مثنوی معنوی - دفتر ششم

مولوی

بخش ۸۵ - حکایت تعلق موش با چغز و بستن پای هر دو به رشته‌ای دراز و بر کشیدن زاغ موش را و معلق شدن چغز و نالیدن و پشیمانی او از تعلق با غیر جنس و با جنس خود ناساختن

مولوی
از قضا موشی و چغزی با وفا بر لب جو گشته بودند آشنا
هر دو تن مربوط میقاتی شدند هر صباحی گوشه ای می آمدند
نرد دل با هم دگر می باختند از وساوس سینه می پرداختند
هر دو را دل از تلاقی متسع هم دگر را قصه خوان و مستمع
رازگویان با زبان و بی زبان الجماعه رحمه را تاویل دان
آن اشر چون جفت آن شاد آمدی پنج ساله قصه اش یاد آمدی
جوش نطق از دل نشان دوستیست بستگی نطق از بی الفتیست
دل که دلبر دید کی ماند ترش بلبلی گل دید کی ماند خمش
ماهی بریان ز آسیب خضر زنده شد در بحر گشت او مستقر
یار را با یار چون بنشسته شد صد هزاران لوح سر دانسته شد
لوح محفوظ است پیشانی یار راز کونینش نماید آشکار
هادی راهست یار اندر قدوم مصطفی زین گفت اصحابی نجوم
نجم اندر ریگ و دریا رهنماست چشم اندر نجم نه کو مقتداست
چشم را با روی او می دار جفت گرد منگیزان ز راه بحث و گفت
زانک گردد نجم پنهان زان غبار چشم بهتر از زبان با عثار
تا بگوید او که وحیستش شعار کان نشاند گرد و ننگیزد غبار
چون شد آدم مظهر وحی و وداد ناطقهٔ او علم الاسما گشاد
نام هر چیزی چنانک هست آن از صحیفهٔ دل روی گشتش زبان
فاش می گفتی زبان از ریتش جمله را خاصیت و ماهیتش
آنچنان نامی که اشیا را سزد نه چنانک حیز را خواند اسد
نوح نهصد سال در راه سوی بود هر روزیش تذکیر نوی
لعل او گویا ز یاقوت القلوب نه رساله خوانده نه قوت القلوب
وعظ را ناموخته هیچ از شروح بلک ینبوع کشوف و شرح روح
زان میی کان می چو نوشیده شود آب نطق از گنگ جوشیده شود
طفل نوزاده شود حبر فصیح حکمت بالغ بخواند چون مسیح
از کهی که یافت زان می خوش لبی صد غزل آموخت داود نبی
جمله مرغان ترک کرده چیک چیک هم زبان و یار داود ملیک
چه عجب که مرغ گردد مست او هم شنود آهن ندای دست او
صرصری بر عاد قتالی شده مر سلیمان را چو حمالی شده
صرصری می برد بر سر تخت شاه هر صباح و هر مسا یک ماهه راه
هم شده حمال و هم جاسوس او گفت غایب را کنان محسوس او
باد دم که گفت غایب یافتی سوی گوش آن ملک بشتافتی
که فلانی این چنین گفت این زمان ای سلیمان مه صاحب قران

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این اثر با استفاده از داستانی تمثیلی و استعاری میان یک موش و یک قورباغه، به تبیین مفهوم دوستی و همنشینی در طریق عرفانی می‌پردازد. شاعر با ظرافت بیان می‌کند که پیوند قلبی میان دو روح، فراتر از سخن و کلام است و بستری فراهم می‌کند تا حجاب‌های میان آن‌ها کنار رفته و حقیقت بر دل‌ها آشکار شود.

در ادامه، شاعر با بهره‌گیری از اشارات تاریخی و اساطیری (تلمیح) به پیامبران و بزرگان، به این نکته تاکید می‌ورزد که علم حقیقی نه از راه آموختنِ ظاهری، بلکه از راه اتصال به منبع وحی و الهامِ قلبی حاصل می‌شود. در واقع، حضور در محضرِ یار (مرشد یا حقیقتِ کمال) همان لوح محفوظی است که تمامی اسرار هستی را برای سالک روشن می‌سازد.

