مثنوی معنوی - دفتر ششم

مولوی

بخش ۸۴ - منادی کردن سید ملک ترمد کی هر کی در سه یا چهار روز به سمرقند رود به فلان مهم خلعت و اسپ و غلام و کنیزک و چندین زر دهم و شنیدن دلقک خبر این منادی در ده و آمدن به اولاقی نزد شاه کی من باری نتوانم رفتن

مولوی
سید ترمد که آنجا شاه بود مسخرهٔ او دلقک آگاه بود
داشت کاری در سمرقند او مهم جست الاقی تا شود او مستتم
زد منادی هر که اندر پنج روز آردم زانجا خبر بدهم کنوز
دلقک اندر ده بد و آن را شنید بر نشست و تا بترمد می دوید
مرکبی دو اندر آن ره شد سقط از دوانیدن فرس را زان نمط
پس به دیوان در دوید از گرد راه وقت ناهنگام ره جست او به شاه
فجفجی در جملهٔ دیوان فتاد شورشی در وهم آن سلطان فتاد
خاص و عام شهر را دل شد ز دست تا چه تشویش و بلا حادث شدست
یا عدوی قاهری در قصد ماست یا بلایی مهلکی از غیب خاست
که ز ده دلقک به سیران درشت چند اسپی تازی اندر راه کشت
جمع گشته بر سرای شاه خلق تا چرا آمد چنین اشتاب دلق
از شتاب او و فحش اجتهاد غلغل و تشویش در ترمد فتاد
آن یکی دو دست بر زانوزنان وآن دگر از وهم واویلی کنان
از نفیر و فتنه و خوف نکال هر دلی رفته به صد کوی خیال
هر کسی فالی همی زد از قیاس تا چه آتش اوفتاد اندر پلاس
راه جست و راه دادش شاه زود چون زمین بوسید گفتش هی چه بود
هرکه می پرسید حالی زان ترش دست بر لب می نهاد او که خمش
وهم می افزود زین فرهنگ او جمله در تشویش گشته دنگ او
کرد اشارت دلق که ای شاه کرم یک دمی بگذار تا من دم زنم
تا که باز آید به من عقلم دمی که فتادم در عجایب عالمی
بعد یک ساعت که شه از وهم و ظن تلخ گشتش هم گلو و هم دهن
که ندیده بود دلقک را چنین که ازو خوشتر نبودش هم نشین
دایما دستان و لاغ افراشتی شاه را او شاد و خندان داشتی
آن چنان خندانش کردی در نشست که گرفتی شه شکم را با دو دست
که ز زور خنده خوی کردی تنش رو در افتادی ز خنده کردنش
باز امروز این چنین زرد و ترش دست بر لب می زند کای شه خمش
وهم در وهم و خیال اندر خیال شاه را تا خود چه آید از نکال
که دل شه با غم و پرهیز بود زانک خوارمشاه بس خون ریز بود
بس شهان آن طرف را کشته بود یا به حیله یا به سطوت آن عنود
این شه ترمد ازو در وهم بود وز فن دلقک خود آن وهمش فزود
گفت زوتر بازگو تا حال چیست این چنین آشوب و شور تو ز کیست
گفت من در ده شنیدم آنک شاه زد منادی بر سر هر شاه راه
که کسی خواهم که تازد در سه روز تا سمرقند و دهم او را کنوز
من شتابیدم بر تو بهر آن تا بگویم که ندارم آن توان
این چنین چستی نیاید از چو من باری این اومید را بر من متن
گفت شه لعنت برین زودیت باد که دو صد تشویش در شهر اوفتاد
از برای این قدر خام ریش آتش افکندی درین مرج و حشیش
هم چو این خامان با طبل و علم که الاقانیم در فقر و عدم
لاف شیخی در جهان انداخته خویشتن را بایزیدی ساخته
هم ز خود سالک شده واصل شده محفلی واکرده در دعوی کده
خانهٔ داماد پرآشوب و شر قوم دختر را نبوده زین خبر
ولوله که کار نیمی راست شد شرطهایی که ز سوی ماست شد
خانه ها را روفتیم آراستیم زین هوس سرمست و خوش برخاستیم
زان طرف آمد یکی پیغام نی مرغی آمد این طرف زان بام نی
زین رسالات مزید اندر مزید یک جوابی زان حوالیتان رسید
نی ولیکن یار ما زین آگهست زانک از دل سوی دل لا بد رهست
پس از آن یاری که اومید شماست از جواب نامه ره خالی چراست
صد نشانست از سرار و از جهار لیک بس کن پرده زین در بر مدار
باز رو تا قصهٔ آن دلق گول که بلا بر خویش آورد از فضول
پس وزیرش گفت ای حق را ستن بشنو از بندهٔ کمینه یک سخن
دلقک از ده بهر کاری آمدست رای او گشت و پشیمانش شدست
ز آب و روغن کهنه را نو می کند او به مسخرگی برون شو می کند
غمد را بنمود و پنهان کرد تیغ باید افشردن مرورا بی دریغ
پسته را یا جوز را تا نشکنی نی نماید دل نی بدهد روغنی
مشنو این دفع وی و فرهنگ او در نگر در ارتعاش و رنگ او
گفت حق سیماهم فی وجههم زانک غمازست سیما و منم
این معاین هست ضد آن خبر که بشر به سرشته آمد این بشر
گفت دلقک با فغان و با خروش صاحبا در خون این مسکین مکوش
بس گمان و وهم آید در ضمیر کان نباشد حق و صادق ای امیر
ان بعض الظن اثم است ای وزیر نیست استم راست خاصه بر فقیر
شه نگیرد آنک می رنجاندش از چه گیرد آنک می خنداندش
گفت صاحب پیش شه جاگیر شد کاشف این مکر و این تزویر شد
گفت دلقک را سوی زندان برید چاپلوس و زرق او را کم خرید
می زنیدش چون دهل اشکم تهی تا دهل وار او دهدمان آگهی
تر و خشک و پر و تی باشد دهل بانگ او آگه کند ما را ز کل
تا بگوید سر خود از اضطرار آنچنان که گیرد این دلها قرار
چون طمانینست صدق و با فروغ دل نیارامد به گفتار دروغ
کذب چون خس باشد و دل چون دهان خس نگردد در دهان هرگز نهان
تا درو باشد زبانی می زند تا به دانش از دهان بیرون کند
خاصه که در چشم افتد خس ز باد چشم افتد در نم و بند و گشاد
ما پس این خس را زنیم اکنون لگد تا دهان و چشم ازین خس وا رهد
گفت دلقک ای ملک آهسته باش روی حلم و مغفرت را کم خراش
تا بدین حد چیست تعجیل نقم من نمی پرم به دست تو درم
آن ادب که باشد از بهر خدا اندر آن مستعجلی نبود روا
وآنچ باشد طبع و خشم و عارضی می شتابد تا نگردد مرتضی
ترسد ار آید رضا خشمش رود انتقام و ذوق آن فایت شود
شهوت کاذب شتابد در طعام خوف فوت ذوق هست آن خود سقام
اشتها صادق بود تاخیر به تا گواریده شود آن بی گره
تو پی دفع بلایم می زنی تا ببینی رخنه را بندش کنی
تا از آن رخنه برون ناید بلا غیر آن رخنه بسی دارد قضا
چارهٔ دفع بلا نبود ستم چاره احسان باشد و عفو و کرم
گفت الصدقه مرد للبلا داو مرضاک به صدقه یا فتی
صدقه نبود سوختن درویش را کور کردن چشم حلم اندیش را
گفت شه نیکوست خیر و موقعش لیک چون خیری کنی در موضعش
موضع رخ شه نهی ویرانیست موضع شه اسپ هم نادانیست
در شریعت هم عطا هم زجر هست شاه را صدر و فرس را درگه است
عدل چه بود وضع اندر موضعش ظلم چه بود وضع در ناموقعش
نیست باطل هر چه یزدان آفرید از غضب وز حلم وز نصح و مکید
خیر مطلق نیست زینها هیچ چیز شر مطلق نیست زینها هیچ نیز
نفع و ضر هر یکی از موضعست علم ازین رو واجبست و نافعست
ای بسا زجری که بر مسکین رود در ثواب از نان و حلوا به بود
زانک حلوا بی اوان صفرا کند سیلیش از خبث مستنقا کند
سیلیی در وقت بر مسکین بزن که رهاند آنش از گردن زدن
زخم در معنی فتد از خوی بد چوب بر گرد اوفتد نه بر نمد
بزم و زندن هست هر بهرام را بزم مخلص را و زندان خام را
شق باید ریش را مرهم کنی چرک را در ریش مستحکم کنی
تا خورد مر گوشت را در زیر آن نیم سودی باشد و پنجه زیان
گفت دلقک من نمی گویم گذار من همی گویم تحریی بیار
هین ره صبر و تانی در مبند صبر کن اندیشه می کن روز چند
در تانی بر یقینی بر زنی گوش مال من بایقانی کنی
در روش یمشی مکبا خود چرا چون همی شاید شدن در استوا
مشورت کن با گروه صالحان بر پیمبر امر شاورهم بدان
امرهم شوری برای این بود کز تشاور سهو و کژ کمتر رود
این خردها چون مصابیح انورست بیست مصباح از یکی روشن ترست
بوک مصباحی فتد اندر میان مشتعل گشته ز نور آسمان
غیرت حق پرده ای انگیختست سفلی و علوی به هم آمیختست
گفت سیروا می طلب اندر جهان بخت و روزی را همی کن امتحان
در مجالس می طلب اندر عقول آن چنان عقلی که بود اندر رسول
زانک میراث از رسول آنست و بس که ببیند غیبها از پیش و پس
در بصرها می طلب هم آن بصر که نتابد شرح آن این مختصر
بهر این کردست منع آن با شکوه از ترهب وز شدن خلوت به کوه
تا نگردد فوت این نوع التقا کان نظر بختست و اکسیر بقا
در میان صالحان یک اصلحیست بر سر توقیعش از سلطان صحیست
کان دعا شد با اجابت مقترن کفو او نبود کبار انس و جن
در مری اش آنک حلو و حامض است حجت ایشان بر حق داحض است
که چو ما او را به خود افراشتیم عذر و حجت از میان بر داشتیم
قبله را چون کرد دست حق عیان پس تحری بعد ازین مردود دان
هین بگردان از تحری رو و سر که پدید آمد معاد و مستقر
یک زمان زین قبله گر ذاهل شوی سخرهٔ هر قبلهٔ باطل شوی
چون شوی تمییزده را ناسپاس بجهد از تو خطرت قبله شناس
گر ازین انبار خواهی بر و بر نیم ساعت هم ز همدردان مبر
که در آن دم که ببری زین معین مبتلی گردی تو با بئس القرین

