مثنوی معنوی - دفتر ششم

مولوی

بخش ۶۴ - باقی قصهٔ فقیر روزی‌طلب بی‌واسطهٔ کسب

مولوی
آن یکی بیچارهٔ مفلس ز درد که ز بی چیزی هزاران زهر خورد
لابه کردی در نماز و در دعا کای خداوند و نگهبان رعا
بی ز جهدی آفریدی مر مرا بی فن من روزیم ده زین سرا
پنج گوهر دادیم در درج سر پنج حس دیگری هم مستتر
لا یعد این داد و لا یحصی ز تو من کلیلم از بیانش شرم رو
چونک در خلاقیم تنها توی کار رزاقیم تو کن مستوی
سالها زو این دعا بسیار شد عاقبت زاری او بر کار شد
هم چو آن شخصی که روزی حلال از خدا می خواست بی کسب و کلال
گاو آوردش سعادت عاقبت عهد داود لدنی معدلت
این متیم نیز زاریها نمود هم ز میدان اجابت گو ربود
گاه بدظن می شدی اندر دعا از پی تاخیر پاداش و جزا
باز ارجاء خداوند کریم در دلش بشار گشتی و زعیم
چون شدی نومید در جهد از کلال از جناب حق شنیدی که تعال
خافضست و رافعست این کردگار بی ازین دو بر نیاید هیچ کار
خفض ارضی بین و رفع آسمان بی ازین دو نیست دورانش ای فلان
خفض و رفع این زمین نوعی دگر نیم سالی شوره نیمی سبز و تر
خفض و رفع روزگار با کرب نوع دیگر نیم روز و نیم شب
خفض و رفع این مزاج ممترج گاه صحت گاه رنجوری مضج
هم چنین دان جمله احوال جهان قحط و جدب و صلح و جنگ از افتتان
این جهان با این دو پر اندر هواست زین دو جانها موطن خوف و رجاست
تا جهان لرزان بود مانند برگ در شمال و در سموم بعث و مرگ
تا خم یک رنگی عیسی ما بشکند نرخ خم صدرنگ را
کان جهان هم چون نمکسار آمدست هر چه آنجا رفت بی تلوین شدست
خاک را بین خلق رنگارنگ را می کند یک رنگ اندر گورها
این نمکسار جسوم ظاهرست خود نمکسار معانی دیگرست
آن نمکسار معانی معنویست از ازل آن تا ابد اندر نویست
این نوی را کهنگی ضدش بود آن نوی بی ضد و بی ند و عدد
آنچنان که از صقل نور مصطفی صد هزاران نوع ظلمت شد ضیا
از جهود و مشرک و ترسا و مغ جملگی یک رنگ شد زان الپ الغ
صد هزاران سایه کوتاه و دراز شد یکی در نور آن خورشید راز
نه درازی ماند نه کوته نه پهن گونه گونه سایه در خورشید رهن
لیک یک رنگی که اندر محشرست بر بد و بر نیک کشف و ظاهرست
که معانی آن جهان صورت شود نقشهامان در خور خصلت شود
گردد آنگه فکر نقش نامه ها این بطانه روی کار جامه ها
این زمان سرها مثال گاو پیس دوک نطق اندر ملل صد رنگ ریس
نوبت صدرنگیست و صددلی عالم یک رنگ کی گردد جلی
نوبت زنگست رومی شد نهان این شبست و آفتاب اندر رهان
نوبت گرگست و یوسف زیر چاه نوبت قبطست و فرعونست شاه
تا ز رزق بی دریغ خیره خند این سگان را حصه باشد روز چند
در درون بیشه شیران منتظر تا شود امر تعالوا منتشر
پس برون آیند آن شیران ز مرج بی حجابی حق نماید دخل و خرج
جوهر انسان بگیرد بر و بحر پیسه گاوان بسملان آن روز نحر
روز نحر رستخیز سهمناک مومنان را عید و گاوان را هلاک
جملهٔ مرغان آب آن روز نحر هم چو کشتیها روان بر روی بحر
تا که یهلک من هلک عن بینه تا که ینجو من نجا واستیقنه
تا که بازان جانب سلطان روند تا که زاغان سوی گورستان روند
که استخوان و اجزاء سرگین هم چو نان نقل زاغان آمدست اندر جهان
قند حکمت از کجا زاغ از کجا کرم سرگین از کجا باغ از کجا
نیست لایق غزو نفس و مرد غر نیست لایق عود و مشک و کون خر
چون غزا ندهد زنان را هیچ دست کی دهد آنک جهاد اکبرست
جز بنادر در تن زن رستمی گشته باشد خفیه هم چون مریمی
آنچنان که در تن مردان زنان خفیه اند و ماده از ضعف جنان
آن جهان صورت شود آن مادگی هر که در مردی ندید آمادگی
روز عدل و عدل داد در خورست کفش آن پا کلاه آن سرست
تا به مطلب در رسد هر طالبی تا به غرب خود رود هر غاربی
نیست هر مطلوب از طالب دریغ جفت تابش شمس و جفت آب میغ
هست دنیا قهرخانهٔ کردگار قهر بین چون قهر کردی اختیار
استخوان و موی مقهوران نگر تیغ قهر افکنده اندر بحر و بر
پر و پای مرغ بین بر گرد دام شرح قهر حق کننده بی کلام
مرد او بر جای خرپشته نشاند وآنک کهنه گشت هم پشته نماند
هر کسی را جفت کرده عدل حق پیل را با پیل و بق را جنس بق
مونس احمد به مجلس چار یار مونس بوجهل عتبه و ذوالخمار
کعبهٔ جبریل و جانها سدره ای قبلهٔ عبدالبطون شد سفره ای
قبلهٔ عارف بود نور وصال قبلهٔ عقل مفلسف شد خیال
قبلهٔ زاهد بود یزدان بر قبلهٔ مطمع بود همیان زر
قبلهٔ معنی وران صبر و درنگ قبلهٔ صورت پرستان نقش سنگ
قبلهٔ باطن نشینان ذوالمنن قبلهٔ ظاهرپرستان روی زن
هم چنین برمی شمر تازه و کهن ور ملولی رو تو کار خویش کن
رزق ما در کاس زرین شد عقار وآن سگان را آب تتماج و تغار
لایق آنک بدو خو داده ایم در خور آن رزق بفرستاده ایم
خوی آن را عاشق نان کرده ایم خوی این را مست جانان کرده ایم
چون به خوی خود خوشی و خرمی پس چه از درخورد خویت می رمی
مادگی خوش آمدت چادر بگیر رستمی خوش آمدت خنجر بگیر
این سخن پایان ندارد وآن فقیر گشته است از زخم درویشی عقیر

