مثنوی معنوی - دفتر ششم

مولوی

بخش ۵۵ - دعوی کردن ترک و گرو بستن او کی درزی از من چیزی نتواند بردن

مولوی
گفت خیاطیست نامش پور شش اندرین چستی و دزدی خلق کش
گفت من ضامن که با صد اضطراب او نیارد برد پیشم رشته تاب
پس بگفتندش که از تو چست تر مات او گشتند در دعوی مپر
رو به عقل خود چنین غره مباش که شوی یاوه تو در تزویرهاش
گرم تر شد ترک و بست آنجا گرو که نیارد برد نی کهنه نی نو
مطمعانش گرم تر کردند زود او گرو بست و رهان را بر گشود
که گرو این مرکب تازی من بدهم ار دزدد قماشم او به فن
ور نتواند برد اسپی از شما وا ستانم بهر رهن مبتدا
ترک را آن شب نبرد از غصه خواب با خیال دزد می کرد او حراب
بامدادان اطلسی زد در بغل شد به بازار و دکان آن دغل
پس سلامش کرد گرم و اوستاد جست از جا لب به ترحیبش گشاد
گرم پرسیدش ز حد ترک بیش تا فکند اندر دل او مهر خویش
چون بدید از وی نوای بلبلی پیشش افکند اطلس استنبلی
که ببر این را قبای روز جنگ زیر نافم واسع و بالاش تنگ
تنگ بالا بهر جسم آرای را زیر واسع تا نگیرد پای را
گفت صد خدمت کنم ای ذو وداد در قبولش دست بر دیده نهاد
پس بپیمود و بدید او روی کار بعد از آن بگشاد لب را در فشار
از حکایتهای میران دگر وز کرمها و عطاء آن نفر
وز بخیلان و ز تحشیراتشان از برای خنده هم داد او نشان
هم چو آتش کرد مقراضی برون می برید و لب پر افسانه و فسون

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این بخش از حکایت، روایتگرِ تقابلِ میانِ غرورِ بیجا و مکرِ استادانه است. مردی ترک با تکیه بر عقلِ ناقص و غرورِ خود، در پیِ آزمودنِ خیاطی است که به دزدی و زیرکی شهره است. شاعر با تصویرسازی از این تقابل، نشان می‌دهد که چگونه انسان‌های مغرور و خودشیفته، با پندارِ اینکه بر اوضاع مسلط هستند، ناخواسته در دامِ افرادِ مکار و فرصت‌طلب گرفتار می‌شوند. خیاط در این صحنه، نمادِ کسی است که با استفاده از ابزارِ کلام و فریب، اعتمادِ قربانی را جلب کرده و او را در وضعیتی از غفلت و سرگرمی قرار می‌دهد.

مضمونِ محوری این ابیات، هشدار در برابرِ غره‌شدن به عقلِ خویش در مواجهه با تزویر است. خیاط با توسل به چرب‌زبانی و تظاهر به مهربانی، فضای روانیِ ترک را تسخیر می‌کند تا او را از هدفِ اصلی (محافظت از پارچه) دور سازد. در واقع، این حکایت بازتاب‌دهنده‌ی یک حقیقتِ همیشگی است که: مدعیانی که خود را از همگان باهوش‌تر می‌دانند، در برابرِ مکرِ عمیق و خباثتِ پنهان، زودتر از دیگران آسیب‌پذیرند و به مسخره‌بازی و یاوه‌گوییِ دیگران، به راحتی مجذوب می‌شوند.

معنای روان

گفت خیاطیست نامش پور شش اندرین چستی و دزدی خلق کش

شخصی گفت که خیاطی وجود دارد به نام «پورشش» که در مهارت و چابکی در دزدی، سرآمدِ همگان است و همه را مغلوبِ دست‌درازیِ خود می‌کند.

نکته ادبی: «پور شش» در اینجا نام خاص است. «خلق کِش» به معنای کسی است که مردم را به سوی خود می‌کشد یا مغلوبِ خود می‌سازد.

