مثنوی معنوی - دفتر ششم

مولوی

بخش ۸۰ - حکایت آن سه مسافر مسلمان و ترسا و جهود و آن کی به منزل قوتی یافتند و ترسا و جهود سیر بودند گفتند این قوت را فردا خوریم مسلمان صایم بود گرسنه ماند از آنک مغلوب بود

مولوی
یک حکایت بشنو اینجا ای پسر تا نگردی ممتحن اندر هنر
آن جهود و مومن و ترسا مگر همرهی کردند با هم در سفر
با دو گمره همره آمد مومنی چون خرد با نفس و با آهرمنی
مرغزی و رازی افتند از سفر همره و هم سفره پیش هم دگر
در قفس افتند زاغ و جغد و باز جفت شد در حبس پاک و بی نماز
کرده منزل شب به یک کاروانسرا اهل شرق و اهل غرب و ما ورا
مانده در کاروانسرا خرد و شگرف روزها با هم ز سرما و ز برف
چون گشاده شد ره و بگشاد بند بسکلند و هر یکی جایی روند
چون قفس را بشکند شاه خرد جمع مرغان هر یکی سویی پرد
پر گشاید پیش ازین بر شوق و یاد در هوای جنس خود سوی معاد
پر گشاید هر دمی با اشک و آه لیک پریدن ندارد روی و راه
راه شد هر یک پرد مانند باد سوی آن کز یاد آن پر می گشاد
آن طرف که بود اشک و آه او چونک فرصت یافت باشد راه او
در تن خود بنگر این اجزای تن از کجاها گرد آمد در بدن
آبی و خاکی و بادی و آتشی عرشی و فرشی و رومی و گشی
از امید عود هر یک بسته طرف اندرین کاروانسرا از بیم برف
برف گوناگون جمود هر جماد در شتای بعد آن خورشید داد
چون بتابد تف آن خورشید جشم کوه گردد گاه ریگ و گاه پشم
در گداز آید جمادات گران چون گداز تن به وقت نقل جان
چون رسیدند این سه همره منزلی هدیه شان آورد حلوا مقبلی
برد حلوا پیش آن هر سه غریب محسنی از مطبخ انی قریب
نان گرم و صحن حلوای عسل برد آنک در ثوابش بود امل
الکیاسه والادب لاهل المدر الضیافه والقری لاهل الوبر
الضیافة للغریب والقری اودع الرحمن فی اهل القری
کل یوم فی القری ضیف حدیث ما له غیر الاله من مغیث
کل لیل فی القری وفد جدید ما لهم ثم سوی الله محید
تخمه بودند آن دو بیگانه ز خور بود صایم روز آن مومن مگر
چون نماز شام آن حلوا رسید بود مومن مانده در جوع شدید
آن دو کس گفتند ما از خور پریم امشبش بنهیم و فردایش خوریم
صبر گیریم امشب از خور تن زنیم بهر فردا لوت را پنهان کنیم
گفت مومن امشب این خورده شود صبر را بنهیم تا فردا بود
پس بدو گفتند زین حکمت گری قصد تو آن است تا تنها خوری
گفت ای یاران نه که ما سه تنیم چون خلاف افتاد تا قسمت کنیم
هرکه خواهد قسم خود بر جان زند هرکه خواهد قسم خود پنهان کند
آن دو گفتندش ز قسمت در گذر گوش کن قسام فی النار از خبر
گفت قسام آن بود کو خویش را کرد قسمت بر هوا و بر خدا
ملک حق و جمله قسم اوستی قسم دیگر را دهی دوگوستی
این اسد غالب شدی هم بر سگان گر نبودی نوبت آن بدرگان
قصدشان آن کان مسلمان غم خورد شب برو در بی نوایی بگذرد
بود مغلوب او به تسلیم و رضا گفت سمعا طاعة اصحابنا
پس بخفتند آن شب و برخاستند بامدادان خویش را آراستند
روی شستند و دهان و هر یکی داشت اندر ورد راه و مسلکی
یک زمانی هر کسی آورد رو سوی ورد خویش از حق فضل جو
مومن و ترسا جهود و گبر و مغ جمله را رو سوی آن سلطان الغ
بلک سنگ و خاک و کوه و آب را هست واگشت نهانی با خدا
این سخن پایان ندارد هر سه یار رو به هم کردند آن دم یاروار
آن یکی گفتا که هر یک خواب خویش آنچ دید او دوش گو آور به پیش
هرکه خوابش بهتر این را او خورد قسم هر مفضول را افضل برد
آنک اندر عقل بالاتر رود خوردن او خوردن جمله بود
فوق آمد جان پر انوار او باقیان را بس بود تیمار او
عاقلان را چون بقا آمد ابد پس به معنی این جهان باقی بود
پس جهود آورد آنچ دیده بود تا کجا شب روح او گردیده بود
گفت در ره موسی ام آمد به پیش گربه بیند دنبه اندر خواب خویش
در پی موسی شدم تا کوه طور هر سه مان گشتیم ناپیدا ز نور
هر سه سایه محو شد زان آفتاب بعد از آن زان نور شد یک فتح باب
نور دیگر از دل آن نور رست پس ترقی جست آن ثانیش چست
هم من و هم موسی و هم کوه طور هر سه گم گشتیم زان اشراق نور
بعد از آن دیدم که که سه شاخ شد چونک نور حق درو نفاخ شد
وصف هیبت چون تجلی زد برو می سکست از هم همی شد سو به سو
آن یکی شاخ که آمد سوی یم گشت شیرین آب تلخ هم چو سم
آن یکی شاخش فرو شد در زمین چشمهٔ دارو برون آمد معین
که شفای جمله رنجوران شد آب از همایونی وحی مستطاب
آن یکی شاخ دگر پرید زود تا جوار کعبه که عرفات بود
باز از آن صعقه چو با خود آمدم طور بر جا بد نه افزون و نه کم
لیک زیر پای موسی هم چو یخ می گدازید او نماندش شاخ و شخ
با زمین هموار شد که از نهیب گشت بالایش از آن هیبت نشیب
باز با خود آمدم زان انتشار باز دیدم طور و موسی برقرار
وآن بیابان سر به سر در ذیل کوه پر خلایق شکل موسی در وجوه
چون عصا و خرقهٔ او خرقه شان جمله سوی طور خوش دامن کشان
جمله کفها در دعا افراخته نغمهٔ ارنی به هم در ساخته
باز آن غشیان چو از من رفت زود صورت هر یک دگرگونم نمود
انبیا بودند ایشان اهل ود اتحاد انبیاام فهم شد
باز املاکی همی دیدم شگرف صورت ایشان بد از اجرام برف
حلقهٔ دیگر ملایک مستعین صورت ایشان به جمله آتشین
زین نسق می گفت آن شخص جهود بس جهودی که آخرش محمود بود
هیچ کافر را به خواری منگرید که مسلمان مردنش باشد امید
چه خبر داری ز ختم عمر او تا بگردانی ازو یک باره رو
بعد از ان ترسا در آمد در کلام که مسیحم رو نمود اندر منام
من شدم با او به چارم آسمان مرکز و مثوای خورشید جهان
خود عجب های قلاع آسمان نسبتش نبود به آیات جهان
هر کسی دانند ای فخر البنین که فزون باشد فن چرخ از زمین

