مثنوی معنوی - دفتر ششم

مولوی

بخش ۵۱ - جواب گفتن آن قاضی صوفی را

مولوی
گفت قاضی صوفیا خیره مشو یک مثالی در بیان این شنو
هم چنانک بی قراری عاشقان حاصل آمد از قرار دلستان
او چو که در ناز ثابت آمده عاشقان چون برگها لرزان شده
خندهٔ او گریه ها انگیخته آب رویش آب روها ریخته
این همه چون و چگونه چون زبد بر سر دریای بی چون می تپد
ضد و ندش نیست در ذات و عمل زان بپوشیدند هستیها حلل
ضد ضد را بود و هستی کی دهد بلک ازو بگریزد و بیرون جهد
ند چه بود مثل مثل نیک و بد مثل مثل خویشتن را کی کند
چونک دو مثل آمدند ای متقی این چه اولیتر از آن در خالقی
بر شمار برگ بستان ند و ضد چون کفی بر بحر بی ضدست و ند
بی چگونه بین تو برد و مات بحر چون چگونه گنجد اندر ذات بحر
کمترین لعبت او جان تست این چگونه و چون جان کی شد درست
پس چنان بحری که در هر قطر آن از بدن ناشی تر آمد عقل و جان
کی بگنجد در مضیق چند و چون عقل کل آنجاست از لا یعلمون
عقل گوید مر جسد را که ای جماد بوی بردی هیچ از آن بحر معاد
جسم گوید من یقین سایهٔ توم یاری از سایه که جوید جان عم
عقل گوید کین نه آن حیرت سراست که سزا گستاخ تر از ناسزاست
اندرینجا آفتاب انوری خدمت ذره کند چون چاکری
شیر این سو پیش آهو سر نهد باز اینجا نزد تیهو پر نهد
این ترا باور نیاید مصطفی چون ز مسکینان همی جوید دعا
گر بگویی از پی تعلیم بود عین تجهیل از چه رو تفهیم بود
بلک می داند که گنج شاهوار در خرابیها نهد آن شهریار
بدگمانی نعل معکوس ویست گرچه هر جزویش جاسوس ویست
بل حقیقت در حقیقت غرقه شد زین سبب هفتاد بل صد فرقه شد
با تو قلماشیت خواهم گفت هان صوفیا خوش پهن بگشا گوش جان
مر ترا هم زخم که آید ز آسمان منتظر می باش خلعت بعد آن
کو نه آن شاهست کت سیلی زند پس نبخشد تاج و تخت مستند
جمله دنیا را پر پشه بها سیلیی را رشوت بی منتها
گردنت زین طوق زرین جهان چست در دزد و ز حق سیلی ستان
آن قفاها که انبیا برداشتند زان بلا سرهای خود افراشتند
لیک حاضر باش در خود ای فتی تا به خانه او بیابد مر ترا
ورنه خلعت را برد او باز پس که نیابیدم به خانه ش هیچ کس

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این بخش از مثنوی به تبیین حقیقتِ «بی‌چونیِ» ذات حق و چراییِ تضادهای ظاهری در جهان هستی می‌پردازد. شاعر در فضایی عرفانی و حکمی، تلاش دارد به مخاطب (صوفی) بفهماند که عالمِ خلقت، جلوه‌گاهِ صفات الهی است و آنچه ما به عنوان درد، رنج یا تضاد (مانند سیلیِ ایام) می‌بینیم، در باطن خود عنایت و فضل الهی است که آدمی را به کمال می‌رساند.

درونمایه‌ی اصلی، دعوت به تسلیم در برابرِ حکمتِ پنهانِ خداوند است. نویسنده با نقدِ عقلِ جزئی‌نگر و ظاهر‌بین، آن را ناتوان از درکِ حقیقتِ متعالی می‌داند و هشدار می‌دهد که اسیر شدن در بندِ «چرا و چگونه» مانع از شهودِ حقیقت می‌شود. در واقع، این ابیات به ما می‌آموزند که جهانِ خاکی، حجابی است که در پسِ آن، پادشاهیِ مطلقِ الهی نهفته است و رنج‌های دنیوی، مقدمه‌ای برای رسیدن به عطایایِ روحانی است.

معنای روان

گفت قاضی صوفیا خیره مشو یک مثالی در بیان این شنو

قاضی به آن صوفی گفت: از دیدنِ این ماجرا شگفت‌زده نشو، گوش فرا ده تا مثالی برایت بگویم که حقیقتِ ماجرا را روشن کند.