معنای روان

از قضا موشی و چغزی با وفا بر لب جو گشته بودند آشنا

بر حسب تصادف، یک موش و یک قورباغه با وفاداری کامل، در کنار جوی آب با هم آشنا شدند.

نکته ادبی: واژه «چغز» در متون کهن به معنای قورباغه است.

هر دو تن مربوط میقاتی شدند هر صباحی گوشه ای می آمدند

هر دو به یک مکان خاص برای دیدار عادت کردند و هر روز صبح به آنجا می‌آمدند.

نکته ادبی: «میقات» در اینجا به معنای زمان و مکانِ ملاقات است.

نرد دل با هم دگر می باختند از وساوس سینه می پرداختند

با هم صمیمی شدند و به گفت‌وگو پرداختند و دل‌هایشان را از نگرانی‌ها و وسوسه‌های درونی پاک کردند.

نکته ادبی: «نرد دل باختن» کنایه از انس و الفت شدید است.

هر دو را دل از تلاقی متسع هم دگر را قصه خوان و مستمع

دل هر دو از این ملاقات باز و گشاده شد و هر یک دیگری را شنونده و گوینده‌ی قصه‌های خود یافت.

نکته ادبی: «متسع» به معنای گسترده و وسیع است.

رازگویان با زبان و بی زبان الجماعه رحمه را تاویل دان

با زبان و یا بدون کلام، اسرار خود را می‌گفتند؛ این همان معنای واقعی «الجماعه رحمه» (وحدت و همراهی، رحمت است) می‌باشد.

نکته ادبی: استفاده از اصطلاح عربی به عنوان تاییدِ حکمتِ پیوند.

آن اشر چون جفت آن شاد آمدی پنج ساله قصه اش یاد آمدی

وقتی آن دوست در کنارش قرار می‌گرفت، مثل این بود که خاطرات خوش پنج‌ساله برایش تازه می‌شد.

نکته ادبی: «اشر» به معنای دوست و همدم است.

جوش نطق از دل نشان دوستیست بستگی نطق از بی الفتیست

جوشش کلام از دل، نشانه‌ی دوستی است و بسته شدن زبان، نشانه نبودِ محبت و الفت است.

نکته ادبی: رابطه علّی میانِ عاطفه و بیان ادبی.

دل که دلبر دید کی ماند ترش بلبلی گل دید کی ماند خمش

دلی که به دیدار یار می‌رسد، نمی‌تواند غمگین بماند؛ همان‌طور که بلبل با دیدن گل، سکوت نمی‌کند.

نکته ادبی: تشبیه «دیدار یار» به «دیدار گل» برای توصیف شادیِ درونی.

ماهی بریان ز آسیب خضر زنده شد در بحر گشت او مستقر

ماهیِ بریانی که با برکتِ وجودِ خضر زنده شد و در دریا به زندگی ادامه داد.

نکته ادبی: اشاره تلمیحی به داستان حضرت خضر در قرآن.

یار را با یار چون بنشسته شد صد هزاران لوح سر دانسته شد

وقتی دو دوست با هم می‌نشینند، صدها راز و حقیقتِ نهفته برایشان آشکار می‌شود.

نکته ادبی: «لوح سر» کنایه از اسرار الهی و دانش غیبی است.

لوح محفوظ است پیشانی یار راز کونینش نماید آشکار

پیشانی و سیمای دوست، همچون لوح محفوظ است که تمام اسرارِ این جهان و آن جهان را در خود دارد.

نکته ادبی: «لوح محفوظ» استعاره از آینه‌ی تمام‌نمایِ معرفت در سیمای انسان کامل است.

