مثنوی معنوی - دفتر ششم

مولوی

بخش ۶۹ - باز دادن شاه گنج‌نامه را به آن فقیر کی بگیر ما از سر این برخاستیم

مولوی
چونک رقعهٔ گنج پر آشوب را شه مسلم داشت آن مکروب را
گشت آمن او ز خصمان و ز نیش رفت و می پیچید در سودای خویش
یار کرد او عشق درداندیش را کلب لیسد خویش ریش خویش را
عشق را در پیچش خود یار نیست محرمش در ده یکی دیار نیست
نیست از عاشق کسی دیوانه تر عقل از سودای او کورست و کر
زآنک این دیوانگی عام نیست طب را ارشاد این احکام نیست
گر طبیبی را رسد زین گون جنون دفتر طب را فرو شوید به خون
طب جملهٔ عقلها منقوش اوست روی جمله دلبران روپوش اوست
روی در روی خود آر ای عشق کیش نیست ای مفتون ترا جز خویش خویش
قبله از دل ساخت آمد در دعا لیس للانسان الا ما سعی
پیش از آن کو پاسخی بشنیده بود سالها اندر دعا پیچیده بود
بی اجابت بر دعاها می تنید از کرم لبیک پنهان می شنید
چونک بی دف رقص می کرد آن علیل ز اعتماد جود خلاق جلیل
سوی او نه هاتف و نه پیک بود گوش اومیدش پر از لبیک بود
بی زبان می گفت اومیدش تعال از دلش می روفت آن دعوت ملال
آن کبوتر را که بام آموختست تو مخوان می رانش کان پر دوختست
ای ضیاء الحق حسام الدین برانش کز ملاقات تو بر رستست جانش
گر برانی مرغ جانش از گزاف هم بگرد بام تو آرد طواف
چینه و نقلش همه بر بام تست پر زنان بر اوج مست دام تست
گر دمی منکر شود دزدانه روح در ادای شکرت ای فتح و فتوح
شحنهٔ عشق مکرر کینه اش طشت آتش می نهد بر سینه اش
که بیا سوی مه و بگذر ز گرد شاه عشقت خواند زوتر باز گرد
گرد این بام و کبوترخانه من چون کبوتر پر زنم مستانه من
جبرئیل عشقم و سدره م توی من سقیمم عیسی مریم توی
جوش ده آن بحر گوهربار را خوش بپرس امروز این بیمار را
چون تو آن او شدی بحر آن اوست گرچه این دم نوبت بحران اوست
این خود آن ناله ست کو کرد آشکار آنچ پنهانست یا رب زینهار
دو دهان داریم گویا هم چو نی یک دهان پنهانست در لبهای وی
یک دهان نالان شده سوی شما های هویی در فکنده در هوا
لیک داند هر که او را منظرست که فغان این سری هم زان سرست
دمدمهٔ این نای از دمهای اوست های هوی روح از هیهای اوست
گر نبودی با لبش نی را سمر نی جهان را پر نکردی از شکر
با کی خفتی وز چه پهلو خاستی که چنین پر جوش چون دریاستی
یا ابیت عند ربی خواندی در دل دریای آتش راندی
نعرهٔ یا نار کونی باردا عصمت جان تو گشت ای مقتدا
ای ضیاء الحق حسام دین و دل کی توان اندود خورشیدی به گل
قصد کردستند این گل پاره ها که بپوشانند خورشید ترا
در دل که لعلها دلال تست باغها از خنده مالامال تست
محرم مردیت را کو رستمی تا ز صد خرمن یکی جو گفتمی
چون بخواهم کز سرت آهی کنم چون علی سر را فرو چاهی کنم
چونک اخوان را دل کینه ورست یوسفم را قعر چه اولیترست
مست گشتم خویش بر غوغا زنم چه چه باشد خیمه بر صحرا زنم
بر کف من نه شراب آتشین وانگه آن کر و فر مستانه بین
منتظر گو باش بی گنج آن فقیر زآنک ما غرقیم این دم در عصیر
از خدا خواه ای فقیر این دم پناه از من غرقه شده یاری مخواه
که مرا پروای آن اسناد نیست از خود و از ریش خویشم یاد نیست
باد سبلت کی بگنجد و آب رو در شرابی که نگنجد تار مو
در ده ای ساقی یکی رطلی گران خواجه را از ریش و سبلت وا رهان
نخوتش بر ما سبالی می زند لیک ریش از رشک ما بر می کند
مات او و مات او و مات او که همی دانیم تزویرات او
از پس صد سال آنچ آید ازو پیر می بیند معین مو به مو
اندر آیینه چه بیند مرد عام که نبیند پیر اندر خشت خام
آنچ لحیانی به خانهٔ خود ندید هست بر کوسه یکایک آن پدید
رو به دریایی که ماهی زاده ای هم چو خس در ریش چون افتاده ای
خس نه ای دور از تو رشک گوهری در میان موج و بحر اولیتری
بحر وحدانست جفت و زوج نیست گوهر و ماهیش غیر موج نیست
ای محال و ای محال اشراک او دور از آن دریا و موج پاک او
نیست اندر بحر شرک و پیچ پیچ لیک با احول چه گویم هیچ هیچ
چونک جفت احولانیم ای شمن لازم آید مشرکانه دم زدن
آن یکیی زان سوی وصفست و حال جز دوی ناید به میدان مقال
یا چو احول این دوی را نوش کن یا دهان بر دوز و خوش خاموش کن
یا به نوبت گه سکوت و گه کلام احولانه طبل می زن والسلام
چون ببینی محرمی گو سر جان گل ببینی نعره زن چون بلبلان
چون ببینی مشک پر مکر و مجاز لب ببند و خویشتن را خنب ساز
دشمن آبست پیش او مجنب ورنه سنگ جهل او بشکست خنب
با سیاستهای جاهل صبر کن خوش مدارا کن به عقل من لدن
صبر با نااهل اهلان را جلاست صبر صافی می کند هر جا دلیست
آتش نمرود ابراهیم را صفوت آیینه آمد در جلا
جور کفر نوحیان و صبر نوح نوح را شد صیقل مرآت روح

