مثنوی معنوی - دفتر ششم

مولوی

بخش ۷۶ - معجزهٔ هود علیه‌السلام در تخلص مؤمنان امت به وقت نزول باد

مولوی
مومنان از دست باد ضایره جمله بنشستند اندر دایره
یاد طوفان بود و کشتی لطف هو بس چنین کشتی و طوفان دارد او
پادشاهی را خدا کشتی کند تا به حرص خویش بر صفها زند
قصد شه آن نه که خلق آمن شوند قصدش آنک ملک گردد پای بند
آن خراسی می دود قصدش خلاص تا بیابد او ز زخم آن دم مناص
قصد او آن نه که آبی بر کشد یاکه کنجد را بدان روغن کند
گاو بشتابد ز بیم زخم سخت نه برای بردن گردون و رخت
لیک دادش حق چنین خوف وجع تا مصالح حاصل آید در تبع
هم چنان هر کاسبی اندر دکان بهر خود کوشد نه اصلاح جهان
هر یکی بر درد جوید مرهمی در تبع قایم شده زین عالمی
حق ستون این جهان از ترس ساخت هر یکی از ترس جان در کار باخت
حمد ایزد را که ترسی را چنین کرد او معمار و اصلاح زمین
این همه ترسنده اند از نیک و بد هیچ ترسنده نترسد خود ز خود
پس حقیقت بر همه حاکم کسیست که قریبست او اگر محسوس نیست
هست او محسوس اندر مکمنی لیک محسوس حس این خانه نی
آن حسی که حق بر آن حس مظهرست نیست حس این جهان آن دیگرست
حس حیوان گر بدیدی آن صور بایزید وقت بودی گاو و خر
آنک تن را مظهر هر روح کرد وآنک کشتی را براق نوح کرد
گر بخواهد عین کشتی را به خو او کند طوفان تو ای نورجو
هر دمت طوفان و کشتی ای مقل با غم و شادیت کرد او متصل
گر نبینی کشتی و دریا به پیش لرزها بین در همه اجزای خویش
چون نبیند اصل ترسش را عیون ترس دارد از خیال گونه گون
مشت بر اعمی زند یک جلف مست کور پندارد لگدزن اشترست
زانک آن دم بانگ اشتر می شنید کور را گوشست آیینه نه دید
باز گوید کور نه این سنگ بود یا مگر از قبهٔ پر طنگ بود
این نبود و او نبود و آن نبود آنک او ترس آفرید اینها نمود
ترس و لرزه باشد از غیری یقین هیچ کس از خود نترسد ای حزین
آن حکیمک وهم خواند ترس را فهم کژ کردست او این درس را
هیچ وهمی بی حقیقت کی بود هیچ قلبی بی صحیحی کی رود
کی دروغی قیمت آرد بی ز راست در دو عالم هر دروغ از راست خاست
راست را دید او رواجی و فروغ بر امید آن روان کرد او دروغ
ای دروغی که ز صدقت این نواست شکر نعمت گو مکن انکار راست
از مفلسف گویم و سودای او یا ز کشتیها و دریاهای او
بل ز کشتیهاش کان پند دلست گویم از کل جزو در کل داخلست
هر ولی را نوح و کشتیبان شناس صحبت این خلق را طوفان شناس
کم گریز از شیر و اژدرهای نر ز آشنایان و ز خویشان کن حذر
در تلاقی روزگارت می برند یادهاشان غایبی ات می چرند
چون خر تشنه خیال هر یکی از قف تن فکر را شربت مکی
نشف کرد از تو خیال آن وشات شبنمی که داری از بحر الحیات
پس نشان نشف آب اندر غصون آن بود کان می نجنبد در رکون
عضو حر شاخ تر و تازه بود می کشی هر سو کشیده می شود
گر سبد خواهی توانی کردنش هم توانی کرد چنبر گردنش
چون شد آن ناشف ز نشف بیخ خود ناید آن سویی که امرش می کشد
پس بخوان قاموا کسالی از نبی چون نیابد شاخ از بیخش طبی
آتشین است این نشان کوته کنم بر فقیر و گنج و احوالش زنم
آتشی دیدی که سوزد هر نهال آتش جان بین کزو سوزد خیال
نه خیال و نه حقیقت را امان زین چنین آتش که شعله زد ز جان
خصم هر شیر آمد و هر روبه او کل شیء هالک الا وجهه
در وجوه وجه او رو خرج شو چون الف در بسم در رو درج شو
آن الف در بسم پنهان کرد ایست هست او در بسم و هم در بسم نیست
هم چنین جملهٔ حروف گشته مات وقت حذف حرف از بهر صلات
از صله ست و بی و سین زو وصل یافت وصل بی و سین الف را بر نتافت
چونک حرفی برنتابد این وصال واجب آید که کنم کوته مقال
چون یکی حرفی فراق سین و بیست خامشی اینجا مهمتر واجبیست
چون الف از خود فنا شد مکتنف بی و سین بی او همی گویند الف
ما رمیت اذ رمیت بی ویست هم چنین قال الله از صمتش بجست
تا بود دارو ندارد او عمل چونک شد فانی کند دفع علل
گر شود بیشه قلم دریا مداد مثنوی را نیست پایانی امید
چارچوب خشت زن تا خاک هست می دهد تقطیع شعرش نیز دست
چون نماند خاک و بودش جف کند خاک سازد بحر او چون کف کند
چون نماند بیشه و سر در کشد بیشه ها از عین دریا سر کشد
بهر این گفت آن خداوند فرج حدثوا عن بحرنا اذ لا حرج
باز گرد از بحر و رو در خشک نه هم ز لعبت گو که کودک راست به
تا ز لعبت اندک اندک در صبا جانش گردد با یم عقل آشنا
عقل از آن بازی همی یابد صبی گرچه با عقلست در ظاهر ابی
کودک دیوانه بازی کی کند جزو باید تا که کل را فی کند

