مثنوی معنوی - دفتر ششم

مولوی

بخش ۸۹ - حکایت شب دزدان کی سلطان محمود شب در میان ایشان افتاد کی من یکی‌ام از شما و بر احوال ایشان مطلع شدن الی آخره

مولوی
شب چو شه محمود برمی گشت فرد با گروهی قوم دزدان باز خورد
پس بگفتندش کیی ای بوالوفا گفت شه من هم یکی ام از شما
آن یکی گفت ای گروه مکر کیش تا بگوید هر یکی فرهنگ خویش
تا بگوید با حریفان در سمر کو چه دارد در جبلت از هنر
آن یکی گفت ای گروه فن فروش هست خاصیت مرا اندر دو گوش
که بدانم سگ چه می گوید به بانگ قوم گفتندش ز دیناری دو دانگ
آن دگر گفت ای گروه زرپرست جمله خاصیت مرا چشم اندرست
هر که را شب بینم اندر قیروان روز بشناسم من او را بی گمان
گفت یک خاصیتم در بازو است که زنم من نقبها با زور دست
گفت یک خاصیتم در بینی است کار من در خاکها بوبینی است
سرالناس معادن داد دست که رسول آن را پی چه گفته است
من ز خاک تن بدانم کاندر آن چند نقدست و چه دارد او ز کان
در یکی کان زر بی اندازه درج وان دگر دخلش بود کمتر ز خرج
هم چو مجنون بو کنم من خاک را خاک لیلی را بیابم بی خطا
بو کنم دانم ز هر پیراهنی گر بود یوسف و گر آهرمنی
هم چو احمد که برد بو از یمن زان نصیبی یافت این بینی من
که کدامین خاک همسایهٔ زرست یا کدامین خاک صفر و ابترست
گفت یک نک خاصیت در پنجه ام که کمندی افکنم طول علم
هم چو احمد که کمند انداخت جانش تا کمندش برد سوی آسمانش
گفت حقش ای کمندانداز بیت آن ز من دان ما رمیت اذ رمیت
پس بپرسیدند زان شه کای سند مر ترا خاصیت اندر چه بود
گفت در ریشم بود خاصیتم که رهانم مجرمان را از نقم
مجرمان را چون به جلادان دهند چون بجنبد ریش من زیشان رهند
چون بجنبانم به رحمت ریش را طی کنند آن قتل و آن تشویش را
قوم گفتندش که قطب ما توی که خلاص روز محنتمان شوی
چون سگی بانگی بزد از سوی راست گفت می گوید که سلطان با شماست
خاک بو کرد آن دگر از ربوه ای گفت این هست از وثاق بیوه ای
پس کمند انداخت استاد کمند تا شدند آن سوی دیوار بلند
جای دیگر خاک را چون بوی کرد گفت خاک مخزن شاهیست فرد
نقب زن زد نقب در مخزن رسید هر یکی از مخزن اسبابی کشید
بس زر و زربفت و گوهرهای زفت قوم بردند و نهان کردند تفت
شه معین دید منزل گاهشان حلیه و نام و پناه و راهشان
خویش را دزدید ازیشان بازگشت روز در دیوان بگفت آن سرگذشت
پس روان گشتند سرهنگان مست تا که دزدان را گرفتند و ببست
دست بسته سوی دیوان آمدند وز نهیب جان خود لرزان شدند
چونک استادند پیش تخت شاه یار شبشان بود آن شاه چو ماه
آنک چشمش شب بهرکه انداختی روز دیدی بی شکش بشناختی
شاه را بر تخت دید و گفت این بود با ما دوش شب گرد و قرین
آنک چندین خاصیت در ریش اوست این گرفت ما هم از تفتیش اوست
عارف شه بود چشمش لاجرم بر گشاد از معرفت لب با حشم
گفت و هو معکم این شاه بود فعل ما می دید و سرمان می شنود
چشم من ره برد شب شه را شناخت جمله شب با روی ماهش عشق باخت
امت خود را بخواهم من ازو کو نگرداند ز عارف هیچ رو
چشم عارف دان امان هر دو کون که بدو یابید هر بهرام عون
زان محمد شافع هر داغ بود که ز جز شه چشم او مازاغ بود
در شب دنیا که محجوبست شید ناظر حق بود و زو بودش امید
از الم نشرح دو چشمش سرمه یافت دید آنچ جبرئیل آن بر نتافت
مر یتیمی را که سرمه حق کشد گردد او در یتیم با رشد
نور او بر ذره ها غالب شود آن چنان مطلوب را طالب شود
در نظر بودش مقامات العباد لاجرم نامش خدا شاهد نهاد
آلت شاهد زبان و چشم تیز که ز شب خیزش ندارد سر گریز
گر هزاران مدعی سر بر زند گوش قاضی جانب شاهد کند
قاضیان را در حکومت این فنست شاهد ایشان را دو چشم روشنست
گفت شاهد زان به جای دیده است کو بدیدهٔ بی غرض سر دیده است
مدعی دیده ست اما با غرض پرده باشد دیدهٔ دل را غرض
حق همی خواهد که تو زاهد شوی تا غرض بگذاری و شاهد شوی
کین غرضها پردهٔ دیده بود بر نظر چون پرده پیچیده بود
پس نبیند جمله را با طم و رم حبک الاشیاء یعمی و یصم
در دلش خورشید چون نوری نشاند پیشش اختر را مقادیری نماند
پس بدید او بی حجاب اسرار را سیر روح مومن و کفار را
در زمین حق را و در چرخ سمی نیست پنهان تر ز روح آدمی
باز کرد از رطب و یابس حق نورد روح را من امر ربی مهر کرد
پس چو دید آن روح را چشم عزیز پس برو پنهان نماند هیچ چیز
شاهد مطلق بود در هر نزاع بشکند گفتش خمار هر صداع
نام حق عدلست و شاهد آن اوست شاهد عدلست زین رو چشم دوست
منظر حق دل بود در دو سرا که نظر در شاهد آید شاه را
عشق حق و سر شاهدبازیش بود مایهٔ جمله پرده سازیش
پس از آن لولاک گفت اندر لقا در شب معراج شاهدباز ما
این قضا بر نیک و بد حاکم بود بر قضا شاهد نه حاکم می شود
شد اسیر آن قضا میر قضا شاد باش ای چشم تیز مرتضی
عارف از معروف بس درخواست کرد کای رقیب ما تو اندر گرم و سرد
ای مشیر ما تو اندر خیر و شر از اشارتهات دل مان بی خبر
ای یرانا لانراه روز و شب چشم بند ما شده دید سبب
چشم من از چشم ها بگزیده شد تا که در شب آفتابم دیده شد
لطف معروف تو بود آن ای بهی پس کمال البر فی اتمامه
یا رب اتمم نورنا فی الساهره وانجنا من مفضحات قاهره
یار شب را روز مهجوری مده جان قربت دیده را دوری مده
بعد تو مرگیست با درد و نکال خاصه بعدی که بود بعد الوصال
آنک دیدستت مکن نادیده اش آب زن بر سبزهٔ بالیده اش
من نکردم لا ابالی در روش تو مکن هم لاابالی در خلش
هین مران از روی خود او را بعید آنک او یک باره آن روی تو دید
دید روی جز تو شد غل گلو کل شیء ما سوی الله باطل
باطل اند و می نمایندم رشد زانک باطل باطلان را می کشد
ذره ذره کاندرین ارض و سماست جنس خود را هر یکی چون کهرباست
معده نان را می کشد تا مستقر می کشد مر آب را تف جگر
چشم جذاب بتان زین کویها مغز جویان از گلستان بویها
زانک حس چشم آمد رنگ کش مغز و بینی می کشد بوهای خوش
زین کششها ای خدای رازدان تو به جذب لطف خودمان ده امان
غالبی بر جاذبان ای مشتری شاید ار درماندگان را وا خری
رو به شه آورد چون تشنه به ابر آنک بود اندر شب قدر آن بدر
چون لسان وجان او بود آن او آن او با او بود گستاخ گو
گفت ما گشتیم چون جان بند طین آفتاب جان توی در یوم دین
وقت آن شد ای شه مکتوم سیر کز کرم ریشی بجنبانی به خیر
هر یکی خاصیت خود را نمود آن هنرها جمله بدبختی فزود
آن هنرها گردن ما را ببست زان مناصب سرنگوساریم و پست
آن هنر فی جیدنا حبل مسد روز مردن نیست زان فنها مدد
جز همان خاصیت آن خوش حواس که به شب بد چشم او سلطان شناس
آن هنرها جمله غول راه بود غیر چشمی کو ز شه آگاه بود
شاه را شرم از وی آمد روز بار که به شب بر روی شه بودش نظار
وان سگ آگاه از شاه وداد خود سگ کهفش لقب باید نهاد
خاصیت در گوش هم نیکو بود کو به بانگ سگ ز شیر آگه شود
سگ چو بیدارست شب چون پاسبان بی خبر نبود ز شبخیز شهان
هین ز بدنامان نباید ننگ داشت هوش بر اسرارشان باید گماشت
هر که او یک بار خود بدنام شد خود نباید نام جست و خام شد
ای بسا زر که سیه تابش کنند تا شود آمن ز تاراج و گزند

