فکند سر نگوسار اندر اقدام سمند
داده بودش صنع حق جمعیتی که همی زد یک تنه بر امتی
چشم من چون دید روی آن قباد کثرت اعداد از چشمم فتاد
اختران بسیار و خورشید ار یکیست پیش او بنیاد ایشان مندکیست
گر هزاران موش پیش آرند سر گربه را نه ترس باشد نه حذر
کی به پیش آیند موشان ای فلان نیست جمعیت درون جانشان
هست جمعیت به صورتها فشار جمع معنی خواه هین از کردگار
نیست جمعیت ز بسیاری جسم جسم را بر باد قایم دان چو اسم
در دل موش ار بدی جمعیتی جمع گشتی چند موش از حمیتی
بر زدندی چون فدایی حمله ای خویش را بر گربهٔ بی مهله ای
آن یکی چشمش بکندی از ضراب وان دگر گوشش دریدی هم به ناب
وان دگر سوراخ کردی پهلوش از جماعت گم شدی بیرون شوش
لیک جمعیت ندارد جان موش بجهد از جانش به بانگ گربه هوش
خشک گردد موش زان گربهٔ عیار گر بود اعداد موشان صد هزار
از رمهٔ انبه چه غم قصاب را انبهی هش چه بندد خواب را
مالک الملک است جمعیت دهد شیر را تا بر گلهٔ گوران جهد
صد هزاران گور ده شاخ و دلیر چون عدم باشند پیش صول شیر
مالک الملک است بدهد ملک حسن یوسفی را تا بود چون ماء مزن
در رخی بنهد شعاع اختری که شود شاهی غلام دختری
بنهد اندر روی دیگر نور خود که ببیند نیم شب هر نیک و بد
یوسف و موسی ز حق بردند نور در رخ و رخسار و در ذات الصدور
روی موسی بارقی انگیخته پیش رو او توبره آویخته
نور رویش آن چنان بردی بصر که زمرد از دو دیدهٔ مار کر
او ز حق در خواسته تا توبره گردد آن نور قوی را ساتره
توبره گفت از گلیمت ساز هین کان لباس عارفی آمد امین
کان کسا از نور صبری یافتست نور جان در تار و پودش تافتست
جز چنین خرقه نخواهد شد صوان نور ما را بر نتابد غیر آن
کوه قاف ار پیش آید بهرسد هم چو کوه طور نورش بر درد
از کمال قدرت ابدان رجال یافت اندر نور بی چون احتمال
آنچ طورش بر نتابد ذره ای قدرتش جا سازد از قاروره ای
گشت مشکات و زجاجی جای نور که همی درد ز نور آن قاف و طور
جسمشان مشکات دان دلشان زجاج تافته بر عرش و افلاک این سراج
نورشان حیران این نور آمده چون ستاره زین ضحی فانی شده
زین حکایت کرد آن ختم رسل از ملیک لا یزال و لم یزل
که نگنجیدم در افلاک و خلا در عقول و در نفوس با علا
در دل مومن بگنجیدم چو ضیف بی ز چون و بی چگونه بی ز کیف
تا به دلالی آن دل فوق و تحت یابد از من پادشاهی ها و بخت
بی چنین آیینه از خوبی من برنتابد نه زمین و نه زمن
بر دو کون اسپ ترحم تاختیم پس عریض آیینه ای بر ساختیم
هر دمی زین آینه پنجاه عرس بشنو آیینه ولی شرحش مپرس
حاصل این کزلبس خویشش پرده ساخت که نفوذ آن قمر را می شناخت
گر بدی پرده ز غیر لبس او پاره گشتی گر بدی کوه دوتو
ز آهنین دیوارها نافذ شدی توبره با نور حق چه فن زدی
گشته بود آن توبره صاحب تفی بود وقت شور خرقهٔ عارفی
زان شود آتش رهین سوخته کوست با آتش ز پیش آموخته
وز هوا و عشق آن نور رشاد خود صفورا هر دو دیده باد داد
اولا بر بست یک چشم و بدید نور روی او و آن چشمش پرید
بعد از آن صبرش نماند و آن دگر بر گشاد و کرد خرج آن قمر
هم چنان مرد مجاهد نان دهد چون برو زد نور طاعت جان دهد
پس زنی گفتش ز چشم عبهری که ز دستت رفت حسرت می خوری
گفت حسرت می خورم که صد هزار دیده بودی تا همی کردم نثار
روزن چشمم ز مه ویران شدست لیک مه چون گنج در ویران نشست
کی گذارد گنج کین ویرانه ام یاد آرد از رواق و خانه ام
نور روی یوسفی وقت عبور می فتادی در شباک هر قصور
پس بگفتندی درون خانه در یوسفست این سو به سیران و گذر
زانک بر دیوار دیدندی شعاع فهم کردندی پس اصحاب بقاع
خانه ای را کش دریچه ست آن طرف دارد از سیران آن یوسف شرف
هین دریچه سوی یوسف باز کن وز شکافش فرجه ای آغاز کن
عشق ورزی آن دریچه کردنست کز جمال دوست سینه روشنست
پس هماره روی معشوقه نگر این به دست تست بشنو ای پدر
راه کن در اندرونها خویش را دور کن ادراک غیراندیش را
کیمیا داری دوای پوست کن دشمنان را زین صناعت دوست کن
چون شدی زیبا بدان زیبا رسی که رهاند روح را از بی کسی
پرورش مر باغ جانها را نمش زنده کرده مردهٔ غم را دمش
نه همه ملک جهان دون دهد صد هزاران ملک گوناگون دهد
بر سر ملک جمالش داد حق ملکت تعبیر بی درس و سبق
ملکت حسنش سوی زندان کشید ملکت علمش سوی کیوان کشید
شه غلام او شد از علم و هنر ملک علم از ملک حسن استوده تر