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این بخش از مثنوی حکایتِ انسانی است که در تنگنای فقر، از خداوند طلب روزیِ بی‌زحمت و بی‌تلاش دارد. شاعر با ظرافتی بی‎نظیر، از این داستانِ ساده گذر کرده و به تبیینِ فلسفیِ نظامِ جهان می‌پردازد؛ جهانی که بر پایه تضادها (خافض و رافع) بنا شده است تا محلِ آزمون و تزکیه باشد.

در نهایت، کلامِ شاعر به سوی مفهومِ معاد و بازگشتِ همه امور به سوی حق معطوف می‌شود؛ جایی که تفاوت‌ها و رنگ‌های مجازیِ این دنیای مادی از میان می‌رود و حقیقتِ باطنیِ هرکس آشکار می‌گردد. این متن، دعوتی است به درکِ حکمتِ الهی در پسِ پرده‌ی حوادث و جدال‌های روزمره زندگی.

معنای روان

آن یکی بیچارهٔ مفلس ز درد که ز بی چیزی هزاران زهر خورد

شخصی بسیار تهیدست و درمانده بود که از شدت فقر و نداری، رنج‌های بسیاری را تحمل می‌کرد و زهرِ بی‌پولی را با تمام وجود چشیده بود.

نکته ادبی: مفلس به معنای بی‌چیز و بی‌سرمایه است. زهر خوردن کنایه از تحملِ سختی‌های کشنده است.

لابه کردی در نماز و در دعا کای خداوند و نگهبان رعا

آن مرد در نماز و دعا به درگاه خداوند، با زاری و التماس این‌گونه راز و نیاز می‌کرد که ای پروردگار و نگهبانِ بندگان.

نکته ادبی: لابه به معنی تضرع و زاری است. رعا جمع رعیت و به معنی بندگان خداست.

بی ز جهدی آفریدی مر مرا بی فن من روزیم ده زین سرا

خداوندا، تو مرا بدون هیچ تلاشی از سوی خودم آفریدی، پس اکنون نیز بدون اینکه هنری از من بخواهی، روزی‌ام را در این دنیا مهیا کن.

نکته ادبی: جهد به معنی تلاش و کوشش است. بیت نشان‌دهنده نگرشِ ساده‌لوحانه فرد به تقدیر است.

پنج گوهر دادیم در درج سر پنج حس دیگری هم مستتر

تو به من پنج گوهر (حواس پنج‌گانه) در صندوقچه‌ی وجودم بخشیدی و پنج حسِ دیگرِ باطنی نیز در درونم نهفته است.

