مثنوی معنوی - دفتر ششم
بخش ۸۸ - لابه کردن موش مر چغز را کی بهانه میندیش و در نسیه مینداز انجاح این حاجت مرا کی فی التاخیر آفات و الصوفی ابن الوقت و ابن دست از دامن پدر باز ندارد و اب مشفق صوفی کی وقتست او را بنگرش به فردا محتاج نگرداند چندانش مستغرق دارد در گلزار سریع الحسابی خویش نه چون عوام منتظر مستقبل نباشد نهری باشد نه دهری کی لا صباح عند الله و لا مساء ماضی و مستقبل و ازل و ابد آنجا نباشد آدم سابق و دجال مسبوق نباشد کی این رسوم در خطهٔ عقل جز وی است و روح حیوانی در عالم لا مکان و لا زمان این رسوم نباشد پس او ابن وقتیست کی لا یفهم منه الا نفی تفرقة الا زمنة چنانک از الله واحد فهم شود نفی دوی نی حقیقت واحدی
مولویدرک و برداشت
هوش مصنوعیمعنای روان
فردی ثروتمند و بخشنده از صوفی پرسید: ای کسی که جانم فرشِ پای توست (و در پیشگاهِ تو افتادهام).
نکته ادبی: سیمپاش به معنای بخشنده و کریم است. فراش در اینجا به معنای کسی است که فرش میگستراند و نشان از تواضعِ افراطیِ مخاطب در برابر صوفی دارد.
ای بزرگوار! امروز یک درهم از من میخواهی یا اینکه فردا چاشتگاه سه درهم دریافت کنی؟
نکته ادبی: شهم در اینجا به معنای بزرگمنش و ارجمند است.
صوفی پاسخ داد: به نیمدرهمِ نقد راضیترم تا اینکه امروز این مقدار را داشته باشم و فردا صد درهم وعده بگیرم.
نکته ادبی: تأکید بر برتریِ نقد بر نسیه در ساحتِ عرفان؛ یعنی فیضِ معنویِ حال، بر امیدهای آتی برتری دارد.
سیلیِ نقد و فوری بهتر از عطای نسیه است؛ پس بیا و سیلی را به صورتِ من بزن، اما پاداش را نقداً بده.
نکته ادبی: قفا در اینجا به معنای سیلی یا ضربه به پشتِ گردن است.
مخصوصاً آن سیلی که از دستِ تو باشد، چرا که حتی سیلی و ضربهی تو نیز نتیجهی مستی و جذبهی توست.
نکته ادبی: اشاره به اینکه حتی خشمِ پیر و عارف نیز ناشی از مستیِ حقانی است و برکت دارد.
ای جانِ جانان، بیا و این زمان و حالِ کنونی را غنیمت بشمار.
نکته ادبی: تأکید بر 'ابنالوقت' بودنِ صوفی.
آن چهرهی ماهگونهات را از چشمِ شبروان (رهروانِ شبزندهدار) پنهان مکن و از این جویبارِ فیض روی برنگردان.
نکته ادبی: آبِ روان استعاره از فیضِ الهی و جریانِ دائمیِ رحمت است.
تا وقتی که لبِ جویبار از آبِ زلال میخندد و یاسمن از کنارِ آن سر برمیآورد.
نکته ادبی: تصویرسازیِ زنده از طبیعت برای نشان دادنِ حضورِ رحمت.
هرگاه سبزه و گیاه را بر کنارِ جویبار شاداب دیدی، از دور بدان که آنجا آب وجود دارد.
نکته ادبی: نمادگرایی: اثرِ رحمتِ الهی نشاندهندهی خودِ رحمت است.
گفت: صورتهای الهی، مانندِ باران هستند که سبزه را که خبردهندهی (غماز) آمدنِ باران است، میرویانند.
نکته ادبی: غماز به معنای خبردهنده و افشاگر است.
اگر شب باران ببارد، کسی متوجه نمیشود چون همگان در خوابند.
نکته ادبی: کنایه از غفلتِ مردم از فیضِ الهی در زمانهایی که در خوابِ غفلتند.
سرسبزیِ هر گلستانی دلیل بر بارانِ پنهانی است.
نکته ادبی: اشاره به استدلالِ 'اثر به مؤثر'.