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این اثر در فضای حماسی و عرفانی، به توصیف قدرتِ درونی و وحدتِ وجودی (جمعیت) می‌پردازد که چگونه یک فردِ برخوردار از این حقیقتِ درونی، بر کثرتِ ظاهریِ دشمنان پیروز می‌شود. شاعر با بهره‌گیری از داستانی نمادین، مخاطب را متوجه می‌کند که قدرت واقعی در تعداد و جسم نیست، بلکه در نور الهی و تمرکزِ قلبی است که از سوی پروردگار به جان آدمی افکنده می‌شود.

در بخش میانی، تمثیل‌هایی چون گربه و موش و شیر و گورخر به کار رفته تا ثابت کند که جمعیت (اتحادِ جان)، عاملِ برتری است و بدون آن، اعداد و ارقام پوچ و بی‌اثرند. این نگاهِ حکیمانه، مفاهیمِ دنیویِ جنگ و غلبه را به عرصه‌یِ تعالیِ روح و اتصال به منبعِ لایزال الهی می‌کشاند.

در نهایت، متن به اوجِ عرفانی خود می‌رسد و قلبِ مومن را جایگاهِ تجلیِ حق معرفی می‌کند؛ آنچنان که نه زمین و نه زمان، بلکه تنها جانِ آدمی می‌تواند آینه‌ی تمام‌نمایِ نورِ الهی باشد و حقایقِ غیبی را در خود جای دهد.

معنای روان

چونک جعفر رفت سوی قلعه ای قلعه پیش کام خشکش جرعه ای

هنگامی که جعفر به سمت قلعه پیش رفت، آن قلعه در برابر عطش و اشتیاق او برای مبارزه، چون جرعه‌ای آب (اندک و آسان) به نظر می‌رسید.

نکته ادبی: تشبیه قلعه به جرعه‌ای آب نشان‌دهنده تسلط و سادگی کار برای فرد است.

یک سواره تاخت تا قلعه بکر تا در قلعه ببستند از حذر

سوارکار با شتاب به سمت قلعه یورش برد و ساکنان قلعه از سرِ بیم و هراس، دروازه‌ها را بستند.

نکته ادبی: حذر به معنای دوری جستن و ترس است.