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این قطعه از کلام، با بهره‌گیری از تمثیل‌های عمیقِ عرفانی، به تبیینِ نقشِ حکمت‌آمیزِ «ترس» و «تلاطم» در زندگی بشر می‌پردازد. شاعر معتقد است که رنج‌ها، اضطراب‌ها و حوادثِ سهمگین (طوفان‌ها)، نه بی‌هدف، بلکه ابزاری از سوی حضرت حق برای نظم‌بخشی به جهان و تربیتِ جانِ آدمی هستند تا او را از دلبستگی‌های واهی به ساحلِ نجات (کشتی حقیقت) هدایت کنند.

در نگاهی کلان‌تر، شاعر بیان می‌دارد که هرگونه حرکت و تکاپویِ انسانی در این جهان، اگرچه ظاهراً برای دفعِ آسیب یا کسبِ منفعت است، اما در باطن، تجلی‌گاهِ اراده‌یِ الهی است که ترس را به عنوان معماری برای اصلاحِ زمین و بیداریِ خفتگان به کار گرفته است. در نهایت، همه چیز در برابرِ وجهِ الهی فانی است و حقیقتِ واحد است که در پسِ تمامیِ تصاویر و ترس‌های گوناگون، پنهان و در عین حال حاضر است.

معنای روان

مومنان از دست باد ضایره جمله بنشستند اندر دایره

مومنان برای در امان ماندن از تندبادهای ناگوار روزگار، دور هم جمع شدند و حلقه‌ای تشکیل دادند.

نکته ادبی: ضایره: به معنای آسیب‌رسان و مهلک است که به تلاطم‌های زندگی اشاره دارد.

یاد طوفان بود و کشتی لطف هو بس چنین کشتی و طوفان دارد او

اندیشه بر طوفان‌ها و کشتیِ الطاف الهی بود؛ خداوند همواره چنین طوفان‌ها و کشتی‌های نجاتی را برای بندگان خود مهیا می‌کند.

