مثنوی معنوی - دفتر ششم

مولوی

بخش ۸۸ - لابه کردن موش مر چغز را کی بهانه میندیش و در نسیه مینداز انجاح این حاجت مرا کی فی التاخیر آفات و الصوفی ابن الوقت و ابن دست از دامن پدر باز ندارد و اب مشفق صوفی کی وقتست او را بنگرش به فردا محتاج نگرداند چندانش مستغرق دارد در گلزار سریع الحسابی خویش نه چون عوام منتظر مستقبل نباشد نهری باشد نه دهری کی لا صباح عند الله و لا مساء ماضی و مستقبل و ازل و ابد آنجا نباشد آدم سابق و دجال مسبوق نباشد کی این رسوم در خطهٔ عقل جز وی است و روح حیوانی در عالم لا مکان و لا زمان این رسوم نباشد پس او ابن وقتیست کی لا یفهم منه الا نفی تفرقة الا زمنة چنانک از الله واحد فهم شود نفی دوی نی حقیقت واحدی

مولوی
صوفیی را گفت خواجهٔ سیم پاش ای قدمهای ترا جانم فراش
یک درم خواهی تو امروز ای شهم یا که فردا چاشتگاهی سه درم
گفت دی نیم درم راضی ترم زانک امروز این و فردا صد درم
سیلی نقد از عطاء نسیه به نک قفا پیشت کشیدم نقد ده
خاصه آن سیلی که از دست توست که قفا و سیلیش مست توست
هین بیا ای جان جان و صد جهان خوش غنیمت دار نقد این زمان
در مدزد آن روی مه از شب روان سرمکش زین جوی ای آب روان
تا لب جو خندد از آب معین لب لب جو سر برآرد یاسمین
چون ببینی بر لب جو سبزه مست پس بدان از دور که آنجا آب هست
گفت سیماهم وجوه کردگار که بود غماز باران سبزه زار
گر ببارد شب نبیند هیچ کس که بود در خواب هر نفس و نفس
تازگی هر گلستان جمیل هست بر باران پنهانی دلیل
ای اخی من خاکیم تو آبیی لیک شاه رحمت و وهابیی
آن چنان کن از عطا و از قسم که گه و بی گه به خدمت می رسم
بر لب جو من به جان می خوانمت می نبینم از اجابت مرحمت
آمدن در آب بر من بسته شد زانک ترکیبم ز خاکی رسته شد
یا رسولی یا نشانی کن مدد تا ترا از بانگ من آگه کند
بحث کردند اندرین کار آن دو یار آخر آن بحث آن آمد قرار
که به دست آرند یک رشتهٔ دراز تا ز جذب رشته گردد کشف راز
یک سری بر پای این بندهٔ دوتو بست باید دیگرش بر پای تو
تا به هم آییم زین فن ما دو تن اندر آمیزیم چون جان با بدن
هست تن چون ریسمان بر پای جان می کشاند بر زمینش ز آسمان
چغز جان در آب خواب بیهشی رسته از موش تن آید در خوشی
موش تن زان ریسمان بازش کشد چند تلخی زین کشش جان می چشد
گر نبودی جذب موش گنده مغز عیش ها کردی درون آب چغز
باقیش چون روز برخیزی ز خواب بشنوی از نوربخش آفتاب
یک سر رشته گره بر پای من زان سر دیگر تو پا بر عقده زن
تا توانم من درین خشکی کشید مر ترا نک شد سر رشته پدید
تلخ آمد بر دل چغز این حدیث که مرا در عقده آرد این خبیث
هر کراهت در دل مرد بهی چون در آید از فنی نبود تهی
وصف حق دان آن فراست را نه وهم نور دل از لوح کل کردست فهم
امتناع پیل از سیران ببیت با جد آن پیلبان و بانگ هیت
جانب کعبه نرفتی پای پیل با همه لت نه کثیر و نه قلیل
گفتیی خود خشک شد پاهای او یا بمرد آن جان صول افزای او
چونک کردندی سرش سوی یمن پیل نر صد اسپه گشتی گام زن
حس پیل از زخم غیب آگاه بود چون بود حس ولی با ورود
نه که یعقوب نبی آن پاک خو بهر یوسف با همه اخوان او
از پدر چون خواستندش دادران تا برندش سوی صحرا یک زمان
جمله گفتندش میندیش از ضرر یک دو روزش مهلتی ده ای پدر
تا به هم در مرجها بازی کنیم ما درین دعوت امین و محسنیم
گفت این دانم که نقلش از برم می فروزد در دلم درد و سقم
این دلم هرگز نمی گوید دروغ که ز نور عرش دارد دل فروغ
آن دلیل قاطعی بد بر فساد وز قضا آن را نکرد او اعتداد
در گذشت از وی نشانی آن چنان که قضا در فلسفه بود آن زمان