زهره نه کس را که پیش آید به جنگ اهل کشتی را چه زهره با نهنگ

هیچ‌کس را جرأتِ آن نبود که به میدان نبرد بیاید؛ چرا که اهل کشتی (انسان‌های ضعیف) در برابر نهنگ، چه توانی برای مقابله دارند؟

نکته ادبی: زهره به معنای جرأت و دلیری است.

روی آورد آن ملک سوی وزیر که چه چاره ست اندرین وقت ای مشیر

آن پادشاه به سوی وزیر روی آورد و از او پرسید که در این وضعیت، چه تدبیری می‌اندیشی؟

نکته ادبی: مشیر به معنای رایزن و وزیر است.

گفت آنک ترک گویی کبر و فن پیش او آیی به شمشیر و کفن

وزیر گفت کسی که از روی غرور و فنونِ رزمی، به سوی تو با شمشیر و کفن می‌آید، باید جدی گرفته شود.

نکته ادبی: کنایه از آمادگی برای مرگ و نبرد است.

گفت آخر نه یکی مردیست فرد گفت منگر خوار در فردی مرد

پادشاه گفت اما او یک نفر تنهاست؛ وزیر پاسخ داد که فردیِ او را به دیده حقارت منگر.

نکته ادبی: تأکید بر ارزشِ فردی که متصل به حقیقت است.

چشم بگشا قلعه را بنگر نکو هم چو سیمابست لرزان پیش او

وزیر گفت چشمانت را باز کن و با دقت قلعه را بنگر که چگونه در برابر هیبت او، همچون جیوه می‌لرزد.

نکته ادبی: سیماب به معنای جیوه است که به سرعت و لرزش معروف است.

شسته در زین آن چنان محکم پیست گوییا شرقی و غربی با ویست

او چنان محکم و استوار بر زین اسب نشسته است که گویی سلطنت شرق و غرب عالم را در اختیار دارد.

نکته ادبی: اشاره به اعتماد به نفس و اقتدار درونی.

چند کس هم چون فدایی تاختند خویشتن را پیش او انداختند

چند تن از فداییان حمله کردند و خود را به سوی او پرتاب کردند.

نکته ادبی: فدایی به معنای جانباز و پیشگام در نبرد است.

هر یکی را او بگرزی می فکند سر نگوسار اندر اقدام سمند

او هر یک از آنان را با ضربه‌ای سرنگون کرد، به طوری که سرهایشان زیر سم اسب‌هایشان افتاد.

نکته ادبی: نگوسار به معنای واژگون و سرنگون است.

داده بودش صنع حق جمعیتی که همی زد یک تنه بر امتی

خداوند به او قدرتِ تمرکز و وحدتی داده بود که به تنهایی بر گروهی انبوه غلبه می‌کرد.

نکته ادبی: جمعیت در اینجا به معنای حضور قلب و تمرکز نیروهای روحی است.

چشم من چون دید روی آن قباد کثرت اعداد از چشمم فتاد

چشم من هنگامی که آن پهلوان (قباد) را دید، تعداد بسیارِ دشمنان از نظرم کوچک و ناچیز آمد.

نکته ادبی: قباد در اینجا استعاره از جنگجوی قدرتمند است.

اختران بسیار و خورشید ار یکیست پیش او بنیاد ایشان مندکیست

اگرچه اختران بسیاری در آسمانند، اما خورشید یکی است و در برابر تابش آن، فروغ ستاره‌ها هیچ است.

نکته ادبی: تشبیه فرد کامل به خورشید و دیگران به ستارگان.

گر هزاران موش پیش آرند سر گربه را نه ترس باشد نه حذر

اگر هزاران موش گرد هم آیند، گربه از کثرت آنان نه ترسی دارد و نه احتیاطی می‌کند.

نکته ادبی: استعاره از بی‌ارزشیِ کثرتِ بی‌مایه.

کی به پیش آیند موشان ای فلان نیست جمعیت درون جانشان

ای دوست، موش‌ها هرگز پیش نخواهند آمد، چرا که وحدت و جمعیتِ جان در وجودشان نیست.

نکته ادبی: اشاره به نبودِ هدفِ واحد و قدرتِ روحی.