درک و برداشت

هوش مصنوعی

معنای روان

سید ترمد که آنجا شاه بود مسخرهٔ او دلقک آگاه بود

در شهر ترمذ پادشاهی بود که دلقک یا همان مسخره‌ای زیرک و دانا در خدمت داشت.

نکته ادبی: ترمد صورت کهن و ضبط اصلیِ نامِ شهر تِرمِذ است.

داشت کاری در سمرقند او مهم جست الاقی تا شود او مستتم

پادشاه کار مهمی در سمرقند داشت و در پیِ کسی بود که این مأموریت را به سرانجام برساند.

نکته ادبی: مستتم به معنای تمام‌شده و به کمال رسیده است.

زد منادی هر که اندر پنج روز آردم زانجا خبر بدهم کنوز

پادشاه اعلام کرد هر کس بتواند در پنج روز به سمرقند برود و بازگردد و برایم خبر بیاورد، پاداش‌های فراوانی به او می‌دهم.

نکته ادبی: کنوز جمع گنج است که به استعاره به پاداش‌های ارزشمند اشاره دارد.

دلقک اندر ده بد و آن را شنید بر نشست و تا بترمد می دوید

دلقک که در دهکده بود، این خبر را شنید و با شتاب به سمت ترمذ اسب تاخت.

نکته ادبی: بترمد به معنای به سوی شهر ترمذ است.

مرکبی دو اندر آن ره شد سقط از دوانیدن فرس را زان نمط

دلقک در این مسیر، دو اسب را از شدت دواندن و فشار زیاد به کشتن داد.

نکته ادبی: سقط به معنای مرگ و مردن است.

پس به دیوان در دوید از گرد راه وقت ناهنگام ره جست او به شاه

او با چهره‌ای غبارآلود و خسته، در حالی که وقتِ مناسبی هم نبود، با شتاب به دیوانخانه و نزد شاه رفت.

نکته ادبی: نابه‌هنگام به معنای زمان نامناسب است.

فجفجی در جملهٔ دیوان فتاد شورشی در وهم آن سلطان فتاد

با ورود او، ولوله و اضطرابی در دیوان برپا شد و وهم و خیالِ بدی به دلِ شاه افتاد.