نکته ادبی: کشتی لطف هو: استعاره از وسیله‌ی نجات و هدایت الهی است.

پادشاهی را خدا کشتی کند تا به حرص خویش بر صفها زند

خداوند پادشاهی را برمی‌انگیزد تا برای رسیدن به اهدافِ آزمندانه‌یِ خویش، به دیگران یورش ببرد.

نکته ادبی: حرص خویش: به انگیزه‌های دنیویِ پادشاه اشاره دارد که ابزاری در دست تقدیر است.

قصد شه آن نه که خلق آمن شوند قصدش آنک ملک گردد پای بند

هدفِ پادشاه از این یورش، برقراری امنیت برای مردم نیست؛ بلکه مقصودِ او، تسلط و گسترشِ قلمروِ پادشاهیِ خودش است.

نکته ادبی: پای‌بند شدن ملک: کنایه از استوار شدن و گسترش قلمرو حکومتی است.

آن خراسی می دود قصدش خلاص تا بیابد او ز زخم آن دم مناص

آن خرِ آسیاب که می‌دود، قصدش رهایی از ضرباتِ شلاق است تا از آن درد و رنج خلاص شود.

نکته ادبی: خراسی: به معنای خری که در آسیاب می‌چرخد؛ نمادِ نفسِ اسیرِ نیاز.

قصد او آن نه که آبی بر کشد یاکه کنجد را بدان روغن کند

قصدِ آن حیوان، کشیدن آب از چاه یا روغن‌گیری از کنجد نیست، بلکه تنها فرار از درد است.

نکته ادبی: تضاد میان عملِ ظاهر و نیتِ باطن را نشان می‌دهد.

گاو بشتابد ز بیم زخم سخت نه برای بردن گردون و رخت

گاو نیز از ترسِ ضربه‌یِ شلاق می‌شتابد، نه اینکه بخواهد بارِ گرانِ چرخِ آسیاب را به دوش بکشد.

نکته ادبی: اشاره به اینکه انگیزه‌ی حرکت، ترس از درد است نه انجامِ وظیفه.

لیک دادش حق چنین خوف وجع تا مصالح حاصل آید در تبع

اما خداوند چنین ترس و دردی را در او قرار داد تا در نهایت، از این تکاپو، منافع و مصالحی برای همگان حاصل شود.

نکته ادبی: مصالح در تبع: به معنای مصلحت‌هایی است که به صورت غیرمستقیم و در پیِ عملِ اصلی پدید می‌آید.

هم چنان هر کاسبی اندر دکان بهر خود کوشد نه اصلاح جهان

همان‌طور، هر کاسبی در مغازه‌اش برای سودِ شخصیِ خود تلاش می‌کند و نه برای آبادانی و اصلاحِ جهان.

نکته ادبی: تاکید بر انگیزه شخصی در رفتارهای اجتماعی.

هر یکی بر درد جوید مرهمی در تبع قایم شده زین عالمی

هر کسی به دنبال درمانِ دردهای خود است، اما در این میان، نظمِ جهان نیز به تبعِ همین تلاش‌های فردی برقرار می‌ماند.

نکته ادبی: قایم شده: به معنای استوار و برقرار گشتن است.

حق ستون این جهان از ترس ساخت هر یکی از ترس جان در کار باخت

خداوند پایه‌یِ نظمِ این جهان را بر ترسِ انسان‌ها بنا کرد؛ هر کسی از ترسِ جان، درگیرِ فعالیت و کار شده است.

نکته ادبی: ترس به مثابه‌یِ ستونِ نگه‌دارنده نظمِ اجتماعی.

حمد ایزد را که ترسی را چنین کرد او معمار و اصلاح زمین

سپاسِ خداوند را که چنین ترسی را معمار و عاملِ اصلاح و آبادانیِ زمین قرار داد.