نکته ادبی: درج به معنی جعبه جواهر است و استعاره از کالبد و وجود انسان است.

لا یعد این داد و لا یحصی ز تو من کلیلم از بیانش شرم رو

این بخشش‌های تو آن‌قدر زیاد است که قابل شمارش نیست و من از بیان و توصیفِ آن‌ها عاجزم و شرمنده هستم.

نکته ادبی: لا یعد و لا یحصا عباراتی عربی به معنای غیرقابل‌شمارش است. کلیل به معنای کند و ناتوان است.

چونک در خلاقیم تنها توی کار رزاقیم تو کن مستوی

از آنجا که در امرِ خلقت، تنها تویی که خالقی، پس امرِ روزی دادن (رزاقی) را نیز خودت به‌تنهایی و به کمال انجام بده.

نکته ادبی: مستوی به معنای راست، مستقیم و به کمال رسیده است.

سالها زو این دعا بسیار شد عاقبت زاری او بر کار شد

سال‌ها این دعای آن شخص ادامه داشت و سرانجام این زاری‌ها و التماس‌های او، کارساز شد و به نتیجه رسید.

نکته ادبی: زاری او بر کار شد یعنی دعای او مقبول واقع گشت.

هم چو آن شخصی که روزی حلال از خدا می خواست بی کسب و کلال

مانند آن شخصی شد که روزیِ حلال خود را بدون زحمتِ کسب‌وکار و رنجِ دنیوی از خداوند طلب می‌کرد.

نکته ادبی: کلال به معنای خستگی و درماندگی است.

گاو آوردش سعادت عاقبت عهد داود لدنی معدلت

سرانجام سعادت به سراغش آمد و خداوند برای او گاو (روزی) فرستاد، که این عهد و پیمانِ الهی برای او یادآورِ شیوه عادلانه و حکیمانه داود پیامبر بود.

نکته ادبی: لدنی صفتِ علمی است که مستقیماً از جانب خدا می‌آید و به حکمتِ الهی اشاره دارد.

این متیم نیز زاریها نمود هم ز میدان اجابت گو ربود

این مردِ امیدوار نیز بسیار تضرع کرد و بالاخره توانست از میدانِ اجابت، گوی سبقت را برباید و به خواسته‌اش برسد.

نکته ادبی: گو ربودن کنایه از برنده شدن و به هدف رسیدن است.

گاه بدظن می شدی اندر دعا از پی تاخیر پاداش و جزا

او گاهی که در اجابتِ دعایش تأخیر می‌شد، نسبت به خداوند بدگمان می‌شد که چرا پاداش و پاسخِ او را دیر می‌دهد.

نکته ادبی: بدظن شدن در اینجا به معنای ضعفِ ایمانِ موقت است.

باز ارجاء خداوند کریم در دلش بشار گشتی و زعیم

اما دوباره امید به بخشندگیِ پروردگارِ کریم، در دلش زنده می‌شد و این امید، راهبر و پیشوای او می‌گشت.

نکته ادبی: ارجاء به معنای امیدواری است. زعیم به معنای پیشوا و ضامن است.

چون شدی نومید در جهد از کلال از جناب حق شنیدی که تعال

هنگامی که او از تلاش و خستگی در راهِ کسبِ روزی ناامید شد، ندایی از جانب خداوند شنید که می‌گفت: به سوی من بیا.

نکته ادبی: تعال امر از تعالیدن به معنی بالا آمدن و آمدن است.

خافضست و رافعست این کردگار بی ازین دو بر نیاید هیچ کار

خداوند، خافض (پایین‌آورنده) و رافع (بالا برنده) است؛ بدون این دو صفت، هیچ کاری در هستی صورت نمی‌گیرد.

نکته ادبی: این صفات از اسماء‌الحسنی هستند و به تقابلِ نظام هستی اشاره دارند.

خفض ارضی بین و رفع آسمان بی ازین دو نیست دورانش ای فلان

پایین آمدنِ زمین و بالا رفتنِ آسمان را ببین؛ جهان بدون این رفت و برگشت و تقابل، در گردش نیست.

نکته ادبی: اشاره به نظمِ کیهانی و تقابلِ زمین و آسمان.

خفض و رفع این زمین نوعی دگر نیم سالی شوره نیمی سبز و تر

پایین و بالا رفتن و تغییرِ وضعیتِ این زمین نیز نوعی دیگر است؛ نیمی از سال خشک و شوره است و نیمی دیگر سرسبز و بارور.

نکته ادبی: اشاره به تغییر فصول و گردشِ طبیعت.

خفض و رفع روزگار با کرب نوع دیگر نیم روز و نیم شب

تغییرِ وضعیتِ روزگار همراه با سختی و آسانی است؛ همانندِ گردشِ شب و روز که نیمی تاریک و نیمی روشن است.