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این ابیات تابلوی هنری و عرفانیِ دقیقی از احوال عاشقِ واصل و سالکی است که در راه رسیدن به حقیقت، از خودِ خویش و تعلقات دنیوی عبور کرده است. فضای حاکم بر این اشعار، سرشار از شورِ شیدایی و رهایی از قید و بندهای عقلی و استدلالی است که در برابرِ کششِ عشق، ناتوان و کور باقی می‌مانند.

شاعر با زبانی رمزآلود، رابطه میان مرید و مراد و پیوندِ ناگسستنیِ جانِ عاشق با محبوب را ترسیم می‌کند. پیام اصلی، دعوت به تسلیمِ درونی و عبور از خودخواهی‌های فردی (نفس اماره) است تا راه برای درکِ نجوای الهی و حضورِ معشوق باز شود، چرا که تا زمانی که این 'خود'ِ مجازی و پر از ادعا وجود دارد، حقیقتِ خورشیدِ الهی پشتِ ابرهای تیره پنهان می‌ماند.

معنای روان

چونک رقعهٔ گنج پر آشوب را شه مسلم داشت آن مکروب را

هنگامی که پادشاه آن گنجینه ارزشمند را به آن شخصِ بیمار و دردمند سپرد، او را از شرّ مکر و فریب ایمن ساخت.

نکته ادبی: رقعه در اینجا به معنی پاره‌ای از مال یا نصیب است و مکروب به معنی شخص مبتلا و بیمار است.

گشت آمن او ز خصمان و ز نیش رفت و می پیچید در سودای خویش

او از گزند دشمنان و نیشِ کنایه‌های آن‌ها در امان ماند، اما همچنان در افکار و اندیشه‌های خودش غرق بود و به دور خود می‌چرخید.

نکته ادبی: آمن به معنای ایمن‌گشته است و سودا در اینجا به معنای اندیشه و پریشانیِ ذهنی است.

یار کرد او عشق درداندیش را کلب لیسد خویش ریش خویش را

او عاشقِ دردی شد که خودش برای خودش ساخته بود؛ مانند سگی که مدام زخمِ پای خود را می‌لیسد و به جای درمان، تنها به رنجِ خویش می‌پردازد.

نکته ادبی: استعاره از اشتغال به نفس و دردهای ناشی از منیت است.