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این حکایت تمثیلی، به واکاوی احوال درونی انسان و تضاد میان عقل، نفس و ایمان می‌پردازد. سفرِ سه همراه با باورهای مختلف، استعاره‌ای از ابعاد گوناگون وجود آدمی است که در دنیای مادی (کاروانسرا) به هم می‌پیوندند. در این میان، نفسِ سرکش با ظاهرسازی و استدلال‌های فریبنده، سعی در تصاحب بهره و سهم بیشتری دارد، در حالی که اهل معنا با تسلیم و رضا، ره می‌سپارند.

پیام اصلی داستان، نقدِ عقلِ جزئی‌نگر و نفسانی است که به دنبال توجیهِ زیاده‌خواهی‌های خود است. در نهایت، سهم و نصیب هر کس در زندگی و معنویت، بازتابی از حقیقتِ درونی و ایمانِ اوست. این تمثیل دعوت می‌کند تا از بندِ استدلال‌هایِ نفسانی رها شویم و به جای تکیه بر ظواهر، جانِ خویش را برای دریافت حقایقِ اصیل آماده سازیم.

معنای روان

یک حکایت بشنو اینجا ای پسر تا نگردی ممتحن اندر هنر

ای فرزند، داستانی را بشنو تا در شناختِ حقیقت و هنرِ زندگی، فریب نخوری و دچار سرگردانی نشوی.

نکته ادبی: ممتحن در اینجا به معنای کسی است که آزموده شده و در پیچ و خم‌های کار گرفتار گشته است.