نکته ادبی: تشبیه ترس به معمار؛ تشبیهی بدیع برای تبیینِ کارکردِ مثبتِ ترس.

این همه ترسنده اند از نیک و بد هیچ ترسنده نترسد خود ز خود

همه از حوادثِ نیک و بدِ بیرونی می‌ترسند، اما هیچ‌کس از «خود» و نفسِ خویش بیمناک نیست.

نکته ادبی: نکته اخلاقی: غفلت از خودشناسی در برابرِ توجه به بیرون.

پس حقیقت بر همه حاکم کسیست که قریبست او اگر محسوس نیست

پس در حقیقت، حاکمِ مطلق بر همه چیز، کسی است که بسیار نزدیک است، اگرچه دیده نمی‌شود.

نکته ادبی: اشاره به قربِ الهی و نادیدنی بودنِ او در محسوساتِ ظاهری.

هست او محسوس اندر مکمنی لیک محسوس حس این خانه نی

او در مکانی پنهان حضور دارد، اما با حواسِ ظاهریِ این عالمِ مادی، قابلِ درک نیست.

نکته ادبی: مکمن: به معنای کمین‌گاه و جایگاهِ پنهان است.

آن حسی که حق بر آن حس مظهرست نیست حس این جهان آن دیگرست

آن حسی که خداوند بر آن تجلی می‌کند، از جنسِ حواسِ این جهانِ مادی نیست؛ حسی دیگر است.

نکته ادبی: اشاره به تفاوتِ ادراکِ حسی و شهودِ عرفانی.

حس حیوان گر بدیدی آن صور بایزید وقت بودی گاو و خر

اگر حواسِ حیوانی قادر به دیدنِ آن حقیقت بود، گاو و خر نیز در ردیفِ عارفان و اولیاءِ وقت قرار می‌گرفتند.

نکته ادبی: طنزِ حکیمانه برای نشان دادنِ ناتوانیِ حواسِ ظاهری در درکِ حقیقت.

آنک تن را مظهر هر روح کرد وآنک کشتی را براق نوح کرد

خداوند که تن را مظهرِ روح کرد و کشتیِ نوح را با نیرویِ غیبی (براق) هدایت نمود.

نکته ادبی: اشاره به داستان نوح به عنوان نمادی از هدایت الهی.

گر بخواهد عین کشتی را به خو او کند طوفان تو ای نورجو

اگر او بخواهد، خودِ کشتیِ وجودِ تو را به جنبش در می‌آورد؛ ای طالبِ نور، اوست که طوفان را نیز می‌آفریند.

نکته ادبی: تاکید بر فاعلیتِ مطلقِ الهی.

هر دمت طوفان و کشتی ای مقل با غم و شادیت کرد او متصل

هر لحظه برای تو طوفانی یا کشتیِ نجاتی است که با غم و شادیِ تو پیوند خورده است.

نکته ادبی: تلاطمِ درونی و بیرونیِ انسان، تحتِ تدبیرِ الهی است.

گر نبینی کشتی و دریا به پیش لرزها بین در همه اجزای خویش

اگر در پیشِ رویِ خود نه کشتی می‌بینی و نه دریا، پس لرزش‌ها و اضطراب‌های وجودِ خود را بنگر.

نکته ادبی: نشانه شناسیِ درونی: لرزشِ دل، نشانه‌یِ حضورِ طوفانِ تقدیر است.

چون نبیند اصل ترسش را عیون ترس دارد از خیال گونه گون

چون چشمانِ ظاهر‌بین، اصلِ منشأِ ترس را نمی‌بیند، ناچار از خیالاتِ گوناگون دچارِ هراس می‌شود.

نکته ادبی: جهلِ به سبب، عاملِ توهمِ ترس است.

مشت بر اعمی زند یک جلف مست کور پندارد لگدزن اشترست

یک مستِ بی‌خرد بر آدمِ نابینایی مشت می‌زند؛ کور می‌پندارد که شتری به او لگد زده است.

