مثنوی معنوی - دفتر ششم

مولوی

بخش ۷۸ - انابت آن طالب گنج به حق تعالی بعد از طلب بسیار و عجز و اضطرار کی ای ولی الاظهار تو کن این پنهان را آشکار

مولوی
گفت آن درویش ای دانای راز از پی این گنج کردم یاوه تاز
دیو حرص و آز و مستعجل تگی نی تانی جست و نی آهستگی
من ز دیگی لقمه ای نندوختم کف سیه کردم دهان را سوختم
خود نگفتم چون درین ناموقنم زان گره زن این گره را حل کنم
قول حق را هم ز حق تفسیر جو هین مگو ژاژ از گمان ای سخت رو
آن گره کو زد همو بگشایدش مهره کو انداخت او بربایدش
گرچه آسانت نمود آن سان سخن کی بود آسان رموز من لدن
گفت یا رب توبه کردم زین شتاب چون تو در بستی تو کن هم فتح باب
بر سر خرقه شدن بار دگر در دعا کردن بدم هم بی هنر
کو هنر کو من کجا دل مستوی این همه عکس توست و خود توی
هر شبی تدبیر و فرهنگم به خواب هم چو کشتی غرقه می گردد ز آب
خود نه من می مانم و نه آن هنر تن چو مرداری فتاده بی خبر
تا سحر جمله شب آن شاه علی خود همی گوید الستی و بلی
کو بلی گو جمله را سیلاب برد یا نهنگی خورد کل را کرد و مرد
صبح دم چون تیغ گوهردار خود از نیام ظلمت شب بر کند
آفتاب شرق شب را طی کند از نهنگ آن خورده ها را قی کند
رسته چون یونس ز معدهٔ آن نهنگ منتشر گردیم اندر بو و رنگ
خلق چون یونس مسبح آمدند کاندر آن ظلمات پر راحت شدند
هر یکی گوید به هنگام سحر چون ز بطن حوت شب آید به در
کای کریمی که در آن لیل وحش گنج رحمت بنهی و چندین چشش
چشم تیز و گوش تازه تن سبک از شب هم چون نهنگ ذوالحبک
از مقامات وحش رو زین سپس هیچ نگریزیم ما با چون تو کس
موسی آن را نار دید و نور بود زنگیی دیدیم شب را حور بود
بعد ازین ما دیده خواهیم از تو بس تا نپوشد بحر را خاشاک و خس
ساحران را چشم چون رست از عمی کف زنان بودند بی این دست و پا
چشم بند خلق جز اسباب نیست هر که لرزد بر سبب ز اصحاب نیست
لیک حق اصحابنا اصحاب را در گشاد و برد تا صدر سرا
با کفش نامستحق و مستحق معتقان رحمت اند از بند رق
در عدم ما مستحقان کی بدیم که برین جان و برین دانش زدیم
ای بکرده یار هر اغیار را وی بداده خلعت گل خار را
خاک ما را ثانیا پالیز کن هیچ نی را بار دیگر چیز کن
این دعا تو امر کردی ز ابتدا ورنه خاکی را چه زهرهٔ این بدی
چون دعامان امر کردی ای عجاب این دعای خویش را کن مستجاب
شب شکسته کشتی فهم و حواس نه امیدی مانده نه خوف و نه یاس
برده در دریای رحمت ایزدم تا ز چه فن پر کند بفرستدم
آن یکی را کرده پر نور جلال وآن دگر را کرده پر وهم و خیال
گر بخویشم هیچ رای و فن بدی رای و تدبیرم به حکم من بدی
شب نرفتی هوش بی فرمان من زیر دام من بدی مرغان من
بودمی آگه ز منزلهای جان وقت خواب و بیهشی و امتحان
چون کفم زین حل و عقد او تهیست ای عجب این معجبی من ز کیست
دیده را نادیده خود انگاشتم باز زنبیل دعا برداشتم
چون الف چیزی ندارم ای کریم جز دلی دلتنگ تر از چشم میم
این الف وین میم ام بود ماست میم ام تنگست الف زو نر گداست
آن الف چیزی ندارد غافلیست میم دلتنگ آن زمان عاقلیست
در زمان بیهشی خود هیچ من در زمان هوش اندر پیچ من
هیچ دیگر بر چنین هیچی منه نام دولت بر چنین پیچی منه
خود ندارم هیچ به سازد مرا که ز وهم دارم است این صد عنا
در ندارم هم تو داراییم کن رنج دیدم راحت افزاییم کن
هم در آب دیده عریان بیستم بر در تو چونک دیده نیستم
آب دیدهٔ بندهٔ بی دیده را سبزه ای بخش و نباتی زین چرا
ور نمانم آب آبم ده ز عین هم چو عینین نبی هطالتین
او چو آب دیده جست از جود حق با چنان اقبال و اجلال و سبق
چون نباشم ز اشک خون باریک ریس من تهی دست قصور کاسه لیس
چون چنان چشم اشک را مفتون بود اشک من باید که صد جیحون بود
قطره ای زان زین دو صد جیحون به است که بدان یک قطره انس و جن برست
چونک باران جست آن روضهٔ بهشت چون نجوید آب شوره خاک زشت
ای اخی دست از دعا کردن مدار با اجابت یا رد اویت چه کار
نان که سد و مانع این آب بود دست از آن نان می بباید شست زود
خویش را موزون و چست و سخته کن ز آب دیده نان خود را پخته کن