ای برادر، من زمینی (خاکی) هستم و تو اهلِ آبی، اما تو پادشاهِ رحمت و بخشندگی هستی.
نکته ادبی: استعاره از تفاوتِ ماهویِ انسانِ سالک (خاکی) و پیرِ مرشد (آبی/معنوی).
از بخشش و قسمتِ خود چنان کن که من بتوانم پیوسته به خدمتِ تو برسم.
نکته ادبی: درخواستِ مداومت در فیضرسانی.
من از کنارِ این جویبار با تمامِ وجود تو را میخوانم، اما نشانهای از اجابت نمیبینم.
نکته ادبی: بیانِ حالِ اشتیاق و انتظارِ سالک.
راهِ ورود به آب بر من بسته شده است، زیرا سرشتِ من از خاک ساخته شده است.
نکته ادبی: تضادِ خاکی بودنِ انسان با ماهیتِ لطیفِ عالمِ معنا.
یا رسولی بفرست یا نشانهای بده تا تو را از فریادِ من آگاه کند.
نکته ادبی: نیاز به واسطهی فیض برای برقراریِ ارتباط.
آن دو یار (صوفی و پیر) در این باره بحث کردند و سرانجام به این نتیجه رسیدند.
نکته ادبی: آغازِ تمثیلِ پیوندِ روح و جسم.
که باید ریسمانی بلند بیاورند تا با جذبِ آن، رازِ این دوری کشف شود.
نکته ادبی: ریسمان نمادِ پیوندِ میانِ عالمِ جسم و روح است.
یک سرِ این ریسمان را باید به پایِ این بندهی دوتا شده (خمیده) بست و سرِ دیگرش را به پایِ تو.
نکته ادبی: بندهی دوتو به معنای بندهای که از پیری یا سختی خمیده شده است.
تا از این طریق ما دو تن به هم برسیم و مانندِ جان و بدن در هم بیامیزیم.
نکته ادبی: تلاش برای وحدتِ وجودی.
جسم مانندِ ریسمانی بر پایِ جان است که آن را از آسمان به زمین میکشاند.
نکته ادبی: تشبیه جسم به ریسمانِ سنگین که جان را در بند دارد.
جان که در آبِ خوشی و بیخودی است، وقتی از بندِ موشِ تن رها میشود، به آرامش میرسد.
نکته ادبی: چغز (قورباغه) نمادِ جان است که در آب (عالمِ معنا) خوش است و موش نمادِ تن که آن را به خاکی بودن میکشاند.
موشِ تن، جان را از ریسمانِ خود به عقب میکشد و جان از این کشش رنج میبرد.
نکته ادبی: توصیفِ درگیریِ دائمِ میانِ غریزه و فطرت.
اگر جذبِ موشِ بدذات نبود، جان در آبِ معرفت عیشها میکرد.
نکته ادبی: اشاره به اینکه موانعِ اصلیِ کمال، تعلقاتِ بدنی است.
باقیِ این داستان را وقتی از خوابِ غفلت برخاستی، از نورِ خورشیدِ حقیقت خواهی شنید.
نکته ادبی: اشاره به اینکه ادامهی معارف را باید با نورِ الهی درک کرد.
یک سرِ این ریسمان را بر پایِ من گره بزن و سرِ دیگرش را تو محکم کن.
نکته ادبی: درخواستِ یاری برای حفظِ اتصال به مرشد.
تا بتوانم من که در خشکیِ دنیا هستم، خود را به تو بکشانم و سرِ رشته برایم پیدا شود.
نکته ادبی: تمنایِ وصلِ نهایی.
برای جان (چغز)، این سخن تلخ بود که این موجودِ پست (موشِ تن) مرا در بندِ خود نگه میدارد.
نکته ادبی: تأکید بر رنجی که از تعلقاتِ بدنی بر جان وارد میشود.
هر کراهت و بیزاری که در دلِ انسانِ خوب پیدا میشود، بیدلیل و بیحکمت نیست.
نکته ادبی: اشاره به فراستِ مؤمن.
آن فراست (هوشیاری) را وصفِ حق بدان نه وهم و خیال؛ چرا که نورِ دل، از لوحِ محفوظ آن را درک کرده است.