نکته ادبی: فجفجی اشاره به سر و صدا و هیاهوی برخاسته از ترس و اضطراب است.

خاص و عام شهر را دل شد ز دست تا چه تشویش و بلا حادث شدست

مردم و درباریان از این وضعیت دچار ترس شدند و از خود می‌پرسیدند چه بلای بزرگی نازل شده است؟

نکته ادبی: دل از دست شدن کنایه از ترس و وحشتِ شدید است.

یا عدوی قاهری در قصد ماست یا بلایی مهلکی از غیب خاست

با خود می‌اندیشیدند که آیا دشمنی قدرتمند به ما حمله کرده یا بلایی آسمانی و غیرمنتظره نازل شده است؟

نکته ادبی: قاهر به معنای پیروز و چیره است.

که ز ده دلقک به سیران درشت چند اسپی تازی اندر راه کشت

چرا که دلقک با ظاهری آشفته از ده آمده بود و در راه چند اسب را نیز هلاک کرده بود.

نکته ادبی: سیرانِ درشت کنایه از حرکت سریع و خشن است.

جمع گشته بر سرای شاه خلق تا چرا آمد چنین اشتاب دلق

مردمِ شهر گرد قصر شاه جمع شدند تا بدانند چرا دلقک چنین شتاب‌زده عمل کرده است.

نکته ادبی: اشتاب به معنای شتاب و عجله است.

از شتاب او و فحش اجتهاد غلغل و تشویش در ترمد فتاد

ترس و شتابزدگیِ دلقک، غوغا و آشوبِ فراوانی در شهر ترمذ به پا کرد.

نکته ادبی: اجتهاد در اینجا به معنای تلاش و تکاپویِ بیش از حد است.

آن یکی دو دست بر زانوزنان وآن دگر از وهم واویلی کنان

برخی از شدت ترس زانوهایشان می‌لرزید و برخی دیگر از وحشت، ناله و فغان سر داده بودند.

نکته ادبی: واویلا کنان کنایه از شیون و زاری از سرِ ترس است.

از نفیر و فتنه و خوف نکال هر دلی رفته به صد کوی خیال

از شدتِ ترس و صدایِ فریاد، ذهنِ همگان به هزاران تصورِ وحشتناک و نادرست کشانده شد.

نکته ادبی: نکال به معنای بلا و شکنجه است.

هر کسی فالی همی زد از قیاس تا چه آتش اوفتاد اندر پلاس

هر کس با حدس و گمان خود فال بد می‌زد که چه مصیبتی رخ داده است.

نکته ادبی: پلاس در اینجا استعاره از زندگی و وضعیتِ عادی است که دچار آشوب شده است.

راه جست و راه دادش شاه زود چون زمین بوسید گفتش هی چه بود

دلقک اجازه ورود گرفت و شاه به سرعت او را پذیرفت. وقتی دلقک زمین را بوسید، شاه پرسید چه اتفاقی افتاده است؟

نکته ادبی: زمین بوسیدن کنایه از احترامِ قبل از عرضِ مطلب است.

هرکه می پرسید حالی زان ترش دست بر لب می نهاد او که خمش

هر کس از او می‌پرسید چه خبر شده، او تنها انگشتِ خود را بر لب می‌گذاشت و دعوت به سکوت می‌کرد.

نکته ادبی: خمش در ادبیات کهن دستوری برای سکوت است.

وهم می افزود زین فرهنگ او جمله در تشویش گشته دنگ او

رفتارِ مبهمِ او بر وهمِ شاه افزود و همگان از دیدنِ این رفتارِ عجیب، مبهوت و سرگردان ماندند.

نکته ادبی: دنگ شدن کنایه از حیرت و سرگشتگی است.

کرد اشارت دلق که ای شاه کرم یک دمی بگذار تا من دم زنم

دلقک اشاره کرد که ای پادشاه مهربان، لحظه‌ای به من فرصت بده تا نفسی تازه کنم.

نکته ادبی: دم زدن به معنای نفس تازه کردن و آرام شدن است.

تا که باز آید به من عقلم دمی که فتادم در عجایب عالمی

بگذار تا عقلم سر جایش بیاید، چرا که در وضعیتِ بسیار عجیبی گرفتار شده‌ام.

نکته ادبی: عجایب عالمی کنایه از قرار گرفتن در شرایط غیرعادی است.

بعد یک ساعت که شه از وهم و ظن تلخ گشتش هم گلو و هم دهن

بعد از یک ساعت، در حالی که شاه از ترس و گمان‌های بد، تلخ‌کام شده بود.

نکته ادبی: تلخ شدن گلو کنایه از پریشانی و اندوهِ شدید است.

که ندیده بود دلقک را چنین که ازو خوشتر نبودش هم نشین

زیرا هرگز دلقک را این‌گونه ندیده بود، در حالی که او بهترین هم‌نشینِ شاه بود.

نکته ادبی: هم‌نشین در اینجا به معنای کسی است که مونس و مایه نشاط است.

دایما دستان و لاغ افراشتی شاه را او شاد و خندان داشتی

دلقک همیشه شوخی و خنده بر لب داشت و شاه را شاد نگه می‌داشت.

نکته ادبی: دستان و لاغ به معنای شوخی و کارهای خنده‌آور است.

آن چنان خندانش کردی در نشست که گرفتی شه شکم را با دو دست

او چنان شاه را در جلسات می‌خنداند که شاه از شدت خنده شکمش را می‌گرفت.

نکته ادبی: تصویرسازیِ شکم گرفتن، اوج خنده و استراحتِ شاه را نشان می‌دهد.

که ز زور خنده خوی کردی تنش رو در افتادی ز خنده کردنش

از بس که شاه می‌خندید، بدنش عرق می‌کرد و از خنده زیاد روی زمین می‌افتاد.

نکته ادبی: خوی کردن به معنای عرق کردن است.

باز امروز این چنین زرد و ترش دست بر لب می زند کای شه خمش

اما امروز دلقک چنان گرفته و خاموش بود و به سکوت اشاره می‌کرد.

نکته ادبی: ترش در اینجا کنایه از چهره درهم‌کشیده و عبوس است.

وهم در وهم و خیال اندر خیال شاه را تا خود چه آید از نکال

وهمِ پشتِ وهم و خیال‌های گوناگون در ذهن شاه شکل گرفت که چه بلایی قرار است نازل شود.

نکته ادبی: نکال به معنای بلا و عذاب است.

که دل شه با غم و پرهیز بود زانک خوارمشاه بس خون ریز بود

دلِ شاه پر از غم و مراقبت بود، چرا که خوارزمشاه پادشاهی بسیار خون‌ریز و ستمگر بود.