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این ابیات که از عمق نگرش عرفانی مولانا برآمده، ترسیم‌گرِ احوالِ انسانی است که در جستجوی حقیقت، گرفتارِ شتاب‌زدگی و عقلِ جزئی‌نگر خویش شده است. در این فضا، شب و خواب به مثابه «شکم نهنگ» تصویر می‌شوند که در آن، منیّت و آگاهیِ دنیویِ انسان به فنا می‌رود تا در صبحگاه، با پرتوِ فیض الهی، حیاتی نو یابد. شاعر بر این باور است که هرگونه گشایش در کارها، نه با تدبیر انسانی، بلکه با عنایت و قدرت مطلق پروردگار ممکن است و انسان باید با رها کردنِ اراده‌ شخصی، تسلیمِ تقدیرِ الهی شود.

مضمون محوری این کلام، نقدِ «خودمحوری» و ستایشِ «خدا‌محوری» است. شاعر به صراحت می‌گوید که دعا کردنِ خود نیز، نه از سرِ هنرِ بنده، بلکه به امرِ الهی است. این اثر در پیِ تبیین این است که انسانِ خاکی، موجودی بی‌هنر و ضعیف است که تنها در پناهِ قدرتِ حق، می‌تواند به کمال برسد و حتی توبه و بازگشتِ او نیز جلوه‌ای از رحمتِ خداست که پیش‌تر در نهادِ او قرار داده شده است.

معنای روان

گفت آن درویش ای دانای راز از پی این گنج کردم یاوه تاز

آن درویشِ حقیقت‌جو به عارفِ دانا گفت که در راهِ یافتنِ گنجِ مقصود، به دلیل شتاب‌زدگی و عجله، به بیراهه رفتم.

نکته ادبی: «یاوه تاز» ترکیبی کنایی است به معنای بی‌هدف دویدن و به خطا رفتن.

دیو حرص و آز و مستعجل تگی نی تانی جست و نی آهستگی

عاملِ این گمراهی، وسوسه‌های دیوِ حرص و آز و شتاب‌زدگیِ من بود که حتی مجالِ اندکی درنگ و تامل را از من سلب کرد.

نکته ادبی: «مستعجل تگی» به معنای شتاب‌زدگی و تعجیل در کارهاست.

من ز دیگی لقمه ای نندوختم کف سیه کردم دهان را سوختم

من از دیگِ دنیا، هیچ بهره‌ای نبردم؛ بلکه تنها دستانم را آلوده کردم و زبانم را سوزاندم (اشاره به ضرب‌المثل دست سوختن و دهان سوختن در رسیدن به نتیجه‌ای معکوس).

نکته ادبی: اشاره به تجربه‌ای تلخ که حاصلِ حرص ورزیدن است.