درک و برداشت

هوش مصنوعی

معنای روان

شب چو شه محمود برمی گشت فرد با گروهی قوم دزدان باز خورد

شبی سلطان محمود به تنهایی در حال بازگشت بود که به گروهی از دزدان برخورد کرد.

نکته ادبی: واژه «فرد» به معنای تنها و یگانه است. شه در اینجا کوتاه شدهٔ سلطان است.

پس بگفتندش کیی ای بوالوفا گفت شه من هم یکی ام از شما

دزدان از او پرسیدند ای جوانمرد، تو کیستی؟ سلطان گفت من هم یکی مثل شما هستم.

نکته ادبی: بوالوفا در اینجا به عنوان تعبیری از جوانمردی یا شخصِ وفادار به کار رفته است.

آن یکی گفت ای گروه مکر کیش تا بگوید هر یکی فرهنگ خویش

یکی از دزدان که سردسته بود گفت: ای گروهی که شیوهٔ فریبکاری دارید، هر کس هنری را که دارد بیان کند.

نکته ادبی: مکر کیش به معنای کسی است که آیین و روش او فریبکاری است.

تا بگوید با حریفان در سمر کو چه دارد در جبلت از هنر

تا هر کدام نزد یاران بگوید که در نهاد و سرشتِ خود چه هنری دارد.

نکته ادبی: جبلت به معنای سرشت، نهاد و طبیعت ذاتی است.

آن یکی گفت ای گروه فن فروش هست خاصیت مرا اندر دو گوش

یکی گفت: ای گروهِ فریبکار، من خاصیتی دارم که در گوش‌هایم نهفته است.

نکته ادبی: فن فروش در اینجا به معنای کسی است که به هنر و تواناییِ خود می‌نازد و آن را به رخ می‌کشد.

که بدانم سگ چه می گوید به بانگ قوم گفتندش ز دیناری دو دانگ

که زبانِ سگ‌ها را می‌فهمم. قوم به او گفتند در مقابل، دو دانگ از سکه دینار به تو می‌رسد.

نکته ادبی: بانگ به معنای آواز و صدا است.

آن دگر گفت ای گروه زرپرست جمله خاصیت مرا چشم اندرست

دیگری گفت: ای گروهِ شیفتهٔ مال، تمامِ هنر و خاصیتِ من در چشمانم جای دارد.

نکته ادبی: زرپرست به معنای مال‌دوست و دنیاطلب است.