نکته ادبی: تمثیلی برای نشان دادنِ خطایِ ادراکیِ انسانِ غافل.

زانک آن دم بانگ اشتر می شنید کور را گوشست آیینه نه دید

زیرا کور صدای شتر را شنیده بود؛ گوشِ کور برای او آیینه است، نه چشمانش.

نکته ادبی: خطایِ حسی: وقتی چشم نمی‌بیند، گوش به اشتباه قضاوت می‌کند.

باز گوید کور نه این سنگ بود یا مگر از قبهٔ پر طنگ بود

نابینا می‌گوید که این لگدِ سنگ نبود، یا شاید از قبه‌یِ بلندِ کوهانِ شتر بوده است.

نکته ادبی: تلاشِ ذهنی برای توجیهِ یک وهم.

این نبود و او نبود و آن نبود آنک او ترس آفرید اینها نمود

نه آن سنگ بود و نه این شتر؛ بلکه آن کسی که ترس را آفرید، این خیالات را در ذهنِ او پدید آورد.

نکته ادبی: ردِ عللِ ظاهری و اشاره به مشیتِ الهی.

ترس و لرزه باشد از غیری یقین هیچ کس از خود نترسد ای حزین

ترس و لرزه یقیناً از عاملِ بیرونی است، ای انسانِ غمگین؛ هیچ‌کس از خودش نمی‌ترسد.

نکته ادبی: ترس همیشه معطوف به غیر است.

آن حکیمک وهم خواند ترس را فهم کژ کردست او این درس را

آن فیلسوف‌نما به ترس، «وهم» نام داد، اما او این درس را به کج فهمیده است.

نکته ادبی: نقدِ نگاهِ صرفاً عقلانیِ فلسفی که عرفان را برنمی‌تابد.

هیچ وهمی بی حقیقت کی بود هیچ قلبی بی صحیحی کی رود

هیچ خیالی بدونِ حقیقتی در پسِ آن وجود ندارد؛ هیچ قلبی بدونِ وجودِ صحت، کار نمی‌کند.

نکته ادبی: وهم، سایه‌ای از حقیقت است و نه ضدِ آن.

کی دروغی قیمت آرد بی ز راست در دو عالم هر دروغ از راست خاست

هیچ دروغی بدونِ وجودِ راستی، ارزشمند نمی‌شود؛ در هر دو عالم، هر دروغی از دامنِ راستی زاده شده است.

نکته ادبی: دروغ، اعتبارِ خود را از راستی می‌گیرد.

راست را دید او رواجی و فروغ بر امید آن روان کرد او دروغ

او رواج و فروغِ راستی را دید و با امیدِ بهره‌گیری از آن، دروغ را رواج داد.

نکته ادبی: تاکید بر اینکه فریب‌کاری به دلیلِ ارزشِ ذاتیِ راستی است.

ای دروغی که ز صدقت این نواست شکر نعمت گو مکن انکار راست

ای دروغی که از راستیِ حق، این چنین طنین‌انداز هستی، شکرِ این نعمت را بگو و راستی را انکار نکن.

نکته ادبی: خطاب به منکران و فریب‌کاران.

از مفلسف گویم و سودای او یا ز کشتیها و دریاهای او

از فیلسوف و خیالاتِ او می‌گویم، یا از کشتی‌ها و دریاهایی که در اندیشه‌یِ اوست.

نکته ادبی: اشاره به بحث‌های کلامی و فلسفی که به بیراهه می‌رود.

بل ز کشتیهاش کان پند دلست گویم از کل جزو در کل داخلست

بلکه از کشتی‌هایی می‌گویم که پندِ دل است؛ می‌گویم که جزء، همواره در درونِ کل جای دارد.

نکته ادبی: کل و جزء: وحدتِ هستی.