نکته ادبی: خوارزمشاه در اینجا شخصیتِ تاریخیِ ترسناک برای شاهِ ترمذ است.

بس شهان آن طرف را کشته بود یا به حیله یا به سطوت آن عنود

او پادشاهانِ بسیاری را در آن منطقه یا با حیله یا با قدرتِ نظامی کشته بود.

نکته ادبی: سطوت به معنای قدرت و هیبت است.

این شه ترمد ازو در وهم بود وز فن دلقک خود آن وهمش فزود

شاه ترمذ از خوارزمشاه در هراس بود و رفتارِ عجیبِ دلقک این ترس را دوچندان کرد.

نکته ادبی: وهم فزودن یعنی ترسِ درونی را تقویت کردن.

گفت زوتر بازگو تا حال چیست این چنین آشوب و شور تو ز کیست

شاه گفت: زودتر بگو چه خبر است؟ این همه آشوب و نگرانی برای چیست؟

نکته ادبی: آشوب و شور کنایه از اضطرابِ اجتماعی است.

گفت من در ده شنیدم آنک شاه زد منادی بر سر هر شاه راه

دلقک گفت: من در ده شنیدم که شما برای سفر به سمرقند منادی فرستاده‌اید.

نکته ادبی: شاه‌راه به معنای راه اصلی و پرتردد است.

که کسی خواهم که تازد در سه روز تا سمرقند و دهم او را کنوز

که کسی را می‌خواهید که در سه روز به سمرقند برود و به او گنج و پاداش بدهید.

نکته ادبی: کنوز جمع گنج است.

من شتابیدم بر تو بهر آن تا بگویم که ندارم آن توان

من با شتاب پیش تو آمدم تا بگویم که من توانایی انجام این کار را ندارم.

نکته ادبی: توان در اینجا به معنای قدرتِ بدنی و مهارتی است.

این چنین چستی نیاید از چو من باری این اومید را بر من متن

چنین چابکی از من ساخته نیست؛ پس به این امیدِ انجامِ کار توسط من، دل نبند.

نکته ادبی: متن در اینجا به معنای امیدوار نباش و انتظار نداشته باش است.

گفت شه لعنت برین زودیت باد که دو صد تشویش در شهر اوفتاد

شاه گفت: لعنت بر این سرعتِ عملِ تو، که باعث شد این همه آشوب در شهر به پا شود.

نکته ادبی: زودیت در اینجا به معنای عجله و شتاب‌زدگیِ نابجاست.

از برای این قدر خام ریش آتش افکندی درین مرج و حشیش

برای چنین مسئله‌ی ناچیزی، این‌همه آتشِ آشوب و فتنه در شهر به پا کردی.

نکته ادبی: خام‌ریش استعاره از فردِ نادان و بی‌تجربه است.

هم چو این خامان با طبل و علم که الاقانیم در فقر و عدم

تو شبیه آن نادانانی هستی که با طبل و علمِ دروغین، ادعایِ فقر و عرفان دارند.

نکته ادبی: الاقانیم اشاره به کسانی دارد که بی‌اساس لاف می‌زنند.

لاف شیخی در جهان انداخته خویشتن را بایزیدی ساخته

ادعای شیخی و استادی در جهان سر داده‌اند و خود را هم‌ترازِ بایزید بسطامی ساخته‌اند.

نکته ادبی: بایزید نمادِ عرفانِ حقیقی است و اینجا برای تقابل با مدعیِ دروغین آمده است.

هم ز خود سالک شده واصل شده محفلی واکرده در دعوی کده

خودشان هم سالک شده‌اند و هم واصل به حق، و مجلسی برای ادعاهایِ پوچِ خود آراسته‌اند.

نکته ادبی: دعوی کده به معنای مکانی است که در آن ادعاهای دروغین مطرح می‌شود.

خانهٔ داماد پرآشوب و شر قوم دختر را نبوده زین خبر

خانهٔ داماد پر از آشوب و دردسر شده است، در حالی که خانوادهٔ دختر از این وضعیت بی‌خبرند.

نکته ادبی: استعاره‌ای برای نشان دادنِ ناهماهنگی در مدعیانِ عرفان.

ولوله که کار نیمی راست شد شرطهایی که ز سوی ماست شد

فریاد می‌زنند که نیمی از کار درست شده و شرط‌های ما پذیرفته شده است.

نکته ادبی: ولوله کنایه از هیاهویِ دروغین برای فریب دادن است.

خانه ها را روفتیم آراستیم زین هوس سرمست و خوش برخاستیم

خانه‌ها را آراستیم و با این خیالِ واهی که به هدف رسیده‌ایم، سرمست شدیم.

نکته ادبی: سرمست شدن کنایه از غرور و خودبزرگ‌بینیِ کاذب است.

زان طرف آمد یکی پیغام نی مرغی آمد این طرف زان بام نی

اما از آن طرفِ ماجرا، هیچ خبری نیامد و هیچ پیامی از محبوب به ما نرسید.

نکته ادبی: مرغ در اینجا نمادِ پیک و خبرآور است.

زین رسالات مزید اندر مزید یک جوابی زان حوالیتان رسید

با وجودِ این همه نامه و ادعا، هنوز هیچ جوابی از آن سوی نرسیده است.

نکته ادبی: رسالات استعاره از دعاها و اعمالِ بی‌حاصلِ مدعیان است.

نی ولیکن یار ما زین آگهست زانک از دل سوی دل لا بد رهست

البته که یارِ ما از دلِ ما آگاه است، چرا که راهی میانِ دل‌ها وجود دارد.

نکته ادبی: لا بد ره است به معنایِ وجودِ ناگزیرِ ارتباطِ روحانی است.

پس از آن یاری که اومید شماست از جواب نامه ره خالی چراست

پس اگر این یاری که شما به آن امید دارید حقیقت دارد، چرا هیچ پاسخ و نشانه‌ای از او دریافت نمی‌کنید؟

نکته ادبی: خالی بودنِ راه کنایه از عدمِ دریافتِ فیضِ الهی است.

صد نشانست از سرار و از جهار لیک بس کن پرده زین در بر مدار

نشانه‌های بسیاری از پنهان و آشکار وجود دارد، اما بس کن و بیش از این در پرده‌یِ ریاکاری سخن نگو.

نکته ادبی: سرار و جهار به معنای پنهان و آشکار است.