عشق را در پیچش خود یار نیست محرمش در ده یکی دیار نیست

عشق در آن حالتی که انسان به دور خود می‌پیچد و اسیرِ خودخواهی است، محرم و یاری ندارد؛ و از هر ده نفر، حتی یک نفر هم رازِ واقعی آن را نمی‌داند.

نکته ادبی: دیار در اینجا به معنای کس و کار یا فرد است.

نیست از عاشق کسی دیوانه تر عقل از سودای او کورست و کر

هیچ‌کس از عاشق، دیوانه‌تر نیست؛ چرا که خردِ استدلالی در برابرِ طوفانِ عشق، کور و کر می‌شود و توانِ دیدنِ حقیقت را ندارد.

نکته ادبی: سودا در اینجا اشاره به شوریدگی و جنون عاشقانه دارد.

زآنک این دیوانگی عام نیست طب را ارشاد این احکام نیست

چرا که این جنونِ عاشقانه، یک بیماریِ عمومی نیست که برای آن دستورالعملی در کتاب‌های پزشکی (طب) وجود داشته باشد.

نکته ادبی: طب در اینجا نماد علمِ رسمی و عقلِ جزوی است.

گر طبیبی را رسد زین گون جنون دفتر طب را فرو شوید به خون

اگر پزشکیِ خشک و استدلالی به این نوعِ خاص از جنون مبتلا شود، باید تمامِ کتاب‌های پزشکی‌اش را بشوید و کنار بگذارد.

نکته ادبی: اشاره به ناکارآمدی عقلِ جزوی در درکِ عشقِ کلی است.

طب جملهٔ عقلها منقوش اوست روی جمله دلبران روپوش اوست

تمامِ دانشِ عقل‌ها، فقط نقشی از دانشِ الهی است و چهره‌ی تمامِ دلبرانِ زمینی، تنها نقابی بر چهره‌ی حقیقتِ زیباست.

نکته ادبی: روی دلبران روپوشِ اوست: اشاره به این که زیباییِ زمینی جلوه‌ای از حقیقتِ معشوقِ ازلی است.

روی در روی خود آر ای عشق کیش نیست ای مفتون ترا جز خویش خویش

ای کسی که ادعای عاشقی داری، به باطنِ خود بازگرد و خودت را بشناس؛ چرا که جز 'خودِ حقیقی‌ات' مانعی میان تو و معشوق نیست.

نکته ادبی: عشق کیش به معنای کسی است که آیینِ او عشق است.

قبله از دل ساخت آمد در دعا لیس للانسان الا ما سعی

او قبله‌ی خود را از دل ساخت و با خدا به راز و نیاز پرداخت، چرا که برای انسان جز آنچه که برایش تلاش کرده، بهره‌ای نیست.

نکته ادبی: آیه 'لیس للانسان الا ما سعی' به این معناست که حاصلِ هرکس تنها تلاشِ اوست.

پیش از آن کو پاسخی بشنیده بود سالها اندر دعا پیچیده بود

او پیش از آنکه پاسخی از جانبِ حق بشنود، سال‌ها در مسیرِ دعا و نیایش، سرگردان و در تکاپو بود.

نکته ادبی: پیچیدن در دعا، استعاره از استمرار و لجاجت در نیایش است.

بی اجابت بر دعاها می تنید از کرم لبیک پنهان می شنید

او بدون آنکه پاسخی آشکار دریافت کند، باز هم دعا می‌کرد و اصرار می‌ورزید؛ اما از روی کرم و بخشش، پاسخِ الهی (لبیک) را در دلش به صورت پنهانی می‌شنید.

نکته ادبی: تنیدن در اینجا به معنای تلاش کردن و بافتن است.

چونک بی دف رقص می کرد آن علیل ز اعتماد جود خلاق جلیل

آن دردمند، بدونِ تکیه بر ابزارِ ظاهری (دف)، با اعتمادِ کامل به بخشندگیِ پروردگارِ بزرگ، به رقصِ درونی درآمده بود.

نکته ادبی: دف نمادِ طربِ دنیوی و وسایلِ ظاهری است.

سوی او نه هاتف و نه پیک بود گوش اومیدش پر از لبیک بود

نه فرشته‌ای و نه پیکِ بیرونی به سراغش می‌آمد، اما گوشِ جانش سرشار از ندای پذیرشِ خداوند (لبیک) بود.

