مثنوی معنوی - دفتر ششم

مولوی

بخش ۸۶ - تدبیر کردن موش به چغز کی من نمی‌توانم بر تو آمدن به وقت حاجت در آب میان ما وصلتی باید کی چون من بر لب جو آیم ترا توانم خبر کردن و تو چون بر سر سوراخ موش‌خانه آیی مرا توانی خبر کردن الی آخره

مولوی
این سخن پایان ندارد گفت موش چغز را روزی کای مصباح هوش
وقتها خواهم که گویم با تو راز تو درون آب داری ترک تاز
بر لب جو من ترا نعره زنان نشنوی در آب نالهٔ عاشقان
من بدین وقت معین ای دلیر می نگردم از محاکات تو سیر
پنج وقت آمد نماز و رهنمون عاشقان را فی صلاة دائمون
نه به پنج آرام گیرد آن خمار که در آن سرهاست نی پانصد هزار
نیست زر غبا وظیفهٔ عاشقان سخت مستسقیست جان صادقان
نیست زر غبا وظیفهٔ ماهیان زانک بی دریا ندارند انس جان
آب این دریا که هایل بقعه ایست با خمار ماهیان خود جرعه ایست
یک دم هجران بر عاشق چو سال وصل سالی متصل پیشش خیال
عشق مستسقیست مستسقی طلب در پی هم این و آن چون روز و شب
روز بر شب عاشقست و مضطرست چون ببینی شب برو عاشق ترست
نیستشان از جست وجو یک لحظه ایست از پی همشان یکی دم ایست نیست
این گرفته پای آن آن گوش این این بر آن مدهوش و آن بی هوش این
در دل معشوق جمله عاشق است در دل عذرا همیشه وامق است
در دل عاشق به جز معشوق نیست در میانشان فارق و فاروق نیست
بر یکی اشتر بود این دو درا پس چه زر غبا بگنجد این دو را
هیچ کس با خویش زر غبا نمود هیچ کس با خود به نوبت یار بود
آن یکیی نه که عقلش فهم کرد فهم این موقوف شد بر مرگ مرد
ور به عقل ادراک این ممکن بدی قهر نفس از بهر چه واجب شدی
با چنان رحمت که دارد شاه هش بی ضرورت چون بگوید نفس کش

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این بخش از مثنوی، گفتگوی نمادین میان موش و قورباغه است که بهانه‌ای برای تبیین مراتب عشق و محدودیت‌های عقل جزئی در درک حقیقت مطلق است. شاعر با بهره‌گیری از تمثیل، نشان می‌دهد که ذهن و عقل بشری تنها در عالمِ محدود و مادیِ خود عمل می‌کند، در حالی که جانِ عاشق، تشنه‌ای است که هیچگاه از معشوق سیراب نمی‌شود و پیوند میان عاشق و معشوق فراتر از حدود زمان و مکان و عقل است.

درونمایه اصلی این ابیات، بیانِ بی‌قراریِ همیشگیِ عاشق در راهِ وصال است که به 'مستسقی' (کسی که عطش شدید و بی‌پایان دارد) تشبیه شده است. از دیدگاه شاعر، حقیقتِ عشق، وحدتی است که در آن 'من' و 'تو' رنگ می‌بازد و عاشق و معشوق در یکدیگر چنان مستغرق می‌شوند که تمایزی میانشان باقی نمی‌ماند و این مرتبه، نه با عقلِ استدلالی، بلکه با مجاهده و گذشتن از نفس و منیت به دست می‌آید.

معنای روان

این سخن پایان ندارد گفت موش چغز را روزی کای مصباح هوش

موش به آن قورباغه که او را چراغ خرد و دانایی می‌دانست، گفت: این گفتگو تمامی ندارد و پایانی برایش متصور نیست.

نکته ادبی: مصباح هوش اضافه استعاری است؛ موش، قورباغه را به دلیل آگاهی‌اش از محیط آب، نماد دانایی می‌پندارد.

وقتها خواهم که گویم با تو راز تو درون آب داری ترک تاز

من می‌خواهم اوقاتی را بیابم تا با تو راز دل بگویم، اما تو بلافاصله به درون آب می‌پری و از من دور می‌شوی.

نکته ادبی: ترک تاز کنایه از تند و سریع رفتن و گریختن است که در اینجا به رفتارِ پرشتابِ قورباغه اشاره دارد.

بر لب جو من ترا نعره زنان نشنوی در آب نالهٔ عاشقان

من بر کناره رودخانه برای تو فریاد می‌زنم و ناله می‌کنم، اما تو که در دلِ آبی، ناله‌های عاشقانه مرا نمی‌شنوی.