گفت من ضامن که با صد اضطراب او نیارد برد پیشم رشته تاب

آن مردِ ترک گفت: من تضمین می‌کنم که حتی با وجودِ تشویش و اضطرابِ فراوان، آن خیاط نتواند حتی یک رشته از نخ‌های پارچه‌ی من را ببرد.

نکته ادبی: «رشته‌تاب» اشاره به کنایه‌ای از کوچک‌ترین قطعه یا اثرِ پارچه است.

پس بگفتندش که از تو چست تر مات او گشتند در دعوی مپر

سپس مردم به او گفتند که آن خیاط از تو بسیار زیرک‌تر است و در این ادعایی که می‌کنی، همگی در تعجب و شگفتی ماندند (که چرا چنین ادعای بی‌اساسی می‌کنی).

نکته ادبی: «مپر» در اینجا به معنای «به پرواز در نیا» یا «خودستایی نکن» است که از فعل پریدن به معنای فخرفروشی آمده.

رو به عقل خود چنین غره مباش که شوی یاوه تو در تزویرهاش

به عقلِ خود این‌چنین مغرور نباش، مبادا که در میانِ تزویرها و حیله‌های او گم شوی و هستی‌ات را به باد دهی.

نکته ادبی: «یاوه» در اینجا به معنای گمگشته و بیهوده است.

گرم تر شد ترک و بست آنجا گرو که نیارد برد نی کهنه نی نو

مردِ ترک در تصمیم خود راسخ‌تر شد و شرط بست که آن خیاط نمی‌تواند پارچه‌ی او را -چه کهنه و چه نو- ببرد.

نکته ادبی: «گرم‌تر شدن» کنایه از مصمم‌تر شدن و شدت یافتنِ اراده است.

مطمعانش گرم تر کردند زود او گرو بست و رهان را بر گشود

اطرافیانِ طمع‌کار، او را تشویق کردند و در تصمیمش محکم‌تر ساختند، او شرط بست و بندهای رهن (گرو) را گشود و شرایط را اعلام کرد.

نکته ادبی: «مطمعان» جمعِ مطمع به معنای طمع‌ورزان است. «رهان» جمع رهن و گرو است.

که گرو این مرکب تازی من بدهم ار دزدد قماشم او به فن

ترک گفت: گرویِ من این اسبِ تازیِ من است؛ اگر خیاط توانست با فنونِ خود پارچه‌ی من را بدزدد، این اسب مالِ او.

نکته ادبی: «مرکب تازی» به معنای اسبِ اصیلِ عربی است که نمادِ داراییِ ارزشمند است.

ور نتواند برد اسپی از شما وا ستانم بهر رهن مبتدا

و اگر نتوانست از شما (یا از من) اسبی ببرد، من به عنوانِ ابتدایِ شرط، از او گرو خواهم گرفت.

نکته ادبی: «مبتدا» در اینجا به معنای شرطِ اولیه یا سپرده‌ی آغازین است.

ترک را آن شب نبرد از غصه خواب با خیال دزد می کرد او حراب

آن شب، مردِ ترک از شدتِ غصه و نگرانی خوابش نبرد و در ذهنِ خود با خیالِ آن دزد می‌جنگید.

نکته ادبی: «حراب» به معنای جنگ و ستیز است.

بامدادان اطلسی زد در بغل شد به بازار و دکان آن دغل

صبحگاهان، پارچه‌ی اطلس را زیر بغل زد و به بازار و دکانِ آن انسانِ حیله‌گر رفت.

نکته ادبی: «دغل» به معنای فریبکار و ناخالص است.

پس سلامش کرد گرم و اوستاد جست از جا لب به ترحیبش گشاد

سپس به او سلامی گرم کرد؛ خیاط از جا برخاست و با آغوش باز به استقبال و خوش‌آمدگویی پرداخت.

نکته ادبی: «ترحیب» مصدر باب تفعیل به معنای خوش‌آمد گفتن است.

گرم پرسیدش ز حد ترک بیش تا فکند اندر دل او مهر خویش

بیش از حدِ معمول از حالِ ترک پرس‌وجو کرد تا بتواند بذرِ محبتِ خود را در دلِ او بکارد.