نکته ادبی: گوشِ اومید، گوشِ جان و گوشِ باطنی است.

بی زبان می گفت اومیدش تعال از دلش می روفت آن دعوت ملال

امیدِ او بدونِ کلام، از خداوند طلبِ وصال می‌کرد و خداوند نیز تمامِ ملال و اندوه را از دلش پاک می‌کرد.

نکته ادبی: تعال به معنای 'بیا' و دعوتِ الهی است.

آن کبوتر را که بام آموختست تو مخوان می رانش کان پر دوختست

آن پرنده‌ای (روحی) که به بامِ الهی عادت کرده است، او را از خود مران که بال و پرش به سوی آن سو دوخته شده است.

نکته ادبی: اشاره به پیوندِ جدایی‌ناپذیرِ جانِ عارف با مبدأ هستی.

ای ضیاء الحق حسام الدین برانش کز ملاقات تو بر رستست جانش

ای حسام‌الدین که فروغِ حقی، او را از خود مران؛ چرا که جانِ او تنها با دیدارِ تو زنده مانده است.

نکته ادبی: حسام‌الدین، مخاطبِ اصلیِ مثنوی و پیرِ معنویِ مولاناست.

گر برانی مرغ جانش از گزاف هم بگرد بام تو آرد طواف

اگر به بیهودگی، مرغِ جانِ او را از خود برانی، باز هم بی‌درنگ به دورِ بامِ تو طواف خواهد کرد.

نکته ادبی: گزاف به معنای بیهوده و بی‌دلیل است.

چینه و نقلش همه بر بام تست پر زنان بر اوج مست دام تست

غذای جان و آرامشِ او همه در بامِ توست؛ پس همیشه پرزنان در اوجِ عشقِ تو و مستِ دامِ توست.

نکته ادبی: چینه به معنی دانه برای پرندگان است.

گر دمی منکر شود دزدانه روح در ادای شکرت ای فتح و فتوح

اگر روحِ او لحظه‌ای در شکرگزاری از تو ای سرچشمه‌ی پیروزی، دچارِ انکار شود، دزدانه است.

نکته ادبی: فتح و فتوح استعاره از گشایش‌های معنوی است که از جانبِ پیر می‌رسد.

شحنهٔ عشق مکرر کینه اش طشت آتش می نهد بر سینه اش

مأمورِ عشق، کینه‌ی تکرارشده‌ی او را می‌گیرد و طشتِ آتش بر سینه‌اش می‌نهد تا او را متوجهِ حقیقت کند.

نکته ادبی: شحنه به معنای داروغه و مأمور است؛ طشت آتش استعاره از سوز و گداز است.

که بیا سوی مه و بگذر ز گرد شاه عشقت خواند زوتر باز گرد

که از این غبارِ دنیا بگذر و به سوی ماهِ حقیقت بیا؛ شاهِ عشق تو را فرا می‌خواند، پس زودتر بازگرد.

نکته ادبی: ماه استعاره از معشوق و گرد استعاره از دلبستگی‌های دنیا.

گرد این بام و کبوترخانه من چون کبوتر پر زنم مستانه من

من همچون کبوتری مستانه به دورِ این بام و کبوترخانه‌ی تو پر می‌زنم.

نکته ادبی: اشاره به مقامِ عبد و بندگی در پیشگاهِ پیر.

جبرئیل عشقم و سدره م توی من سقیمم عیسی مریم توی

من جبرئیلِ عشقم و تو سدرةالمنتهایِ منی؛ من بیمارم و تو عیسایِ مریمِ منی که شفابخشِ جانِ منی.

نکته ادبی: اشاره به سوره نجم و مقام قربِ الهی.

جوش ده آن بحر گوهربار را خوش بپرس امروز این بیمار را

آن دریایِ گوهربارِ الهی را به جوشش درآور و امروز، این بیمارِ دلسوخته را با مهربانی مداوا کن.

نکته ادبی: بحرِ گوهربار استعاره از فیضِ الهی است.

چون تو آن او شدی بحر آن اوست گرچه این دم نوبت بحران اوست

وقتی تو شدی متعلق به او، دریایِ لطفِ او نیز متعلق به توست؛ حتی اگر اکنون در بحرانی‌ترین و سخت‌ترین لحظاتِ عمرت باشی.