آن جهود و مومن و ترسا مگر همرهی کردند با هم در سفر

یک یهودی، یک مسلمان و یک مسیحی، در سفری با هم همسفر شدند.

نکته ادبی: ترسا در ادبیات کلاسیک به معنای مسیحی است.

با دو گمره همره آمد مومنی چون خرد با نفس و با آهرمنی

مومنی با دو گمراه همراه شد؛ همان‌طور که عقل با نفس اماره و شیطان (آهرمن) در وجود آدمی همنشین است.

نکته ادبی: آهرمن، اهریمن و مظهر پلیدی در اساطیر ایرانی است.

مرغزی و رازی افتند از سفر همره و هم سفره پیش هم دگر

مسافرانی از شهرهای مختلف (مرغز و ری) در طول راه، همسفر و هم‌سفره شدند.

نکته ادبی: مرغزی منسوب به مرو و رازی منسوب به ری است.

در قفس افتند زاغ و جغد و باز جفت شد در حبس پاک و بی نماز

در قفسِ دنیا، هم پارسا و هم بی‌دین، در کنار یکدیگر گرفتار شده‌اند.

نکته ادبی: بند و حبس استعاره از قفس تن و دنیای مادی است.

کرده منزل شب به یک کاروانسرا اهل شرق و اهل غرب و ما ورا

آنان شب را در یک کاروانسرا اقامت کردند؛ کاروانسرایی که میزبان مردمانی از شرق و غرب و دور و نزدیک بود.

نکته ادبی: ما ورا اشاره به ماوراء‌النهر دارد.

مانده در کاروانسرا خرد و شگرف روزها با هم ز سرما و ز برف

روزهای متمادی به دلیل سرما و برفِ شدید، در آن کاروانسرا زمین‌گیر شدند.

نکته ادبی: شگرف در اینجا به معنای بزرگ و سهمگین است.

چون گشاده شد ره و بگشاد بند بسکلند و هر یکی جایی روند

وقتی راه باز شد و بندِ سرما گشوده گشت، همسفران از هم جدا شدند و هر کدام به سویی رفتند.

نکته ادبی: بسکلند از مصدر سکلیدن به معنای گسستن و جدا شدن است.

چون قفس را بشکند شاه خرد جمع مرغان هر یکی سویی پرد

زمانی که شاهِ عقل، قفسِ تن را بشکند، جانِ آدمیان هر کدام به سویِ اصلِ خویش پرواز می‌کند.

نکته ادبی: شاهِ عقل کنایه از مرتبه عالی خرد است.

پر گشاید پیش ازین بر شوق و یاد در هوای جنس خود سوی معاد

هر کس پیش از مرگ، از شوقِ رسیدن به جایگاه ابدی، پروازِ جان را در هوای اصلِ خود تمرین می‌کند.

نکته ادبی: معاد در اینجا به معنای بازگشت به سوی خداوند است.

پر گشاید هر دمی با اشک و آه لیک پریدن ندارد روی و راه

جانِ آدمی هر لحظه با اشک و آه، شوقِ پرواز دارد اما راه و وسیله‌اش را نمی‌یابد.

نکته ادبی: روی و راه کنایه از توانایی و مسیر صحیح است.

راه شد هر یک پرد مانند باد سوی آن کز یاد آن پر می گشاد

اما هنگامی که مسیر گشوده شود، هر کس همچون باد به سمت همان مقصدی می‌رود که همواره آرزویش را داشت.

نکته ادبی: اشاره به اصلِ «هر کس به سوی اصل خود می‌رود» دارد.

آن طرف که بود اشک و آه او چونک فرصت یافت باشد راه او

آن سمتی که دلتنگی و گریه برایش بود، هنگامی که فرصت پیدا شود، همان مقصد و راهِ نهایی او خواهد بود.

نکته ادبی: اشاره به ارتباط میان اشتیاق درونی و مقصد نهایی دارد.

در تن خود بنگر این اجزای تن از کجاها گرد آمد در بدن

در بدنِ خود بنگر که چگونه اجزای مختلفش از جاهای گوناگون گرد هم آمده‌اند.

نکته ادبی: اجزای تن اشاره به عناصر چهارگانه دارد.

آبی و خاکی و بادی و آتشی عرشی و فرشی و رومی و گشی

آب و خاک و باد و آتش، و همچنین ویژگی‌های عرشی و فرشی و رومی و زرتشتی، همه در انسان جمع‌اند.

نکته ادبی: گشی منسوب به گبر (زرتشتی) است.