این عجب نبود که کور افتد به چاه بوالعجب افتادن بینای راه
این قضا را گونه گون تصریفهاست چشم بندش یفعل الله ما یشاست
هم بداند هم نداند دل فنش موم گردد بهر آن مهر آهنش
گوییی دل گویدی که میل او چون درین شد هرچه افتد باش گو
خویش را زین هم مغفل می کند در عقالش جان معقل می کند
گر شود مات اندرین آن بوالعلا آن نباشد مات باشد ابتلا
یک بلا از صد بلااش وا خرد یک هبوطش بر معارجها برد
خام شوخی که رهانیدش مدام از خمار صد هزاران زشت خام
عاقبت او پخته و استاد شد جست از رق جهان و آزاد شد
از شراب لایزالی گشت مست شد ممیز از خلایق باز رست
ز اعتقاد سست پر تقلیدشان وز خیال دیدهٔ بی دیدشان
ای عجب چه فن زند ادراکشان پیش جزر و مد بحر بی نشان
زان بیابان این عمارت ها رسید ملک و شاهی و وزارتها رسید
زان بیابان عدم مشتاق شوق می رسند اندر شهادت جوق جوق
کاروان بر کاروان زین بادیه می رسد در هر مسا و غادیه
آید و گیرد وثاق ما گرو که رسیدم نوبت ما شد تو رو
چون پسر چشم خرد را بر گشاد زود بابا رخت بر گردون نهاد
جادهٔ شاهست آن زین سو روان وآن از آن سو صادران و واردان
نیک بنگر ما نشسته می رویم می نبینی قاصد جای نویم
بهر حالی می نگیری راس مال بلک از بهر غرض ها در مل
پس مسافر این بود ای ره پرست که مسیر و روش در مستقبلست
هم چنانک از پردهٔ دل بی کلال دم به دم در می رسد خیل خیال
گر نه تصویرات از یک مغرس اند در پی هم سوی دل چون می رسند
جوق جوق اسپاه تصویرات ما سوی چشمهٔ دل شتابان از ظما
جره ها پر می کنند و می روند دایما پیدا و پنهان می شوند
فکرها را اختران چرخ دان دایر اندر چرخ دیگر آسمان
سعد دیدی شکر کن ایثار کن نحس دیدی صدقه و استغفار کن
ما کییم این را بیا ای شاه من طالعم مقبل کن و چرخی بزن
روح را تابان کن از انوار ماه که ز آسیب ذنب جان شد سیاه
از خیال و وهم و ظن بازش رهان از چه و جور رسن بازش رهان
تا ز دلداری خوب تو دلی پر بر آرد بر پرد ز آب و گلی
ای عزیز مصر و در پیمان درست یوسف مظلوم در زندان تست
در خلاص او یکی خوابی ببین زود که الله یحب المحسنین
هفت گاو لاغری پر گزند هفت گاو فربهش را می خورند
هفت خوشهٔ خشک زشت ناپسند سنبلات تازه اش را می چرند
قحط از مصرش بر آمد ای عزیز هین مباش ای شاه این را مستجیز
یوسفم در حبس تو ای شه نشان هین ز دستان زنانم وا رهان
از سوی عرشی که بودم مربط او شهوت مادر فکندم که اهبطوا
پس فتادم زان کمال مستتم از فن زالی به زندان رحم
روح را از عرش آرد در حطیم لاجرم کید زنان باشد عظیم
اول و آخر هبوط من ز زن چونک بودم روح و چون گشتم بدن
بشنو این زاری یوسف در عثار یا بر آن یعقوب بی دل رحم آر
ناله از اخوان کنم یا از زنان که فکندندم چو آدم از جنان
زان مثال برگ دی پژمرده ام کز بهشت وصل گندم خورده ام
چون بدیدم لطف و اکرام ترا وآن سلام سلم و پیغام ترا
من سپند از چشم بد کردم پدید در سپندم نیز چشم بد رسید
دافع هر چشم بد از پیش و پس چشم های پر خمار تست و بس
چشم بد را چشم نیکویت شها مات و مستاصل کند نعم الدوا
بل ز چشمت کیمیاها می رسد چشم بد را چشم نیکو می کند
چشم شه بر چشم باز دل زدست چشم بازش سخت با همت شدست
تا ز بس همت که یابید از نظر می نگیرد باز شه جز شیر نر
شیر چه کان شاه باز معنوی هم شکار تست و هم صیدش توی
شد صفیر باز جان در مرج دین نعره های لا احب الافلین
باز دل را که پی تو می پرید از عطای بی حدت چشمی رسید
یافت بینی بوی و گوش از تو سماع هر حسی را قسمتی آمد مشاع
هر حسی را چون دهی ره سوی غیب نبود آن حس را فتور مرگ و شیب
مالک الملکی به حس چیزی دهی تا که بر حس ها کند آن حس شهی