هر ولی را نوح و کشتیبان شناس صحبت این خلق را طوفان شناس

هر ولیِ خدا را همچون نوح و کشتی‌بان بشناس و معاشرت با این خلقِ غافل را همچون طوفان در نظر بگیر.

نکته ادبی: ولی: راهنمایِ الهی در طوفانِ دنیا.

کم گریز از شیر و اژدرهای نر ز آشنایان و ز خویشان کن حذر

از شیر و اژدها کمتر بگریز؛ از دوستانِ سطحی و خویشاوندانِ دنیوی حذر کن.

نکته ادبی: توصیه به دوری از تعلقاتِ نفسانی.

در تلاقی روزگارت می برند یادهاشان غایبی ات می چرند

آن‌ها در گذرِ زمان تو را از بین می‌برند و خاطراتشان، وجودِ تو را می‌چراند و می‌فرساید.

نکته ادبی: توصیه به هوشیاری در معاشرت‌ها.

چون خر تشنه خیال هر یکی از قف تن فکر را شربت مکی

مانندِ خرِ تشنه، خیالِ هر چیزی را در پیِ خود می‌کشی؛ به جایِ آبِ حیات، به فکرِ شرک و دوری از حقیقت نباش.

نکته ادبی: تمثیلِ عطشِ نفسانی به جایِ طلبِ معنوی.

نشف کرد از تو خیال آن وشات شبنمی که داری از بحر الحیات

خیالاتِ آن بدگویان، آبِ حیاتِ تو را از تو گرفت (خشک کرد).

نکته ادبی: نشف: جذب کردن و خشک کردن؛ کنایه از زوالِ معنویت.

پس نشان نشف آب اندر غصون آن بود کان می نجنبد در رکون

پس نشانه خشک شدنِ آب در شاخه‌ها، این است که آن شاخه دیگر در تکیه‌گاهِ خود نمی‌جنبد.

نکته ادبی: نشانه شناسیِ روحی: سختی و جمود، نشانه‌یِ دوری از منبعِ حیات است.

عضو حر شاخ تر و تازه بود می کشی هر سو کشیده می شود

عضوِ تَر و تازه، نرم و انعطاف‌پذیر است و به هر سو که بکشی، همراهی می‌کند.

نکته ادبی: انعطافِ روح در برابرِ حقیقت.

گر سبد خواهی توانی کردنش هم توانی کرد چنبر گردنش

اگر بخواهی می‌توانی آن را به شکلِ سبد ببافی و یا حتی به شکلِ حلقه بر گردنش اندازی.

نکته ادبی: تمثیلِ تسلیمِ محضِ عارف در برابرِ اراده‌یِ الهی.

چون شد آن ناشف ز نشف بیخ خود ناید آن سویی که امرش می کشد

اما وقتی آن شاخه از ریشه‌یِ خود جدا و خشک شد، دیگر به آن سویی که امرش می‌کنی، خم نمی‌شود.

نکته ادبی: جمودِ نفس در برابرِ امرِ الهی.

پس بخوان قاموا کسالی از نبی چون نیابد شاخ از بیخش طبی

پس از پیامبر (ص) آیه «قاموا کسالی» (با سستی برمی‌خیزند) را بخوان؛ چرا که شاخه بدونِ پیوند با ریشه، طبیعتی برای جنبش ندارد.

نکته ادبی: استناد به قرآن برای تبیینِ بی‌حالیِ معنویِ بی‌ریشگان.

آتشین است این نشان کوته کنم بر فقیر و گنج و احوالش زنم

این کلام آتشین است؛ سخن را کوتاه می‌کنم و آن را بر فقیر و گنج و احوالِ آن‌ها تطبیق می‌دهم.

نکته ادبی: آتشین: کنایه از کلامِ نافذ و اثرگذار.

آتشی دیدی که سوزد هر نهال آتش جان بین کزو سوزد خیال

آتشی را دیدی که نهال را می‌سوزاند؟ حال آتشِ جان را ببین که چگونه خیالات را به خاکستر تبدیل می‌کند.