از امید عود هر یک بسته طرف اندرین کاروانسرا از بیم برف

هر یک از این اجزا در کاروانسرای دنیا، از ترسِ سرمای مرگ، در پیِ بازگشت به اصل خویش‌اند.

نکته ادبی: عود در اینجا به معنای بازگشت است.

برف گوناگون جمود هر جماد در شتای بعد آن خورشید داد

سرمایِ مادیات، جمادات را منجمد کرده است و پس از آن، خورشیدِ حقیقت آن را ذوب می‌کند.

نکته ادبی: شتای به معنای زمستان و سرماست.

چون بتابد تف آن خورشید جشم کوه گردد گاه ریگ و گاه پشم

وقتی گرمایِ خورشیدِ حقیقت بتابد، کوه‌های سختِ دنیا مثل ریگ و پشم سست و ناچیز می‌شوند.

نکته ادبی: جشم در اینجا به معنای تابش و گرماست.

در گداز آید جمادات گران چون گداز تن به وقت نقل جان

جماداتِ سنگین (عالم ماده) در آن گرما ذوب می‌شوند؛ درست مثلِ سست شدنِ تن هنگامِ مرگ.

نکته ادبی: نقل جان کنایه از مرگ و انتقال روح است.

چون رسیدند این سه همره منزلی هدیه شان آورد حلوا مقبلی

وقتی آن سه مسافر به منزلی رسیدند، فردی خیراندیش برایشان حلوایی به ارمغان آورد.

نکته ادبی: مقبلی کسی است که صاحب اقبال و سعادت است.

برد حلوا پیش آن هر سه غریب محسنی از مطبخ انی قریب

فردی نیکوکار از مطبخِ نزدیک، برای آن سه غریب غذا آورد.

نکته ادبی: محسن به معنای نیکوکار است.

نان گرم و صحن حلوای عسل برد آنک در ثوابش بود امل

کسی که امید به ثواب داشت، نان گرم و حلوای عسلی برای آنان برد.

نکته ادبی: امل به معنای آرزو و امید است.

الکیاسه والادب لاهل المدر الضیافه والقری لاهل الوبر

(عبارت عربی) ادب و زیرکی برای شهرنشینان است و پذیرایی و بخشش برای بادیه‌نشینان.

نکته ادبی: المدر به معنای کلوخ و شهرنشینی و الوبر به معنای پشم و بادیه‌نشینی است.

الضیافة للغریب والقری اودع الرحمن فی اهل القری

(عبارت عربی) پذیرایی برای غریب است و خداوند مهربانی را در دل بادیه‌نشینان نهاده است.

نکته ادبی: القری به معنای پذیرایی و میهمانی است.

کل یوم فی القری ضیف حدیث ما له غیر الاله من مغیث

(عبارت عربی) هر روز در بادیه، میهمانی تازه از راه می‌رسد که جز خدا کسی فریادرس او نیست.

نکته ادبی: مغیث به معنای یاری‌رسان است.

کل لیل فی القری وفد جدید ما لهم ثم سوی الله محید

(عبارت عربی) هر شب کاروانی تازه می‌رسد که جز خداوند پناهگاهی ندارند.

نکته ادبی: محید به معنای پناهگاه و گریزگاه است.

تخمه بودند آن دو بیگانه ز خور بود صایم روز آن مومن مگر

آن دو نفر (یهودی و مسیحی) از خوردن پرهیز داشتند، اما آن مومن روزه‌دار بود.

نکته ادبی: صایم به معنای روزه‌دار است.

چون نماز شام آن حلوا رسید بود مومن مانده در جوع شدید

هنگام نماز مغرب که حلوا رسید، مومن بسیار گرسنه بود.

نکته ادبی: جوع به معنای گرسنگی است.

آن دو کس گفتند ما از خور پریم امشبش بنهیم و فردایش خوریم

آن دو نفر گفتند ما سیر هستیم، پس حلوا را برای فردا بگذاریم.

نکته ادبی: بنهیم به معنای قرار دهیم و کنار بگذاریم است.

صبر گیریم امشب از خور تن زنیم بهر فردا لوت را پنهان کنیم

امشب را با صبر بگذرانیم و غذا را برای فردا پنهان کنیم.

نکته ادبی: لوت به معنای خوراکی و لقمه است.

گفت مومن امشب این خورده شود صبر را بنهیم تا فردا بود

مومن گفت: اکنون که غذا آماده است، بیایید آن را بخوریم و صبر را به فردا موکول کنیم.