هست جمعیت به صورتها فشار جمع معنی خواه هین از کردگار

اتحاد و جمعیت واقعی در جسم‌ها نیست، پس جمعیتِ حقیقی را از جانب خداوند بخواه.

نکته ادبی: تمایز بین جمعیت صوری و جمعیتِ معنایی.

نیست جمعیت ز بسیاری جسم جسم را بر باد قایم دان چو اسم

جمعیت از بسیاریِ جسم به دست نمی‌آید، جسم را در برابر قدرت الهی مانند اسمی بر روی بادِ ناپایدار بدان.

نکته ادبی: اشاره به ناپایداری جسم در برابر حقیقتِ اصیل.

در دل موش ار بدی جمعیتی جمع گشتی چند موش از حمیتی

اگر در دل موش، وحدت و حمیت وجود داشت، موش‌ها با هم متحد می‌شدند.

نکته ادبی: تأکید بر نقشِ اراده و وحدت درونی.

بر زدندی چون فدایی حمله ای خویش را بر گربهٔ بی مهله ای

آن‌گاه همچون سربازان فدایی حمله می‌کردند و بدون لحظه‌ای درنگ، بر گربه یورش می‌بردند.

نکته ادبی: توصیفِ قدرتِ برخاسته از جمعیت.

آن یکی چشمش بکندی از ضراب وان دگر گوشش دریدی هم به ناب

یکی چشم گربه را با ضربه بیرون می‌آورد و دیگری گوش او را با دندان‌های تیزش می‌درید.

نکته ادبی: تخییلِ قدرت در حالتِ اتحاد.

وان دگر سوراخ کردی پهلوش از جماعت گم شدی بیرون شوش

دیگری پهلویش را سوراخ می‌کرد؛ در صورتِ وحدت، گربه دیگر گربه‌ای نبود که بتواند بر آن‌ها مسلط شود.

نکته ادبی: شوش به معنای گربه است.

لیک جمعیت ندارد جان موش بجهد از جانش به بانگ گربه هوش

اما جانِ موش فاقد آن جمعیتِ حقیقی است، با اولین بانگِ گربه، هوش از سرش می‌پرد.

نکته ادبی: اشاره به ترس و تزلزلِ ناشی از نبودِ وحدت.

خشک گردد موش زان گربهٔ عیار گر بود اعداد موشان صد هزار

موش از آن گربه باهوش و زرنگ دچار وحشت می‌شود، حتی اگر تعداد موش‌ها صد هزار باشد.

نکته ادبی: عیار به معنای زرنگ و حیله‌گر است.

از رمهٔ انبه چه غم قصاب را انبهی هش چه بندد خواب را

قصاب از گله‌ی انبوه گوسفندان چه غمی دارد؟ کثرتِ بی‌خرد، خواب را از چشمِ قصاب نمی‌رباید.

نکته ادبی: رمه انبوه کنایه از جمعیتِ بی‌خرد است.

مالک الملک است جمعیت دهد شیر را تا بر گلهٔ گوران جهد

خداوندِ عالم، مالکِ حقیقی است که به شیر، چنان وحدتی می‌دهد تا بر گله گورخران یورش ببرد.

نکته ادبی: مالک‌الملک یکی از اسماء الهی است.

صد هزاران گور ده شاخ و دلیر چون عدم باشند پیش صول شیر

صد هزار گورخرِ ده‌شاخ و دلیر، در برابر هیبتِ شیر، همچون نیستی و عدم هستند.

نکته ادبی: صول به معنای حمله و هیبتِ شیر است.

مالک الملک است بدهد ملک حسن یوسفی را تا بود چون ماء مزن

خداوندِ مالک، به یوسفِ زیبایی، چنان نوری می‌دهد که چون آبِ زندگی‌بخش باشد.

نکته ادبی: ماء مزن (آبِ زندگی) استعاره از کمالات یوسف است.

در رخی بنهد شعاع اختری که شود شاهی غلام دختری

در چهره‌ای، چنان پرتوی از ستاره قرار می‌دهد که پادشاهی، غلامِ دختری می‌شود.

نکته ادبی: قدرتِ تأثیرگذاریِ جمال الهی.