نکته ادبی: بحران در پزشکی کهن، لحظه‌ی حساسِ بیماری است که حالِ بیمار دگرگون می‌شود.

این خود آن ناله ست کو کرد آشکار آنچ پنهانست یا رب زینهار

این ناله‌ها، همان فغانِ آشکاری است که از درون برمی‌آید؛ خدایا، پناه بر تو از آنچه که در نهان داریم.

نکته ادبی: زینهار به معنای امان و پناه خواستن است.

دو دهان داریم گویا هم چو نی یک دهان پنهانست در لبهای وی

ما مانند نی، دو دهان داریم؛ یکی دهانِ ظاهری ماست و یکی دهانی که در لب‌های معشوق پنهان شده است.

نکته ادبی: اشاره به دوگانگیِ ظاهر و باطنِ عارف.

یک دهان نالان شده سوی شما های هویی در فکنده در هوا

یک دهانِ ماست که با شما سخن می‌گوید و های و هوی در هوا می‌افکند.

نکته ادبی: اشاره به ناله و فریادِ عاشق در جهانِ خاکی.

لیک داند هر که او را منظرست که فغان این سری هم زان سرست

اما هر کس که بینایِ باطن است، می‌داند که این فریادِ ظاهری، از آن منبعِ پنهانِ الهی سرچشمه می‌گیرد.

نکته ادبی: منظر در اینجا به معنای اهلِ نظر و صاحبِ بصیرت است.

دمدمهٔ این نای از دمهای اوست های هوی روح از هیهای اوست

فریادِ این نی، از دمِ اوست؛ و تمامِ های و هویِ روح، از هیبت و حضورِ اوست.

نکته ادبی: دم استعاره از روح‌بخشیِ الهی است.

گر نبودی با لبش نی را سمر نی جهان را پر نکردی از شکر

اگر نی با لب‌های او هم‌نفس نبود، هرگز نمی‌توانست جهان را از شیرینیِ ذکرِ او پر کند.

نکته ادبی: نی نمادِ انسانِ کامل است که تهی از خود و پر از دمِ الهی است.

با کی خفتی وز چه پهلو خاستی که چنین پر جوش چون دریاستی

با چه کسی شب را به صبح رساندی و از پهلوی چه کسی برخاستی که این‌گونه مانند دریا پر از جوش و خروشی؟

نکته ادبی: استعاره از اتصالِ باطنی با حق.

یا ابیت عند ربی خواندی در دل دریای آتش راندی

آیا تو آن حدیثِ 'من نزد پروردگارم شب را به صبح می‌رسانم' را خواندی و در دلِ دریایِ آتشِ عشق شنا کردی؟

نکته ادبی: اشاره به حدیث نبوی 'ابیت عند ربی'.

نعرهٔ یا نار کونی باردا عصمت جان تو گشت ای مقتدا

آن فریادِ الهی که 'ای آتش، بر ابراهیم سرد و سلامت باش'، به محافظتِ جانِ تو تبدیل شد، ای رهبرِ راه.

نکته ادبی: اشاره به داستان حضرت ابراهیم در آتش.

ای ضیاء الحق حسام دین و دل کی توان اندود خورشیدی به گل

ای ضیاءالحق حسام‌الدین، مگر ممکن است خورشید را با گل بپوشانند؟

نکته ادبی: استعاره از اینکه مقامِ پیر را نمی‌توان با بدگویی‌های حقیر پنهان کرد.

قصد کردستند این گل پاره ها که بپوشانند خورشید ترا

این تکه‌گل‌های ناچیز (بدخواهان) قصد کرده‌اند که با کارهای خود، خورشیدِ وجودِ تو را بپوشانند.

نکته ادبی: گل‌پاره‌ها استعاره از مردمِ کوته‌بین است.

در دل که لعلها دلال تست باغها از خنده مالامال تست

در آن دلی که گوهرهایِ عشقِ تو وجود دارد، باغ‌ها از خنده‌ی رضایت و شادی مالامال است.

نکته ادبی: لعل استعاره از معارفِ الهی است.