هادی راهست یار اندر قدوم مصطفی زین گفت اصحابی نجوم

یار در مسیرِ هدایت، همچون راهنماست؛ پیامبر نیز یاران خود را به ستاره تشبیه کرده است.

نکته ادبی: «اصحابی کالنجوم» اشاره به حدیث نبوی در ستایش صحابه به عنوان ستارگان هدایت.

نجم اندر ریگ و دریا رهنماست چشم اندر نجم نه کو مقتداست

ستاره در بیابان و دریا راهنماست؛ باید به ستاره نگاه کرد، نه به شن و آب که ستاره مقتداست.

نکته ادبی: تمثیل برای تبیینِ جایگاهِ رهبر و راهنما.

چشم را با روی او می دار جفت گرد منگیزان ز راه بحث و گفت

چشم خود را با دیدنِ روی یار همراه کن و از بحث و جدل‌های بی‌فایده بپرهیز.

نکته ادبی: «منگیزان» فعل امر از مصدر انگیزاندن (برانگیختن، ایجاد کردن).

زانک گردد نجم پنهان زان غبار چشم بهتر از زبان با عثار

زیرا با آن بحث‌ها غباری برمی‌خیزد که ستاره (راهنما) پنهان می‌شود؛ نگاه کردنِ بی‌واسطه، بهتر از زبانِ پر از لغزش است.

نکته ادبی: «عثار» به معنای لغزش و خطا است.

تا بگوید او که وحیستش شعار کان نشاند گرد و ننگیزد غبار

باید از کسی پیروی کرد که وحی الهی شعارِ اوست، چرا که او غبارها را فرو می‌نشاند و گردی ایجاد نمی‌کند.

نکته ادبی: اشاره به مقامِ نبوت و برتریِ کشفِ وحیانی بر عقلِ جزئی.

چون شد آدم مظهر وحی و وداد ناطقهٔ او علم الاسما گشاد

وقتی آدم مظهر وحی و محبت الهی شد، زبانِ گویا و علمِ شناختِ اسامیِ همه‌چیز به او عطا شد.

نکته ادبی: اشاره به قصه خلقت آدم و تعلیم اسماء (بقره/۳۱).

نام هر چیزی چنانک هست آن از صحیفهٔ دل روی گشتش زبان

نامِ هر چیزی، همان حقیقت و ماهیتِ آن است که از طریقِ دل بر زبان او جاری می‌شد.

نکته ادبی: صحیفه دل، استعاره از ضمیرِ باطنِ آدم.

فاش می گفتی زبان از ریتش جمله را خاصیت و ماهیتش

او از حقیقتِ امور و ویژگی‌ها و ماهیتِ هر چیزی به روشنی سخن می‌گفت.

نکته ادبی: تفسیرِ علم‌الاسماء به شناختِ ماهویِ اشیا.

آنچنان نامی که اشیا را سزد نه چنانک حیز را خواند اسد

آن نامی که شایسته‌ی اشیاست را می‌گفت، نه آنکه به جای «اسد» (شیر) به الاغ بگوید شیر.

نکته ادبی: تاکید بر حقیقت‌گویی و پرهیز از نام‌گذاری‌های نادرست و دنیوی.

نوح نهصد سال در راه سوی بود هر روزیش تذکیر نوی

حضرت نوح نهصد سال در مسیرِ دعوت بود و هر روز برای مردم تذکر و درس تازه‌ای داشت.

نکته ادبی: اشاره به عمر طولانی و استمرارِ تبلیغِ حضرت نوح.

لعل او گویا ز یاقوت القلوب نه رساله خوانده نه قوت القلوب

سخنِ او از قلبش جاری بود، نه از خواندنِ کتاب‌های علمی یا کتاب «قوت‌القلوب».

نکته ادبی: نقدِ دانشِ صرفاً کتابی در برابرِ دانشِ شهودی و قلبی.

وعظ را ناموخته هیچ از شروح بلک ینبوع کشوف و شرح روح

او موعظه را از شرح‌های کتابی نیاموخت، بلکه خود چشمه‌ی جوشانِ کشف و حقیقتِ روح بود.