نکته ادبی: کرب به معنای اندوه و سختی است.

خفض و رفع این مزاج ممترج گاه صحت گاه رنجوری مضج

تغییر و دگرگونی در مزاجِ انسان نیز همین‌گونه است؛ گاهی در سلامت است و گاهی در بسترِ بیماری می‌افتد.

نکته ادبی: ممترج به معنای آمیخته و دگرگون‌شونده است.

هم چنین دان جمله احوال جهان قحط و جدب و صلح و جنگ از افتتان

تمامی احوال جهان، از قحطی، سختی، صلح و جنگ را نیز ناشی از همین آزمون‌های الهی بدان.

نکته ادبی: افتتان به معنای آزمایش و بلا است.

این جهان با این دو پر اندر هواست زین دو جانها موطن خوف و رجاست

این جهان با این دو بالِ (خوف و رجا) در فضا در حرکت است و جان‌های انسان‌ها را میان ترس و امید قرار داده است.

نکته ادبی: دو پر، کنایه از تضادهای حاکم بر دنیاست که مایه پویایی آن است.

تا جهان لرزان بود مانند برگ در شمال و در سموم بعث و مرگ

جهان تا زمانی که مانند برگ در لرزش است، در معرض بادهای سرد و گرمِ مرگ و زندگی قرار دارد.

نکته ادبی: شمال و سموم بادهای سرد و گرم هستند که کنایه از حوادثِ روزگارند.

تا خم یک رنگی عیسی ما بشکند نرخ خم صدرنگ را

تا اینکه خمِ یک‌رنگیِ عیسی‌وارِ ما، نرخِ خم‌های رنگارنگِ دنیا را بشکند و آن‌ها را بی‌اعتبار کند.

نکته ادبی: خمِ عیسی استعاره از تجلیِ حقیقتِ الهی است که رنگ‌هایِ دروغینِ دنیا را از بین می‌برد.

کان جهان هم چون نمکسار آمدست هر چه آنجا رفت بی تلوین شدست

زیرا آن جهانِ ابدی، مانند نمک‌زاری است که هر چیزی به آنجا وارد شود، رنگ و شکلِ اصلی خود را از دست داده و یک‌رنگ می‌شود.

نکته ادبی: نمک‌زار نمادِ وحدت است که کثرت‌ها را در خود هضم می‌کند.

خاک را بین خلق رنگارنگ را می کند یک رنگ اندر گورها

خاک را ببین که چگونه انسان‌های رنگارنگ با ویژگی‌های مختلف را در گورها، یک‌رنگ و یکسان می‌کند.

نکته ادبی: تأکید بر ناپایداریِ ویژگی‌های ظاهری انسان.

این نمکسار جسوم ظاهرست خود نمکسار معانی دیگرست

این نمک‌زاری که گفتیم، نمک‌زارِ جسم‌هاست که ظاهری است؛ اما نمک‌زارِ معانی، حقیقتِ دیگری دارد.

نکته ادبی: تمایز میان جهانِ صورت و جهانِ معنا.

آن نمکسار معانی معنویست از ازل آن تا ابد اندر نویست

آن نمک‌زارِ معانی، حقیقتی است معنوی که از ازل تا ابد در تازگی و طراوت است.

نکته ادبی: اشاره به جاودانگی و عدمِ فساد در عالمِ معنا.

این نوی را کهنگی ضدش بود آن نوی بی ضد و بی ند و عدد

ضدِ این تازگیِ دنیوی، کهنگی است، اما آن حقیقتِ معنوی، تازگیِ بی‌ضد و بی‌نظیر و بی‌شماری دارد.

نکته ادبی: تأکید بر مطلق بودن و بی‌همتاییِ حقیقتِ الهی.

آنچنان که از صقل نور مصطفی صد هزاران نوع ظلمت شد ضیا

همان‌طور که با تابشِ نورِ مصطفی (پیامبر)، صدها هزار نوع تاریکی (کفر و نفاق) به روشنی و ایمان تبدیل شد.

نکته ادبی: صقل به معنای جلا دادن و پاک کردن است.

از جهود و مشرک و ترسا و مغ جملگی یک رنگ شد زان الپ الغ

از یهودی و مشرک و نصرانی و مغ، همگی در برابرِ آن نورِ درخشان، یک‌رنگ و تسلیم شدند.

نکته ادبی: الپ الغ به معنای نور و درخششِ خیره‌کننده است.

صد هزاران سایه کوتاه و دراز شد یکی در نور آن خورشید راز

صدها هزار سایه کوتاه و بلند در برابرِ نورِ خورشیدِ حقیقت، به یک سایه واحد تبدیل شدند.