درک و برداشت

هوش مصنوعی

معنای روان

صوفیی را گفت خواجهٔ سیم پاش ای قدمهای ترا جانم فراش

فردی ثروتمند و بخشنده از صوفی پرسید: ای کسی که جانم فرشِ پای توست (و در پیشگاهِ تو افتاده‌ام).

نکته ادبی: سیم‌پاش به معنای بخشنده و کریم است. فراش در اینجا به معنای کسی است که فرش می‌گستراند و نشان از تواضعِ افراطیِ مخاطب در برابر صوفی دارد.

یک درم خواهی تو امروز ای شهم یا که فردا چاشتگاهی سه درم

ای بزرگوار! امروز یک درهم از من می‌خواهی یا اینکه فردا چاشتگاه سه درهم دریافت کنی؟

نکته ادبی: شهم در اینجا به معنای بزرگ‌منش و ارجمند است.

گفت دی نیم درم راضی ترم زانک امروز این و فردا صد درم

صوفی پاسخ داد: به نیم‌درهمِ نقد راضی‌ترم تا اینکه امروز این مقدار را داشته باشم و فردا صد درهم وعده بگیرم.

نکته ادبی: تأکید بر برتریِ نقد بر نسیه در ساحتِ عرفان؛ یعنی فیضِ معنویِ حال، بر امیدهای آتی برتری دارد.

سیلی نقد از عطاء نسیه به نک قفا پیشت کشیدم نقد ده

سیلیِ نقد و فوری بهتر از عطای نسیه است؛ پس بیا و سیلی را به صورتِ من بزن، اما پاداش را نقداً بده.

نکته ادبی: قفا در اینجا به معنای سیلی یا ضربه به پشتِ گردن است.

خاصه آن سیلی که از دست توست که قفا و سیلیش مست توست

مخصوصاً آن سیلی که از دستِ تو باشد، چرا که حتی سیلی و ضربه‌ی تو نیز نتیجه‌ی مستی و جذبه‌ی توست.

نکته ادبی: اشاره به اینکه حتی خشمِ پیر و عارف نیز ناشی از مستیِ حقانی است و برکت دارد.

هین بیا ای جان جان و صد جهان خوش غنیمت دار نقد این زمان

ای جانِ جانان، بیا و این زمان و حالِ کنونی را غنیمت بشمار.

نکته ادبی: تأکید بر 'ابن‌الوقت' بودنِ صوفی.

در مدزد آن روی مه از شب روان سرمکش زین جوی ای آب روان

آن چهره‌ی ماه‌گونه‌ات را از چشمِ شب‌روان (رهروانِ شب‌زنده‌دار) پنهان مکن و از این جویبارِ فیض روی برنگردان.

نکته ادبی: آبِ روان استعاره از فیضِ الهی و جریانِ دائمیِ رحمت است.

تا لب جو خندد از آب معین لب لب جو سر برآرد یاسمین

تا وقتی که لبِ جویبار از آبِ زلال می‌خندد و یاسمن از کنارِ آن سر برمی‌آورد.

نکته ادبی: تصویرسازیِ زنده از طبیعت برای نشان دادنِ حضورِ رحمت.

چون ببینی بر لب جو سبزه مست پس بدان از دور که آنجا آب هست

هرگاه سبزه و گیاه را بر کنارِ جویبار شاداب دیدی، از دور بدان که آنجا آب وجود دارد.

نکته ادبی: نمادگرایی: اثرِ رحمتِ الهی نشان‌دهنده‌ی خودِ رحمت است.

گفت سیماهم وجوه کردگار که بود غماز باران سبزه زار

گفت: صورت‌های الهی، مانندِ باران هستند که سبزه را که خبردهنده‌ی (غماز) آمدنِ باران است، می‌رویانند.

نکته ادبی: غماز به معنای خبردهنده و افشاگر است.

گر ببارد شب نبیند هیچ کس که بود در خواب هر نفس و نفس

اگر شب باران ببارد، کسی متوجه نمی‌شود چون همگان در خوابند.

نکته ادبی: کنایه از غفلتِ مردم از فیضِ الهی در زمان‌هایی که در خوابِ غفلتند.

تازگی هر گلستان جمیل هست بر باران پنهانی دلیل

سرسبزیِ هر گلستانی دلیل بر بارانِ پنهانی است.

نکته ادبی: اشاره به استدلالِ 'اثر به مؤثر'.

ای اخی من خاکیم تو آبیی لیک شاه رحمت و وهابیی

ای برادر، من زمینی (خاکی) هستم و تو اهلِ آبی، اما تو پادشاهِ رحمت و بخشندگی هستی.

نکته ادبی: استعاره از تفاوتِ ماهویِ انسانِ سالک (خاکی) و پیرِ مرشد (آبی/معنوی).

آن چنان کن از عطا و از قسم که گه و بی گه به خدمت می رسم

از بخشش و قسمتِ خود چنان کن که من بتوانم پیوسته به خدمتِ تو برسم.

نکته ادبی: درخواستِ مداومت در فیض‌رسانی.

بر لب جو من به جان می خوانمت می نبینم از اجابت مرحمت

من از کنارِ این جویبار با تمامِ وجود تو را می‌خوانم، اما نشانه‌ای از اجابت نمی‌بینم.

نکته ادبی: بیانِ حالِ اشتیاق و انتظارِ سالک.

آمدن در آب بر من بسته شد زانک ترکیبم ز خاکی رسته شد

راهِ ورود به آب بر من بسته شده است، زیرا سرشتِ من از خاک ساخته شده است.

نکته ادبی: تضادِ خاکی بودنِ انسان با ماهیتِ لطیفِ عالمِ معنا.

یا رسولی یا نشانی کن مدد تا ترا از بانگ من آگه کند

یا رسولی بفرست یا نشانه‌ای بده تا تو را از فریادِ من آگاه کند.

نکته ادبی: نیاز به واسطه‌ی فیض برای برقراریِ ارتباط.

بحث کردند اندرین کار آن دو یار آخر آن بحث آن آمد قرار

آن دو یار (صوفی و پیر) در این باره بحث کردند و سرانجام به این نتیجه رسیدند.

نکته ادبی: آغازِ تمثیلِ پیوندِ روح و جسم.

که به دست آرند یک رشتهٔ دراز تا ز جذب رشته گردد کشف راز

که باید ریسمانی بلند بیاورند تا با جذبِ آن، رازِ این دوری کشف شود.

نکته ادبی: ریسمان نمادِ پیوندِ میانِ عالمِ جسم و روح است.