باز رو تا قصهٔ آن دلق گول که بلا بر خویش آورد از فضول

به داستانِ آن دلقکِ نادان بازگرد که با دخالتِ بیجا، بلا را بر سرِ خود آورد.

نکته ادبی: گول به معنای احمق و ساده‌لوح است.

پس وزیرش گفت ای حق را ستن بشنو از بندهٔ کمینه یک سخن

سپس وزیر به شاه گفت: ای کسی که پناهگاهِ حق هستی، سخنِ کوتاهِ مرا بشنو.

نکته ادبی: حق را ستن به معنای پشتیبانِ حق و عدالت است.

دلقک از ده بهر کاری آمدست رای او گشت و پشیمانش شدست

این دلقک برای انجام کاری به میان مردم آمده بود، اما حالا رأی و نظرش تغییر کرده و از آمدنش پشیمان شده است.

نکته ادبی: اشاره به تغییر احوال آدمی و پشیمانی از کارهای بی‌پایه.

ز آب و روغن کهنه را نو می کند او به مسخرگی برون شو می کند

او با ترفندهای مختلف تلاش می‌کند که کهنگی و خرابی‌های کارهای گذشته‌اش را با رنگ و لعابِ نو بپوشاند و با مسخره‌بازی از مهلکه فرار کند.

نکته ادبی: استعاره از ریاکاری و تظاهر برای پنهان کردنِ عیوب.

غمد را بنمود و پنهان کرد تیغ باید افشردن مرورا بی دریغ

پادشاه خطرِ او را حس کرد و متوجه شد که باید با شمشیر (قدرت و قاطعیت) او را مهار کرد، بدون هیچ‌گونه درنگ یا رحم.

نکته ادبی: استعاره از ضرورت قاطعیت حاکم در برخورد با فریب‌کار.

پسته را یا جوز را تا نشکنی نی نماید دل نی بدهد روغنی

تا وقتی پوستِ گردو یا پسته را نشکنی، نه مغز آن آشکار می‌شود و نه روغن و فایده‌اش به دست می‌آید.

نکته ادبی: تمثیل برای لزوم فشار و سختی جهت رسیدن به حقیقت و کمال.

مشنو این دفع وی و فرهنگ او در نگر در ارتعاش و رنگ او

به بهانه‌ها و فرهنگِ سخنوریِ او توجه نکن، بلکه به حرکات، لرزش‌ها و چهره‌اش بنگر که حقیقتِ او را نمایان می‌کند.

نکته ادبی: تأکید بر برتریِ زبانِ بدن و حقیقتِ درونی بر گفتارِ ظاهری.

گفت حق سیماهم فی وجههم زانک غمازست سیما و منم

قرآن می‌گوید که نشانه‌های افراد در چهره‌شان نمایان است؛ چرا که چهره، افشاگرِ اسرار درون است.

نکته ادبی: اشاره به آیه قرآنی سوره فتح که چهره‌ها بازتابنده باطن انسان هستند.

این معاین هست ضد آن خبر که بشر به سرشته آمد این بشر

این مشاهداتِ عینی، ضدِ آن چیزی است که او به زبان می‌آورد، زیرا این انسان (دلقک) با مکر و حیله سرشته شده است.

نکته ادبی: تضاد میان ظاهرِ کلام و حقیقتِ وجودی.

گفت دلقک با فغان و با خروش صاحبا در خون این مسکین مکوش

دلقک با گریه و داد و فریاد گفت: ای صاحب‌اختیار، به خونِ منِ بیچاره تشنه نباش و مرا به قتل نرسان.

نکته ادبی: توصیفِ اضطراب و تظلم‌خواهیِ فریب‌کار در لحظه‌ی افتادنِ نقاب.

بس گمان و وهم آید در ضمیر کان نباشد حق و صادق ای امیر

ای امیر، بسیاری از گمان‌ها و تصوراتی که در ذهن انسان پدید می‌آید، حقیقت ندارد و راست نیست.

نکته ادبی: هشدار نسبت به قضاوت‌هایِ عجولانه مبتنی بر اوهام.

ان بعض الظن اثم است ای وزیر نیست استم راست خاصه بر فقیر

ای وزیر، مگر نشنیده‌ای که گمانِ بد گناه است؟ گمانِ بد بر فقیر و بیچاره اصلاً کار درستی نیست.

نکته ادبی: اشاره به حدیث نبوی «اِنَّ بَعضَ الظَّنِّ اِثمٌ».

شه نگیرد آنک می رنجاندش از چه گیرد آنک می خنداندش

اگر پادشاه کسی را که باعث رنجش اوست مجازات نمی‌کند، چرا باید کسی را که مایه خنده و نشاط است بازخواست کند؟

نکته ادبی: استدلالِ مغلطه‌آمیز دلقک برای فرار از مجازات.

گفت صاحب پیش شه جاگیر شد کاشف این مکر و این تزویر شد

صاحب‌اختیار (پادشاه) به نزد شاه رفت و به مقامِ نزدیکی رسید و پرده از این مکر و تزویرِ دلقک برداشت.

نکته ادبی: تغییر موضعِ ناظر و برملا شدنِ حقیقت.

گفت دلقک را سوی زندان برید چاپلوس و زرق او را کم خرید

شاه دستور داد که دلقک را به زندان بیندازید و به چاپلوسی و حیله‌های او اهمیت ندهید.

نکته ادبی: قاطعیت در برابر فریب.

می زنیدش چون دهل اشکم تهی تا دهل وار او دهدمان آگهی

مثل دهلی که توخالی است او را کتک بزنید، تا همان‌طور که دهل با ضربه صدا می‌دهد، او نیز حقیقت را فاش کند.

نکته ادبی: تمثیل دهل برای شخصی که تنها با فشار و ضربت، صدایی از او برمی‌خیزد.

تر و خشک و پر و تی باشد دهل بانگ او آگه کند ما را ز کل

دهل چه تر باشد و چه خشک، با ضربه زدن، صدایی تولید می‌کند که ما را از آنچه در درون دارد آگاه می‌سازد.

نکته ادبی: تداوم تمثیل دهل.

تا بگوید سر خود از اضطرار آنچنان که گیرد این دلها قرار

تا اینکه دلقک از روی ناچاری اسرار خود را بازگو کند، به گونه‌ای که دل‌های ما آرام گیرد و حقیقت روشن شود.

نکته ادبی: هدف از مجازات در اینجا، رسیدن به آرامش از طریق کشف حقیقت است.

چون طمانینست صدق و با فروغ دل نیارامد به گفتار دروغ

راستی مانند آرامش است و درخشش دارد؛ دل هرگز با گفتارِ دروغ آرام نمی‌گیرد.