هر که را شب بینم اندر قیروان روز بشناسم من او را بی گمان

هر کس را که در تاریکیِ شب ببینم، در روز او را بدون هیچ شکی می‌شناسم.

نکته ادبی: قیروان استعاره از تیرگی شب است.

گفت یک خاصیتم در بازو است که زنم من نقبها با زور دست

دیگری گفت: قدرتِ من در بازوانم است که با زورِ دست، دیوارها و زمین را سوراخ می‌کنم.

نکته ادبی: نقب زدن به معنای سوراخ کردن دیوار یا زمین برای ورود به جایی است.

گفت یک خاصیتم در بینی است کار من در خاکها بوبینی است

دیگری گفت: خاصیتِ من در بینی من است که کارم بوییدنِ خاک و پیدا کردنِ گنج است.

نکته ادبی: بوبینی به معنای بوییدن و جستجو از طریق بو است.

سرالناس معادن داد دست که رسول آن را پی چه گفته است

سپس به حدیث مشهورِ «مردم معدن‌هایی هستند» اشاره کرد که پیامبر آن را برای چه منظوری بیان فرموده است.

نکته ادبی: اشاره به حدیث نبوی: «الناس معادن کمعادن الذهب والفضه» (مردم مانند معدن‌های طلا و نقره‌اند).

من ز خاک تن بدانم کاندر آن چند نقدست و چه دارد او ز کان

من از بوییدنِ خاکِ تنِ هر کس، می‌فهمم که در وجودش چه نقدی و چه میزان ثروتی نهفته است.

نکته ادبی: نقد در اینجا به معنای دارایی و گوهرِ وجودی است.

در یکی کان زر بی اندازه درج وان دگر دخلش بود کمتر ز خرج

در وجودِ یکی، گنجِ طلا بی‌اندازه است و دیگری درآمدش از خرجش کمتر است (یعنی تهی‌دست است).

نکته ادبی: درج به معنای گنجینه و ظرفِ جواهر است.

هم چو مجنون بو کنم من خاک را خاک لیلی را بیابم بی خطا

مانند مجنون که بوی خاکِ لیلی را می‌شناخت، من هم خاکِ وجودِ لیلی‌صفتان را بدون خطا می‌یابم.

نکته ادبی: تلمیح به داستان مجنون و لیلی.

بو کنم دانم ز هر پیراهنی گر بود یوسف و گر آهرمنی

از بویِ هر لباسی می‌فهمم که صاحبش یوسفِ پیامبر است یا یک دیوِ بدذات.

نکته ادبی: آهرمنی استعاره از دیو، موجود شرور و اهریمنی است.

هم چو احمد که برد بو از یمن زان نصیبی یافت این بینی من

مانند پیامبر اسلام که بویِ رحمانیتِ الهی را از یمن حس کرد، بینی من نیز چنین بهره‌ای دارد.

نکته ادبی: اشاره به حدیث نبوی که پیامبر فرمود: «إنّی لَأَجِدُ نَفَسَ الرَّحْمَنِ مِنْ قِبَلِ الْیَمَنِ».

که کدامین خاک همسایهٔ زرست یا کدامین خاک صفر و ابترست

که بدانم کدام وجود به گنجِ معرفت نزدیک است و کدام یک پوچ و بی‌ارزش است.

نکته ادبی: صفر و ابتر به معنای تهی و بی‌حاصل است.

گفت یک نک خاصیت در پنجه ام که کمندی افکنم طول علم

دیگری گفت: خاصیتِ من در دستانم است که کمندی به طولِ بلند پرتاب می‌کنم.

نکته ادبی: طولِ علم کنایه از ارتفاع بسیار زیاد است.

هم چو احمد که کمند انداخت جانش تا کمندش برد سوی آسمانش

مانندِ پیامبر اسلام که جانش به سوی آسمان پرواز کرد و به معراج رفت.

نکته ادبی: اشاره به معراج پیامبر و سیرِ روحانی او.

گفت حقش ای کمندانداز بیت آن ز من دان ما رمیت اذ رمیت

خداوند به او فرمود: ای کسی که تیر و کمند می‌اندازی، بدان که آن تو نبودی که انداختی، بلکه خدا بود.

نکته ادبی: تلمیح به آیه ۱۷ سوره انفال: «وَما رَمَیتَ إِذ رَمَیتَ وَلٰکِنَّ اللَّهَ رَمیٰ».

پس بپرسیدند زان شه کای سند مر ترا خاصیت اندر چه بود

سپس از سلطان پرسیدند: ای سند و مایهٔ افتخار، تو چه هنری داری؟

نکته ادبی: سند در اینجا به معنای تکیه‌گاه و بزرگ‌منش است.

گفت در ریشم بود خاصیتم که رهانم مجرمان را از نقم

گفت: خاصیتِ من در ریشِ من است که با آن گناهکاران را از عذاب نجات می‌دهم.

نکته ادبی: نقم جمعِ نقمت به معنای عقوبت و عذاب است.

مجرمان را چون به جلادان دهند چون بجنبد ریش من زیشان رهند

هرگاه گناهکاران را نزد جلاد ببرند، همین که ریشم را تکان دهم، آن‌ها آزاد می‌شوند.

نکته ادبی: اشاره به قدرتِ شفقت و عفوِ شاهانه.

چون بجنبانم به رحمت ریش را طی کنند آن قتل و آن تشویش را

هرگاه از روی مهربانی ریشم را بجنبانم، آن حکمِ قتل و نگرانی از میان می‌رود.

نکته ادبی: تشویش به معنای پریشانی و اضطراب است.

قوم گفتندش که قطب ما توی که خلاص روز محنتمان شوی

دزدان به او گفتند: تو قطب و پیشوای مایی، چرا که باعثِ رهاییِ ما از روزگارِ سختی می‌شوی.