یک سری بر پای این بندهٔ دوتو بست باید دیگرش بر پای تو

یک سرِ این ریسمان را باید به پایِ این بنده‌ی دوتا شده (خمیده) بست و سرِ دیگرش را به پایِ تو.

نکته ادبی: بنده‌ی دوتو به معنای بنده‌ای که از پیری یا سختی خمیده شده است.

تا به هم آییم زین فن ما دو تن اندر آمیزیم چون جان با بدن

تا از این طریق ما دو تن به هم برسیم و مانندِ جان و بدن در هم بیامیزیم.

نکته ادبی: تلاش برای وحدتِ وجودی.

هست تن چون ریسمان بر پای جان می کشاند بر زمینش ز آسمان

جسم مانندِ ریسمانی بر پایِ جان است که آن را از آسمان به زمین می‌کشاند.

نکته ادبی: تشبیه جسم به ریسمانِ سنگین که جان را در بند دارد.

چغز جان در آب خواب بیهشی رسته از موش تن آید در خوشی

جان که در آبِ خوشی و بی‌خودی است، وقتی از بندِ موشِ تن رها می‌شود، به آرامش می‌رسد.

نکته ادبی: چغز (قورباغه) نمادِ جان است که در آب (عالمِ معنا) خوش است و موش نمادِ تن که آن را به خاکی بودن می‌کشاند.

موش تن زان ریسمان بازش کشد چند تلخی زین کشش جان می چشد

موشِ تن، جان را از ریسمانِ خود به عقب می‌کشد و جان از این کشش رنج می‌برد.

نکته ادبی: توصیفِ درگیریِ دائمِ میانِ غریزه و فطرت.

گر نبودی جذب موش گنده مغز عیش ها کردی درون آب چغز

اگر جذبِ موشِ بدذات نبود، جان در آبِ معرفت عیش‌ها می‌کرد.

نکته ادبی: اشاره به اینکه موانعِ اصلیِ کمال، تعلقاتِ بدنی است.

باقیش چون روز برخیزی ز خواب بشنوی از نوربخش آفتاب

باقیِ این داستان را وقتی از خوابِ غفلت برخاستی، از نورِ خورشیدِ حقیقت خواهی شنید.

نکته ادبی: اشاره به اینکه ادامه‌ی معارف را باید با نورِ الهی درک کرد.

یک سر رشته گره بر پای من زان سر دیگر تو پا بر عقده زن

یک سرِ این ریسمان را بر پایِ من گره بزن و سرِ دیگرش را تو محکم کن.

نکته ادبی: درخواستِ یاری برای حفظِ اتصال به مرشد.

تا توانم من درین خشکی کشید مر ترا نک شد سر رشته پدید

تا بتوانم من که در خشکیِ دنیا هستم، خود را به تو بکشانم و سرِ رشته برایم پیدا شود.

نکته ادبی: تمنایِ وصلِ نهایی.

تلخ آمد بر دل چغز این حدیث که مرا در عقده آرد این خبیث

برای جان (چغز)، این سخن تلخ بود که این موجودِ پست (موشِ تن) مرا در بندِ خود نگه می‌دارد.

نکته ادبی: تأکید بر رنجی که از تعلقاتِ بدنی بر جان وارد می‌شود.

هر کراهت در دل مرد بهی چون در آید از فنی نبود تهی

هر کراهت و بیزاری که در دلِ انسانِ خوب پیدا می‌شود، بی‌دلیل و بی‌حکمت نیست.

نکته ادبی: اشاره به فراستِ مؤمن.

وصف حق دان آن فراست را نه وهم نور دل از لوح کل کردست فهم

آن فراست (هوشیاری) را وصفِ حق بدان نه وهم و خیال؛ چرا که نورِ دل، از لوحِ محفوظ آن را درک کرده است.

نکته ادبی: تفاوتِ فراستِ رحمانی با وهمِ شیطانی.

امتناع پیل از سیران ببیت با جد آن پیلبان و بانگ هیت

امتناعِ فیل از حرکت به سمتِ کعبه، علی‌رغمِ تلاشِ پیلبان و بانگ زدنِ او، نمونه‌ای از این فراست است.

نکته ادبی: اشاره به داستانِ فیلِ ابرهه یا تمثیلی از عدمِ همراهیِ دل با ظاهر.

جانب کعبه نرفتی پای پیل با همه لت نه کثیر و نه قلیل

پایِ فیل به سمتِ کعبه نمی‌رفت، با وجودِ همه ضربه‌ها و شلاق‌ها.

نکته ادبی: تأکید بر اینکه با زور نمی‌توان دل را به سمتی کشاند که باطنِ آن نمی‌پذیرد.

گفتیی خود خشک شد پاهای او یا بمرد آن جان صول افزای او

گویی پاهای او خشک شده بود یا آن جانِ صبور و قوی‌اش مرده بود.

نکته ادبی: توصیفِ توقفِ کاملِ فیل.

چونک کردندی سرش سوی یمن پیل نر صد اسپه گشتی گام زن

اما وقتی سرش را به سمتِ یمن (جهتِ مخالفِ کعبه) می‌کردند، فیلِ نر با سرعت حرکت می‌کرد.

نکته ادبی: فیل باطناً می‌دانست که نباید به سمتِ کعبه برود.

حس پیل از زخم غیب آگاه بود چون بود حس ولی با ورود

حسِ فیل از آسیبِ غیبی آگاه بود؛ چرا که حسِ اولیا با الهامِ الهی همراه است.