نکته ادبی: تطبیقِ صدق با طمأنینه و آرامش.

کذب چون خس باشد و دل چون دهان خس نگردد در دهان هرگز نهان

دروغ مانند خاشاک در دهان است و دل مانند دهان؛ خاشاک هرگز در دهان پنهان نمی‌ماند و بیرون می‌افتد.

نکته ادبی: تمثیل برای ناپایداریِ دروغ.

تا درو باشد زبانی می زند تا به دانش از دهان بیرون کند

تا وقتی این ناخالصی (خاشاک) در دهان باشد، آدمی با زبان‌بازی تلاش می‌کند آن را پنهان کند، تا اینکه بالاخره با دانش و آگاهیِ مخاطب، بیرون می‌افتد.

نکته ادبی: توضیحِ تقابلِ تظاهر و آگاهی.

خاصه که در چشم افتد خس ز باد چشم افتد در نم و بند و گشاد

به‌خصوص وقتی بادِ حوادث، این خاشاک (دروغ) را به چشمِ حقیقت‌بینِ ما می‌زند؛ چشم (بصیرت) دچار اشک می‌شود و راهش بسته می‌گردد.

نکته ادبی: اشاره به اینکه دروغ مانعِ دیدنِ حقیقت می‌شود.

ما پس این خس را زنیم اکنون لگد تا دهان و چشم ازین خس وا رهد

ما اکنون به این خاشاک (دروغ) لگد می‌زنیم و او را تنبیه می‌کنیم تا هم دهان و هم چشمِ ما از این خار و خاشاکِ فریب رها شود.

نکته ادبی: توجیهِ تنبیه به مثابه پاکسازیِ مسیرِ حقیقت.

گفت دلقک ای ملک آهسته باش روی حلم و مغفرت را کم خراش

دلقک گفت: ای پادشاه، تند نرو و آرام باش؛ چهره‌ی بردباری و بخششِ خود را با خشم خراش نده.

نکته ادبی: دعوتِ دلقک به صبر و حلم.

تا بدین حد چیست تعجیل نقم من نمی پرم به دست تو درم

تا این حد عجله برای مجازات چیست؟ من که فرار نمی‌کنم و در دستِ تو هستم.

نکته ادبی: استدلال بر پایه نفیِ ضرورتِ تعجیل.

آن ادب که باشد از بهر خدا اندر آن مستعجلی نبود روا

آن رفتاری که برای رضای خدا باشد، در آن شتاب‌زدگی راه ندارد.

نکته ادبی: تمایز میان عملِ الهی و عملِ نفسانی.

وآنچ باشد طبع و خشم و عارضی می شتابد تا نگردد مرتضی

اما آنچه از روی طبعِ حیوانی و خشمِ گذراست، شتاب می‌کند تا قبل از اینکه خشمش فرو بنشیند و به رضایت بدل شود، انتقام بگیرد.

نکته ادبی: تحلیل روان‌شناختیِ شتاب‌زدگی در خشم.

ترسد ار آید رضا خشمش رود انتقام و ذوق آن فایت شود

فردِ خشمگین می‌ترسد که اگر آرام شود و خشمش برود، لذتِ انتقام و ذوقِ مجازات را از دست بدهد.

نکته ادبی: نقدِ لذت‌جویی از انتقام.

شهوت کاذب شتابد در طعام خوف فوت ذوق هست آن خود سقام

شهوتِ کاذب برای غذا عجله می‌کند، اما ترس از فوت شدنِ لذتِ حقیقی، خود یک بیماری است.

نکته ادبی: مقایسه میان شهوتِ حیوانی و نیازِ حقیقی.

اشتها صادق بود تاخیر به تا گواریده شود آن بی گره

اشتهایِ واقعی (نیازِ حقیقی) زمانی است که تأخیر در آن بهتر است تا غذا به خوبی هضم شود.

نکته ادبی: تمثیل برای لزوم هضم و تأمل در کارها.

تو پی دفع بلایم می زنی تا ببینی رخنه را بندش کنی

تو برای دفعِ بلایِ من مرا می‌زنی، تا به خیال خودت آن رخنه و سوراخ را ببندی.

نکته ادبی: تحلیلِ منطقِ پادشاه از دیدگاه دلقک.

تا از آن رخنه برون ناید بلا غیر آن رخنه بسی دارد قضا

فکر می‌کنی اگر آن رخنه را ببندی بلا دفع می‌شود؟ تقدیر و قضا غیر از آن رخنه، راه‌های بسیاری برای وقوع دارد.

نکته ادبی: اشاره به گریزناپذیریِ سرنوشت.

چارهٔ دفع بلا نبود ستم چاره احسان باشد و عفو و کرم

چاره‌ی دفعِ بلا، ظلم و ستم نیست؛ راهِ درست، احسان، عفو و کرم است.

نکته ادبی: پیشنهادِ اخلاقیِ دلقک در برابرِ روشِ پادشاه.

گفت الصدقه مرد للبلا داو مرضاک به صدقه یا فتی

حدیث می‌گوید صدقه بلا را دفع می‌کند؛ پس ای جوان‌مرد، خشنودیِ خدا را با صدقه به دست آور.

نکته ادبی: اشاره به حدیث «الصَّدَقَةُ تَدْفَعُ الْبَلاءَ».

صدقه نبود سوختن درویش را کور کردن چشم حلم اندیش را

صدقه به معنای سوزاندن و آزارِ درویش نیست؛ بلکه به معنای کور کردنِ چشمِ بدخواهی و تقویتِ بردباری است.

نکته ادبی: بازتعریفِ مفهومیِ صدقه از دیدگاه عرفانی.

گفت شه نیکوست خیر و موقعش لیک چون خیری کنی در موضعش

شاه گفت: کارِ خیر و زمانِ انجام آن خوب است، اما به شرطی که کار خیر را در جای مناسبش انجام دهی.

نکته ادبی: پاسخِ پادشاه با محوریتِ حکمتِ عملی.

موضع رخ شه نهی ویرانیست موضع شه اسپ هم نادانیست

اینکه تختِ پادشاهی را در ویرانه‌ها بگذاری یا اسبِ سلطنتی را در جای نامناسب ببندی، نادانی است.

نکته ادبی: تمثیل برای اهمیتِ «موضع» در عدالت.

در شریعت هم عطا هم زجر هست شاه را صدر و فرس را درگه است

در شریعت هم جایزه و عطا هست و هم تنبیه؛ شاه جایگاهِ رفیعی دارد و اسب جایگاهِ خودش را دارد.