بنهد اندر روی دیگر نور خود که ببیند نیم شب هر نیک و بد

در رویِ دیگری، نورِ خود را قرار می‌دهد تا در نیمه‌شبِ تاریک، همه چیز را (از نیک و بد) ببیند.

نکته ادبی: اشاره به بصیرت و نورِ ولایت.

یوسف و موسی ز حق بردند نور در رخ و رخسار و در ذات الصدور

یوسف و موسی از حق نور گرفتند، هم در چهره و هم در باطنِ وجودشان.

نکته ادبی: ذات‌الصدور به معنای باطنِ جان است.

روی موسی بارقی انگیخته پیش رو او توبره آویخته

از چهره‌ی موسی، چنان نوری درخشید که پیشِ رویش (برای پنهان ماندنِ آن نور) توبره‌ای آویخته بود.

نکته ادبی: اشاره به حکایتِ قرآنیِ پوشاندنِ نورِ چهره موسی.

نور رویش آن چنان بردی بصر که زمرد از دو دیدهٔ مار کر

نورِ چهره‌اش چنان بینایی را از بین می‌برد که مار را از شدتِ درخشش، کور می‌کرد.

نکته ادبی: مبالغه در شدتِ نورِ قدسی.

او ز حق در خواسته تا توبره گردد آن نور قوی را ساتره

موسی از حق خواست تا توبره‌ای باشد که آن نورِ قوی را بپوشاند.

نکته ادبی: ساتره به معنای پوشاننده است.

توبره گفت از گلیمت ساز هین کان لباس عارفی آمد امین

توبره (الهی) گفت: آن را از لباس (گلیم) خودت بساز که این لباس، جامه امینِ عارف است.

نکته ادبی: اشاره به لباسی که موسی بر تن داشت.

کان کسا از نور صبری یافتست نور جان در تار و پودش تافتست

زیرا آن لباس از نورِ صبر و شکیبایی بهره‌مند شده و نورِ جان در تار و پودش تابیده است.

نکته ادبی: کسا به معنای لباس و عبا است.

جز چنین خرقه نخواهد شد صوان نور ما را بر نتابد غیر آن

جز چنین خرقه و پوششی، برای پنهان کردنِ آن نور، ممکن نیست؛ زیرا هیچ چیز دیگری تابِ تحملِ نورِ ما را ندارد.

نکته ادبی: صوان به معنای ظرف یا پوششِ محافظ است.

کوه قاف ار پیش آید بهرسد هم چو کوه طور نورش بر درد

اگر کوه قاف هم پیش آید، در برابر آن نورِ الهی، همچون کوه طور از هم می‌پاشد.

نکته ادبی: اشاره به تجلی خداوند بر کوه طور.

از کمال قدرت ابدان رجال یافت اندر نور بی چون احتمال

خداوند در پرتو قدرتِ خویش، به بدنِ اولیای الهی، توانایی تحملِ آن نورِ بی‌چون را داد.

نکته ادبی: احتمال به معنای تواناییِ تحمل است.

آنچ طورش بر نتابد ذره ای قدرتش جا سازد از قاروره ای

آن نوری که کوه طور توانِ تحملش را نداشت، قدرتِ خدا آن را در وجودِ انسانی (قاروره) جای داد.

نکته ادبی: قاروره به معنای ظرفِ شیشه‌ای و استعاره از قلبِ انسان است.

گشت مشکات و زجاجی جای نور که همی درد ز نور آن قاف و طور

آن وجودِ انسانی، مشکات و زجاجی (چراغدان و شیشه) برای آن نور شد؛ نوری که کوه و قاف را از هم می‌درد.

نکته ادبی: اشاره به آیه نور در قرآن.

جسمشان مشکات دان دلشان زجاج تافته بر عرش و افلاک این سراج

جسمِ آنان را مشکات (چراغدان) و دلشان را زجاج (شیشه) بدان که این چراغ بر عرش و افلاک تابیده است.

نکته ادبی: تفسیرِ عارفانه آیه نور.