نکته ادبی: خیره مشو در اینجا به معنای حیرت‌زده شدن و چشم دوختن به ظاهر است.

هم چنانک بی قراری عاشقان حاصل آمد از قرار دلستان

همان‌طور که بی‌قراریِ عاشقان، نتیجه‌ی مستقیمِ آرامش و استواریِ معشوق است (اگر معشوق در جایگاه خود ثابت نبود، عاشقی هم شکل نمی‌گرفت).

نکته ادبی: دلستان استعاره از خداوند یا معشوقِ حقیقی است که مرکز ثقلِ هستی است.

او چو که در ناز ثابت آمده عاشقان چون برگها لرزان شده

او (خداوند/معشوق) همچون کوهی در ناز و استواری است، در حالی که عاشقان همچون برگ‌های درختان در برابرِ عظمتِ او می‌لرزند.

نکته ادبی: ثابت آمده استعاره از مقامِ استغنا و کمالِ مطلقِ الهی است.

خندهٔ او گریه ها انگیخته آب رویش آب روها ریخته

خنده‌ی او (جلوه‌ی رحمتِ او) سببِ گریه‌های ما شده و حقیقتِ هستی‌اش، خودبینی‌ها و پندارهایِ باطلِ ما را مانندِ شستنِ آب، نابود کرده است.

نکته ادبی: آب‌روها ریخته کنایه از از بین بردنِ آبرویِ دروغین و منیتِ انسان است.

این همه چون و چگونه چون زبد بر سر دریای بی چون می تپد

این همه پرسش‌های ما درباره‌ی «چون و چگونه» (چراییِ حوادث)، مانندِ کفی بر رویِ دریایِ بی‌نهایتِ وجودِ خداوند است که بی‌آنکه تغییری در دریا ایجاد کند، مدام می‌جوشد و از بین می‌رود.

نکته ادبی: دریایِ بی‌چون نمادِ ذاتِ الهی است که فراتر از کیفیت و کمیت است.

ضد و ندش نیست در ذات و عمل زان بپوشیدند هستیها حلل

خداوند در ذات و افعال خود، ضِد و همتایی ندارد؛ به همین دلیل است که تمامِ موجوداتِ هستی، لباس‌هایِ جلوه‌گریِ او هستند.

نکته ادبی: حلل جمعِ حُلّه به معنای لباس‌های فاخر و زیباست.

ضد ضد را بود و هستی کی دهد بلک ازو بگریزد و بیرون جهد

ضد، متعلق به جهانِ مادی و موجودات محدود است؛ ضِد چطور می‌تواند به خداوند راه یابد؟ بلکه هر چه ضد باشد، از ساحتِ او می‌گریزد و جایی در او ندارد.

نکته ادبی: اشاره به قاعده‌ی فلسفیِ «الواحدُ لا یصدرُ عنه إلا الواحد» و تنزیه خداوند از هرگونه تضاد.

ند چه بود مثل مثل نیک و بد مثل مثل خویشتن را کی کند

همتا چیست؟ مانندِ چیزی خوب یا بد. اما خداوند چگونه می‌تواند مانندِ چیزی باشد؟ هرگز خداوند به مثلِ خود نیاز ندارد.

نکته ادبی: «ند» به معنای همتا و شریک است.

چونک دو مثل آمدند ای متقی این چه اولیتر از آن در خالقی

ای انسانِ پرهیزگار، اگر دو همتا (خدا) وجود می‌داشت، چرا یکی بر دیگری ترجیح داده می‌شد؟ (پس این اثباتِ یگانگی و نفیِ شریک است).

نکته ادبی: این استدلالِ کلامی برای اثباتِ توحید است.

بر شمار برگ بستان ند و ضد چون کفی بر بحر بی ضدست و ند

در جهانِ خلقت (برگ‌های بوستان) ضد و همتا زیاد است، اما در محضرِ خداوند که دریایی بی‌همتاست، هیچ ضد و شریکی وجود ندارد.

نکته ادبی: تشبیه جهان به بوستان و خداوند به دریا.

بی چگونه بین تو برد و مات بحر چون چگونه گنجد اندر ذات بحر

تو باید خداوند را «بی‌چگونه» (فراتر از کیفیت) ببینی، همان‌طور که دریا فاقدِ کیفیتِ خشکی است؛ چگونه می‌تواند کیفیت‌هایِ دنیوی در ذاتِ او جای بگیرد؟

نکته ادبی: بحر (دریا) نمادِ ذاتِ بی‌کرانِ حق است.