نکته ادبی: تفاوتِ فراستِ رحمانی با وهمِ شیطانی.
امتناعِ فیل از حرکت به سمتِ کعبه، علیرغمِ تلاشِ پیلبان و بانگ زدنِ او، نمونهای از این فراست است.
نکته ادبی: اشاره به داستانِ فیلِ ابرهه یا تمثیلی از عدمِ همراهیِ دل با ظاهر.
پایِ فیل به سمتِ کعبه نمیرفت، با وجودِ همه ضربهها و شلاقها.
نکته ادبی: تأکید بر اینکه با زور نمیتوان دل را به سمتی کشاند که باطنِ آن نمیپذیرد.
گویی پاهای او خشک شده بود یا آن جانِ صبور و قویاش مرده بود.
نکته ادبی: توصیفِ توقفِ کاملِ فیل.
اما وقتی سرش را به سمتِ یمن (جهتِ مخالفِ کعبه) میکردند، فیلِ نر با سرعت حرکت میکرد.
نکته ادبی: فیل باطناً میدانست که نباید به سمتِ کعبه برود.
حسِ فیل از آسیبِ غیبی آگاه بود؛ چرا که حسِ اولیا با الهامِ الهی همراه است.
نکته ادبی: توضیحِ علمیِ فراستِ فیل.
آیا یعقوبِ پیامبرِ پاکسرشت، نسبت به یوسف و برادرانش چنین نبود؟
نکته ادبی: اشاره به داستانِ قرآنیِ یعقوب و یوسف.
وقتی برادران از پدر اجازه خواستند تا یوسف را برای مدتی به صحرا ببرند.
نکته ادبی: بسترِ تاریخیِ داستان.
همگی به او گفتند از آسیب دیدنِ او نگران مباش و یک دو روز مهلتش ده.
نکته ادبی: خدعهی برادران یوسف.
تا در چراگاهها با هم بازی کنیم، ما در این دعوت امین و نیکوکاریم.
نکته ادبی: ظاهرسازیِ برادران یوسف.
یعقوب گفت: این را میدانم که دوریِ او از من، درد و بیماری را در دلم شعلهور میکند.
نکته ادبی: فراستِ یعقوب که بر خلافِ عقلِ ظاهری عمل میکرد.
این دلِ من هرگز دروغ نمیگوید، چرا که از نورِ عرشِ الهی فروغ گرفته است.
نکته ادبی: اعتبارِ دلِ مؤمن در تشخیصِ حق و باطل.
این، دلیلی قاطع بر فسادِ کارِ برادران بود، اما یعقوب به خاطرِ قضا و قدر، از آن جلوگیری نکرد.
نکته ادبی: تسلیمِ یعقوب در برابرِ تقدیرِ الهی.
او از این موضوع گذشت به گونهای که در حکمت و فلسفهی آن زمان، قضا معنا میشد.
نکته ادبی: اشاره به مفهومِ قضا و قدر در کلام.
عجیب نیست که کور در چاه بیفتد، اما شگفتانگیز است که بینایِ راه در چاه بیفتد.
نکته ادبی: اشاره به یعقوب که با وجودِ دانایی، تن به تقدیر داد.
این قضا، تغییراتِ گوناگونی دارد و چشمبندیِ آن مصداقِ 'خدا هر چه بخواهد میکند' است.
نکته ادبی: استناد به آیه 'یفعل الله ما یشاء'.
دل، هم فنِ کار را میداند و هم نمیداند، در برابرِ تقدیرِ الهی مانندِ موم در برابرِ آهنِ مهرکننده نرم است.
نکته ادبی: تمثیلِ تأثیرپذیریِ دل از ارادهی الهی.
گویی دل میگوید که چون میلِ او (خدا) چنین است، پس هر چه پیش آید، بگو که خوب است.
نکته ادبی: تسلیمِ محض.
خود را از این تقدیر غافل میکند و جانِ عاقلِ خود را در بندِ این تقدیر گرفتار میسازد.
نکته ادبی: عقلِ مصلحتاندیش در برابرِ تقدیرِ الهی.
اگر در این میان آن بزرگوار (یعقوب) شکست بخورد، این شکست نیست بلکه آزمونِ الهی است.