نکته ادبی: «ینبوع» به معنای چشمه است.

زان میی کان می چو نوشیده شود آب نطق از گنگ جوشیده شود

از آن شرابِ معرفت که چون نوشیده شود، حتی افراد گنگ نیز به سخن می‌آیند.

نکته ادبی: استعاره از شراب به معنای جذبه‌ی الهی.

طفل نوزاده شود حبر فصیح حکمت بالغ بخواند چون مسیح

کودک نوزاد نیز مانند عیسی (ع) به دانشمندی فصیح تبدیل می‌شود و حکمت‌های بلند را می‌خواند.

نکته ادبی: اشاره به تکلمِ حضرت عیسی در گهواره.

از کهی که یافت زان می خوش لبی صد غزل آموخت داود نبی

از آن شهدِ شیرینی که داود نبی چشید، صدها غزل و مناجات آموخت.

نکته ادبی: اشاره به مقامِ داود و کتابِ زبور.

جمله مرغان ترک کرده چیک چیک هم زبان و یار داود ملیک

همه پرندگان دیگر صدای خود را قطع کردند و هم‌زبان و همدمِ داودِ پادشاه شدند.

نکته ادبی: اشاره به تسخیرِ پرندگان توسط حضرت داود.

چه عجب که مرغ گردد مست او هم شنود آهن ندای دست او

چه جای تعجب که مرغ مستِ او شود، وقتی که حتی آهن در دستِ او نرم می‌شد.

نکته ادبی: اشاره به معجزه نرم شدن آهن در دستان داود (قرآن کریم).

صرصری بر عاد قتالی شده مر سلیمان را چو حمالی شده

بادِ صرصر که برای قوم عاد عذاب بود، برای سلیمان به خادمی تبدیل شد.

نکته ادبی: تضادِ کارکردِ باد در برابر قوم عاد و حضرت سلیمان.

صرصری می برد بر سر تخت شاه هر صباح و هر مسا یک ماهه راه

باد، تختِ سلیمان را هر روز صبح و شام به اندازه‌ی یک ماه راه می‌برد.

نکته ادبی: اشاره به تسخیرِ باد برای سلیمان.

هم شده حمال و هم جاسوس او گفت غایب را کنان محسوس او

هم حاملِ تخت بود و هم جاسوسِ او، و اخبارِ غایبان را برایش ملموس و حاضر می‌کرد.

نکته ادبی: توصیفِ باد به عنوانِ ابزارِ آگاهی‌رسانی.

باد دم که گفت غایب یافتی سوی گوش آن ملک بشتافتی

باد وقتی پیامِ غایبان را می‌شنید، با شتاب به گوشِ آن پادشاه می‌رساند.

نکته ادبی: تشخیص (جان‌بخشی) به باد در مقامِ پیام‌رسان.

که فلانی این چنین گفت این زمان ای سلیمان مه صاحب قران

و می‌گفت که فلانی این حرف را گفت، ای سلیمان که پادشاهِ صاحب‌قران هستی.

نکته ادبی: «صاحب‌قران» لقبی برای پادشاهان مقتدر و بلندمرتبه.

آرایه‌های ادبی

تلمیح ماهی بریان ز آسیب خضر

اشاره به داستان قرآنیِ زنده شدنِ ماهیِ بریان در دستِ حضرت خضر و موسی.

استعاره لوح محفوظ است پیشانی یار

تشبیه پیشانیِ یار به لوحِ محفوظ که حاوی اسرار الهی است.

تضاد صرصری بر عاد قتالی شده / مر سلیمان را چو حمالی شده

بادِ صرصر که برای عاد مرگبار بود، برای سلیمان رام و خادم شده است.

مراعات نظیر مرغان، داود، آهن، تسخیر

جمع‌آوری واژگانی که حول محور داستان‌های حضرت داود و معجزات او می‌چرخند.