نکته ادبی: تقابل لب جو و درون آب، نماد تضادِ عالمِ خشکی (هوشیاری) و عالمِ آب (غوطه‌وری در دنیای مادی یا بی‌خبری) است.

من بدین وقت معین ای دلیر می نگردم از محاکات تو سیر

ای موجود دلیر، من در این زمانِ مشخص، هرگز از گفتگو و مصاحبت با تو خسته نمی‌شوم.

نکته ادبی: محاکات در اینجا به معنای گفتگو و نقلِ حدیث است و سیر شدن به معنای خسته شدن از تکرار.

پنج وقت آمد نماز و رهنمون عاشقان را فی صلاة دائمون

نمازِ پنج‌گانه برای مردم عادی وضع شده و راهنمایی برای آنهاست، اما عاشقانِ راستین، در نمازی همیشگی و دائمی هستند.

نکته ادبی: فی صلاة دائمون برگرفته از آیه قرآن است که به حالِ قلبی و استغراقِ عاشقان اشاره دارد.

نه به پنج آرام گیرد آن خمار که در آن سرهاست نی پانصد هزار

آن عطشِ درونیِ عاشق با نمازِ پنج‌گانه آرام نمی‌گیرد، زیرا در سرِ عاشقان، هزاران نیاز و بی‌قراریِ بی‌پایان وجود دارد.

نکته ادبی: خمار در اینجا به معنای عطشِ شدید و نیازِ روحی است، نه لزوماً معنای ظاهری آن.

نیست زر غبا وظیفهٔ عاشقان سخت مستسقیست جان صادقان

زر و مال دنیا دغدغه عاشقان نیست؛ جانِ صادقان مانند کسی است که به بیماری 'استسقا' مبتلاست و هیچ‌گاه سیراب نمی‌شود.

نکته ادبی: مستسقی استعاره از عاشق است که هر چه از وصال بهره می‌برد، تشنه‌تر می‌شود. زر غبا استعاره از دلبستگی‌های مادی است.

نیست زر غبا وظیفهٔ ماهیان زانک بی دریا ندارند انس جان

زر و مال دنیا، دغدغه ماهیان نیست، چرا که بدون دریا، جانشان آرام و قرار ندارد و نمی‌توانند زندگی کنند.

نکته ادبی: ماهیان استعاره از جان‌هایی است که در اقیانوسِ هستیِ الهی غوطه‌ورند و حیاتشان به آن وابسته است.

آب این دریا که هایل بقعه ایست با خمار ماهیان خود جرعه ایست

این دریایِ عظیم که برای هر کسی ترسناک و هولناک است، برای ماهیانِ تشنه، تنها به اندازه یک جرعه آب است که آنها را سیراب نمی‌کند.

نکته ادبی: هایل به معنای ترسناک و عظیم است. تضاد بین عظمت دریا و ناچیزیِ جرعه، نشان‌دهنده عظمتِ عطشِ عاشق است.

یک دم هجران بر عاشق چو سال وصل سالی متصل پیشش خیال

برای عاشق، یک لحظه دوری از معشوق مانند یک سال می‌گذرد، اما یک سال وصال در نظرش همچون خیال و لحظه‌ای کوتاه است.

نکته ادبی: نسبی بودنِ زمان در ساحتِ عشق، یکی از مضامین اصلی عرفانی است.

عشق مستسقیست مستسقی طلب در پی هم این و آن چون روز و شب

ماهیتِ عشق، همان عطشِ پایان‌ناپذیر است که پیوسته در پیِ معشوق است؛ این دو (عشق و طالب) مانند روز و شب به دنبال یکدیگرند.

نکته ادبی: مستسقی طلب به معنای کسی است که از پیِ عطش می‌گردد؛ یعنی عینِ ذاتِ او طلب است.

روز بر شب عاشقست و مضطرست چون ببینی شب برو عاشق ترست

روز عاشقِ شب است و بی‌قرارِ آن است، و اگر دقیق نگاه کنی، می‌بینی که شب بسیار عاشق‌تر از روز است.

نکته ادبی: اضطرار به معنای بی‌قراری و درماندگی در عاشقی است.

نیستشان از جست وجو یک لحظه ایست از پی همشان یکی دم ایست نیست

آن‌ها حتی یک لحظه هم از جستجو و پیگیری یکدیگر آرام نمی‌گیرند و هیچ فاصله‌ای میانشان نیست.

نکته ادبی: از پی هم بودن، کنایه از پیوستگی و وحدتِ عاشق و معشوق است.