خود نگفتم چون درین ناموقنم زان گره زن این گره را حل کنم

چرا به جای اینکه خود را به این سردرگمی بیفکنم، به سراغِ همان کسی که گره بر کارم زده نمی‌روم تا او آن را بگشاید؟

نکته ادبی: «ناموقن» به معنای بی‌یقین و سرگردان است.

قول حق را هم ز حق تفسیر جو هین مگو ژاژ از گمان ای سخت رو

تفسیرِ سخنِ حق را باید از خودِ حق جویا شد؛ ای انسانِ گستاخ، بر اساس گمان‌های باطلِ خود سخنان بی‌هوده بر زبان نیاور.

نکته ادبی: «ژاژ» به معنای سخن بیهوده و یاوه‌گویی است.

آن گره کو زد همو بگشایدش مهره کو انداخت او بربایدش

همان کسی که گره را بر کارِ تو افکنده، خود نیز قادر به گشودنِ آن است؛ همان‌طور که اوست که این مهره‌ی سرنوشت را به بازی گرفته و می‌تواند آن را بازپس گیرد.

نکته ادبی: اشاره به قدرتِ مطلقه پروردگار در قبض و بسط امور.

گرچه آسانت نمود آن سان سخن کی بود آسان رموز من لدن

اگرچه این سخن در ظاهر برای تو آسان به نظر می‌رسد، اما رموزِ لدنی (علمِ الهی) هرگز ساده و پیش‌پاافتاده نیست.

نکته ادبی: «لدن» به معنای دانشِ بی‌پیشینه و الهی است که به قلبِ سالک می‌تابد.

گفت یا رب توبه کردم زین شتاب چون تو در بستی تو کن هم فتح باب

درویش گفت: پروردگارا، از این شتاب و بی‌صبری توبه می‌کنم؛ اکنون که تو درها را بر من بستی، خودت نیز درهای گشایش را به رویم بگشا.

نکته ادبی: تغییر لحن از روایت به مناجات.

بر سر خرقه شدن بار دگر در دعا کردن بدم هم بی هنر

حتی در لحظه‌ی توبه و بازگشت، باز هم می‌بینم که در دعا کردن نیز هنری ندارم و ناتوانم.

نکته ادبی: اشاره به فقرِ ذاتی انسان در برابر غنای حق.

کو هنر کو من کجا دل مستوی این همه عکس توست و خود توی

هنرِ من کجاست؟ من کجا و استقامتِ دل کجا؟ این دعاها و نیایش‌ها همگی بازتابِ حضورِ توست و حقیقتِ ماجرا خودِ تو هستی.

نکته ادبی: «مستوی» به معنای مستقیم، استوار و پایدار است.

هر شبی تدبیر و فرهنگم به خواب هم چو کشتی غرقه می گردد ز آب

هر شب که تدبیرها و دانش‌های ظاهری‌ام در خواب فرو می‌رود، مانند کشتیِ بی‌سکان در دریایِ بی‌کرانِ تو غرق می‌شود.

نکته ادبی: «فرهنگ» در اینجا به معنای دانش و عقلِ جزئی است.

خود نه من می مانم و نه آن هنر تن چو مرداری فتاده بی خبر

در آن حالت، نه منی باقی می‌ماند و نه آن هنرِ ظاهری؛ تنِ من همچون مرداری بی‌خبر و بی‌جان بر زمین می‌افتد.

نکته ادبی: توصیفِ دقیقِ حالتِ خواب به مثابه مرگِ اصغر.

تا سحر جمله شب آن شاه علی خود همی گوید الستی و بلی

تا دمِ صبح، آن پادشاهِ بلندمرتبه (خداوند)، در جانِ من زمزمه‌ی «الست» (آیا من پروردگار شما نیستم؟) می‌گوید و من نیز با جانِ خود پاسخِ «بلی» می‌دهم.

نکته ادبی: اشاره به میثاقِ الست و تجدید آن در حالِ خواب.

کو بلی گو جمله را سیلاب برد یا نهنگی خورد کل را کرد و مرد

هرکس که با وجودِ خود پاسخِ «بلی» می‌دهد، در سیلابِ قدرتِ الهی غرق می‌شود یا نهنگِ دریایِ حق او را می‌بلعد و فنا می‌کند.