نورشان حیران این نور آمده چون ستاره زین ضحی فانی شده

نورِ خورشید در برابرِ این نورِ الهی، حیران و ناچیز است، مانند ستاره‌ای که در تابشِ آفتابِ نیمروز محو می‌شود.

نکته ادبی: ضحی به معنای نیمروز و تابشِ شدیدِ نور است.

زین حکایت کرد آن ختم رسل از ملیک لا یزال و لم یزل

پیامبرِ اسلام (ختمِ رسل) از این حکایتِ خداوندِ لایزال و همیشگی روایت کرد.

نکته ادبی: اشاره به حدیث قدسی که در ادامه می‌آید.

که نگنجیدم در افلاک و خلا در عقول و در نفوس با علا

که من در افلاک، در فضایِ بی‌پایان، در عقل‌ها و در نفوسِ بلندمرتبه جای نمی‌گیرم.

نکته ادبی: اشاره به مضمونِ "لا یسعنی ارضی و لا سمائی...".

در دل مومن بگنجیدم چو ضیف بی ز چون و بی چگونه بی ز کیف

اما در دلِ مؤمن جای گرفتم همچون مهمانی، بدونِ چگونگی و بدونِ کیف و کیفیت.

نکته ادبی: یف (چگونگی)؛ اشاره به حضورِ بی‌پیش‌شرطِ خداوند در دل مومن.

تا به دلالی آن دل فوق و تحت یابد از من پادشاهی ها و بخت

تا به دلیلِ آن دل که فراتر از زمین و زمان است، از من پادشاهی و بختِ معنوی بیابد.

نکته ادبی: دلالت به معنای راهنمایی و نشان دادن است.

بی چنین آیینه از خوبی من برنتابد نه زمین و نه زمن

بدون چنین آینه‌ای (دل مومن)، زمین و زمان توانِ تحملِ زیبایی و جلوه مرا ندارند.

نکته ادبی: آینه استعاره از قلبِ عارف است.

بر دو کون اسپ ترحم تاختیم پس عریض آیینه ای بر ساختیم

اسبِ بخشش و کرم را بر دو عالم تاختیم و سپس آینه‌ای عریض (وجودِ انسان) را ساختیم.

نکته ادبی: کون به معنای هستی و عالم است.

هر دمی زین آینه پنجاه عرس بشنو آیینه ولی شرحش مپرس

هر لحظه از این آینه، پنجاه عروسی (جلوه‌های نوین) پدید می‌آید؛ بشنو و از شرحِ آن مپرس.

نکته ادبی: عرس استعاره از تجلیات و جمال‌های الهی است.

حاصل این کزلبس خویشش پرده ساخت که نفوذ آن قمر را می شناخت

حاصلِ کلام این است که خداوند از لباسِ خویش (نورِ خود) پرده‌ای ساخت؛ چرا که نفوذِ آن ماهِ آسمانِ حقیقت را می‌شناخت.

نکته ادبی: اشاره به حجاب‌های نورانی که مانع از سوختنِ عالم می‌شود.

گر بدی پرده ز غیر لبس او پاره گشتی گر بدی کوه دوتو

اگر پرده از زیبایی و جلوه او برداشته می‌شد، کوه‌ها از شدت آن شکوه به دو نیم می‌شدند.

نکته ادبی: لبس در اینجا به معنای پوشش و حجاب است و نه لباس به معنای پوشاک.

ز آهنین دیوارها نافذ شدی توبره با نور حق چه فن زدی

آن نور چنان نافذ بود که حتی دیوارهای آهنین را سوراخ می‌کرد؛ حال چگونه توبره (موجود ضعیف و محدود انسانی) می‌تواند در برابر نور حق مقاومت کند؟

نکته ادبی: نافذ از ریشه نفوذ به معنای اثرگذار و گذرنده است.

گشته بود آن توبره صاحب تفی بود وقت شور خرقهٔ عارفی

آن توبره و ظرف وجودی انسان، صاحب گرما و حرارت عرفانی شده بود؛ گویی زمان آن رسیده بود که خرقه و لباسِ عارفی بر تن کند.

نکته ادبی: تفی به معنای گرمی و حرارت است.