محرم مردیت را کو رستمی تا ز صد خرمن یکی جو گفتمی

کجاست کسی که در مردانگی محرم باشد و رستم‌وار باشد تا از صد خرمنِ اسرارِ من، یک جو برایش بازگو کنم؟

نکته ادبی: رستم نمادِ دلیری و پهلوانی در راهِ حق است.

چون بخواهم کز سرت آهی کنم چون علی سر را فرو چاهی کنم

وقتی بخواهم از عمقِ جانم آهی بکشم، ناچارم مانند علی (ع) سر در چاهِ تنهایی فرو ببرم تا اسرار را بازگو کنم.

نکته ادبی: تلمیح به داستانِ چاه گفتنِ حضرت علی (ع).

چونک اخوان را دل کینه ورست یوسفم را قعر چه اولیترست

وقتی دلِ برادران (حسودان) پر از کینه است، برای یوسفِ جانِ من، قعرِ چاه امن‌تر و بهتر است.

نکته ادبی: تلمیح به داستان یوسف و برادرانش.

مست گشتم خویش بر غوغا زنم چه چه باشد خیمه بر صحرا زنم

مستِ عشق شدم و بر سر و صدایِ خود می‌زنم؛ چرا که خیمه زدن بر صحرا، چه شکوه و چه زیباییِ عجیبی دارد.

نکته ادبی: غوغا در اینجا به معنی شور و هیجانِ عاشقانه است.

بر کف من نه شراب آتشین وانگه آن کر و فر مستانه بین

شرابِ آتشینِ عشق را بر کفِ دستم بگذار تا ببینی چه مستانه و با شکوه، کر و فر می‌کنم.

نکته ادبی: کر و فر استعاره از رقص و سماعِ عارفانه است.

منتظر گو باش بی گنج آن فقیر زآنک ما غرقیم این دم در عصیر

ای فقیر، به آن کسی که گنجِ عشق ندارد بگو منتظر بماند؛ چرا که ما اکنون در دریایِ فشار و سختیِ عشق غرق شده‌ایم.

نکته ادبی: عصیر به معنای فشار و سختی است.

از خدا خواه ای فقیر این دم پناه از من غرقه شده یاری مخواه

ای فقیر، از خدا پناه بخواه؛ از من که در این دریا غرق شده‌ام، یاری مخواه که خود در کارِ خویش درمانده‌ام.

نکته ادبی: اشاره به غرق شدن در استغراقِ الهی.

که مرا پروای آن اسناد نیست از خود و از ریش خویشم یاد نیست

چرا که من فرصت و مجالی برای این کارهای اداری و رسمی ندارم؛ و چنان در عشق غرقم که حتی نام و نشانِ خود را هم فراموش کرده‌ام.

نکته ادبی: پروایِ اسناد در اینجا به معنی بی‌توجهی به امورِ دنیوی و اعتباری است.

باد سبلت کی بگنجد و آب رو در شرابی که نگنجد تار مو

چگونه غرور و تکبر (بادِ سبلت) و آبرو در آن شرابِ الهی که حتی تارِ مویی در آن جای نمی‌گیرد، گنجایش دارد؟

نکته ادبی: بادِ سبلت استعاره از غرور و خودپسندی است.

در ده ای ساقی یکی رطلی گران خواجه را از ریش و سبلت وا رهان

ای ساقی، یک جامِ بزرگ از آن شراب به من بده تا این خواجه را از بندِ غرور و خودپسندی رها کنی.

نکته ادبی: رطل استعاره از جامِ عشقِ الهی است.

نخوتش بر ما سبالی می زند لیک ریش از رشک ما بر می کند

نخوت و غرورِ او بر ما فخر می‌فروشد، اما از حسادتِ عشقِ ما، ریشِ خود را از شدتِ خشم می‌کند.

نکته ادبی: سبال و ریش استعاره از منیت و ظاهرپرستی است.

مات او و مات او و مات او که همی دانیم تزویرات او

ما در برابرِ او مات و حیران هستیم؛ چرا که تمامِ مکرها و تزویرهای او را به خوبی می‌شناسیم و در این حیرت، غرقیم.

نکته ادبی: مات به معنای مبهوت و بی‌اختیار است.