نکته ادبی: توضیحِ علمیِ فراستِ فیل.

نه که یعقوب نبی آن پاک خو بهر یوسف با همه اخوان او

آیا یعقوبِ پیامبرِ پاک‌سرشت، نسبت به یوسف و برادرانش چنین نبود؟

نکته ادبی: اشاره به داستانِ قرآنیِ یعقوب و یوسف.

از پدر چون خواستندش دادران تا برندش سوی صحرا یک زمان

وقتی برادران از پدر اجازه خواستند تا یوسف را برای مدتی به صحرا ببرند.

نکته ادبی: بسترِ تاریخیِ داستان.

جمله گفتندش میندیش از ضرر یک دو روزش مهلتی ده ای پدر

همگی به او گفتند از آسیب دیدنِ او نگران مباش و یک دو روز مهلتش ده.

نکته ادبی: خدعه‌ی برادران یوسف.

تا به هم در مرجها بازی کنیم ما درین دعوت امین و محسنیم

تا در چراگاه‌ها با هم بازی کنیم، ما در این دعوت امین و نیکوکاریم.

نکته ادبی: ظاهرسازیِ برادران یوسف.

گفت این دانم که نقلش از برم می فروزد در دلم درد و سقم

یعقوب گفت: این را می‌دانم که دوریِ او از من، درد و بیماری را در دلم شعله‌ور می‌کند.

نکته ادبی: فراستِ یعقوب که بر خلافِ عقلِ ظاهری عمل می‌کرد.

این دلم هرگز نمی گوید دروغ که ز نور عرش دارد دل فروغ

این دلِ من هرگز دروغ نمی‌گوید، چرا که از نورِ عرشِ الهی فروغ گرفته است.

نکته ادبی: اعتبارِ دلِ مؤمن در تشخیصِ حق و باطل.

آن دلیل قاطعی بد بر فساد وز قضا آن را نکرد او اعتداد

این، دلیلی قاطع بر فسادِ کارِ برادران بود، اما یعقوب به خاطرِ قضا و قدر، از آن جلوگیری نکرد.

نکته ادبی: تسلیمِ یعقوب در برابرِ تقدیرِ الهی.

در گذشت از وی نشانی آن چنان که قضا در فلسفه بود آن زمان

او از این موضوع گذشت به گونه‌ای که در حکمت و فلسفه‌ی آن زمان، قضا معنا می‌شد.

نکته ادبی: اشاره به مفهومِ قضا و قدر در کلام.

این عجب نبود که کور افتد به چاه بوالعجب افتادن بینای راه

عجیب نیست که کور در چاه بیفتد، اما شگفت‌انگیز است که بینایِ راه در چاه بیفتد.

نکته ادبی: اشاره به یعقوب که با وجودِ دانایی، تن به تقدیر داد.

این قضا را گونه گون تصریفهاست چشم بندش یفعل الله ما یشاست

این قضا، تغییراتِ گوناگونی دارد و چشم‌بندیِ آن مصداقِ 'خدا هر چه بخواهد می‌کند' است.

نکته ادبی: استناد به آیه 'یفعل الله ما یشاء'.

هم بداند هم نداند دل فنش موم گردد بهر آن مهر آهنش

دل، هم فنِ کار را می‌داند و هم نمی‌داند، در برابرِ تقدیرِ الهی مانندِ موم در برابرِ آهنِ مهرکننده نرم است.

نکته ادبی: تمثیلِ تأثیرپذیریِ دل از اراده‌ی الهی.

گوییی دل گویدی که میل او چون درین شد هرچه افتد باش گو

گویی دل می‌گوید که چون میلِ او (خدا) چنین است، پس هر چه پیش آید، بگو که خوب است.

نکته ادبی: تسلیمِ محض.

خویش را زین هم مغفل می کند در عقالش جان معقل می کند

خود را از این تقدیر غافل می‌کند و جانِ عاقلِ خود را در بندِ این تقدیر گرفتار می‌سازد.

نکته ادبی: عقلِ مصلحت‌اندیش در برابرِ تقدیرِ الهی.

گر شود مات اندرین آن بوالعلا آن نباشد مات باشد ابتلا

اگر در این میان آن بزرگوار (یعقوب) شکست بخورد، این شکست نیست بلکه آزمونِ الهی است.

نکته ادبی: تفسیرِ ابتلائاتِ اولیا به عنوانِ امتحانِ الهی.

یک بلا از صد بلااش وا خرد یک هبوطش بر معارجها برد

یک بلا و رنجِ آگاهانه، صد بلا را از میان برمی‌دارد و یک بار هبوط و فرود آمدن از مقام قرب الهی به عالم ماده، در نهایت زمینه را برای صعود به درجات والاترِ روحانی فراهم می‌کند.

نکته ادبی: هبوط (سقوط به عالم پایین) و معارج (پله‌ها و درجات صعود) در تقابل معنایی قرار دارند.

خام شوخی که رهانیدش مدام از خمار صد هزاران زشت خام

فردِ ناپخته و خیال‌پردازی که پیوسته از شرِ هزاران هوس و آلودگیِ زشت و خام رها می‌شود، به بلوغ می‌رسد.

نکته ادبی: خام در اینجا به معنای کسی است که هنوز به پختگی و معرفت نرسیده است.

عاقبت او پخته و استاد شد جست از رق جهان و آزاد شد

سرانجام او به کمال رسید و به استادی راه یافت و از قید و بندِ جهانِ فریبنده رهایی یافت.