نکته ادبی: خورشیدِ راز استعاره از نورِ معرفتِ الهی است.

نه درازی ماند نه کوته نه پهن گونه گونه سایه در خورشید رهن

دیگر نه درازی باقی ماند و نه کوتاهی؛ چرا که سایه‌های گوناگون در پرتوِ آن خورشید، در گروِ نورِ او قرار گرفتند.

نکته ادبی: محو شدن کثرت در وحدت.

لیک یک رنگی که اندر محشرست بر بد و بر نیک کشف و ظاهرست

اما آن یک‌رنگی که در قیامت (محشر) رخ می‌دهد، بر همگان، چه نیکوکار و چه بدکار، آشکار و نمایان می‌شود.

نکته ادبی: قیامت، روزِ کنار رفتنِ پرده‌هاست.

که معانی آن جهان صورت شود نقشهامان در خور خصلت شود

زیرا در آنجا، معانیِ باطنیِ این جهان به صورتِ ظاهری تبدیل می‌شوند و اعمالِ ما متناسب با خصلت‌های درونی‌مان نقش می‌بندد.

نکته ادبی: تجسّمِ اعمال در آخرت.

گردد آنگه فکر نقش نامه ها این بطانه روی کار جامه ها

آن زمان، فکر و نیتِ ما به صورتِ نقوشِ نامه‌ها و پوششِ لباس‌های ما در می‌آید.

نکته ادبی: بطانه به معنای آستر و لایه درونی لباس است.

این زمان سرها مثال گاو پیس دوک نطق اندر ملل صد رنگ ریس

امروز سرهای ما مانند گاوِ پیس (لک‌ودار) است و زبانِ ما در میان ملت‌ها، رنگارنگ و متنوع سخن می‌گوید.

نکته ادبی: اشاره به تضادِ افکار و گفتارِ انسان در دنیا.

نوبت صدرنگیست و صددلی عالم یک رنگ کی گردد جلی

اکنون نوبتِ رنگارنگی و اختلافِ دل‌هاست؛ چگونه ممکن است عالمِ مادی، یک‌رنگ و صاف باشد؟

نکته ادبی: جلی به معنای روشن و آشکار است.

نوبت زنگست رومی شد نهان این شبست و آفتاب اندر رهان

نوبتِ زنگار (ظلمت) است که حقیقتِ پاک (رومی) را پنهان کرده است؛ این شبِ دنیاست و خورشیدِ حقیقت در پسِ پرده پنهان است.

نکته ادبی: رومی استعاره از پاکی و زنگ استعاره از غفلت است.

نوبت گرگست و یوسف زیر چاه نوبت قبطست و فرعونست شاه

نوبتِ گرگ‌صفتان است و یوسف در چاه است؛ نوبتِ قبطیان است و فرعون پادشاهی می‌کند.

نکته ادبی: اشاره به غلبه‌ی باطل بر حق در دوره‌های مختلفِ تاریخی.

تا ز رزق بی دریغ خیره خند این سگان را حصه باشد روز چند

تا زمانی که این سگ‌صفتان از رزقِ بی‌حسابِ دنیا می‌خندند، باید بدانند که سهمِ آن‌ها تنها چند روزی بیش نیست.

نکته ادبی: سگ صفتان استعاره از دنیاپرستان است.

در درون بیشه شیران منتظر تا شود امر تعالوا منتشر

در درونِ بیشه، شیرانِ حقیقت منتظرند تا امرِ الهیِ «تعالوا» (بیایید) صادر و آشکار شود.

نکته ادبی: شیران استعاره از اولیاء و مردانِ خداست.

پس برون آیند آن شیران ز مرج بی حجابی حق نماید دخل و خرج

سپس آن شیران از دشتِ دنیا بیرون می‌آیند و حق، بی‌هیچ پرده‌پوشی، دخل و خرجِ اعمالِ بندگان را آشکار می‌کند.

نکته ادبی: مرج به معنای دشت و چراگاه است.

جوهر انسان بگیرد بر و بحر پیسه گاوان بسملان آن روز نحر

جوهرِ انسانیت بر تمامِ هستی غلبه می‌کند و آن گاوهای رنگارنگِ دنیوی (دنیاپرستان) در روزِ قربانی، ذبح می‌شوند.

نکته ادبی: نحر به معنای ذبح کردن است.

روز نحر رستخیز سهمناک مومنان را عید و گاوان را هلاک

روزِ رستاخیز که روزِ ذبح و قربانی است، روزی سهمناک است؛ برای مؤمنان عید است و برای دنیاپرستان، روزِ هلاکت.