نکته ادبی: اشاره به اولویتِ حال بر آینده در تصوف دارد.

پس بدو گفتند زین حکمت گری قصد تو آن است تا تنها خوری

آن دو به مومن گفتند: این حرف‌های تو از روی حکمت نیست، قصدت این است که خودت به تنهایی آن را بخوری.

نکته ادبی: حکمت گری کنایه از عقل‌گراییِ دورغین و بهانه است.

گفت ای یاران نه که ما سه تنیم چون خلاف افتاد تا قسمت کنیم

مومن گفت: ای دوستان، مگر ما سه نفر نیستیم؟ حالا که اختلاف نظر داریم، بیایید حلوا را تقسیم کنیم.

نکته ادبی: خلاف به معنای اختلاف و تضاد آراست.

هرکه خواهد قسم خود بر جان زند هرکه خواهد قسم خود پنهان کند

هر کس می‌خواهد سهم خود را بخورد، و هر کس می‌خواهد آن را پنهان کند (اختیار با خودشان است).

نکته ادبی: قسم به معنای سهم است.

آن دو گفتندش ز قسمت در گذر گوش کن قسام فی النار از خبر

آن دو گفتند: از تقسیم بگذر؛ مگر نشنیده‌ای که گفته‌اند «تقسیم‌کننده در آتش است»؟

نکته ادبی: قسام فی النار، اشاره به روایتی است که تقسیم‌کننده (اگر عادل نباشد) گرفتار عذاب می‌شود.

گفت قسام آن بود کو خویش را کرد قسمت بر هوا و بر خدا

مومن پاسخ داد: قسامِ واقعی کسی است که وجودِ خویش را میانِ هوای نفس و اراده خداوند تقسیم کرده است.

نکته ادبی: قسام در اینجا به معنای کسی است که سهمِ خود را می‌شناسد.

ملک حق و جمله قسم اوستی قسم دیگر را دهی دوگوستی

همه چیز ملکِ خداست و او تقسیم‌کننده است؛ تقسیمِ دیگران، تقسیمِ دوگانه و پوچ است.

نکته ادبی: دوگوستی کنایه از تفرقه و دوگانه‌بینی است.

این اسد غالب شدی هم بر سگان گر نبودی نوبت آن بدرگان

این شیر (مومن) بر سگان غالب می‌شد، اگر نوبتِ این فرومایگان نبود.

نکته ادبی: بدرگان کنایه از کسانی است که بر درگاهِ دنیا نشسته‌اند و حقیرند.

قصدشان آن کان مسلمان غم خورد شب برو در بی نوایی بگذرد

قصدِ آن دو نفر این بود که مومن را غمگین کنند و او شب را گرسنه بماند.

نکته ادبی: بی نوایی کنایه از فقر و گرسنگی است.

بود مغلوب او به تسلیم و رضا گفت سمعا طاعة اصحابنا

مومن که به مقام تسلیم و رضا رسیده بود، تسلیم شد و گفت: مطیعِ شما هستم.

نکته ادبی: سمعاً و طاعةً اصطلاحی برای پذیرش کامل فرمان است.

پس بخفتند آن شب و برخاستند بامدادان خویش را آراستند

آن شب خوابیدند و صبحگاهان آماده شدند.

نکته ادبی: بامدادان به معنای صبح زود است.

روی شستند و دهان و هر یکی داشت اندر ورد راه و مسلکی

هر کدام صورت شستند و هر یک در راه و آیینِ خویش به عبادت مشغول شدند.

نکته ادبی: ورد به معنای ذکر و آیینِ نیایشِ روزانه است.

یک زمانی هر کسی آورد رو سوی ورد خویش از حق فضل جو

هر کدام برای دریافتِ فضل، رو به سویِ ذکر و عبادتِ مخصوصِ خود آوردند.

نکته ادبی: فضل‌جو کسی است که در پیِ بخششِ الهی است.

مومن و ترسا جهود و گبر و مغ جمله را رو سوی آن سلطان الغ

همه، از مسلمان و مسیحی و یهودی و زرتشتی، رو به سویِ پادشاهِ همه (خداوند) دارند.

نکته ادبی: سلطان الغ اشاره به خداوند به عنوان پادشاهِ غیب است.

بلک سنگ و خاک و کوه و آب را هست واگشت نهانی با خدا

بلکه حتی سنگ و خاک و کوه نیز در باطنِ خود به سوی خدا باز می‌گردند.