نکته ادبی: قطب در اصطلاح عرفانی به معنای پیشوا و محورِ عالم است.

چون سگی بانگی بزد از سوی راست گفت می گوید که سلطان با شماست

در این میان سگی از سمت راست پارس کرد و سلطان گفت: آن سگ می‌گوید که پادشاه در میان شماست.

نکته ادبی: اشاره به هوشمندیِ نمادین حیوانات در کلامِ عارفان.

خاک بو کرد آن دگر از ربوه ای گفت این هست از وثاق بیوه ای

آن دزد که قدرتِ بویایی داشت، خاک را بویید و گفت: این خاک متعلق به خانهٔ یک بیوه است.

نکته ادبی: ربوه به معنای زمینِ بلند و تپه است.

پس کمند انداخت استاد کمند تا شدند آن سوی دیوار بلند

سپس استادِ کمند، طناب را پرتاب کرد تا همگی از دیوار بلند بالا رفتند.

نکته ادبی: استاد به معنای ماهر و چیره‌دست است.

جای دیگر خاک را چون بوی کرد گفت خاک مخزن شاهیست فرد

در جای دیگر که خاک را بویید، گفت: اینجا گنجینهٔ پادشاه است.

نکته ادبی: مخزن شاهی به معنای گنج‌خانه سلطنتی است.

نقب زن زد نقب در مخزن رسید هر یکی از مخزن اسبابی کشید

نقب‌زن شروع به حفر کرد و به مخزن رسید و هر کدام از آن‌ها وسایل و اموالی را برداشتند.

نکته ادبی: اسباب به معنای وسایل و اموال است.

بس زر و زربفت و گوهرهای زفت قوم بردند و نهان کردند تفت

طلا، پارچه‌های گران‌بها و جواهراتِ درشت را برداشتند و به سرعت پنهان کردند.

نکته ادبی: زربفت پارچهٔ زرباف است. تفت به معنای عجله و سرعت است.

شه معین دید منزل گاهشان حلیه و نام و پناه و راهشان

سلطان که همراهشان بود، جایگاه، نام و راهِ رسیدن به مخفیگاهشان را به خوبی شناسایی کرد.

نکته ادبی: حلیه در اینجا به معنای اوصاف و ویژگی‌ها است.

خویش را دزدید ازیشان بازگشت روز در دیوان بگفت آن سرگذشت

سلطان از میان آن‌ها خارج شد و روز بعد در دیوانِ خود ماجرا را برای اطرافیان بازگو کرد.

نکته ادبی: دیوان به معنای مجلسِ حکومتی و بارگاه پادشاه است.

پس روان گشتند سرهنگان مست تا که دزدان را گرفتند و ببست

سپس مأمورانِ آماده‌باش حرکت کردند و دزدان را دستگیر کردند و بستند.

نکته ادبی: سرهنگان به معنای مأموران نظامی و لشکریان است.

دست بسته سوی دیوان آمدند وز نهیب جان خود لرزان شدند

دزدان با دستان بسته به مجلسِ سلطان آورده شدند و از ترسِ جانشان می‌لرزیدند.

نکته ادبی: نهیب به معنای ترس و وحشت است.

چونک استادند پیش تخت شاه یار شبشان بود آن شاه چو ماه

وقتی مقابلِ تختِ شاه ایستادند، دیدند که آن پادشاهِ زیبا، همان همسفرِ شبانه‌شان است.

نکته ادبی: شاه چو ماه تشبیهی برای زیبایی و درخشش سلطان است.

آنک چشمش شب بهرکه انداختی روز دیدی بی شکش بشناختی

همان دزدی که چشمش در شب هر کس را می‌دید، در روز هم او را بدون شک شناخت.

نکته ادبی: شناختن در اینجا به معنای پی بردن به هویتِ واقعیِ شاه است.

شاه را بر تخت دید و گفت این بود با ما دوش شب گرد و قرین

سلطان را بر تخت دید و گفت: این همان کسی است که دیشب با ما همراه بود.

نکته ادبی: قرین به معنای همنشین و همراه است.

آنک چندین خاصیت در ریش اوست این گرفت ما هم از تفتیش اوست

آن کسی که می‌گفت در ریشش خاصیتی دارد، همین است و دستگیریِ ما کارِ اوست.

نکته ادبی: تفتیش به معنای بررسی و جستجو است.

عارف شه بود چشمش لاجرم بر گشاد از معرفت لب با حشم

آن شاهِ عارف، چشمِ بصیرتش باز بود؛ پس از روی معرفت با اطرافیان لب به سخن گشود.

نکته ادبی: لاجرم به معنای ناگزیر و بی‌شک است.

گفت و هو معکم این شاه بود فعل ما می دید و سرمان می شنود

گفت: این شاه همیشه با شماست؛ همان‌طور که خدا می‌گوید «او با شماست»، اعمالِ ما را می‌دید و سخنانمان را می‌شنید.

نکته ادبی: اشاره به آیه ۴ سوره حدید: «وَهُوَ مَعَکُم أَینَ ما کُنتُم».

چشم من ره برد شب شه را شناخت جمله شب با روی ماهش عشق باخت

چشمانِ من در شبِ تاریک او را شناخت و تمامِ شب با جمالِ او عشق‌بازی کرد.

نکته ادبی: عشق باختن استعاره از انس گرفتن و محوِ جمالِ یار شدن است.

امت خود را بخواهم من ازو کو نگرداند ز عارف هیچ رو

من از او درخواست می‌کنم که امتِ مرا ببخشد، کسی که از عارفِ واقعی روی برنمی‌گرداند.

نکته ادبی: روی گرداندن کنایه از بی‌توجهی یا طرد کردن است.

چشم عارف دان امان هر دو کون که بدو یابید هر بهرام عون

چشمِ عارف را مایهٔ امنیتِ دنیا و آخرت بدان، چرا که هر قهرمانی به واسطهٔ او کمک دریافت می‌کند.