نکته ادبی: تضادِ عید و هلاکت برای دو گروه.

جملهٔ مرغان آب آن روز نحر هم چو کشتیها روان بر روی بحر

تمامِ مرغانِ روح در آن روز، مانند کشتی‌هایی که بر روی دریا روان هستند، حرکت می‌کنند.

نکته ادبی: اشاره به عروجِ ارواح در قیامت.

تا که یهلک من هلک عن بینه تا که ینجو من نجا واستیقنه

تا هر که باید هلاک شود با دیدنِ حقیقت هلاک شود و هر که باید نجات یابد با یقین نجات یابد.

نکته ادبی: اشاره به آیاتِ قرآن درباره متمایز شدنِ حق از باطل.

تا که بازان جانب سلطان روند تا که زاغان سوی گورستان روند

تا بازهای شکاری (ارواحِ بلندپرواز) به سوی سلطانِ حقیقت بروند و کلاغ‌ها (ارواحِ پست) به سوی گورستانِ نیستی پرواز کنند.

نکته ادبی: استعاره از کمال و نقصِ ارواح.

که استخوان و اجزاء سرگین هم چو نان نقل زاغان آمدست اندر جهان

که استخوان و مدفوع برای کلاغ‌ها همانند نان و خوراک است و این‌ها در دنیا، نقل و نباتِ کلاغ‌صفتان است.

نکته ادبی: کنایه از دلبستگیِ افرادِ پست به لذت‌های ناچیز.

قند حکمت از کجا زاغ از کجا کرم سرگین از کجا باغ از کجا

قندِ حکمت کجا و کلاغِ شوم کجا؟ کرمِ میانِ نجاست کجا و باغِ پرطراوت کجا؟

نکته ادبی: استفاده از استفهامِ انکاری برای نشان دادنِ تفاوتِ ذات.

نیست لایق غزو نفس و مرد غر نیست لایق عود و مشک و کون خر

میدانِ جهادِ نفس، لایقِ مردانِ بزرگ است؛ عود و مشکِ خوش‌بو، شایسته‌یِ نشستن در کنارِ نجاست نیست.

نکته ادبی: کنایه از اینکه حقیقتِ پاک با آلودگی‌های دنیوی جمع نمی‌شود.

چون غزا ندهد زنان را هیچ دست کی دهد آنک جهاد اکبرست

وقتی که جنگِ ظاهری، زنان را به کار نمی‌آید، چگونه این جهادِ اکبر (مبارزه با نفس) با هر کسی ممکن است؟

نکته ادبی: جهادِ اکبر به معنای مبارزه با خواهش‌های درونی است.

جز بنادر در تن زن رستمی گشته باشد خفیه هم چون مریمی

ممکن است کسی در ظاهر همچون رستم، پهلوان و نیرومند باشد، اما در باطن و پنهانِ وجودش، روحی ظریف و آسیب‌پذیر همچون حضرت مریم داشته باشد.

نکته ادبی: بنادِر به معنای نادرها یا استثناهاست، اما در اینجا به استعاره به معنای ویژگی‌های ظاهری و مردانه به کار رفته است. ترکیبِ رستم و مریم تقابلِ کناییِ قدرت و ضعف است.

آنچنان که در تن مردان زنان خفیه اند و ماده از ضعف جنان

همان‌طور که در وجودِ برخی مردان، صفاتِ زنانه (به معنای ضعف و انفعالِ روحی) به صورت پنهان وجود دارد، در حقیقت، بسیاری از انسان‌ها گرفتارِ ناتوانیِ جان هستند.

نکته ادبی: جِنان در اینجا به معنای جان و روان است؛ در متون کهن گاهی به معنایِ محلِ استقرارِ صفاتِ درونی به کار می‌رود.

آن جهان صورت شود آن مادگی هر که در مردی ندید آمادگی

آن بُعدِ زنانه و ضعیفِ وجود، تبدیل به دنیایِ محسوسات و صورت‌های ظاهری می‌شود برای کسی که در راهِ مردانگی و کمالِ معنوی، آمادگی و تواناییِ لازم را در خود پرورش نداده است.

نکته ادبی: جهانِ صورت، استعاره از دنیایِ مادی و فریبنده است در مقابلِ جهانِ معنا.

روز عدل و عدل داد در خورست کفش آن پا کلاه آن سرست

در روزگارِ عدل و در نظامِ دادگرانهٔ الهی، هر چیزی دقیقاً متناسب با جایگاهِ خود است؛ همان‌گونه که کفش لایقِ پا و کلاه شایستهٔ سر است.