نکته ادبی: واگشت به معنای بازگشت است.

این سخن پایان ندارد هر سه یار رو به هم کردند آن دم یاروار

این سخن پایانی ندارد، آن سه همسفر آنگاه مانند دوستان به هم نگریستند.

نکته ادبی: یاروار به معنای دوستانه و رفیقانه است.

آن یکی گفتا که هر یک خواب خویش آنچ دید او دوش گو آور به پیش

یکی گفت هر کس خوابی که دیشب دیده است، بیان کند.

نکته ادبی: خواب در اینجا نمادی از مکاشفه یا وضعیتِ درونی است.

هرکه خوابش بهتر این را او خورد قسم هر مفضول را افضل برد

هر کس خوابش برتر بود، سهمِ (حلوای) دیگران را نیز او بخورد.

نکته ادبی: مفضول و افضل به معنای پایین‌تر و برتر است.

آنک اندر عقل بالاتر رود خوردن او خوردن جمله بود

هر کس که از نظر عقلی بالاتر باشد، خوردنِ او به منزله‌ی خوردنِ همه است.

نکته ادبی: عقل در اینجا عقلِ کلی و معنوی است.

فوق آمد جان پر انوار او باقیان را بس بود تیمار او

جانِ پرنورِ او برتر است و همین مراقبتِ او برای دیگران کافی است.

نکته ادبی: تیمار به معنای مراقبت و تیمار داری است.

عاقلان را چون بقا آمد ابد پس به معنی این جهان باقی بود

از آنجا که حقیقتِ زندگیِ خردمندان، جاودانگی است، پس در معنا، این جهان نیز جهانی پایدار و باقی است (اگر از منظرِ حقیقت به آن نگریسته شود).

نکته ادبی: بقا در اصطلاح عرفانی، رسیدن به هستیِ ابدی پس از فنای خودخواهی است.

پس جهود آورد آنچ دیده بود تا کجا شب روح او گردیده بود

سپس آن شخصِ یهودی، آنچه را که در آن سفرِ روحی دیده بود، بازگو کرد و گفت که روحش تا کجاها سیر کرده است.

نکته ادبی: کلمه 'جهود' در سیاقِ تاریخی خود به کار رفته است و نباید آن را توهین‌آمیز دانست.

گفت در ره موسی ام آمد به پیش گربه بیند دنبه اندر خواب خویش

گفت: در مسیرِ سیر و سلوکم، حضرت موسی (ع) بر من ظاهر شد. (اما مراقب باید بود که) این دیدن، شبیه به خوابِ گربه‌ای است که در خواب جز دنبه (چربی) چیزی نمی‌بیند (یعنی دیدگانِ من اسیرِ آرزوهای خود بود).

نکته ادبی: تشبیه تمثیلیِ 'گربه و دنبه' برای بیان محدودیتِ ذهنِ بیننده در درکِ حقیقتِ مطلق به کار رفته است.

در پی موسی شدم تا کوه طور هر سه مان گشتیم ناپیدا ز نور

به دنبال موسی راه افتادم تا به کوه طور رسیدیم؛ در آنجا، هم من، هم موسی و هم کوه، در پرتوِ آن نورِ الهی ناپدید شدیم.

نکته ادبی: کوه طور، نمادِ محلِ ملاقاتِ الهی و تجلیِ عظمتِ حق است.

هر سه سایه محو شد زان آفتاب بعد از آن زان نور شد یک فتح باب

سایهٔ وجودِ هر سهٔ ما در برابر آن آفتابِ حقیقت محو شد و پس از آن، دری از معرفت به رویم گشوده گشت.

نکته ادبی: استعاره 'سایه' برای هستیِ محدودِ انسانی در برابر 'آفتاب' که استعاره از ذاتِ الهی است.

نور دیگر از دل آن نور رست پس ترقی جست آن ثانیش چست

از درونِ آن نور، نوری دیگر پدیدار شد و از این رو، آن سیر و سلوکِ دوم، بسیار سریع و چابک صورت گرفت.

نکته ادبی: اشاره به مراحلِ گوناگونِ کشف و شهود که یکی پس از دیگری رخ می‌دهد.

هم من و هم موسی و هم کوه طور هر سه گم گشتیم زان اشراق نور

من و موسی و کوه، همگی از شدتِ تابشِ آن نور، ماهیتِ خود را از دست دادیم و گم شدیم.

نکته ادبی: واژه 'اشراق' به معنای تابشِ انوارِ معنوی بر قلبِ سالک است.