نکته ادبی: «مهرِ خویش فکندن» کنایه از جلبِ اعتماد و دوستیِ ظاهری است.

چون بدید از وی نوای بلبلی پیشش افکند اطلس استنبلی

هنگامی که ترک لحنِ شیرین و آوازِ خوشِ خیاط را شنید (که مانند بلبل بود)، پارچه‌ی اطلسِ استنبلی را پیشِ او انداخت.

نکته ادبی: «نوای بلبلی» استعاره از کلامِ موزون، دلنشین و فریبنده است.

که ببر این را قبای روز جنگ زیر نافم واسع و بالاش تنگ

ترک گفت: این پارچه را تبدیل به قبایی برای میدانِ جنگ کن که زیرِ نافم گشاد باشد و بالاتنه‌اش تنگ.

نکته ادبی: «واسع» واژه‌ای عربی به معنای گشاد است.

تنگ بالا بهر جسم آرای را زیر واسع تا نگیرد پای را

بالاتنه‌اش را تنگ بگیر تا اندامم را زیبا نشان دهد و پایینش را گشاد کن تا در حینِ حرکت، مانعِ پاهایم نشود.

نکته ادبی: در اینجا خیاطی به عنوانِ فنی برای آراستگیِ ظاهر توصیف شده است.

گفت صد خدمت کنم ای ذو وداد در قبولش دست بر دیده نهاد

خیاط گفت: ای دوست‌دارِ من، صدها خدمت برایت انجام می‌دهم و در قبولِ این کار، دست بر چشمانش گذاشت (به نشانه نهایتِ ادب و اطاعت).

نکته ادبی: «ذو وداد» به معنای صاحبِ دوستی یا ای دوست است. دست بر دیده نهادن کنایه از پذیرشِ با کمالِ میل است.

پس بپیمود و بدید او روی کار بعد از آن بگشاد لب را در فشار

سپس پارچه را اندازه گرفت و به کیفیتِ کار نگریست، پس از آن لب به سخن‌گویی و پرگویی گشود.

نکته ادبی: «فشار» در اینجا به معنای هجومِ کلمات و کثرتِ حرف زدن است.

از حکایتهای میران دگر وز کرمها و عطاء آن نفر

از حکایت‌های پادشاهانِ دیگر و از کرم و بخششِ آن افراد سخن گفت.

نکته ادبی: «میران» جمعِ میر و امیر است که در اینجا به معنای بزرگان و پادشاهان است.

وز بخیلان و ز تحشیراتشان از برای خنده هم داد او نشان

و درباره‌ی خسیسان و کارهای زشتشان، برای خنداندنِ او داستان‌هایی تعریف کرد.

نکته ادبی: «تحشیرات» در اینجا به معنای امورِ ناپسند و کارهایِ مضحکِ بخیلان است.

هم چو آتش کرد مقراضی برون می برید و لب پر افسانه و فسون

خیاط مانندِ آتش (سریع و تند) قیچی را بیرون آورد و شروع به بریدن کرد، در حالی که لبانش پُر از داستان‌ها و افسون‌های فریبنده بود.

نکته ادبی: «افسانه و فسون» اشاره به سخنانِ بیهوده و جادویی دارد که هدفش مشغول کردنِ ذهنِ مخاطب است.

آرایه‌های ادبی

کنایه دست بر دیده نهاد

اشاره به نشان دادنِ نهایتِ احترام، فرمان‌برداری و پذیرشِ خالصانه‌ی یک درخواست.

استعاره نوای بلبلی

تشبیه کلامِ شیرین و فریبنده‌ی خیاط به آوازِ بلبل برای اغفالِ مخاطب.

تضاد تنگ و واسع

به کار بردنِ کلماتِ متضاد برای توصیفِ دقیقِ مدلِ قبای موردِ نظرِ ترک.

تشبیه همچو آتش

تشبیه کردنِ سرعت و حرکتِ دستِ خیاط در هنگامِ کار به آتش.

کنایه گشودنِ رهان

کنایه از قطعی کردنِ شرط‌بندی و اعلامِ آمادگی برای پذیرشِ پیامدهای آن.