نکته ادبی: استعاره از فنایِ فی‌الله.

صبح دم چون تیغ گوهردار خود از نیام ظلمت شب بر کند

هنگامِ صبح، خداوند همچون تیغی درخشان، شب را از غلافِ تیرگیِ خویش بیرون می‌کشد و روشنایی را می‌آورد.

نکته ادبی: تشبیه خورشید به تیغِ گوهردار.

آفتاب شرق شب را طی کند از نهنگ آن خورده ها را قی کند

آفتابِ شرق، تیرگیِ شب را درمی‌نوردد و آنچه را که نهنگِ شب بلعیده بود، دوباره بازپس می‌دهد.

نکته ادبی: تداومِ استعاره‌ی نهنگ و شب.

رسته چون یونس ز معدهٔ آن نهنگ منتشر گردیم اندر بو و رنگ

ما همچون یونس که از شکمِ نهنگ رهایی یافت، از آن تاریکی بیرون می‌آییم و دوباره در عالمِ رنگ و بو (دنیای مادی) منتشر می‌شویم.

نکته ادبی: اشاره به داستان حضرت یونس (ع).

خلق چون یونس مسبح آمدند کاندر آن ظلمات پر راحت شدند

مردم نیز همچون یونس، در آن ظلماتِ شب، تسبیح‌گویان به سویِ حق بازگشتند و در آن تاریکی، به آرامشی عمیق رسیدند.

نکته ادبی: اشاره به آیه «فَنَادَى فِي الظُّلُمَاتِ أَن لَّا إِلَهَ إِلَّا أَنتَ».

هر یکی گوید به هنگام سحر چون ز بطن حوت شب آید به در

هریک از آنان هنگام سحر، وقتی از شکمِ نهنگِ شب بیرون می‌آیند، چنین می‌گویند:

نکته ادبی: تمثیلِ بیداری پس از خواب به رهایی از نهنگ.

کای کریمی که در آن لیل وحش گنج رحمت بنهی و چندین چشش

ای خدایِ کریم که در آن تاریکیِ شب، گنجِ رحمتت را پنهان کردی و ما را به چشیدنِ طعمِ آن مفتخر ساختی.

نکته ادبی: «لیل وحش» استعاره از تنهایی و دهشتِ شب.

چشم تیز و گوش تازه تن سبک از شب هم چون نهنگ ذوالحبک

حالا با چشمی بینا، گوشی شنوا و تنی سبک‌بال، از آن تاریکی که همچون نهنگی پر پیچ و خم بود، رها شده‌ایم.

نکته ادبی: «ذوالحبک» به معنای دارای چین و شکن‌ها و پیچیدگی‌ها.

از مقامات وحش رو زین سپس هیچ نگریزیم ما با چون تو کس

از این پس، دیگر از این دلهره‌ها نمی‌هراسیم، چرا که با وجودِ تو، از هیچ‌کس و هیچ‌چیز نمی‌گریزیم.

نکته ادبی: اشاره به مقامِ توکل.

موسی آن را نار دید و نور بود زنگیی دیدیم شب را حور بود

موسی در آن تاریکی آتش دید، اما آن آتش در واقع نورِ هدایت بود؛ ما نیز شب را دیدیم، اما برای ما همچون حوری زیبا و نجات‌بخش بود.

نکته ادبی: اشاره به داستان آتشِ وادیِ ایمن.

بعد ازین ما دیده خواهیم از تو بس تا نپوشد بحر را خاشاک و خس

از این پس، ما فقط از تو طلبِ بینایی می‌کنیم تا خاشاکِ دنیا و خس‌وکارهای ظاهری، حقیقتِ دریایِ معرفت را از دیدگانمان پنهان نکند.

نکته ادبی: تأکید بر طلبِ بصیرت.

ساحران را چشم چون رست از عمی کف زنان بودند بی این دست و پا

وقتی چشمانِ ساحرانِ فرعون از کوریِ کفر باز شد، بی‌آنکه دست و پایی داشته باشند، از شوقِ ایمان به وجد آمدند.

نکته ادبی: اشاره به ایمان ساحرانِ دربارِ فرعون.