بعد از آن دیدم که که سه شاخ شد چونک نور حق درو نفاخ شد

پس از آن، دیدم که آن نورِ واحد به سه شاخه تقسیم شد، چرا که روحِ الهی در آن دمیده شده بود.

نکته ادبی: نفاخ، صیغه‌ی مبالغه از 'نفخ' است، اشاره به دمیده شدنِ روحِ الهی.

وصف هیبت چون تجلی زد برو می سکست از هم همی شد سو به سو

زمانی که تجلیِ هیبتِ الهی بر آن نور تابید، آن صورتِ واحد از هم گسست و به هر سو پراکنده شد.

نکته ادبی: تجلی در عرفان، ظهورِ صفاتِ حق بر قلبِ عارف است.

آن یکی شاخ که آمد سوی یم گشت شیرین آب تلخ هم چو سم

یکی از آن شاخه‌ها به سوی دریا رفت و آبِ تلخ و شورِ آن را همچون آبِ گوارا و شیرین کرد.

نکته ادبی: اشاره به تأثیرِ تحول‌بخشِ نورِ الهی بر عناصرِ طبیعت.

آن یکی شاخش فرو شد در زمین چشمهٔ دارو برون آمد معین

شاخهٔ دیگر در زمین فرو رفت و چشمه‌ای از آن جوشید که خاصیتِ دارویی و درمانیِ آن آشکار بود.

نکته ادبی: معین به معنای آشکار و هویداست.

که شفای جمله رنجوران شد آب از همایونی وحی مستطاب

آن آب به واسطهٔ وحیِ الهی و شریف، شفابخشِ تمامِ دردمندان شد.

نکته ادبی: همایونی در اینجا صفتی برای وحی و به معنای مبارک و باشکوه است.

آن یکی شاخ دگر پرید زود تا جوار کعبه که عرفات بود

شاخهٔ سوم به سرعت پرواز کرد تا به نزدیکیِ کعبه که همان عرفات بود، رسید.

نکته ادبی: اشاره به اماکنِ مقدس به عنوانِ مقاصدِ روحانی.

باز از آن صعقه چو با خود آمدم طور بر جا بد نه افزون و نه کم

هنگامی که از آن شوک و حیرت به خود آمدم، دیدم کوه طور همان‌جاست و نه چیزی به آن افزوده شده و نه کم شده است.

نکته ادبی: صعقه در اینجا به معنای غشوه و حیرتِ ناشی از دیدارِ عظمتِ الهی است.

لیک زیر پای موسی هم چو یخ می گدازید او نماندش شاخ و شخ

اما در زیر پای موسی، زمین مانند یخ در حالِ ذوب شدن بود و دیگر اثری از صخره و کوه باقی نمانده بود.

نکته ادبی: استعارهٔ ذوب شدنِ یخ برای نشان دادنِ خضوعِ عالمِ مادی در برابرِ حضورِ حق.

با زمین هموار شد که از نهیب گشت بالایش از آن هیبت نشیب

کوه از شدتِ هیبت، هم‌سطحِ زمین شد و بلندی‌اش به پستی گرایید.

نکته ادبی: نشیت و فراز (بالا و پایین) به عنوانِ اضدادِ یکدیگر برای نشان دادنِ تغییرِ وضعیت به کار رفته‌اند.

باز با خود آمدم زان انتشار باز دیدم طور و موسی برقرار

باز هم وقتی از آن حالِ بیخودی بیرون آمدم، دوباره دیدم که کوه و موسی در جای خود برقرارند.

نکته ادبی: انتشار به معنای پراکندگی و گستردگیِ ذهن پس از آن حالتِ متمرکز و حیرت‌آمیز است.

وآن بیابان سر به سر در ذیل کوه پر خلایق شکل موسی در وجوه

و آن بیابانِ زیرِ کوه، پر از جمعیت بود و نکته شگفت‌انگیز این بود که چهرهٔ همهٔ آن‌ها شبیه به موسی بود.

نکته ادبی: تکرارِ صورتِ موسی نشان‌دهندهٔ الگوبرداری و پیرویِ مریدان از مقامِ پیر (موسی) است.

چون عصا و خرقهٔ او خرقه شان جمله سوی طور خوش دامن کشان

عصا و لباسِ آنان نیز همانندِ عصا و لباسِ موسی بود و همگی با شادمانی دامن‌کشان به سوی کوه می‌رفتند.

نکته ادبی: خرقه در اینجا نمادِ سلوک و لباسِ زهد است.