نکته ادبی: تمثیلِ کفش و پا اشاره به هماهنگیِ تکوینی میانِ ظرفیتِ وجودی و رزقِ مقدر دارد.

تا به مطلب در رسد هر طالبی تا به غرب خود رود هر غاربی

هر جوینده‌ای به خواسته‌اش می‌رسد و هر مسافری به مبدأ و سرچشمهٔ اصلیِ خویش بازمی‌گردد.

نکته ادبی: غارِب در اینجا به معنای بازگشت‌کننده به اصل یا غروب‌کننده است که اشاره به بازگشتِ هر چیز به خاستگاهِ خود دارد.

نیست هر مطلوب از طالب دریغ جفت تابش شمس و جفت آب میغ

هیچ خواسته‌ای از طالبِ آن دریغ نمی‌شود؛ همان‌طور که خورشید همیشه با نور جفت است و ابرها همیشه با باران همراهند.

نکته ادبی: میغ به معنای ابر است. این بیت بر قانونِ جذب و سنخیتِ طبیعی تأکید دارد.

هست دنیا قهرخانهٔ کردگار قهر بین چون قهر کردی اختیار

این دنیا جایگاهِ ظهورِ قهر و قدرتِ پروردگار است؛ اگر تو انتخابی کرده‌ای، پیامدِ آن را که نتیجهٔ همان انتخاب است، قهر بدان.

نکته ادبی: قهرخانه استعاره‌ای از جهانِ مادی است که در آن نتیجهٔ اعمال و تمایلات به صورتِ قهری بروز می‌کند.

استخوان و موی مقهوران نگر تیغ قهر افکنده اندر بحر و بر

به سرنوشتِ استخوان‌ها و موهایِ موجوداتِ مغلوب و شکار شده نگاه کن؛ شمشیرِ قهرِ الهی در تمامِ خشکی و دریاها جاری است.

نکته ادبی: مقهوران به معنای موجوداتی است که به دستِ قضا و قدر اسیر شده‌اند. استخوان و مو نمادِ فنا و نابودی است.

پر و پای مرغ بین بر گرد دام شرح قهر حق کننده بی کلام

پر و پایِ مرغی را که در دام افتاده است ببین؛ همین صحنه، قدرت و قهرِ حق را بدونِ نیاز به سخن، برای تو شرح می‌دهد.

نکته ادبی: توصیفِ دقیقِ صحنه برای استدلالِ منطقی به کار رفته است که نشان می‌دهد واقعیت‌های بیرونی، زبانِ خاموشِ حقیقت‌اند.

مرد او بر جای خرپشته نشاند وآنک کهنه گشت هم پشته نماند

خداوند، انسانِ قوی (مردِ راه) را بر جایگاهِ بلند (خرپشته) می‌نشاند و هر آنچه که کهنه و بی‌ارزش شد، از آن جایگاه ساقط می‌شود.

نکته ادبی: خرپشته در معماریِ قدیم، اتاقکی بر بام است؛ در اینجا کنایه از جایگاهِ رفیع و والایِ معنوی است.

هر کسی را جفت کرده عدل حق پیل را با پیل و بق را جنس بق

عدلِ الهی برای هر کسی جفتی متناسب با او قرار داده است؛ فیل با فیل همنشین می‌شود و موجوداتِ پست (بق) نیز با هم‌جنسانِ خود محشور می‌گردند.

نکته ادبی: بق در اینجا به معنای حشراتِ کوچک یا موجوداتِ پست است که استعاره از همراهیِ هم‌جنسان است.

مونس احمد به مجلس چار یار مونس بوجهل عتبه و ذوالخمار

مونس و همراهِ پیامبر اسلام (احمد)، چهار یارِ بزرگوار او بودند و مونسِ ابوجهل، افرادی همچون عُتبه و ذوالخمار بودند.

نکته ادبی: اشاره به داستان‌های تاریخی که نشان می‌دهد هر کس با هم‌فکر و هم‌جنسِ خود همراه می‌شود.

کعبهٔ جبریل و جانها سدره ای قبلهٔ عبدالبطون شد سفره ای

قبله و هدفِ جبرئیل، سدرةالمنتهی و جایگاهِ قدسی است، اما قبلهٔ کسی که بندهٔ شکم است، سفرهٔ غذاست.

نکته ادبی: عبدالبطون به معنای بندگانِ شکم است. تضادِ کنایی میانِ سدره و سفره، تضادِ میانِ معنویت و مادی‌گرایی است.

قبلهٔ عارف بود نور وصال قبلهٔ عقل مفلسف شد خیال

قبلهٔ عارف، نورِ وصالِ الهی است، اما قبلهٔ عقلِ فلاسفه، تنها محدود به تصورات و خیالاتِ ذهنی‌شان است.