نکته ادبی: بهرام در اینجا استعاره از دلاور و قهرمان است.

زان محمد شافع هر داغ بود که ز جز شه چشم او مازاغ بود

از این جهت پیامبر اسلام شفیعِ همهٔ دردمندان بود که چشمِ او جز به حق (شاه) نمی‌نگریست.

نکته ادبی: مازاغ در اینجا اشاره به آیه ۱۷ سوره نجم است: «ما زاغَ البَصَرُ وَما طَغیٰ» که وصفِ چشمِ پیامبر است.

در شب دنیا که محجوبست شید ناظر حق بود و زو بودش امید

در شبِ دنیا که خورشیدِ حقیقت در پسِ پرده است، او ناظرِ حق بود و امیدش تنها به او بود.

نکته ادبی: شید به معنای خورشید و روشنایی است.

از الم نشرح دو چشمش سرمه یافت دید آنچ جبرئیل آن بر نتافت

چشمانِ او با نورِ الهی سرمه یافت و چیزهایی را دید که حتی جبرئیل هم تحملِ دیدنِ آن را نداشت.

نکته ادبی: اشاره به مرتبهٔ والای معراج پیامبر.

مر یتیمی را که سرمه حق کشد گردد او در یتیم با رشد

آن یتیمی که خداوند چشمانش را سرمه می‌کشد، به رشد و کمالِ الهی می‌رسد.

نکته ادبی: یتیم به معنای بی‌نظیر و یگانه است.

نور او بر ذره ها غالب شود آن چنان مطلوب را طالب شود

نورِ وجودِ او بر تمامِ ذراتِ هستی چیره می‌شود و این‌گونه است که طالب، به مطلوبِ خود می‌رسد.

نکته ادبی: غالب شدن به معنای چیرگی و تسلط یافتن است.

در نظر بودش مقامات العباد لاجرم نامش خدا شاهد نهاد

چون او همواره مقاماتِ بندگانِ خدا را در نظر داشت، خداوند نامِ او را شاهد نهاد.

نکته ادبی: شاهد به معنای گواه و ناظر است.

آلت شاهد زبان و چشم تیز که ز شب خیزش ندارد سر گریز

ابزارِ کارِ شاهدِ حقیقی، زبانی گویا و چشمی تیزبین است؛ کسی که در دل شب برای عبادت بیدار می‌شود، راهی برای گریختن از مواجهه با حقیقت ندارد.

نکته ادبی: «شب‌خیز» در اینجا استعاره از سالکِ شب‌زنده‌دار و اهلِ تهجد است.

گر هزاران مدعی سر بر زند گوش قاضی جانب شاهد کند

اگر هزاران مدعی دروغین فریاد بزنند، قاضی (حق تعالی) تنها به سخنِ شاهدِ راستین گوش فرا می‌دهد.

نکته ادبی: در اینجا قاضی نمادِ حضرتِ حق است که حقیقت را از مجاز تشخیص می‌دهد.

قاضیان را در حکومت این فنست شاهد ایشان را دو چشم روشنست

شگردِ کارِ قاضیانِ الهی این است که شاهدانِ آن‌ها، چشمانی روشن و بصیرت‌مند دارند.

نکته ادبی: «فن» در اینجا به معنای راه و رسم و روشِ معرفتی است.

گفت شاهد زان به جای دیده است کو بدیدهٔ بی غرض سر دیده است

شاهدِ حقیقی به این دلیل «دیده» (چشم) نامیده شده که بدونِ هیچ‌گونه غرض و میلِ شخصی، حقیقت را مشاهده کرده است.

نکته ادبی: ایهام در واژه «دیده» که هم به معنای چشم است و هم به معنای «آنچه دیده شده»، در سیاقِ متن با مفهومِ معرفت‌شناسی مرتبط است.

مدعی دیده ست اما با غرض پرده باشد دیدهٔ دل را غرض

مدعیِ دروغین هم می‌بیند، اما نگاهش آلوده به غرض است؛ غرض‌ورزی و خودخواهی، همچون پرده‌ای بر چشمِ دل می‌افتد.

نکته ادبی: واژه «غرض» در عرفان به معنایِ وابستگی‌هایِ نفسانی و میل به غیرِ حق است.

حق همی خواهد که تو زاهد شوی تا غرض بگذاری و شاهد شوی

خداوند می‌خواهد که تو زاهد و پارسا شوی، تا با رها کردنِ امیال و غرض‌های شخصی، به مقامِ شاهد و ناظرِ حقیقت برسی.

نکته ادبی: «شاهد» در اینجا به معنایِ کسی است که به مقامِ شهودِ انوارِ الهی رسیده است.

کین غرضها پردهٔ دیده بود بر نظر چون پرده پیچیده بود

زیرا این غرض‌ها و خواسته‌های نفسانی، پرده‌ای بر رویِ دیدگانِ دل هستند که مانعِ تماشایِ حقیقت می‌شوند.

نکته ادبی: تشبیه غرض به پرده که مانع رؤیت است.

پس نبیند جمله را با طم و رم حبک الاشیاء یعمی و یصم

بنابراین، انسانِ غرض‌ورز، حقیقتِ عالم را به درستی نمی‌بیند؛ طبق آن حدیث که می‌گوید: «دلبستگی به اشیاء، انسان را کور و کر می‌کند».

نکته ادبی: اشاره به حدیث مشهورِ «حبک الشیء یعمی و یصم» که نشان‌دهنده غفلتِ ناشی از تعلقات است.

در دلش خورشید چون نوری نشاند پیشش اختر را مقادیری نماند

وقتی خدا خورشیدِ معرفت را در دلِ انسان روشن کند، ستارگان (حقایقِ کوچک‌تر) در برابرِ آن نوری ندارند.