از پس صد سال آنچ آید ازو پیر می بیند معین مو به مو

انسانِ کامل و بینا، حوادثی را که صد سال بعد رخ خواهد داد، به وضوح و جزء به جزء مشاهده می‌کند.

نکته ادبی: «معین» در اینجا به معنای آشکار و هویداست. «ازو» (از او) به حوادث آینده اشاره دارد.

اندر آیینه چه بیند مرد عام که نبیند پیر اندر خشت خام

شخص معمولی در آینه چه چیزی می‌بیند که مردِ عارف و پیرِ طریقت، حتی در یک خشتِ ساده و خام نیز آن را نمی‌بیند؟ (یعنی عارف در ساده‌ترین اشیا حقایق را می‌بیند که عامه در آینه هم نمی‌بینند).

نکته ادبی: «خشت خام» کنایه از ساده‌ترین و بی‌ارزش‌ترین چیزهاست که در مقابل «آینه» به کار رفته تا قدرتِ بصیرتِ عارف را نشان دهد.

آنچ لحیانی به خانهٔ خود ندید هست بر کوسه یکایک آن پدید

آنچه که شخصِ بی‌خبر (لحیانی) در خانه خودش ندید، برای فردِ دانا و هوشیار (کوسه)، تک‌تک و به وضوح پیداست.

نکته ادبی: «لحیانی» در اینجا اشاره به شخص نادان و غافل دارد که از حوادث پیرامون خود بی‌اطلاع است.

رو به دریایی که ماهی زاده ای هم چو خس در ریش چون افتاده ای

ای انسان، به سوی دریای حقیقت برو، تو که از جنسِ آن دریایی (چون جانت از عالم معناست). تو نباید مثلِ خس و خاشاک روی آب باشی، بلکه باید مانند ماهی در عمقِ آن شنا کنی.

نکته ادبی: «خس در ریش افتاده» کنایه از حقارت و گمراهی است که فرد را از مقصد اصلی دور می‌کند.

خس نه ای دور از تو رشک گوهری در میان موج و بحر اولیتری

در واقع تو خس و خاشاک نیستی، بلکه گوهرِ ارزشمندی؛ دوری از آن گوهرِ وجودیِ خود نباش. تو در میانِ موج و تلاطمِ دریایِ هستی، ارزشمندتر و سزاوارتری.

نکته ادبی: «رشک گوهری» یعنی حسادت به گوهر، یا به عبارتی، بهره‌مندی از ارزشِ ذاتی گوهر.

بحر وحدانست جفت و زوج نیست گوهر و ماهیش غیر موج نیست

دریای حقیقت، دریایِ یگانگی است و در آن هیچ جفت و دوگانگی وجود ندارد. حقیقتِ وجود و ماهی‌هایِ درونِ آن، چیزی جز موج‌هایِ همان دریا نیستند (همه از یک حقیقت‌اند).

نکته ادبی: اشاره به اصلِ وحدتِ وجود در عرفان اسلامی دارد که کثرت، جلوه‌ای از یگانگی است.

ای محال و ای محال اشراک او دور از آن دریا و موج پاک او

بسیار محال و غیرممکن است که به آن دریایِ پاک و یگانه، شرک و دویی راه یابد؛ این مفاهیم از ساحتِ قدسیِ آن دریا بسیار دور هستند.

نکته ادبی: «اشراک» مصدرِ شرک ورزیدن است، یعنی قائل شدن به شریک برای خدا.

نیست اندر بحر شرک و پیچ پیچ لیک با احول چه گویم هیچ هیچ

در حقیقت، در دریایِ یگانگی هیچ دویی و پیچیدگی وجود ندارد؛ اما چگونه می‌توان این حقیقت را برای کسی که دچارِ دوبینی (احوال) است، توضیح داد؟

نکته ادبی: «احول» به معنای لوچ یا کسی است که یک چیز را دوتا می‌بیند؛ استعاره از ذهنِ محدودِ انسانی که حقایقِ یگانه را متکثر و متضاد می‌بیند.

چونک جفت احولانیم ای شمن لازم آید مشرکانه دم زدن

ای مردِ سالک، چون همه‌ی ما مانندِ آن شخصِ دوبین هستیم، لاجرم مجبوریم با زبانِ شرک و دوگانگی سخن بگوییم.