زان شود آتش رهین سوخته کوست با آتش ز پیش آموخته

آتشِ عشق برای کسی که پیش‌تر با سوختن و آتش آشنا بوده است، راهی برای رسیدن به محبوب می‌شود.

نکته ادبی: رهین به معنای گرویده و وابسته است.

وز هوا و عشق آن نور رشاد خود صفورا هر دو دیده باد داد

صفورا از شدتِ عشق و اشتیاق به آن نورِ هدایت، هر دو چشم خود را در راهِ رسیدن به آن فدا کرد.

نکته ادبی: رشاد به معنای هدایت و راهیابی است.

اولا بر بست یک چشم و بدید نور روی او و آن چشمش پرید

ابتدا یک چشمش را بست و در همان لحظه نورِ رویِ او را دید و چشم دیگرش از شدتِ آن نور پرید (بینایی خود را از دست داد).

نکته ادبی: پریدن در اینجا کنایه از بین رفتن و زوال بینایی است.

بعد از آن صبرش نماند و آن دگر بر گشاد و کرد خرج آن قمر

پس از آن، طاقتش تمام شد و چشم دیگرش را نیز گشود و آن ماه (نور حق) را صرفِ دیدنِ حقیقت کرد.

نکته ادبی: خرج کردن قمر، استعاره از صرف کردن توان بینایی برای دیدن معشوق است.

هم چنان مرد مجاهد نان دهد چون برو زد نور طاعت جان دهد

همان‌طور که مردِ مجاهد در راه خدا انفاق می‌کند، وقتی نورِ طاعت به جانش می‌تابد، جانش را در راه او می‌دهد.

نکته ادبی: مجاهد در اینجا به معنای کسی است که در راه حق ریاضت می‌کشد.

پس زنی گفتش ز چشم عبهری که ز دستت رفت حسرت می خوری

کسی به او گفت: از اینکه بینایی‌ات را از دست دادی، حسرت می‌خوری؟

نکته ادبی: عبهری منسوب به عبهره (گلی خوشبو یا کنایه از زیبایی) که در اینجا به چشمِ بینا اشاره دارد.

گفت حسرت می خورم که صد هزار دیده بودی تا همی کردم نثار

پاسخ داد: حسرت می‌خورم که ای کاش صد هزار چشم داشتم تا در راهِ او نثار می‌کردم.

نکته ادبی: نثار به معنای پیشکش کردن است.

روزن چشمم ز مه ویران شدست لیک مه چون گنج در ویران نشست

پنجره چشمم به واسطه دیدنِ آن ماه (حق) ویران شد، اما آن ماه اکنون همچون گنجی در این ویرانه (دل) جای گرفته است.

نکته ادبی: ویرانه استعاره از قلب انسانی است که پس از فنایِ نفس آباد شده است.

کی گذارد گنج کین ویرانه ام یاد آرد از رواق و خانه ام

گنج الهی اجازه نمی‌دهد که من به این ویرانه دل‌بسته بمانم و مرا به یادِ اصل و جایگاهِ حقیقی‌ام (عالم بالا) می‌اندازد.

نکته ادبی: رواق به معنای پیشگاه و ایوان است و کنایه از جایگاه اصلی روح است.

نور روی یوسفی وقت عبور می فتادی در شباک هر قصور

هنگامی که نورِ چهره یوسف (نماد معشوق) عبور می‌کرد، در شبکه‌هایِ پنجره خانه‌ها می‌افتاد.

نکته ادبی: شباک به معنای پنجره‌های مشبک است.

پس بگفتندی درون خانه در یوسفست این سو به سیران و گذر

ساکنانِ خانه با دیدنِ آن نور می‌گفتند: یوسف در حالِ گذر است.

نکته ادبی: سیران به معنای سیر و گردش است.

زانک بر دیوار دیدندی شعاع فهم کردندی پس اصحاب بقاع

زیرا ساکنانِ آن مکان‌ها، بر روی دیوار، پرتوِ نورِ او را می‌دیدند و حقیقت را درمی‌یافتند.

نکته ادبی: بقاع جمع بقعه به معنای مکان‌هاست.