نکته ادبی: خورشید نمادِ حقیقتِ مطلق و ستارگان نمادِ امورِ نسبی و دنیوی هستند.

پس بدید او بی حجاب اسرار را سیر روح مومن و کفار را

سپس آن انسان، بدونِ پرده، اسرارِ الهی و سیرِ باطنیِ روحِ مؤمنان و کافران را مشاهده می‌کند.

نکته ادبی: اشاره به فراستِ مؤمن که «اتقوا فراسة المؤمن...».

در زمین حق را و در چرخ سمی نیست پنهان تر ز روح آدمی

در زمین و آسمان، هیچ چیزی پنهان‌تر و ناشناخته‌تر از حقیقتِ «روحِ آدمی» نزدِ مردم نیست.

نکته ادبی: اشاره به آیه «و یسئلونک عن الروح...» که روح را از امورِ مستورِ الهی می‌داند.

باز کرد از رطب و یابس حق نورد روح را من امر ربی مهر کرد

آن کس که حقیقت‌جو است، میانِ تر و خشک (همه چیز) تمایز قائل شد و مُهرِ «من امر ربی» (روح از امر پروردگار من است) را بر آن زد.

نکته ادبی: اشاره به آیه ۸۵ سوره اسراء که روح را امری الهی می‌داند.

پس چو دید آن روح را چشم عزیز پس برو پنهان نماند هیچ چیز

پس چون آن چشمِ عزیز (چشمِ حقیقت‌بین) روح را مشاهده کرد، دیگر هیچ چیزی برایش پنهان و پوشیده نماند.

نکته ادبی: تأکید بر اینکه شناختِ روح، کلیدِ شناختِ همه حقایق است.

شاهد مطلق بود در هر نزاع بشکند گفتش خمار هر صداع

در هر کشمکش و نزاعی، حقیقتِ مطلق (شاهد) داور است و سخنِ او هر سردرد و شبهه‌ای را درمان می‌کند.

نکته ادبی: «خمار» و «صداع» کنایه از جهل و شکِ ناشی از آن است.

نام حق عدلست و شاهد آن اوست شاهد عدلست زین رو چشم دوست

نامِ خدا «عدل» است و شاهدِ او، خودِ اوست؛ از این روست که چشمِ دوست، حقیقت را به درستی می‌بیند.

نکته ادبی: شاهد در اینجا به معنایِ گواه و ناظر است که از صفاتِ الهی است.

منظر حق دل بود در دو سرا که نظر در شاهد آید شاه را

محلِ تجلیِ حق در هر دو عالم «دل» است، زیرا خداوند نظر و توجهِ خود را به سویِ شاهد (دلِ بنده) می‌افکند.

نکته ادبی: اشاره به حدیث «لا یسعنی ارضی و لا سمائی و لکن یسعنی قلب عبدی المؤمن».

عشق حق و سر شاهدبازیش بود مایهٔ جمله پرده سازیش

عشقِ الهی و رازِ شاهدبازی‌هایِ او (جلوه‌گری‌هایِ خدا)، سرمایه و مبنایِ تمامِ پرده‌سازی‌هایِ عالم است.

نکته ادبی: شاهدبازی در اصطلاح عرفانی به معنایِ نظاره بر انوارِ حق در جلوه‌هایِ جمالِ عالم است.

پس از آن لولاک گفت اندر لقا در شب معراج شاهدباز ما

خداوند در شبِ معراج، در دیداری مستقیم با پیامبر، خطابِ «لولاک» را بیان فرمود که بیانگرِ شاهدبازی و جلوه‌گریِ الهی است.

نکته ادبی: اشاره به حدیث قدسی «لولاک لما خلقت الافلاک».

این قضا بر نیک و بد حاکم بود بر قضا شاهد نه حاکم می شود

این قضا و حکمِ الهی بر همه نیک و بد حاکم است، اما بر خودِ قضا، شاهدی (که ناظرِ عادل باشد) حاکم نمی‌شود.

نکته ادبی: بحثِ کلامی درباره حاکمیتِ قضا و قدر.

شد اسیر آن قضا میر قضا شاد باش ای چشم تیز مرتضی

امیرِ قضا (حاکمِ عادل) اسیرِ آن قضا شد؛ پس ای چشمِ تیزبینِ علی (مرتضی)، شاد و مسرور باش.

نکته ادبی: اشاره به حضرت علی (ع) به عنوانِ مظهرِ عدل و تیزبینی در قضاوت.

عارف از معروف بس درخواست کرد کای رقیب ما تو اندر گرم و سرد

عارف از معشوقِ خود (معروف) بسیار درخواست کرد و گفت: ای رقیب و نگهبانِ ما در سختی و آسانی، تو با ما باش.

نکته ادبی: «رقیب» در اینجا به معنایِ مراقب و حافظِ الهی است.

ای مشیر ما تو اندر خیر و شر از اشارتهات دل مان بی خبر

ای کسی که در خیر و شر مشاور و راهنمایِ ما هستی، دلِ ما از اشاراتِ تو بی‌خبر مانده است.

نکته ادبی: استمداد از حق برای فهمِ اشاراتِ غیبی.

ای یرانا لانراه روز و شب چشم بند ما شده دید سبب

ای کسی که ما تو را می‌بینیم اما تو (به‌طور کامل) در ادراکِ ما نمی‌گنجی، علت‌ها و اسبابِ دنیوی تبدیل به چشم‌بندِ ما شده‌اند.

نکته ادبی: اشاره به پارادوکسِ «یرانا و لا نراه» (او ما را می‌بیند و ما او را نمی‌بینیم).

چشم من از چشم ها بگزیده شد تا که در شب آفتابم دیده شد

چشمِ من از میانِ همه چشم‌ها برگزیده شد تا در تاریکیِ شبِ غفلت، آفتابِ وجودِ تو را ببینم.

نکته ادبی: استعاره از کشف و شهودِ قلبی.