نکته ادبی: تفسیرِ ابتلائاتِ اولیا به عنوانِ امتحانِ الهی.
یک بلا و رنجِ آگاهانه، صد بلا را از میان برمیدارد و یک بار هبوط و فرود آمدن از مقام قرب الهی به عالم ماده، در نهایت زمینه را برای صعود به درجات والاترِ روحانی فراهم میکند.
نکته ادبی: هبوط (سقوط به عالم پایین) و معارج (پلهها و درجات صعود) در تقابل معنایی قرار دارند.
فردِ ناپخته و خیالپردازی که پیوسته از شرِ هزاران هوس و آلودگیِ زشت و خام رها میشود، به بلوغ میرسد.
نکته ادبی: خام در اینجا به معنای کسی است که هنوز به پختگی و معرفت نرسیده است.
سرانجام او به کمال رسید و به استادی راه یافت و از قید و بندِ جهانِ فریبنده رهایی یافت.
نکته ادبی: رق در اینجا به معنای بندگی و قید و بند است.
از شراب ابدی و بیزوال الهی مست شد و چنان تمایزی یافت که از همگان جدا گشت و به حقیقت پیوست.
نکته ادبی: لایزالی صفتی برای شراب عرفانی است که هرگز پایان نمییابد.
به خاطر اعتقادات سست و تقلیدیشان و به سبب خیالبافیهای آن چشمی که بصیرتِ حقیقتبین ندارد (از حق دور ماندند).
نکته ادبی: دیده بی دید، کنایه از چشم ظاهربینی است که فاقد بصیرت باطنی است.
شگفتا که درک و فهم آنان در برابر دریای بینهایتِ حقیقت، چه نیرنگها و بازیهایی که در نمیآورد (سعی در تبیینِ حقیقت با ابزارهای محدود دارند).
نکته ادبی: بحر بینشان استعاره از ذات بیکران الهی است.
از آن بیابانِ عدم، این عمارتها و ساختارهای دنیوی و مقامهای شاهی و وزارتی به وجود آمد.
نکته ادبی: بیابان عدم، کنایه از مرحله نیستی یا عالم غیب است که جهان مادی از آن مشتق شده.
از آن فضای نیستی، مشتاقانِ شوق، دستهدسته به عالم شهادت و حضور میآیند.
نکته ادبی: جوق جوق به معنای گروهگروه و دستهدسته است.
کاروان به دنبال کاروان از این راه و صحرای هستی، در هر صبح و شام در حرکتاند.
نکته ادبی: مسا و غادیه استعاره از گذر زمان (شب و روز) است.
هستی میآید و خانهی ما را به گرو میگیرد و میگوید: نوبتِ من رسید، اکنون تو باید بروی.
نکته ادبی: وثاق به معنای خانه و مسکن است.
زمانی که فرزند چشم بصیرت را باز کرد، پدر (نسل قبل) بلافاصله رختِ هستی بربست و به آسمان رفت.
نکته ادبی: کنایه از جانشینی نسلها و زودگذر بودن عمر.
این جادهای شاهانه است که از این سو روانند و از آن سو (عالم غیب) همگان در حال آمد و رفت هستند.
نکته ادبی: اشاره به آمد و شد روح از عالم غیب به عالم شهود.
خوب نگاه کن که ما در حالی که نشستهایم، در حال حرکتیم؛ مگر نمیبینی که مسافرِ مقصدی نو هستیم؟
نکته ادبی: پارادوکس (متناقضنما) در نشستن و حرکت کردن.
برای هر حالی، سرمایهی اصلی را نمیگیری، بلکه تنها به دنبال اهدافِ گذرا در مسیرِ حرکت هستی.
نکته ادبی: مل، در اینجا میتواند به معنای مستی یا سرگشتگی باشد.
پس مسافر حقیقی این است ای کسی که پرستنده راه هستی، که مسیر و روشِ اصلی در آینده (مقصد نهایی) است.
نکته ادبی: مستقبل، زمان آینده یا هدف نهایی است.
همانطور که از پردهی دل، بیوقفه و بدون خستگی، لشکری از خیالها در حالِ آمدن هستند.
نکته ادبی: خیل خیال به معنای سپاهی از افکار و تصورات است.