چشم بند خلق جز اسباب نیست هر که لرزد بر سبب ز اصحاب نیست

این چشم‌بندی‌هایِ دنیا تنها ظاهرسازی است؛ کسی که به خاطرِ این اسباب و عللِ دنیوی می‌لرزد، از یارانِ حقیقیِ حق نیست.

نکته ادبی: نقدِ دلبستگی به اسبابِ مادی.

لیک حق اصحابنا اصحاب را در گشاد و برد تا صدر سرا

اما خداوندِ حق، یارانِ خویش را از این بندها رهانید و تا صدرِ سرایِ قربِ خود بالا برد.

نکته ادبی: اشاره به مقامِ قربِ الهی.

با کفش نامستحق و مستحق معتقان رحمت اند از بند رق

خداوند چه کسانی که لایق بودند و چه آنان که لایق نبودند، همگی را از بندِ بندگیِ غیر، رهانید و مشمولِ رحمتِ خویش کرد.

نکته ادبی: تأکید بر فراگیریِ رحمتِ الهی.

در عدم ما مستحقان کی بدیم که برین جان و برین دانش زدیم

زمانی که در عالمِ عدم بودیم، چه استحقاقی داشتیم که اکنون به این جان و دانشِ الهی دست یافته‌ایم؟ (همه از فضلِ اوست).

نکته ادبی: تأکید بر «فضل» به جای «عدل» در خلقت.

ای بکرده یار هر اغیار را وی بداده خلعت گل خار را

ای خدایی که بیگانگان را یارِ خود کردی و به خارهایِ بیابان، خلعتِ گلِ زیبا بخشیدی.

نکته ادبی: اشاره به قدرتِ تحول‌آفرینِ الهی.

خاک ما را ثانیا پالیز کن هیچ نی را بار دیگر چیز کن

خاکِ وجودِ ما را دوباره به گلستانی پرطراوت تبدیل کن؛ تو که می‌توانی از «هیچ»، «همه چیز» بسازی.

نکته ادبی: دعایِ تغییر و تحولِ باطنی.

این دعا تو امر کردی ز ابتدا ورنه خاکی را چه زهرهٔ این بدی

این دعا را نیز تو خود به ما آموختی، وگرنه یک مشت خاکِ ناچیز را چه زهره و توانی بود که چنین تقاضایی کند؟

نکته ادبی: اشاره به اینکه هدایت و دعا نیز از سویِ حق است.

چون دعامان امر کردی ای عجاب این دعای خویش را کن مستجاب

ای خدایِ شگفت‌انگیز، حالا که خودت امر به این دعا کردی، پس این دعایِ خودت را نیز مستجاب بگردان.

نکته ادبی: بدیع بودنِ این نگاه به دعا.

شب شکسته کشتی فهم و حواس نه امیدی مانده نه خوف و نه یاس

شب، کشتیِ فهم و حواسِ مرا در هم شکسته است؛ دیگر نه امیدی دارم، نه ترسی و نه یأسی (به حالتِ تسلیمِ محض رسیده‌ام).

نکته ادبی: توصیفِ مقامِ فقر و بی‌خویشتنی.

برده در دریای رحمت ایزدم تا ز چه فن پر کند بفرستدم

خداوند مرا در دریای رحمتش غرق کرده است؛ نمی‌دانم با چه فن و دانشی مرا دوباره می‌سازد و به این دنیا می‌فرستد.

نکته ادبی: تعبیرِ بازگشت از فنا به بقا.

آن یکی را کرده پر نور جلال وآن دگر را کرده پر وهم و خیال

خداوند یکی را سرشار از نورِ جلالِ خود می‌کند و دیگری را سرشار از وهم و خیال‌های دنیوی می‌گرداند.

نکته ادبی: اشاره به هدایت و ضلالتِ الهی.

گر بخویشم هیچ رای و فن بدی رای و تدبیرم به حکم من بدی

اگر من از خود اراده‌ای داشتم، تدبیر و رایِ من نیز به دستِ خودم بود و تغییر می‌کرد.

نکته ادبی: اثباتِ نفیِ اراده‌ی شخصی.