نکته ادبی: «شمن» به معنایِ کافر یا بت‌پرست است که در اینجا برای خطاب به مردمِ عام به کار رفته است.

آن یکیی زان سوی وصفست و حال جز دوی ناید به میدان مقال

آن حقیقتِ یگانه، فراتر از هرگونه وصف و حالی است؛ بنابراین وقتی می‌خواهیم آن را به زبان بیاوریم، ناچاریم از دوگانگی (دویی) صحبت کنیم.

نکته ادبی: «میدانِ مقال» استعاره از ساحتِ سخن و گفتار است.

یا چو احول این دوی را نوش کن یا دهان بر دوز و خوش خاموش کن

یا مثلِ آن فردِ دوبین، این دوگانگی و کثرت را بپذیر و با آن بساز، یا اینکه دهانت را ببند و خاموش باش.

نکته ادبی: امر به «نوش کردن» به معنای پذیرفتن و تحمل کردنِ شرایطِ موجود است.

یا به نوبت گه سکوت و گه کلام احولانه طبل می زن والسلام

یا به نوبت عمل کن؛ گاهی سکوت کن و گاهی سخن بگو و با وجودِ نگاهِ دوبینِ خود، طبلِ سخن بزن و خلاص.

نکته ادبی: «طبل زدن» کنایه از ادعایِ سخن گفتن و اظهارِ وجود است.

چون ببینی محرمی گو سر جان گل ببینی نعره زن چون بلبلان

زمانی که اهلِ دلی (محرمی) را دیدی، اسرارِ جان را برایش بگو و وقتی زیبایی (گل) را دیدی، مانند بلبل با شور و شوق نغمه‌سرایی کن.

نکته ادبی: «گل» استعاره از مظاهرِ زیبایی و حقیقت است.

چون ببینی مشک پر مکر و مجاز لب ببند و خویشتن را خنب ساز

و زمانی که با کسی روبرو شدی که سرشار از مکر و فریب است، لب فرو ببند و خودت را مانندِ خمِ خالی و خاموش ساز.

نکته ادبی: «خنب» به معنای خم و کوزه است؛ تشبیه به خم برای تأکید بر سکوت و خالی بودن از واکنش.

دشمن آبست پیش او مجنب ورنه سنگ جهل او بشکست خنب

او دشمنِ حق و حقیقت (آب) است؛ پیشِ او هیچ حرکتی نکن، وگرنه سنگِ نادانیِ او، خمِ وجودِ تو را می‌شکند.

نکته ادبی: «سنگِ جهل» اشاره به کنایه‌ها و آزارهای جاهلان است.

با سیاستهای جاهل صبر کن خوش مدارا کن به عقل من لدن

در برابرِ رفتارهای ناشی از جهلِ دیگران، صبر پیشه کن و با عقل و حکمتی که از جانبِ خدا به تو رسیده، با آنان مدارا کن.

نکته ادبی: «عقلِ لدن» اشاره به علمِ لدنی (علمِ الهی) دارد که از مصدرِ غیبی سرچشمه می‌گیرد.

صبر با نااهل اهلان را جلاست صبر صافی می کند هر جا دلیست

صبر کردن در برابرِ افرادِ نااهل، باعثِ جلا و شفافیتِ روحِ عارف می‌شود؛ صبوری، هر دلی را که آلوده باشد، صاف و زلال می‌کند.

نکته ادبی: «اهلان» در اینجا به معنایِ نااهلان یا کسانی که شایسته نیستند به کار رفته است.

آتش نمرود ابراهیم را صفوت آیینه آمد در جلا

همان‌طور که آتشِ نمرود برای حضرتِ ابراهیم (ع) به جای سوزاندن، همچون صیقل و ابزاری برای درخششِ بیشترِ آینه‌یِ دلش عمل کرد.

نکته ادبی: اشاره (تلمیح) به داستانِ پرتابِ حضرت ابراهیم در آتش نمرود.

جور کفر نوحیان و صبر نوح نوح را شد صیقل مرآت روح

جور و ستمِ کافران بر حضرتِ نوح (ع) و صبری که نوح پیشه کرد، باعث شد تا آینه‌یِ روحِ او از هر ناپاکی پاک و جلا یابد.

نکته ادبی: تلمیح به داستان حضرت نوح و قومِ او دارد.