نکته ادبی: اشاره به نظمِ هستی و تفاوتِ مراتب.

عدل چه بود وضع اندر موضعش ظلم چه بود وضع در ناموقعش

عدالت چیست؟ یعنی هر چیزی را در جای مناسبش قرار دهی؛ و ظلم چیست؟ یعنی چیزی را در جای نامناسب قرار دهی.

نکته ادبی: تعریف کلاسیک و دقیقِ عدالت.

نیست باطل هر چه یزدان آفرید از غضب وز حلم وز نصح و مکید

هیچ‌چیزِ باطلی در آنچه خداوند آفریده وجود ندارد؛ چه خشم باشد، چه حلم، چه نصیحت و چه مکر.

نکته ادبی: جهان‌بینیِ توحیدی که همه چیز را حکیمانه می‌داند.

خیر مطلق نیست زینها هیچ چیز شر مطلق نیست زینها هیچ نیز

هیچ‌کدام از این‌ها نه خیرِ مطلق هستند و نه شرِ مطلق.

نکته ادبی: نفیِ مطلق‌گرایی در خیر و شر.

نفع و ضر هر یکی از موضعست علم ازین رو واجبست و نافعست

سود و زیان هر چیزی وابسته به «جایگاه» و «موقعیتِ» آن است؛ به همین دلیل دانشِ تشخیصِ جایگاه‌ها واجب و مفید است.

نکته ادبی: اهمیتِ دانشِ تشخیصِ موقعیت.

ای بسا زجری که بر مسکین رود در ثواب از نان و حلوا به بود

چه بسیار تنبیهاتی که بر سرِ فقیر می‌آید و در حقیقت، ثوابش از نان و حلوایی که به او می‌دهی بیشتر است.

نکته ادبی: پذیرشِ نقشِ سازنده‌یِ سختی.

زانک حلوا بی اوان صفرا کند سیلیش از خبث مستنقا کند

چون اگر بدون وقتِ مناسب به کسی حلوا بدهی، دچار صفرا و بیماری می‌شود؛ اما یک سیلی به‌موقع، او را از شرارت نجات می‌دهد.

نکته ادبی: تمثیلِ طبی برای تبیینِ جایگاهِ تنبیه.

سیلیی در وقت بر مسکین بزن که رهاند آنش از گردن زدن

گاهی یک سیلیِ به‌موقع به فقیر بزن که او را از گردن‌زدن و مجازاتِ سنگین‌تر در آینده نجات دهد.

نکته ادبی: توجیهِ تنبیه به عنوانِ رحمتی پنهان.

زخم در معنی فتد از خوی بد چوب بر گرد اوفتد نه بر نمد

زخم در حقیقت از خوی بد ناشی می‌شود؛ پس چوب (تنبیه) باید بر گردنِ آن خوی بد بخورد، نه بر نمد (ظاهر).

نکته ادبی: تأکید بر ریشه‌یابیِ خطا.

بزم و زندن هست هر بهرام را بزم مخلص را و زندان خام را

بهرام (پادشاه) هم بزم دارد و هم زندان؛ بزم برای مخلصان و زندان برای جاهلان و خامان است.

نکته ادبی: اشاره به کارکردهای متفاوتِ قدرت.

شق باید ریش را مرهم کنی چرک را در ریش مستحکم کنی

اگر بخواهی جای زخم را مرهم بگذاری، باید ابتدا آن را بشکافی؛ وگرنه چرک در زیرِ پوست باقی می‌ماند و عفونت شدت می‌یابد.

نکته ادبی: تمثیلِ پزشکی برای توجیهِ جراحی و سخت‌گیری.

تا خورد مر گوشت را در زیر آن نیم سودی باشد و پنجه زیان

اگر کم‌کاری کنی و درست جراحی نکنی، عفونت گوشتِ سالم را می‌خورد و تو تنها نیم سودی برده‌ای و پنجاه ضرر کرده‌ای.

نکته ادبی: هشدار نسبت به قاطعیتِ ناقص.

گفت دلقک من نمی گویم گذار من همی گویم تحریی بیار

دلقک گفت: من نمی‌گویم که مجازات را کاملاً رها کن؛ من می‌گویم که باید بررسی و تحقیقِ دقیق (تحری) انجام دهی.

نکته ادبی: پیشنهادِ روش‌مندی در قضاوت.

هین ره صبر و تانی در مبند صبر کن اندیشه می کن روز چند

در راهِ صبر و تأنی قدم بگذار؛ صبر کن و چند روزی درباره‌ی موضوع اندیشه کن.

نکته ادبی: دعوت به خردورزی و صبر.

در تانی بر یقینی بر زنی گوش مال من بایقانی کنی

با تأمل و صبر، به یقین می‌رسی و آنگاه است که می‌توانی گوش‌مالیِ درستی به من بدهی.

نکته ادبی: نتیجه‌گیری: اقدامِ صحیح، نتیجه‌یِ تأمل است.

در روش یمشی مکبا خود چرا چون همی شاید شدن در استوا

چرا در مسیر زندگی بدون تفکر و بی‌گدار به آب می‌زنی؟ حال آنکه شایسته است در مسیر اعتدال و درستی حرکت کنی.

نکته ادبی: یمشی مکبا: کنایه از حرکتِ شتاب‌زده و بدون تدبیر است که انسان را به خاک می‌افکند.

مشورت کن با گروه صالحان بر پیمبر امر شاورهم بدان

با گروه انسان‌های صالح و نیکوکار مشورت کن، همان‌طور که خداوند در قرآن به پیامبر فرموده است که با مؤمنان مشورت کند.

نکته ادبی: اشاره به آیه ۱۵۹ سوره آل‌عمران (وَشَاوِرْهُمْ فِي الْأَمْرِ) که بر اهمیت مشورت تأکید دارد.

امرهم شوری برای این بود کز تشاور سهو و کژ کمتر رود

دستور خداوند به مشورت کردن، برای این بود که با همفکری و رایزنی، خطا و کج‌روی در تصمیمات کاهش یابد.

نکته ادبی: تشاور: به معنای رایزنی و هم‌فکری برای رسیدن به حقیقت است.

این خردها چون مصابیح انورست بیست مصباح از یکی روشن ترست

عقل‌ها و خردها در حکم چراغ‌های روشن هستند؛ بدیهی است که بیست چراغ، نوری بسیار بیشتر از یک چراغ دارند.

نکته ادبی: مصابیح: جمعِ مِصباح، به معنای چراغ‌ها؛ استعاره از عقول و اندیشه‌های درخشان.