اگر این تصویرها از یک سرچشمه نباشند، چگونه پشت سر هم به سمت دل میآیند؟
نکته ادبی: مغرس به معنای جایگاه کاشتن (سرچشمه و اصل) است.
لشکریانِ پرشمارِ تصوراتِ ما، از شدت تشنگی به سوی چشمهی دل شتابان میدوند.
نکته ادبی: ظما به معنای تشنگی شدید است.
ظرفها را پر میکنند و میروند و پیوسته پیدا و پنهان میشوند (افکار زودگذرند).
نکته ادبی: جره به معنای ظرف آب است.
فکرها را مانند ستارگانِ آسمان بدان که در آسمانی دیگر (عالم ذهن) در حال چرخشاند.
نکته ادبی: تمثیل نجومی برای افکار.
اگر اقبالِ نیک دیدی، شکر کن و بخشش نما و اگر نحسی و بدبختی دیدی، صدقه بده و طلب آمرزش کن.
نکته ادبی: اشاره به باورهای سنتی در مورد سعد و نحس بودن طالع.
ای شاهِ من! ما کیستیم؟ بیا و طالعِ مرا خوشاقبال کن و در تقدیرم چرخی بزن (تغییر ایجاد کن).
نکته ادبی: چرخ زدن استعاره از تغییر دادنِ مقدرات است.
روح را از انوارِ ماهِ حقیقت تابان کن، چرا که جانم از آسیبِ گناه و بدی سیاه شده است.
نکته ادبی: ذنب به معنای گناه و دمِ عقرب است.
آن را از بندِ خیال و وهم و گمان رها کن و از گرفتاری در چاه و طنابِ تعلقات نجاتش ده.
نکته ادبی: اشاره به تمثیل یوسف و چاه.
تا دلی که به خوبیِ تو دل داده است، بال و پر برآورد و از این عالمِ آب و گِل (تَن) پرواز کند.
نکته ادبی: آب و گل استعاره از تنِ خاکی است.
ای عزیزِ مصر و ای وفادار به پیمان! یوسفِ (روحِ) مظلومِ تو در زندانِ تنِ تو گرفتار است.
نکته ادبی: عزیز مصر استعاره از خداوند یا مرشد کامل.
برای رهاییاش راهی و درمانی (خوابی تعبیرکننده) ببین، که خداوند نیکوکاران را دوست دارد.
نکته ادبی: تضمین به آیه قرآنی.
هفت گاو لاغر و زیانرسان، هفت گاو فربه (سالهای پربار) را میبلعند.
نکته ادبی: اشاره به خواب پادشاه مصر در داستان یوسف.
هفت خوشه گندم خشک و ناپسند، خوشههای تازهی پربار را میچَرند و نابود میکنند.
نکته ادبی: نمادِ هجومِ کاستیها و بدیها بر داراییهای معنوی.
ای عزیز! قحطی از سوی مصر (عالم ماده) پدیدار شده است؛ هین، ای شاه، این شرایط را نپذیر و با آن همراه مشو.
نکته ادبی: مستجیز به معنای اجازه دادن یا پذیرا بودن است.
یوسفِ من در زندانِ توست ای پادشاه! مرا از فریبِ زنان (نفس اماره) رها کن.
نکته ادبی: دستان زنان کنایه از فریبهای نفسانی و دنیوی است.
از آن جایگاه عرشی که جایگاهِ من بود، به خاطرِ شهوتِ مادر (طبیعت/ماده) رانده شدم که به من گفتند: هبوط کنید.
نکته ادبی: اهبطوا ارجاع به آیه قرآنی درباره هبوط انسان.
پس از آن کمالِ تمام و کامل، سقوط کردم و به خاطرِ نیرنگِ زنان (طبیعت) در زندانِ رحم افتادم.
نکته ادبی: کمال مستتم به معنای کمالِ پایانیافته و تمام عیار.
چون روح را از عرش به عالمِ پستی (حطیم) میآورد، بیشک حیلهی زنان (نفس) بسیار بزرگ است.
نکته ادبی: حطیم در اینجا به معنای جایگاه پست و مادی است.
آغاز و انجامِ سقوطِ من از جنسِ زن است؛ آنگاه که روح بودم و اکنون که به بدن تبدیل شدم.