شب نرفتی هوش بی فرمان من زیر دام من بدی مرغان من

اگر در شبِ غفلت، هوش و حواسم بدونِ فرمانِ تو عمل نمی‌کرد، تمامِ تصوراتم همچون پرندگانی در دامِ من اسیر می‌بودند.

نکته ادبی: اشاره به اینکه هوشِ آدمی نیز عاریه‌ای است.

بودمی آگه ز منزلهای جان وقت خواب و بیهشی و امتحان

آنگاه در زمانِ خواب و بیهوشی و در میدانِ امتحان، از منزلگاه‌هایِ جان آگاه می‌بودم.

نکته ادبی: تأکید بر جهلِ انسان به اسرارِ روح.

چون کفم زین حل و عقد او تهیست ای عجب این معجبی من ز کیست

وقتی دستانِ من از حل و فصلِ امور تهی است، شگفت‌آور است که چرا این‌گونه به خود مغرور شده‌ام و از کیست این غرور؟

نکته ادبی: نکوهشِ خودشیفتگیِ انسان.

دیده را نادیده خود انگاشتم باز زنبیل دعا برداشتم

من که حقیقت را ندیده بودم، گمان کردم که دیده‌ام؛ از این رو دوباره زنبیلِ دعا برداشتم و به درِ خانه‌ی تو آمدم.

نکته ادبی: اعتراف به نادانیِ خویش.

چون الف چیزی ندارم ای کریم جز دلی دلتنگ تر از چشم میم

من همچون الف، هیچ‌چیز ندارم ای کریم؛ جز دلی که از چشمِ میم (تنگ و کوچک) نیز تنگ‌تر است.

نکته ادبی: استعاره‌ الف (فنا و استقامت) و میم (تنگیِ دهان و دل).

این الف وین میم ام بود ماست میم ام تنگست الف زو نر گداست

این «الف» و «میم» سرمایه‌ی من هستند؛ میمِ وجودم تنگ است و الف از آن بسیار ناتوان‌تر و نیازمندتر است.

نکته ادبی: بازیِ زبانی با حروفِ الفبا برای بیانِ فقرِ وجودی.

آن الف چیزی ندارد غافلیست میم دلتنگ آن زمان عاقلیست

آن الف چیزی ندارد و نمادِ غفلت است، اما آن میم که تنگ است، در همان حال، نمادِ هوشیاری و عقل است.

نکته ادبی: ایهام در شخصیت‌بخشی به حروف.

در زمان بیهشی خود هیچ من در زمان هوش اندر پیچ من

در زمانِ بیهوشی، منِ وجودی ندارم و در زمانِ هوشیاری نیز گرفتارِ پیچیدگی‌ها و دغدغه‌های خودم هستم.

نکته ادبی: تضاد میانِ حالتِ فنا و حالتِ صحو (هوشیاری).

هیچ دیگر بر چنین هیچی منه نام دولت بر چنین پیچی منه

بر این هیچ‌بودن، چیزی اضافه مکن و نامِ دولت و کمال را بر این سردرگمی‌ها مگذار.

نکته ادبی: هشدار نسبت به توهماتِ کمال‌گرایی.

خود ندارم هیچ به سازد مرا که ز وهم دارم است این صد عنا

من هیچ سرمایه‌ای ندارم که مرا بسازد، چرا که همین توهماتِ من، سرچشمه‌ی صدها رنج و عذاب است.

نکته ادبی: نقدِ رنج‌های خودساخته.

در ندارم هم تو داراییم کن رنج دیدم راحت افزاییم کن

من چیزی ندارم، پس تو خود مرا بی‌نیاز کن؛ رنج‌هایی که کشیده‌ام را به آرامش و راحت تبدیل کن.

نکته ادبی: درخواستِ تبدیلِ رنج به گنج.

هم در آب دیده عریان بیستم بر در تو چونک دیده نیستم

من حتی در حالِ گریه و اشک، عریان و بی‌چیز هستم؛ درِ خانه‌ی تو ایستاده‌ام در حالی که هیچ دید و بصیرتی ندارم.

نکته ادبی: توصیفِ اوجِ استیصال.

آب دیدهٔ بندهٔ بی دیده را سبزه ای بخش و نباتی زین چرا

از اشکِ چشمانِ بنده‌ای که هیچ نمی‌بیند، سبزه و گیاهی در این زمینِ بایر برویان (مرا دوباره زنده کن).