این گرفته پای آن آن گوش این این بر آن مدهوش و آن بی هوش این

یکی پای دیگری را گرفته و آن دیگری گوشِ این را؛ یکی چنان در دیگری غرق است که مدهوش گشته و دیگری از شدتِ حضور، عقلش را از دست داده است.

نکته ادبی: مدهوشی در اینجا نشانه کمالِ عشق است که در آن فردیتِ عاشق فنا می‌شود.

در دل معشوق جمله عاشق است در دل عذرا همیشه وامق است

در دلِ معشوق، جایگاهِ عاشق است و در دلِ عاشق، پیوسته تصویرِ معشوق (عذرا) حضور دارد.

نکته ادبی: وامق و عذرا نام دو عاشق و معشوقِ اساطیری و ادبی در زبان فارسی هستند که نمادِ عشقِ کاملند.

در دل عاشق به جز معشوق نیست در میانشان فارق و فاروق نیست

در قلبِ عاشق جز معشوق چیزی وجود ندارد؛ بنابراین میان آن‌ها هیچ جداکننده و فاصله‌ای نیست.

نکته ادبی: فارق و فاروق به معنای جداکننده و تمایزدهنده است؛ اشاره به وحدتِ مطلقِ عاشق و معشوق دارد.

بر یکی اشتر بود این دو درا پس چه زر غبا بگنجد این دو را

این دو بر یک مرکب سوارند؛ پس چگونه ممکن است دغدغه‌های دنیوی (زرِ غبا) جایی در میانشان داشته باشد؟

نکته ادبی: اشتر استعاره از بدن یا مرکبِ حیات است؛ اشاره به این دارد که این دو روح در یک کالبد یا در یک مسیرند.

هیچ کس با خویش زر غبا نمود هیچ کس با خود به نوبت یار بود

هیچ‌کس در زمانِ وحدت با معشوق، به فکرِ اندوختنِ مال دنیا نیست و هیچ‌کس در عاشقی، نوبت‌بندی نمی‌کند.

نکته ادبی: نوبت یار بودن کنایه از تقلیلِ عشق به یک رابطه قراردادی و نوبتی است که در عشقِ حقیقی راه ندارد.

آن یکیی نه که عقلش فهم کرد فهم این موقوف شد بر مرگ مرد

این یگانگی، آن چیزی نیست که عقلِ معمولی بتواند درک کند؛ فهمِ این حقیقت، مشروط به مرگِ نفس و گذشتن از 'خود' است.

نکته ادبی: مرگِ مرد در اینجا به معنای مرگِ ارادی یا کشتنِ نفسِ اماره است.

ور به عقل ادراک این ممکن بدی قهر نفس از بهر چه واجب شدی

اگر درکِ این حقیقتِ والا با عقلِ جزئی ممکن بود، پس چرا مبارزه با نفس و سرکوبِ خواهش‌های آن تا این حد واجب و ضروری بود؟

نکته ادبی: قهر نفس یعنی سرکوبِ خواهش‌های نفسانی؛ دلیلِ این دستور، ناتوانیِ عقلِ نفسانی از درکِ حقیقت است.

با چنان رحمت که دارد شاه هش بی ضرورت چون بگوید نفس کش

با وجود آن همه بخشش و رحمتی که خداوند دارد، اگر ضرورت و نیازی نبود، چرا فرمان کشتن نفس و هواهای نفسانی را صادر می‌کرد؟

نکته ادبی: نفس کش، امر به کشتن یا مهار کردن نفس اماره است؛ شاه هش استعاره از خداوند یا عقلِ کلی است که صاحبِ رحمت است.

آرایه‌های ادبی

استعاره مصباح هوش

قورباغه به چراغِ هوش تشبیه شده که راهنمای موش در فهمِ اسرارِ آب است.

تلمیح عذرا و وامق

اشاره به داستان عشقیِ وامق و عذرا که نمادِ پیوندِ جدایی‌ناپذیر عاشق و معشوق هستند.

تناقض (پارادوکس) مستسقی

تشبیه عاشق به بیمارِ استسقا؛ کسی که با نوشیدن آب، تشنه‌تر می‌شود، نمادی از عطشِ معنوی است.

مراعات نظیر روز و شب

استفاده از عناصرِ متقابل برای نشان دادن پیوستگی و طلبِ دائمیِ عاشق و معشوق.

تشخیص (پرسونيفيكاسيون) روز بر شب عاشق است

نسبت دادنِ صفتِ عاشقی به دو پدیده طبیعی برای نمایشِ فراگیریِ قانونِ عشق در هستی.