کمترین لعبت او جان تست این چگونه و چون جان کی شد درست

کمترین و کوچک‌ترین بازیچه‌یِ او، جانِ توست؛ حالا بگو چگونه این «جان» می‌تواند ذاتِ بی‌کرانِ او را درک کند یا بر آن احاطه یابد؟

نکته ادبی: لعبت به معنای بازیچه و عروسک است.

پس چنان بحری که در هر قطر آن از بدن ناشی تر آمد عقل و جان

پس آن دریایِ وجود چنان عظیم است که حتی عقل و جان در برابرِ یک قطره از آن، ناچیز و بی‌مقدار است.

نکته ادبی: تضاد میانِ عظمتِ بحر و ناچیزیِ عقل و جان.

کی بگنجد در مضیق چند و چون عقل کل آنجاست از لا یعلمون

آن «عقلِ کُل» که در جایگاهِ الهی است و فراتر از دانسته‌هاست، چگونه می‌تواند در فضایِ محدودِ «چند و چون» جای گیرد؟

نکته ادبی: مضیق به معنای جایِ تنگ و دشوار است.

عقل گوید مر جسد را که ای جماد بوی بردی هیچ از آن بحر معاد

عقلِ جزئی به جسمِ انسان می‌گوید: ای جسمِ بی‌جان، آیا تا به حال بویی از آن دریایِ جاویدان به مشامت رسیده است؟

نکته ادبی: جسد به معنای جسمِ مادی و جماد است.

جسم گوید من یقین سایهٔ توم یاری از سایه که جوید جان عم

جسم پاسخ می‌دهد: من که یقیناً سایه‌یِ تو هستم؛ چه کسی از سایه انتظارِ کمک یا درکِ حقیقت را دارد؟

نکته ادبی: استعاره‌ی سایه برای جسم در برابرِ حقیقتِ عقل/جان.

عقل گوید کین نه آن حیرت سراست که سزا گستاخ تر از ناسزاست

عقل می‌گوید: اینجا جایِ حیرتِ بیهوده نیست؛ اینجا مکانی است که باید در برابرِ حقیقت، فروتن بود و گستاخی جایز نیست.

نکته ادبی: حیرت‌سرا در اینجا به معنایِ مکانِ خودنماییِ عقل است.

اندرینجا آفتاب انوری خدمت ذره کند چون چاکری

در این مقام، حتی خورشیدِ تابان هم همچون بنده‌ای در خدمتِ ذرّه‌ای ناچیز درمی‌آید.

نکته ادبی: اشاره به فنایِ صفاتِ ظاهری در برابرِ تجلیاتِ حق.

شیر این سو پیش آهو سر نهد باز اینجا نزد تیهو پر نهد

در این ساحت، شیر در برابرِ آهو سر فرود می‌آورد و بازِ شکاری در برابرِ تیهو (پرنده‌ای ضعیف) اظهارِ فروتنی می‌کند.

نکته ادبی: نمادپردازی برای وارونگیِ قواعدِ دنیوی در نزدِ حق.

این ترا باور نیاید مصطفی چون ز مسکینان همی جوید دعا

اگر این مسائل را باور نمی‌کنی، ای پیروِ پیامبر، پس چرا خداوند از بندگانِ ضعیف، درخواستِ دعا و نیایش دارد؟ (اشاره به اینکه خداوند به دعا نیاز ندارد اما آن را می‌طلبد).

نکته ادبی: مصطفی در اینجا خطاب به مؤمنان و پیروانِ پیامبر است.

گر بگویی از پی تعلیم بود عین تجهیل از چه رو تفهیم بود

اگر بگویی دعا برایِ تعلیمِ ماست، اشتباه کرده‌ای؛ اصلاً چرا باید چیزی که عینِ جهل است، وسیله‌یِ آموزشِ حقیقت باشد؟

نکته ادبی: تجهیل به معنایِ نادان انگاشتن است.

بلک می داند که گنج شاهوار در خرابیها نهد آن شهریار

خداوند می‌داند که گنج‌هایِ ارزشمندِ معنوی، معمولاً در ویرانه‌ها (دل‌های شکسته و فروتن) پنهان است.

نکته ادبی: خرابی‌ها استعاره از دل‌هایِ شکسته و بی‌اعتنایی به دنیاست.