نکته ادبی: مفلسف کنایه از فیلسوفی است که اسیرِ استدلال‌های عقلیِ محض است و از شهودِ قلبی غافل است.

قبلهٔ زاهد بود یزدان بر قبلهٔ مطمع بود همیان زر

قبلهٔ زاهد، خدایِ متعال است و قبلهٔ آدمِ حریص و طمع‌کار، کیسهٔ پر از زر است.

نکته ادبی: همیان به معنای کیسهٔ پول است؛ نمادی از دلبستگی به دنیا.

قبلهٔ معنی وران صبر و درنگ قبلهٔ صورت پرستان نقش سنگ

قبلهٔ کسانی که به دنبالِ معنا هستند، صبر و درنگ است، اما قبلهٔ صورت‌پرستان، پرستشِ بت‌های سنگی است.

نکته ادبی: نقشِ سنگ اشاره به بت‌پرستی و ظاهرگرایی است.

قبلهٔ باطن نشینان ذوالمنن قبلهٔ ظاهرپرستان روی زن

قبلهٔ کسانی که به باطن توجه دارند، خداوندِ صاحبِ نعمت‌هاست و قبلهٔ ظاهرپرستان، چهرهٔ زیبایِ زنان است.

نکته ادبی: باطن‌نشینان در مقابلِ ظاهرپرستان، قطبِ اصلیِ معناییِ این ابیات است.

هم چنین برمی شمر تازه و کهن ور ملولی رو تو کار خویش کن

همین‌طور این دسته‌بندی‌ها را در موردِ همهٔ امورِ تازه و کهنِ جهان بشمار؛ اگر هم از شنیدنِ این حرف‌ها خسته شدی، به کارِ خودت برس.

نکته ادبی: خطاب به خواننده است تا اگر حوصلهٔ برشمردنِ مثال‌ها را ندارد، از ادامهٔ بحث صرف‌نظر کند.

رزق ما در کاس زرین شد عقار وآن سگان را آب تتماج و تغار

روزیِ ما در ظرفِ زرین تقدیر شده است و روزیِ آن سگ‌صفتان (دنیاپرستان)، نانِ خیس‌کرده در کاسه‌ای سفالی است.

نکته ادبی: تتماج نوعی غذاست و تغار ظرفی سفالی؛ این تصویر تضادِ رزقِ معنوی با رزقِ مادیِ پست را نشان می‌دهد.

لایق آنک بدو خو داده ایم در خور آن رزق بفرستاده ایم

خداوند، روزیِ هر کس را دقیقاً متناسب با خوی و عادتی که در او پرورانده‌ایم، برایش فرستاده‌ایم.

نکته ادبی: خو به معنای عادت و سرشت است. در اینجا مسئولیتِ فردی در شکل‌گیریِ خوی به تصویر کشیده شده است.

خوی آن را عاشق نان کرده ایم خوی این را مست جانان کرده ایم

خویِ برخی را عاشقِ نان و دنیا کرده‌ایم و خویِ برخی دیگر را چنان ساخته‌ایم که مستِ معشوقِ حقیقی (جانان) باشند.

نکته ادبی: نان استعاره از امورِ مادی و جانان استعاره از امرِ الهی است.

چون به خوی خود خوشی و خرمی پس چه از درخورد خویت می رمی

وقتی که تو با خوی و عادتِ خودت خوش و خرم هستی، پس چرا از نتایج و پیامدهایی که درخورِ همان خوی است، فرار می‌کنی و می‌ترسی؟

نکته ادبی: رمیدن در اینجا به معنای فرار کردن یا ترسیدن از عواقبِ انتخاب‌های خود است.

مادگی خوش آمدت چادر بگیر رستمی خوش آمدت خنجر بگیر

اگر خویِ زنانه و انفعال را می‌پسندی، چادر بر سر کن (بپذیرش) و اگر خویِ پهلوانی و مردانگی (رستمی) را دوست داری، خنجر به دست بگیر و به میدانِ عمل برو.

نکته ادبی: این بیت اوجِ دعوتِ شاعر به مسئولیت‌پذیری در قبالِ خویِ درونی است.

این سخن پایان ندارد وآن فقیر گشته است از زخم درویشی عقیر

این سخن و این گفتگو پایان ندارد و این فقیری (شاعر) که با تو سخن می‌گوید، از زخم‌هایِ درویشی و سختیِ راهِ حقیقت ناتوان شده است.

نکته ادبی: عقیر به معنای مجروح یا ناتوان است. شاعر با فروتنی، ضعفِ خود را در توصیفِ کاملِ اسرارِ الهی بیان می‌کند.