نکته ادبی: آتشِ جان: سوزشِ عشق و معرفت که اوهام را از بین می‌برد.

نه خیال و نه حقیقت را امان زین چنین آتش که شعله زد ز جان

در برابرِ این آتش که از جان شعله می‌کشد، نه خیال باقی می‌ماند و نه حقیقت، امان می‌یابد.

نکته ادبی: فنایِ در عشقِ الهی.

خصم هر شیر آمد و هر روبه او کل شیء هالک الا وجهه

این آتش، دشمنِ هر شیر و روباهی است (قوی و ضعیف)؛ «هر چیزی جز وجهِ خدا نابود شونده است».

نکته ادبی: اشاره به آیه ۸۸ سوره قصص.

در وجوه وجه او رو خرج شو چون الف در بسم در رو درج شو

در چهره‌ها به سویِ چهره‌یِ او رو کن و همچون حرف «الف» در «بسم‌الله»، در درونِ آن مستحیل و پنهان شو.

نکته ادبی: فنا در ذاتِ الهی.

آن الف در بسم پنهان کرد ایست هست او در بسم و هم در بسم نیست

آن الف در کلمه بسم‌الله پنهان شده است؛ در عینِ بودن در آن، گویی در آن دیده نمی‌شود.

نکته ادبی: تشبیه عارف به الفِ بسم‌الله که در عینِ حضور، مستغرقِ در کل است.

هم چنین جملهٔ حروف گشته مات وقت حذف حرف از بهر صلات

همه حروف در هنگام ترکیب و رسیدن به معنا، هویت مستقل خود را از دست می‌دهند (مغلوب می‌شوند)؛ درست همان‌طور که در وقت عبادت، الفاظِ ظاهری برای رسیدن به حقیقتِ مناجات باید کنار روند.

نکته ادبی: مات در اینجا به معنای مغلوب، ساکت و بی‌اثر است.

از صله ست و بی و سین زو وصل یافت وصل بی و سین الف را بر نتافت

این وصال به سببِ «صله» و بخششِ الهی حاصل می‌شود؛ حروف «ب» و «س» با هم وصل شدند، اما «الف» تاب و توانِ این پیوند را نیاورد و در آن جای نگرفت.

نکته ادبی: برنتافتن به معنای تاب نیاوردن و نپذیرفتن است.

چونک حرفی برنتابد این وصال واجب آید که کنم کوته مقال

از آنجا که حرف (نمادِ هویتِ محدود) نمی‌تواند این وصالِ مطلق را تحمل کند، واجب و ضروری است که کلام را کوتاه کنم.

نکته ادبی: کوته‌مقال بودن به معنای پرهیز از اطاله کلام است.

چون یکی حرفی فراق سین و بیست خامشی اینجا مهمتر واجبیست

چون یک حرفِ واحد، مانعِ پیوند میان «س» و «ب» است، در اینجا خاموشی و سکوت، واجب‌تر و مهم‌تر از سخن گفتن است.

نکته ادبی: اشاره به اینکه گاهی سکوت، بیانگرِ حقیقتی عمیق‌تر از کلام است.

چون الف از خود فنا شد مکتنف بی و سین بی او همی گویند الف

وقتی «الف» از خود بیخود شد و در پیوندِ کل مستهلک گشت، «ب» و «س» به تنهایی و بدون حضورِ او، دیگر «الف» را صدا می‌زنند.

نکته ادبی: مکتنف در اینجا به معنای در میان گرفته شده و فنا شده در کل است.

ما رمیت اذ رمیت بی ویست هم چنین قال الله از صمتش بجست

آیه «ما رمیت اذ رمیت» (تو پرتاب نکردی وقتی پرتاب کردی) نشان می‌دهد که عملِ او، از آنِ او نیست؛ همچنین «قال الله» (کلامِ خدا) از دلِ سکوتِ او برآمده است.