بدگمانی نعل معکوس ویست گرچه هر جزویش جاسوس ویست

بدگمانیِ تو به تقدیرِ الهی، مانندِ نعلِ وارونه است (تورا از حقیقت دور می‌کند)؛ اگرچه هر جزء از این رنج‌ها، جاسوس و مامورِ رسیدنِ تو به حقیقت است.

نکته ادبی: نعل معکوس کنایه از گمراهی و دور شدن از مقصد است.

بل حقیقت در حقیقت غرقه شد زین سبب هفتاد بل صد فرقه شد

در واقع، حقیقت در خودِ حقیقت غرق شد و به همین دلیل است که مردم به هفتاد و بلکه صد فرقه تقسیم شدند.

نکته ادبی: اشاره به اختلاف آرا در درکِ حقیقتِ توحید.

با تو قلماشیت خواهم گفت هان صوفیا خوش پهن بگشا گوش جان

حالا می‌خواهم سخنی صریح و بی‌پرده با تو بگویم؛ ای صوفی، گوش‌هایِ جانت را خوب باز کن.

نکته ادبی: قلماشی به معنای سخنِ بی‌پردگی و صریح است.

مر ترا هم زخم که آید ز آسمان منتظر می باش خلعت بعد آن

هر زخمی که از آسمان (تقدیر) بر تو وارد می‌شود، منتظرِ خلعت و پاداشی باش که بعد از آن خواهد رسید.

نکته ادبی: زخم استعاره از مشکلات و بلایاست.

کو نه آن شاهست کت سیلی زند پس نبخشد تاج و تخت مستند

خداوند آن پادشاهی نیست که به تو سیلی بزند و سپس تاج و تختِ سرافرازی به تو نبخشد.

نکته ادبی: اشاره به فضلِ الهی که همواره در پیِ آزمایش می‌آید.

جمله دنیا را پر پشه بها سیلیی را رشوت بی منتها

ارزشِ تمامِ دنیا به اندازه‌یِ یک پشه هم نیست؛ این سیلیِ آزمایش، بهایی برایِ رسیدن به پاداشیِ بی‌نهایت است.

نکته ادبی: پشه نمادِ بی‌ارزشیِ دنیا در برابرِ ارزشِ قربِ الهی است.

گردنت زین طوق زرین جهان چست در دزد و ز حق سیلی ستان

گردنت را از بندِ طوقِ زرینِ دنیا آزاد کن و در برابرِ خداوند، با جان و دل سیلیِ بلا را بپذیر.

نکته ادبی: طوقِ زرین کنایه از تعلقات و وابستگی‌های دنیوی است.

آن قفاها که انبیا برداشتند زان بلا سرهای خود افراشتند

آن بلاها و مصیبت‌هایی که پیامبران متحمل شدند، همان سیلی‌هایی بود که باعث شد سرهایشان را در پیشگاهِ حق بلند و سرافراز کنند.

نکته ادبی: قفا به معنای پس‌گردن و استعاره از سیلی و بلا است.

لیک حاضر باش در خود ای فتی تا به خانه او بیابد مر ترا

اما ای جوانمرد، در دلت حضور و بیداری داشته باش تا خداوند تو را در خانه‌یِ قلبت پیدا کند.

نکته ادبی: فتی به معنای جوانمرد و مظهرِ فضیلت است.

ورنه خلعت را برد او باز پس که نیابیدم به خانه ش هیچ کس

وگرنه، خداوند خلعت و پاداش را پس می‌گیرد، چون می‌بیند که در خانه‌یِ دلِ تو هیچ‌کس (حضور و بیداری) نیست.

نکته ادبی: اشاره به اهمیتِ «حضورِ قلب» برای دریافتِ فیضِ الهی.

آرایه‌های ادبی

استعاره دریای بی‌چون

تشبیه ذات الهی که فراتر از کیفیت‌هاست به دریایی بی‌کران.

پارادوکس (متناقض‌نما) ثباتِ معشوق و لرزشِ عاشقان

تضاد میان آرامش و استغنای خداوند و بی‌تابیِ سالکانِ راهِ حق.

کنایه سیلی خوردن

اشاره به ابتلائات و سختی‌هایی که مؤمن در مسیرِ رشد متحمل می‌شود.

تضاد (طباق) شیر و آهو، باز و تیهو

نشان دادنِ وارونگیِ قواعدِ طبیعی و دنیوی در برابرِ عظمتِ خداوند.

نمادگرایی خرابی‌ها

استعاره از دل‌هایِ شکسته، تواضع و دوری از خودخواهی که محلِ نزولِ انوارِ الهی است.