نکته ادبی: استعاره از احیایِ معنوی توسطِ اشکِ توبه.

ور نمانم آب آبم ده ز عین هم چو عینین نبی هطالتین

اگر من باقی نماندم، از آن چشمۀ جوشانِ حقیقت به من آبی بنوشان، همانند چشمانِ پُر اشک و گریانِ پیامبر که سرشار از فیض بود.

نکته ادبی: عین به معنای چشم و چشمه؛ هطالتین اشاره به دو چشمی دارد که بسیار گریان است.

او چو آب دیده جست از جود حق با چنان اقبال و اجلال و سبق

آن بزرگوار، با تکیه بر بخششِ حق تعالی، اشکِ شوق و نیاز طلب کرد و به مددِ همین گریه و بندگی، به چنان مقامِ بلند و اقبالِ ارجمندی دست یافت.

نکته ادبی: سبق در اینجا به معنای پیشی گرفتن در خیرات و یا مرتبتِ پیشین است.

چون نباشم ز اشک خون باریک ریس من تهی دست قصور کاسه لیس

با وجود اینکه من تهی‌دست، خوار و ناتوانم و همچون گدایانِ کاسه‌به‌دست در آستانِ الهی ایستاده‌ام، چرا نباید از اندوهِ دوری، اشکی خونین از دیده ببارم؟

نکته ادبی: باریک‌ریس استعاره از کسی است که در نهایتِ فقر و ناتوانیِ معنوی است.

چون چنان چشم اشک را مفتون بود اشک من باید که صد جیحون بود

وقتی چشمانِ آن بزرگوار تا این حد شیفته و محتاجِ گریستن بود، من که در مقایسه با او هیچم، باید از اندوهِ فراق، سیلی به وسعتِ صد رودخانه از چشم جاری کنم.

نکته ادبی: جیحون نمادِ سیلی عظیم و خروشان است.

قطره ای زان زین دو صد جیحون به است که بدان یک قطره انس و جن برست

یک قطره از آن اشکِ عارفانه، از صدها رودخانه و ثروتِ مادی برتر است، چرا که همین یک قطره توانایی آن را دارد که جن و انس را به رستگاری برساند.

نکته ادبی: اشاره به قدرتِ اعجازگونه‌ی گریه در طهارتِ روح.

چونک باران جست آن روضهٔ بهشت چون نجوید آب شوره خاک زشت

وقتی بارانِ رحمتِ حق به باغِ بهشتِ جان می‌تابد، چرا زمینِ بایر و شوره‌زارِ دلِ من نباید تشنه و جویایِ آن آبِ حیات نباشد؟

نکته ادبی: روضه بهشت کنایه از تجلیاتِ فیضِ الهی است.

ای اخی دست از دعا کردن مدار با اجابت یا رد اویت چه کار

ای برادر، دست از دعا کردن برندار؛ اینکه خداوند دعای تو را اجابت کند یا رد نماید، به تو ارتباطی ندارد، وظیفه تو تنها طلب کردن و نیایش است.

نکته ادبی: مداومت در دعا به عنوان یک اصلِ تربیتی در سلوک عرفانی مطرح شده است.

نان که سد و مانع این آب بود دست از آن نان می بباید شست زود

دلبستگی به نان (امورِ مادی و دنیوی)، سد و مانعی بزرگ در برابرِ رسیدنِ به این آبِ معنوی است؛ پس باید هرچه زودتر از این وابستگی‌ها دست شست.

نکته ادبی: نان نمادِ تعلقاتِ دنیوی و روزمرگی‌های بازدارنده است.

خویش را موزون و چست و سخته کن ز آب دیده نان خود را پخته کن

وجودِ خود را متعادل و آماده ساز؛ و سعی کن با اشکِ چشمانت که نشانۀ درد و بیداریِ دل است، زندگی و اعمالِ خود را به کمال و پختگی برسانی.

نکته ادبی: پخته کردن نان با آبِ دیده تمثیلی از به ثمر رسیدنِ اعمال با سوز و گدازِ روحانی است.