لطف معروف تو بود آن ای بهی پس کمال البر فی اتمامه

ای خدایِ زیبا، این دیدنِ من حاصلِ لطفِ تو بود؛ و کمالِ نیکی در اتمام و تکمیلِ آن است.

نکته ادبی: اشاره به مفهومِ کامل‌کردنِ هدایت توسطِ خداوند.

یا رب اتمم نورنا فی الساهره وانجنا من مفضحات قاهره

خدایا! نورِ ما را در روزِ قیامت (یا عالمِ بیداری) کامل کن و ما را از رسوایی‌هایِ مهلک نجات ده.

نکته ادبی: اشاره به دعای «ربنا اتمم لنا نورنا».

یار شب را روز مهجوری مده جان قربت دیده را دوری مده

ای یاری‌دهنده در شبِ تنهایی، روزِ دوری و جدایی را به ما نده و جانِ ما را که چشیدهٔ قربِ توست، به دوری دچار مکن.

نکته ادبی: «قرب» و «بعد» مفاهیمِ عرفانی در وصل و هجران هستند.

بعد تو مرگیست با درد و نکال خاصه بعدی که بود بعد الوصال

دوری از تو مرگی دردناک است؛ به‌ویژه آن دوری که پس از رسیدن و وصال باشد.

نکته ادبی: تأکید بر دردِ هجران که پس از چشیدنِ وصل، دوچندان می‌شود.

آنک دیدستت مکن نادیده اش آب زن بر سبزهٔ بالیده اش

کسی که تو را دیده است، او را نادیده مگیر؛ و به سبزه و جانِ بالیده‌اش، آبِ عنایت برسان.

نکته ادبی: تمثیلِ آبیاریِ سبزه برای حفظِ حیاتِ روحانی.

من نکردم لا ابالی در روش تو مکن هم لاابالی در خلش

من در روشِ خود بی‌مبالاتی نکردم، تو نیز در خلش و رفتارت با من بی‌مبالاتی مکن.

نکته ادبی: «لاابالی» به معنایِ بی‌توجهی و سهل‌انگاری است.

هین مران از روی خود او را بعید آنک او یک باره آن روی تو دید

کسی را که یک‌بار رویِ تو را به تمام دید، هرگز از درگاهِ خود دور مکن.

نکته ادبی: تأکید بر ابدی بودنِ پیوندِ عاشق و معشوق پس از رؤیت.

دید روی جز تو شد غل گلو کل شیء ما سوی الله باطل

دیدنِ هر چیزی جز تو، فریب و مایهٔ گلوگیری است؛ زیرا همه چیز جز خدا باطل و فانی است.

نکته ادبی: اشاره به کلمه طیبه «کل شیء هالک الا وجهه» که در شعر «باطل» تعبیر شده است.

باطل اند و می نمایندم رشد زانک باطل باطلان را می کشد

آن‌ها باطل هستند اما برای من به شکلِ رشد و کمال جلوه می‌کنند؛ زیرا امرِ باطل، باطل‌گرایان را به سویِ خود می‌کشد.

نکته ادبی: توضیحِ مکانیسمِ فریبِ دنیوی.

ذره ذره کاندرین ارض و سماست جنس خود را هر یکی چون کهرباست

در این زمین و آسمان، هر ذره‌ای همچون آهنربا، جنسِ همگونِ خود را به سویِ خود می‌کشد.

نکته ادبی: تمثیلِ «کهربا» (آهنربای قدیم) برای توضیحِ قانونِ جذب و تجانس.

معده نان را می کشد تا مستقر می کشد مر آب را تف جگر

معده نان را جذب می‌کند تا در جایگاهش قرار گیرد و جگر، آب را به خاطرِ تشنگی می‌طلبد.

نکته ادبی: مثال‌های ملموسِ زیستی برای اثباتِ قانونِ جذبِ ارواح.

چشم جذاب بتان زین کویها مغز جویان از گلستان بویها

چشمِ زیبابین، بتان را جذب می‌کند و مغز، از گلستانِ معانی، بوهای خوش (حقیقت) را می‌جوید.

نکته ادبی: تطبیقِ تمثیل‌های مادی بر امورِ معنوی.

زانک حس چشم آمد رنگ کش مغز و بینی می کشد بوهای خوش

زیرا حسِ چشم، جذب‌کنندهٔ رنگ‌هاست و حسِ بویایی، جذب‌کنندهٔ بوهای خوش است.

نکته ادبی: توضیحِ مکانیسمِ حسیِ جذب.

زین کششها ای خدای رازدان تو به جذب لطف خودمان ده امان

ای خدایِ آگاه بر رازها! ما را از این کشش‌هایِ دنیوی، با جذبِ لطفِ خودت امان ده.

نکته ادبی: درخواستِ هدایتِ الهی برای نجات از تعلقات.

غالبی بر جاذبان ای مشتری شاید ار درماندگان را وا خری

ای مشتریِ جان‌هایِ ما، تو بر همهٔ جذب‌کنندگان پیروز هستی؛ سزاوار است که ما درماندگان را به سویِ خود باز خرید کنی.

نکته ادبی: «مشتری» ایهام دارد به معنای خریدار و همچنین سیاره مشتری که در نجوم به نیکی و سعادت معروف است.

رو به شه آورد چون تشنه به ابر آنک بود اندر شب قدر آن بدر

آن کس که در شبِ قدر، مانندِ ماهِ تمام می‌درخشید، اکنون همچون تشنه‌ای که به ابر می‌نگرد، به سویِ شاهِ خود روی آورد.

نکته ادبی: تشبیه عارف به ماه و خدا به ابرِ باران‌زایِ رحمت.

چون لسان وجان او بود آن او آن او با او بود گستاخ گو

چون زبان و جانِ او متعلق به خدا بود، او با گستاخی و صراحت با خداوند سخن می‌گوید.