خانه ای را کش دریچه ست آن طرف دارد از سیران آن یوسف شرف

خانه‌ای که دریچه‌ای رو به آن نور دارد، به واسطه گذرِ یوسف دارای شرافت و بزرگی می‌شود.

نکته ادبی: سیران یوسف به معنای حضور و گذر تجلیات حق است.

هین دریچه سوی یوسف باز کن وز شکافش فرجه ای آغاز کن

ای سالک، پنجره دلت را به سوی یوسف (حق) باز کن و از شکافِ آن به تماشای جمالِ او بنشین.

نکته ادبی: فرجه به معنای گشایش و تماشاگه است.

عشق ورزی آن دریچه کردنست کز جمال دوست سینه روشنست

عاشقی کردن همان باز کردنِ دریچه دل است، چرا که با جمالِ دوست، سینه انسان روشن می‌شود.

نکته ادبی: روشن شدن سینه کنایه از هدایت و معرفت است.

پس هماره روی معشوقه نگر این به دست تست بشنو ای پدر

بنابراین همیشه به رویِ معشوق نگاه کن؛ ای پدر، این کار در اختیارِ توست.

نکته ادبی: پدر خطاب به مخاطب برای القایِ حسِ دلسوزی و هدایتگری است.

راه کن در اندرونها خویش را دور کن ادراک غیراندیش را

درونِ خویش راهی باز کن و ادراکِ غیر (چیزهایی که خدا نیست) را از ذهنت دور کن.

نکته ادبی: غیراندیشی به معنای دغدغه‌های غیر خدایی است.

کیمیا داری دوای پوست کن دشمنان را زین صناعت دوست کن

تو کیمیایی در دست داری که پوستِ (ظاهر) وجود را درمان می‌کند؛ به کمک این هنر، دشمنانِ درونت را به دوست تبدیل کن.

نکته ادبی: کیمیا در اینجا استعاره از عشق و معرفت است که ماهیتِ انسان را تغییر می‌دهد.

چون شدی زیبا بدان زیبا رسی که رهاند روح را از بی کسی

وقتی زیبا شدی (آراسته به صفات الهی)، به آن زیباییِ مطلق می‌رسی که روح را از تنهایی و بی کسی نجات می‌دهد.

نکته ادبی: بی‌کسی در اینجا به معنای جدایی از منبعِ هستی است.

پرورش مر باغ جانها را نمش زنده کرده مردهٔ غم را دمش

نمِ رحمتِ الهی پرورش‌دهنده باغِ جان‌هاست و دَمِ مسیحایی او، جانِ مردهِ غم را زنده می‌کند.

نکته ادبی: نم استعاره از لطف و رحمت حق است.

نه همه ملک جهان دون دهد صد هزاران ملک گوناگون دهد

او نه فقط پادشاهیِ دنیایِ حقیر، بلکه صدها هزار پادشاهیِ گوناگونِ معنوی را عطا می‌کند.

نکته ادبی: دون در اینجا به معنای پست و حقیر است.

بر سر ملک جمالش داد حق ملکت تعبیر بی درس و سبق

خداوند بر سرِ ملکِ زیبایی‌اش به او پادشاهی داد؛ پادشاهی‌ای که بدونِ درس خواندن و آموزش به دست می‌آید.

نکته ادبی: ملکت تعبیر از پادشاهیِ باطنی است.

ملکت حسنش سوی زندان کشید ملکت علمش سوی کیوان کشید

زیبایی‌اش او را به زندان (مقامِ پایداری در امتحان) کشاند و علمش او را به آسمان‌ها و مقاماتِ والا برد.

نکته ادبی: کیوان نام سیاره زحل است که در نجوم قدیم کنایه از اوج و آسمان هفتم است.

شه غلام او شد از علم و هنر ملک علم از ملک حسن استوده تر

پادشاه در برابرِ علم و هنرِ او غلامِ او شد؛ زیرا پادشاهیِ علم، از پادشاهیِ زیباییِ ظاهری برتر و ستودنی‌تر است.

نکته ادبی: استوده به معنای پسندیده و ستایش‌شده است.