بوک مصباحی فتد اندر میان مشتعل گشته ز نور آسمان

امید است که در میان این خردمندان، چراغی (انسانی) باشد که از نور آسمانی و الهی شعله‌ور شده و حقیقت را نشان دهد.

نکته ادبی: مشتعل گشته: اشاره به دریافت نورِ وحی یا الهامِ الهی توسط انسان کامل.

غیرت حق پرده ای انگیختست سفلی و علوی به هم آمیختست

خداوند از روی غیرت، پرده‌ای میان موجودات کشیده است تا امور پست و والا به هم آمیخته باشند و شناختِ حقیقت دشوار شود.

نکته ادبی: سفلی و علوی: تضاد میان امور مادی (پست) و امور معنوی (والا).

گفت سیروا می طلب اندر جهان بخت و روزی را همی کن امتحان

خداوند فرمود در جهان سیر و جست‌وجو کنید تا بخت و روزیِ معنوی خود را در همراهی با اولیا بیازمایید.

نکته ادبی: سیروا: امر به سیر و سفر برای یافتن حقیقت.

در مجالس می طلب اندر عقول آن چنان عقلی که بود اندر رسول

در مجالس و محافل، در پی آن عقل و بینشی باش که در وجود پیامبر و اولیای خدا جاری بوده است.

نکته ادبی: مقصود از عقل، عقلِ جزئیِ مادی نیست، بلکه عقلِ کلّی و معنوی است.

زانک میراث از رسول آنست و بس که ببیند غیبها از پیش و پس

زیرا فقط وارثِ حقیقیِ پیامبر است که می‌تواند با بصیرت معنوی، امور پنهان و غیبی را ببیند.

نکته ادبی: میراث: اشاره به ولایت و دانشی که از پیامبر به اولیای الهی می‌رسد.

در بصرها می طلب هم آن بصر که نتابد شرح آن این مختصر

در میان چشم‌های ظاهری، به دنبال آن چشمِ دل و بصیرت باش که شرح حقیقتِ آن در این گفتار کوتاه نمی‌گنجد.

نکته ادبی: بصرها: چشم‌های ظاهری در مقابلِ بصرِ معنوی (چشم دل).

بهر این کردست منع آن با شکوه از ترهب وز شدن خلوت به کوه

به همین دلیل است که خداوند از رهبانیت و گوشه‌نشینی در کوه‌ها منع کرده است.

نکته ادبی: ترهب: گوشه‌نشینی و دوری از اجتماع برای عبادت؛ که در اینجا منع شده است.

تا نگردد فوت این نوع التقا کان نظر بختست و اکسیر بقا

تا مبادا این دیدارِ سرنوشت‌ساز (ملاقات با پیر) فوت شود؛ چرا که آن نگاهِ پیر، همان اکسیرِ زندگی‌بخش است.

نکته ادبی: التقا: دیدار و ملاقات. اکسیر: ماده‌ای خیالی که مس را طلا می‌کند؛ نماد تحول معنوی.

در میان صالحان یک اصلحیست بر سر توقیعش از سلطان صحیست

در میان گروه صالحان، یک نفر «اصلح» و برتر وجود دارد که مهر تأیید الهی بر اوست.

نکته ادبی: توقیع: امضا یا فرمانِ پادشاه؛ استعاره از تأیید و ولایت الهی.

کان دعا شد با اجابت مقترن کفو او نبود کبار انس و جن

او کسی است که دعایش حتماً مستجاب می‌شود و بزرگان جن و انس همتای او نیستند.

نکته ادبی: کفو: همتا و هم‌شأن.

در مری اش آنک حلو و حامض است حجت ایشان بر حق داحض است

کسانی که در مواجهه با او دچار تردید و دو دلی هستند، حجت و دلیلشان در برابر حق، سست و بی‌اعتبار است.

نکته ادبی: حلو و حامض: شیرین و ترش؛ کنایه از تضادها و تردیدهای ذهنی.

که چو ما او را به خود افراشتیم عذر و حجت از میان بر داشتیم

زیرا آنان که ادعا می‌کنند خودشان تصمیم گرفتند که از چه کسی پیروی کنند، در واقع با این بهانه‌تراشی، راهِ عذر آوردن را بر خود بسته‌اند.

نکته ادبی: عذر: در اینجا به معنای بهانه‌ای برای توجیه خطا در انتخاب است.

قبله را چون کرد دست حق عیان پس تحری بعد ازین مردود دان

هنگامی که دستِ حق، قبله و راهنمای راستین را برای تو آشکار کرد، دیگر جست‌وجوی دوباره (تحری) را بیهوده و مردود بدان.

نکته ادبی: قبله: کنایه از پیر و مرشدِ راهنما.

هین بگردان از تحری رو و سر که پدید آمد معاد و مستقر

بنابراین از جست‌وجوی بیهوده دست بردار، زیرا که هدف و جایگاهِ نهایی (پیر حقیقی) پدیدار شده است.

نکته ادبی: معاد و مستقر: جای بازگشت و قرارگاه؛ کنایه از رسیدن به مقصد معنوی.

یک زمان زین قبله گر ذاهل شوی سخرهٔ هر قبلهٔ باطل شوی

اگر حتی لحظه‌ای از این قبله و راهنما غافل شوی، گرفتارِ هر راهنمایِ دروغین و گمراه‌کننده‌ای خواهی شد.

نکته ادبی: ذاهل: غافل و فراموش‌کار.

چون شوی تمییزده را ناسپاس بجهد از تو خطرت قبله شناس

زمانی که ناسپاسِ نعمتِ تشخیصِ حق از باطل باشی، آن قدرتِ شناخت و درکِ حقیقت از تو گرفته می‌شود.

نکته ادبی: تمییز: قوه تشخیص و تمایز میان خیر و شر.

گر ازین انبار خواهی بر و بر نیم ساعت هم ز همدردان مبر

اگر از این دریایِ معرفت به دنبالِ بهره و فایده هستی، لحظه‌ای هم از هم‌نشینی با دوستانِ حقیقیِ خدا جدا مشو.

نکته ادبی: انبار: کنایه از مخزنِ اسرار و معرفت.

که در آن دم که ببری زین معین مبتلی گردی تو با بئس القرین

چرا که در همان لحظه‌ای که از این همراهان جدا شوی، به مصیبتِ هم‌نشینی با دوستانِ بد گرفتار خواهی شد.

نکته ادبی: بئس القرین: تعبیری قرآنی به معنای بدترین همراه و هم‌نشین.