نکته ادبی: «گستاخی» در اینجا به معنایِ دلیریِ عاشقانه در محضرِ معشوق است.

گفت ما گشتیم چون جان بند طین آفتاب جان توی در یوم دین

گفت: ما همچون جانی در بندِ تن (خاک) شدیم؛ تو ای خورشیدِ جان، در روزِ رستاخیز و داوری، حقیقتِ ما هستی.

نکته ادبی: «بندِ طین» استعاره از قفسِ تن و جسمانیت.

وقت آن شد ای شه مکتوم سیر کز کرم ریشی بجنبانی به خیر

ای شاهی که سیر و باطنِ تو پنهان است، وقتِ آن رسیده که از رویِ کرم، با اشارتی خیر، ما را از این بند برهانی.

نکته ادبی: «ریش جنباندن» کنایه‌ای از کوچک‌ترین اشاره یا عنایتِ الهی است.

هر یکی خاصیت خود را نمود آن هنرها جمله بدبختی فزود

هر کسی هنر و تواناییِ خود را نشان داد، اما آن هنرها (که از سرِ خودخواهی بود) تنها بدبختیِ ما را بیشتر کرد.

نکته ادبی: نقدِ غرورِ به علم و توانایی‌هایِ ظاهری.

آن هنرها گردن ما را ببست زان مناصب سرنگوساریم و پست

آن توانایی‌ها گردنِ ما را بست و اسیر کرد؛ ما به خاطرِ همان مناصب و هنرها، سرنگون و پست شدیم.

نکته ادبی: تناقضِ اینکه کمالاتِ دنیوی عاملِ سقوطِ روحانی است.

آن هنر فی جیدنا حبل مسد روز مردن نیست زان فنها مدد

آن هنرها همچون ریسمانی بر گردنِ ما بود که در روزِ مرگ، هیچ کمکی به ما نمی‌کند.

نکته ادبی: اشاره به آیه قرآن «فی جیدها حبل من مسد» (در گردنِ او ریسمانی از لیفِ خرماست).

جز همان خاصیت آن خوش حواس که به شب بد چشم او سلطان شناس

جز آن تواناییِ خاص که همان حواسِ پاک است که در شبِ ظلمانی، چشمِ حق‌بینِ او سلطان را می‌شناخت.

نکته ادبی: تمایز میانِ هنرِ دنیوی و هنرِ معنوی (بصیرت).

آن هنرها جمله غول راه بود غیر چشمی کو ز شه آگاه بود

آن هنرها همه غولِ راهزن بودند؛ بجز آن چشمی که از شاه (خدا) آگاه بود.

نکته ادبی: غول کنایه از فریب و سرگردانی در بیابانِ سلوک.

شاه را شرم از وی آمد روز بار که به شب بر روی شه بودش نظار

شاه در روزِ بارعام از او شرم داشت، چرا که او در شبِ خلوت، بر رویِ شاه نظاره‌گر بود.

نکته ادبی: اینکه بنده در خلوت خدا را دیده، باعثِ حرمتِ او در جلوت نزدِ حق می‌شود.

وان سگ آگاه از شاه وداد خود سگ کهفش لقب باید نهاد

و آن سگی که از شاه آگاه بود و وفاداری کرد، سزاوار است که او را «سگِ کهف» بنامیم.

نکته ادبی: اشاره به سگِ اصحابِ کهف که به دلیلِ همراهی با اولیاء به مقامی بلند رسید.

خاصیت در گوش هم نیکو بود کو به بانگ سگ ز شیر آگه شود

قدرت شنوایی نیز بسیار ارزشمند است، چرا که همین گوش می‌تواند با شنیدن صدای پارس سگ، ما را از نزدیک شدن شیر درنده و خطر آگاه سازد.

نکته ادبی: خاصیت در اینجا به معنای فایده، اثر و کارکردِ حواس است.

سگ چو بیدارست شب چون پاسبان بی خبر نبود ز شبخیز شهان

همان‌طور که سگ در شب مانند یک نگهبان هوشیار است و از عبور پادشاهان و بزرگان آگاه می‌شود، کسانی که در نگاه مردم بدنام‌اند نیز ممکن است از اسرارِ بزرگِ اهلِ معنا آگاه باشند.

نکته ادبی: شبخیز استعاره از سالکان راه حق و بزرگان است که در خلوت شب به مناجات می‌پردازند.

هین ز بدنامان نباید ننگ داشت هوش بر اسرارشان باید گماشت

هشدار که نباید از همنشینی یا توجه به کسانی که بدنامی دارند، احساس شرم و ننگ کنی؛ بلکه باید هوش و درایت خود را بر کشف اسرار و دانش نهفته در وجود آنان متمرکز کنی.

نکته ادبی: گماشتن در اینجا به معنای صرف کردن و معطوف کردنِ هوش و حواس است.

هر که او یک بار خود بدنام شد خود نباید نام جست و خام شد

هرکس که یک بار در جامعه بدنام شد و انگشت‌نما گشت، دیگر نباید به دنبال شهرت و نیک‌نامی باشد، چرا که تلاش برای کسبِ شهرت در این شرایط، نشان‌دهنده خامی و ناپختگی اوست.

نکته ادبی: خام در ادبیات عرفانی به معنای کسی است که هنوز به پختگیِ معنوی و معرفت نرسیده است.

ای بسا زر که سیه تابش کنند تا شود آمن ز تاراج و گزند

بسیاری از اوقات، طلا را با لایه‌ای سیاه می‌پوشانند تا درخشندگی‌اش پنهان بماند و از دستبرد دزدان و آسیب‌ها در امان بماند؛ این کنایه از اهمیتِ پنهان کردنِ ارزش‌های والای انسانی برای در امان ماندن است.

نکته ادبی: آمن واژه‌ای عربی به معنای ایمن و در امان است.