نکته ادبی: رق در اینجا به معنای بندگی و قید و بند است.

از شراب لایزالی گشت مست شد ممیز از خلایق باز رست

از شراب ابدی و بی‌زوال الهی مست شد و چنان تمایزی یافت که از همگان جدا گشت و به حقیقت پیوست.

نکته ادبی: لایزالی صفتی برای شراب عرفانی است که هرگز پایان نمی‌یابد.

ز اعتقاد سست پر تقلیدشان وز خیال دیدهٔ بی دیدشان

به خاطر اعتقادات سست و تقلیدی‌شان و به سبب خیال‌بافی‌های آن چشمی که بصیرتِ حقیقت‌بین ندارد (از حق دور ماندند).

نکته ادبی: دیده بی دید، کنایه از چشم ظاهربینی است که فاقد بصیرت باطنی است.

ای عجب چه فن زند ادراکشان پیش جزر و مد بحر بی نشان

شگفتا که درک و فهم آنان در برابر دریای بی‌نهایتِ حقیقت، چه نیرنگ‌ها و بازی‌هایی که در نمی‌آورد (سعی در تبیینِ حقیقت با ابزارهای محدود دارند).

نکته ادبی: بحر بی‌نشان استعاره از ذات بی‌کران الهی است.

زان بیابان این عمارت ها رسید ملک و شاهی و وزارتها رسید

از آن بیابانِ عدم، این عمارت‌ها و ساختارهای دنیوی و مقام‌های شاهی و وزارتی به وجود آمد.

نکته ادبی: بیابان عدم، کنایه از مرحله نیستی یا عالم غیب است که جهان مادی از آن مشتق شده.

زان بیابان عدم مشتاق شوق می رسند اندر شهادت جوق جوق

از آن فضای نیستی، مشتاقانِ شوق، دسته‌دسته به عالم شهادت و حضور می‌آیند.

نکته ادبی: جوق جوق به معنای گروه‌گروه و دسته‌دسته است.

کاروان بر کاروان زین بادیه می رسد در هر مسا و غادیه

کاروان به دنبال کاروان از این راه و صحرای هستی، در هر صبح و شام در حرکت‌اند.

نکته ادبی: مسا و غادیه استعاره از گذر زمان (شب و روز) است.

آید و گیرد وثاق ما گرو که رسیدم نوبت ما شد تو رو

هستی می‌آید و خانه‌ی ما را به گرو می‌گیرد و می‌گوید: نوبتِ من رسید، اکنون تو باید بروی.

نکته ادبی: وثاق به معنای خانه و مسکن است.

چون پسر چشم خرد را بر گشاد زود بابا رخت بر گردون نهاد

زمانی که فرزند چشم بصیرت را باز کرد، پدر (نسل قبل) بلافاصله رختِ هستی بربست و به آسمان رفت.

نکته ادبی: کنایه از جانشینی نسل‌ها و زودگذر بودن عمر.

جادهٔ شاهست آن زین سو روان وآن از آن سو صادران و واردان

این جاده‌ای شاهانه است که از این سو روانند و از آن سو (عالم غیب) همگان در حال آمد و رفت هستند.

نکته ادبی: اشاره به آمد و شد روح از عالم غیب به عالم شهود.

نیک بنگر ما نشسته می رویم می نبینی قاصد جای نویم

خوب نگاه کن که ما در حالی که نشسته‌ایم، در حال حرکتیم؛ مگر نمی‌بینی که مسافرِ مقصدی نو هستیم؟

نکته ادبی: پارادوکس (متناقض‌نما) در نشستن و حرکت کردن.

بهر حالی می نگیری راس مال بلک از بهر غرض ها در مل

برای هر حالی، سرمایه‌ی اصلی را نمی‌گیری، بلکه تنها به دنبال اهدافِ گذرا در مسیرِ حرکت هستی.

نکته ادبی: مل، در اینجا می‌تواند به معنای مستی یا سرگشتگی باشد.

پس مسافر این بود ای ره پرست که مسیر و روش در مستقبلست

پس مسافر حقیقی این است ای کسی که پرستنده راه هستی، که مسیر و روشِ اصلی در آینده (مقصد نهایی) است.

نکته ادبی: مستقبل، زمان آینده یا هدف نهایی است.

هم چنانک از پردهٔ دل بی کلال دم به دم در می رسد خیل خیال

همان‌طور که از پرده‌ی دل، بی‌وقفه و بدون خستگی، لشکری از خیال‌ها در حالِ آمدن هستند.

نکته ادبی: خیل خیال به معنای سپاهی از افکار و تصورات است.

گر نه تصویرات از یک مغرس اند در پی هم سوی دل چون می رسند

اگر این تصویرها از یک سرچشمه نباشند، چگونه پشت سر هم به سمت دل می‌آیند؟

نکته ادبی: مغرس به معنای جایگاه کاشتن (سرچشمه و اصل) است.

جوق جوق اسپاه تصویرات ما سوی چشمهٔ دل شتابان از ظما

لشکریانِ پرشمارِ تصوراتِ ما، از شدت تشنگی به سوی چشمه‌ی دل شتابان می‌دوند.

نکته ادبی: ظما به معنای تشنگی شدید است.

جره ها پر می کنند و می روند دایما پیدا و پنهان می شوند

ظرف‌ها را پر می‌کنند و می‌روند و پیوسته پیدا و پنهان می‌شوند (افکار زودگذرند).