نکته ادبی: اشاره به وابستگی روح به تعلقات مادینه (طبیعت).
این زاریِ یوسف را در سختی بشنو و یا بر یعقوبِ بیدلی (جانِ رنجدیده) که از فراق میسوزد، رحم کن.
نکته ادبی: عثار به معنای لغزش و سختی است.
از برادران (نیروهای منفی/نفس) ناله کنم یا از زنان (فریبهای مادی) که مرا مانند آدم از بهشت راندند؟
نکته ادبی: مقایسه هبوط یوسف با هبوط حضرت آدم.
مانند برگِ پاییزی پژمردهام، چرا که از بهشتِ وصال، گندمِ (هوس) خوردهام.
نکته ادبی: استعاره از رانده شدن به خاطر یک اشتباه یا انتخابِ مادی.
هنگامی که لطف و کرامتِ تو و آن سلام و پیغامِ صلحآمیزِ تو را دیدم (امیدوار شدم).
نکته ادبی: سلم به معنای صلح و سلامتی است.
من سپند (اسفند) برای دوری از چشم زخم دود کردم، اما در همان سپند هم چشمزخم اثر کرد (آلودگی در همه چیز نفوذ کرده است).
نکته ادبی: تضاد و پارادوکس در نفوذِ چشم بد به ابزارِ دفعِ آن.
تنها دفعکنندهی هر چشمزخمی از پیش و پس، نگاهِ پرخمارِ توست و بس.
نکته ادبی: چشم پرخمار استعاره از نگاهِ سکرآور و عرفانی پیر یا خدا.
ای شاه! چشمِ نیکوی تو، چشمزخم را مات و ناتوان میکند؛ چه داروی خوبی است!
نکته ادبی: مات و مستاصل در اینجا به معنای درمانده ساختن است.
بلکه از چشمِ تو کیمیاگری میرسد که چشمِ بد را به چشمِ نیکو تبدیل میکند.
نکته ادبی: کیمیاگریِ نظرِ پیر در عرفان.
نگاهِ شاه (خدا) بر نگاهِ بازِ دل افتاده است؛ چشمانِ بازِ دل اکنون با همتی بلند همراه شده است.
نکته ادبی: باز نماد روحِ بلندپرواز و تیزبین است.
چون همتِ بلندی از آن نگاه یافته، این بازِ شاهی دیگر جز شیرِ نر شکار نمیکند (به دنبال حقیقتِ بزرگ است).
نکته ادبی: شیر نمادِ حقیقتِ والا و شکارِ معنوی.
ای بازِ معنویِ شاه! هم شکارِ تو هستی و هم صیدِ تو؛ هر دو یکی شدهاند.
نکته ادبی: وحدتِ عاشق و معشوق (صید و صیاد).
صدای بازِ جان در مرغزارِ دین، همان فریادِ «لا احب الافلین» (من غروبکنندگان را دوست ندارم) است.
نکته ادبی: اشاره به آیه قرآنی مربوط به حضرت ابراهیم که از فانیها بیزاری جست.
بازِ دل را که به دنبالِ تو پرواز میکرد، از عطای بیحد و حصرِ تو بیناییِ خاصی رسید.
نکته ادبی: باز دل استعاره از روحِ سالک است.
بوی خوش و قدرتِ شنیدنِ حقایق از تو به دست آمد؛ هر حسِ آدمی بهرهای مشترک و الهی یافت.
نکته ادبی: مشاع در اینجا به معنای بهرهای از حقیقتِ کلی است.
هر حسی را که به سمتِ غیب راه دهی، دیگر آن حس دچارِ ضعف، مرگ و پیری نمیشود.
نکته ادبی: اشاره به حواسِ باطنی که در عالم غیب باقی و جاویداناند.
تا آن بینشِ برتر، همچون پادشاهی عادل، بر سایر حواسِ ظاهریِ انسان فرمانروایی و آنها را مدیریت کند.
نکته ادبی: حس شهی ترکیب اضافه تشبیهی است که در آن ادراکِ معنوی به پادشاه تشبیه شده است؛ واژه «شهی» در اینجا به معنای شاهانه و فرمانروا است.