نکته ادبی: اشاره به نفیِ فاعلیتِ انسانی در برابرِ قدرتِ الهی.

تا بود دارو ندارد او عمل چونک شد فانی کند دفع علل

تا زمانی که دارو به صورتِ مادی و سخت باقی مانده، هیچ اثری ندارد، اما وقتی در بدن حل و فانی شد، بیماری‌ها را درمان می‌کند.

نکته ادبی: دفعِ علل یعنی برطرف کردنِ بیماری‌ها و عیب‌ها.

گر شود بیشه قلم دریا مداد مثنوی را نیست پایانی امید

اگر تمامِ جنگل‌ها به قلم و تمامِ دریاها به مرکب تبدیل شوند، باز هم برای شرحِ این مثنوی (حقیقتِ هستی) پایانی نخواهد بود.

نکته ادبی: مبالغه‌ای در جهتِ بی‌کرانگیِ سخنِ حق.

چارچوب خشت زن تا خاک هست می دهد تقطیع شعرش نیز دست

تا زمانی که خاک باقی است، خشت‌زن می‌تواند از آن خشت بسازد و تقطیعِ شعر (شعر گفتن) نیز بر همین منوال ادامه دارد.

نکته ادبی: تقطیع به معنای وزن‌بندی و ساختارِ کلام است.

چون نماند خاک و بودش جف کند خاک سازد بحر او چون کف کند

زمانی که خاکِ مادی از میان برود و هستی خشک شود، دریایِ حقیقت، آن را همچون کفی بر روی آب در بر می‌گیرد.

نکته ادبی: تشبیه خاک به کف روی آب در برابر عظمتِ دریا.

چون نماند بیشه و سر در کشد بیشه ها از عین دریا سر کشد

هنگامی که بیشه (نمادِ کثرت) نماند و درختان از بین بروند، جنگل‌های حقیقی از عینِ دریایِ توحید سر بر می‌آورند.

نکته ادبی: اشاره به رجعتِ کثرت‌ها به وحدت.

بهر این گفت آن خداوند فرج حدثوا عن بحرنا اذ لا حرج

به همین دلیل است که آن خداوندِ گشایش فرمود: «از دریای ما سخن بگویید که هیچ گناهی در آن نیست» (اشاره به لزومِ بیانِ حقایق به قدرِ فهم).

نکته ادبی: اشاره به حدیثی عرفانی در بابِ سخن گفتن از حقیقت.

باز گرد از بحر و رو در خشک نه هم ز لعبت گو که کودک راست به

از دریایِ بی‌کرانِ حقیقت بازگرد و پای در خشکی بگذار؛ از همان بازی‌های کودکانه سخن بگو، زیرا برای کودک (سالکِ مبتدی) مناسب‌تر است.

نکته ادبی: لعبت به معنای بازیچه یا بازی است.

تا ز لعبت اندک اندک در صبا جانش گردد با یم عقل آشنا

تا کودک از طریقِ همین بازی، کم‌کم در دورانِ کودکیِ معنوی، جانش با دریایِ عقلِ الهی آشنا شود.

نکته ادبی: صبا در اینجا استعاره از آغازِ سلوک است.

عقل از آن بازی همی یابد صبی گرچه با عقلست در ظاهر ابی

عقل از طریقِ همین بازی‌های ظاهری است که به خرد دست می‌یابد، اگرچه در ظاهر با عقل (به عنوانِ استدلالِ صرف) مخالف و متفاوت به نظر می‌رسد.

نکته ادبی: ابی به معنای سرکش و مخالف است.

کودک دیوانه بازی کی کند جزو باید تا که کل را فی کند

کودکِ دیوانه چگونه می‌تواند بازی کند؟ (این بازی نیاز به عقل دارد)؛ باید جزئی باشد تا بتواند با آن به کل برسد.

نکته ادبی: اشاره به ضرورتِ وجودِ ابزارهای محدود برای درکِ حقیقتِ نامحدود.