نکته ادبی: جره به معنای ظرف آب است.

فکرها را اختران چرخ دان دایر اندر چرخ دیگر آسمان

فکرها را مانند ستارگانِ آسمان بدان که در آسمانی دیگر (عالم ذهن) در حال چرخش‌اند.

نکته ادبی: تمثیل نجومی برای افکار.

سعد دیدی شکر کن ایثار کن نحس دیدی صدقه و استغفار کن

اگر اقبالِ نیک دیدی، شکر کن و بخشش نما و اگر نحسی و بدبختی دیدی، صدقه بده و طلب آمرزش کن.

نکته ادبی: اشاره به باورهای سنتی در مورد سعد و نحس بودن طالع.

ما کییم این را بیا ای شاه من طالعم مقبل کن و چرخی بزن

ای شاهِ من! ما کیستیم؟ بیا و طالعِ مرا خوش‌اقبال کن و در تقدیرم چرخی بزن (تغییر ایجاد کن).

نکته ادبی: چرخ زدن استعاره از تغییر دادنِ مقدرات است.

روح را تابان کن از انوار ماه که ز آسیب ذنب جان شد سیاه

روح را از انوارِ ماهِ حقیقت تابان کن، چرا که جانم از آسیبِ گناه و بدی سیاه شده است.

نکته ادبی: ذنب به معنای گناه و دمِ عقرب است.

از خیال و وهم و ظن بازش رهان از چه و جور رسن بازش رهان

آن را از بندِ خیال و وهم و گمان رها کن و از گرفتاری در چاه و طنابِ تعلقات نجاتش ده.

نکته ادبی: اشاره به تمثیل یوسف و چاه.

تا ز دلداری خوب تو دلی پر بر آرد بر پرد ز آب و گلی

تا دلی که به خوبیِ تو دل داده است، بال و پر برآورد و از این عالمِ آب و گِل (تَن) پرواز کند.

نکته ادبی: آب و گل استعاره از تنِ خاکی است.

ای عزیز مصر و در پیمان درست یوسف مظلوم در زندان تست

ای عزیزِ مصر و ای وفادار به پیمان! یوسفِ (روحِ) مظلومِ تو در زندانِ تنِ تو گرفتار است.

نکته ادبی: عزیز مصر استعاره از خداوند یا مرشد کامل.

در خلاص او یکی خوابی ببین زود که الله یحب المحسنین

برای رهایی‌اش راهی و درمانی (خوابی تعبیرکننده) ببین، که خداوند نیکوکاران را دوست دارد.

نکته ادبی: تضمین به آیه قرآنی.

هفت گاو لاغری پر گزند هفت گاو فربهش را می خورند

هفت گاو لاغر و زیان‌رسان، هفت گاو فربه (سال‌های پربار) را می‌بلعند.

نکته ادبی: اشاره به خواب پادشاه مصر در داستان یوسف.

هفت خوشهٔ خشک زشت ناپسند سنبلات تازه اش را می چرند

هفت خوشه گندم خشک و ناپسند، خوشه‌های تازه‌ی پربار را می‌چَرند و نابود می‌کنند.

نکته ادبی: نمادِ هجومِ کاستی‌ها و بدی‌ها بر دارایی‌های معنوی.

قحط از مصرش بر آمد ای عزیز هین مباش ای شاه این را مستجیز

ای عزیز! قحطی از سوی مصر (عالم ماده) پدیدار شده است؛ هین، ای شاه، این شرایط را نپذیر و با آن همراه مشو.

نکته ادبی: مستجیز به معنای اجازه دادن یا پذیرا بودن است.

یوسفم در حبس تو ای شه نشان هین ز دستان زنانم وا رهان

یوسفِ من در زندانِ توست ای پادشاه! مرا از فریبِ زنان (نفس اماره) رها کن.

نکته ادبی: دستان زنان کنایه از فریب‌های نفسانی و دنیوی است.

از سوی عرشی که بودم مربط او شهوت مادر فکندم که اهبطوا

از آن جایگاه عرشی که جایگاهِ من بود، به خاطرِ شهوتِ مادر (طبیعت/ماده) رانده شدم که به من گفتند: هبوط کنید.

نکته ادبی: اهبطوا ارجاع به آیه قرآنی درباره هبوط انسان.

پس فتادم زان کمال مستتم از فن زالی به زندان رحم

پس از آن کمالِ تمام و کامل، سقوط کردم و به خاطرِ نیرنگِ زنان (طبیعت) در زندانِ رحم افتادم.

نکته ادبی: کمال مستتم به معنای کمالِ پایان‌یافته و تمام عیار.

روح را از عرش آرد در حطیم لاجرم کید زنان باشد عظیم

چون روح را از عرش به عالمِ پستی (حطیم) می‌آورد، بی‌شک حیله‌ی زنان (نفس) بسیار بزرگ است.

نکته ادبی: حطیم در اینجا به معنای جایگاه پست و مادی است.

اول و آخر هبوط من ز زن چونک بودم روح و چون گشتم بدن

آغاز و انجامِ سقوطِ من از جنسِ زن است؛ آن‌گاه که روح بودم و اکنون که به بدن تبدیل شدم.

نکته ادبی: اشاره به وابستگی روح به تعلقات مادینه (طبیعت).