جمله کفها در دعا افراخته نغمهٔ ارنی به هم در ساخته

همهٔ آنان دستانِ خود را به دعا بلند کرده بودند و یک‌صدا نغمهٔ «اَرِنی» (خدایا خود را به من نشان بده) سر می‌دادند.

نکته ادبی: اشاره به آیه قرآن در مورد درخواستِ موسی از خداوند برای دیدار.

باز آن غشیان چو از من رفت زود صورت هر یک دگرگونم نمود

وقتی آن حالتِ غشوه و ازخودبی‌خود شدن از من رخت بست، دوباره دیدم که شکل و صورتِ هر یک از آن‌ها تغییر کرد.

نکته ادبی: غشیان به معنای حالتِ بی‌هوشی یا غش کردن در اثرِ دیدارِ معنوی است.

انبیا بودند ایشان اهل ود اتحاد انبیاام فهم شد

آن‌ها پیامبران بودند که اهلِ محبت و دوستی هستند؛ در آنجا بود که حقیقتِ وحدت و پیوستگیِ پیامبران را درک کردم.

نکته ادبی: اتحادِ انبیا از مبانیِ اندیشهٔ عرفانی است که همهٔ آنان را پرتوهای یک حقیقت می‌داند.

باز املاکی همی دیدم شگرف صورت ایشان بد از اجرام برف

باز هم گروهی از فرشتگانِ شگفت‌انگیز دیدم که پیکرشان از جنسِ برف بود (سفید و درخشان).

نکته ادبی: تشبیه به اجرامِ برف برای تبیینِ ماهیتِ لطیفِ فرشتگان.

حلقهٔ دیگر ملایک مستعین صورت ایشان به جمله آتشین

گروه دیگری از فرشتگانِ یاری‌رسان را دیدم که صورتشان سراسر از جنسِ آتش بود.

نکته ادبی: تمایز میان فرشتگان برفی و آتشین به تنوعِ نیروهای الهی اشاره دارد.

زین نسق می گفت آن شخص جهود بس جهودی که آخرش محمود بود

آن شخصِ یهودی با همین ترتیب ماجرا را تعریف می‌کرد و می‌گفت چه بسیار یهودیانی که عاقبتِ کارشان ستوده و نیکو شد.

نکته ادبی: محمود به معنای ستوده و پسندیده است.

هیچ کافر را به خواری منگرید که مسلمان مردنش باشد امید

هیچ کافری را به چشمِ حقارت و خواری نگاه نکن، چرا که امیدِ آن می‌رود که او مسلمان (و مؤمن) از دنیا برود.

نکته ادبی: دعوت به پرهیز از قضاوتِ نهایی دربارهٔ ایمانِ دیگران.

چه خبر داری ز ختم عمر او تا بگردانی ازو یک باره رو

تو از فرجامِ کار و پایانِ عمرِ او چه می‌دانی که بخواهی از او روی برگردانی؟

نکته ادبی: اشاره به مفهومِ 'خاتمهٔ خیر' که در عرفان بسیار اهمیت دارد.

بعد از ان ترسا در آمد در کلام که مسیحم رو نمود اندر منام

پس از آن، شخصِ ترسایی (مسیحی) سخن را آغاز کرد و گفت که حضرت مسیح (ع) در خواب بر من ظاهر شد.

نکته ادبی: ترسا در ادبیاتِ کهن به معنای مسیحی است.

من شدم با او به چارم آسمان مرکز و مثوای خورشید جهان

با او به آسمانِ چهارم رفتم که جایگاه و مرکزِ خورشیدِ جهان است.

نکته ادبی: آسمانِ چهارم در هیئتِ قدیم جایگاهِ خورشید است.

خود عجب های قلاع آسمان نسبتش نبود به آیات جهان

حقیقتاً شگفتی‌هایِ قلعه‌ها و قصر‌های آسمانی، قابلِ مقایسه با نشانه‌ها و آیاتِ این جهانِ خاکی نیست.

نکته ادبی: تضادِ 'آسمان' و 'جهانِ خاکی' برای نشان دادنِ برتریِ عالمِ غیب.

هر کسی دانند ای فخر البنین که فزون باشد فن چرخ از زمین

ای فخرِ فرزندان (ای بزرگوار)، همه می‌دانند که زیبایی و کمالِ آسمان بسیار فراتر از زمین است.

نکته ادبی: فخر البنین عنوانی احترام‌آمیز برای مخاطب است.