بشنو این زاری یوسف در عثار یا بر آن یعقوب بی دل رحم آر

این زاریِ یوسف را در سختی بشنو و یا بر یعقوبِ بی‌دلی (جانِ رنج‌دیده) که از فراق می‌سوزد، رحم کن.

نکته ادبی: عثار به معنای لغزش و سختی است.

ناله از اخوان کنم یا از زنان که فکندندم چو آدم از جنان

از برادران (نیروهای منفی/نفس) ناله کنم یا از زنان (فریب‌های مادی) که مرا مانند آدم از بهشت راندند؟

نکته ادبی: مقایسه هبوط یوسف با هبوط حضرت آدم.

زان مثال برگ دی پژمرده ام کز بهشت وصل گندم خورده ام

مانند برگِ پاییزی پژمرده‌ام، چرا که از بهشتِ وصال، گندمِ (هوس) خورده‌ام.

نکته ادبی: استعاره از رانده شدن به خاطر یک اشتباه یا انتخابِ مادی.

چون بدیدم لطف و اکرام ترا وآن سلام سلم و پیغام ترا

هنگامی که لطف و کرامتِ تو و آن سلام و پیغامِ صلح‌آمیزِ تو را دیدم (امیدوار شدم).

نکته ادبی: سلم به معنای صلح و سلامتی است.

من سپند از چشم بد کردم پدید در سپندم نیز چشم بد رسید

من سپند (اسفند) برای دوری از چشم زخم دود کردم، اما در همان سپند هم چشم‌زخم اثر کرد (آلودگی در همه چیز نفوذ کرده است).

نکته ادبی: تضاد و پارادوکس در نفوذِ چشم بد به ابزارِ دفعِ آن.

دافع هر چشم بد از پیش و پس چشم های پر خمار تست و بس

تنها دفع‌کننده‌ی هر چشم‌زخمی از پیش و پس، نگاهِ پرخمارِ توست و بس.

نکته ادبی: چشم پرخمار استعاره از نگاهِ سکرآور و عرفانی پیر یا خدا.

چشم بد را چشم نیکویت شها مات و مستاصل کند نعم الدوا

ای شاه! چشمِ نیکوی تو، چشم‌زخم را مات و ناتوان می‌کند؛ چه داروی خوبی است!

نکته ادبی: مات و مستاصل در اینجا به معنای درمانده ساختن است.

بل ز چشمت کیمیاها می رسد چشم بد را چشم نیکو می کند

بلکه از چشمِ تو کیمیاگری می‌رسد که چشمِ بد را به چشمِ نیکو تبدیل می‌کند.

نکته ادبی: کیمیاگریِ نظرِ پیر در عرفان.

چشم شه بر چشم باز دل زدست چشم بازش سخت با همت شدست

نگاهِ شاه (خدا) بر نگاهِ بازِ دل افتاده است؛ چشمانِ بازِ دل اکنون با همتی بلند همراه شده است.

نکته ادبی: باز نماد روحِ بلندپرواز و تیزبین است.

تا ز بس همت که یابید از نظر می نگیرد باز شه جز شیر نر

چون همتِ بلندی از آن نگاه یافته، این بازِ شاهی دیگر جز شیرِ نر شکار نمی‌کند (به دنبال حقیقتِ بزرگ است).

نکته ادبی: شیر نمادِ حقیقتِ والا و شکارِ معنوی.

شیر چه کان شاه باز معنوی هم شکار تست و هم صیدش توی

ای بازِ معنویِ شاه! هم شکارِ تو هستی و هم صیدِ تو؛ هر دو یکی شده‌اند.

نکته ادبی: وحدتِ عاشق و معشوق (صید و صیاد).

شد صفیر باز جان در مرج دین نعره های لا احب الافلین

صدای بازِ جان در مرغزارِ دین، همان فریادِ «لا احب الافلین» (من غروب‌کنندگان را دوست ندارم) است.

نکته ادبی: اشاره به آیه قرآنی مربوط به حضرت ابراهیم که از فانی‌ها بیزاری جست.

باز دل را که پی تو می پرید از عطای بی حدت چشمی رسید

بازِ دل را که به دنبالِ تو پرواز می‌کرد، از عطای بی‌حد و حصرِ تو بیناییِ خاصی رسید.

نکته ادبی: باز دل استعاره از روحِ سالک است.

یافت بینی بوی و گوش از تو سماع هر حسی را قسمتی آمد مشاع

بوی خوش و قدرتِ شنیدنِ حقایق از تو به دست آمد؛ هر حسِ آدمی بهره‌ای مشترک و الهی یافت.

نکته ادبی: مشاع در اینجا به معنای بهره‌ای از حقیقتِ کلی است.

هر حسی را چون دهی ره سوی غیب نبود آن حس را فتور مرگ و شیب

هر حسی را که به سمتِ غیب راه دهی، دیگر آن حس دچارِ ضعف، مرگ و پیری نمی‌شود.

نکته ادبی: اشاره به حواسِ باطنی که در عالم غیب باقی و جاویدان‌اند.

مالک الملکی به حس چیزی دهی تا که بر حس ها کند آن حس شهی

تا آن بینشِ برتر، همچون پادشاهی عادل، بر سایر حواسِ ظاهریِ انسان فرمانروایی و آن‌ها را مدیریت کند.

نکته ادبی: حس شهی ترکیب اضافه‌ تشبیهی است که در آن ادراکِ معنوی به پادشاه تشبیه شده است؛ واژه «شهی» در اینجا به معنای شاهانه و فرمانروا است.