مثنوی معنوی - دفتر ششم

مولوی

بخش ۴۷ - بار دیگر رجوع کردن به قصهٔ صوفی و قاضی

مولوی
گفت صوفی در قصاص یک قفا سر نشاید باد دادن از عمی
خرقهٔ تسلیم اندر گردنم بر من آسان کرد سیلی خوردنم
دید صوفی خصم خود را سخت زار گفت اگر مشتش زنم من خصم وار
او به یک مشتم بریزد چون رصاص شاه فرماید مرا زجر و قصاص
خیمه ویرانست و بشکسته وتد او بهانه می جود تا در فتد
بهر این مرده دریغ آید دریغ که قصاصم افتد اندر زیر تیغ
چون نمی توانست کف بر خصم زد عزمش آن شد کش سوی قاضی برد
که ترازوی حق است و کیله اش مخلص است از مکر دیو و حیله اش
هست او مقراض احقاد و جدال قاطع جن دو خصم و قیل و قال
دیو در شیشه کند افسون او فتنه ها ساکن کند قانون او
چون ترازو دید خصم پر طمع سرکشی بگذارد و گردد تبع
ور ترازو نیست گر افزون دهیش از قسم راضی نگردد آگهیش
هست قاضی رحمت و دفع ستیز قطره ای از بحر عدل رستخیز
قطره گرچه خرد و کوته پا بود لطف آب بحر ازو پیدا بود
از غبار ار پاک داری کله را تو ز یک قطره ببینی دجله را
جزوها بر حال کلها شاهدست تا شفق غماز خورشید آمدست
آن قسم بر جسم احمد راند حق آنچ فرمودست کلا والشفق
مور بر دانه چرا لرزان بدی گر از آن یک دانه خرمن دان بدی
بر سر حرف آ که صوفی بی دلست در مکافات جفا مستعجلست
ای تو کرده ظلمها چون خوش دلی از تقاضای مکافی غافلی
یا فراموشت شدست از کرده هات که فرو آویخت غفلت پرده هات
گر نه خصمیهاستی اندر قفات جرم گردون رشک بردی بر صفات
لیک محبوسی برای آن حقوق اندک اندک عذر می خواه از عقوق
تا به یکبارت نگیرد محتسب آب خود روشن کن اکنون با محب
رفت صوفی سوی آن سیلی زنش دست زد چون مدعی در دامنش
اندر آوردش بر قاضی کشان کین خر ادبار را بر خر نشان
یا به زخم دره او را ده جزا آنچنان که رای تو بیند سزا
کانک از زجر تو میرد در دمار بر تو تاوان نیست آن باشد جبار
در حد و تعزیر قاضی هر که مرد نیست بر قاضی ضمان کو نیست خرد
نایب حقست و سایهٔ عدل حق آینهٔ هر مستحق و مستحق
کو ادب از بهر مظلومی کند نه برای عرض و خشم و دخل خود
چون برای حق و روز آجله ست گر خطایی شد دیت بر عاقله ست
آنک بهر خود زند او ضامنست وآنک بهر حق زند او آمنست
گر پدر زد مر پسر را و بمرد آن پدر را خون بها باید شمرد
زانک او را بهر کار خویش زد خدمت او هست واجب بر ولد
چون معلم زد صبی را شد تلف بر معلم نیست چیزی لا تخف
کان معلم نایب افتاد و امین هر امین را هست حکمش همچنین
نیست واجب خدمت استا برو پس نبود استا به زجرش کارجو
ور پدر زد او برای خود زدست لاجرم از خونبها دادن نرست
پس خودی را سر ببر ای ذوالفقار بی خودی شو فانیی درویش وار
چون شدی بی خود هر آنچ تو کنی ما رمیت اذ رمیتی آمنی
آن ضمان بر حق بود نه بر امین هست تفصیلش به فقه اندر مبین
هر دکانی راست سودایی دگر مثنوی دکان فقرست ای پسر
در دکان کفشگر چرمست خوب قالب کفش است اگر بینی تو چوب
پیش بزازان قز و ادکن بود بهر گز باشد اگر آهن بود
مثنوی ما دکان وحدتست غیر واحد هرچه بینی آن بتست
بت ستودن بهر دام عامه را هم چنان دان کالغرانیق العلی
خواندش در سورهٔ والنجم زود لیک آن فتنه بد از سوره نبود
جمله کفار آن زمان ساجد شدند هم سری بود آنک سر بر در زدند
بعد ازین حرفیست پیچاپیچ و دور با سلیمان باش و دیوان را مشور
هین حدیث صوفی و قاضی بیار وان ستمکار ضعیف زار زار
گفت قاضی ثبت العرش ای پسر تا برو نقشی کنم از خیر و شر
کو زننده کو محل انتقام این خیالی گشته است اندر سقام
شرع بهر زندگان و اغنیاست شرع بر اصحاب گورستان کجاست
آن گروهی کز فقیری بی سرند صد جهت زان مردگان فانی تراند
مرده از یک روست فانی در گزند صوفیان از صد جهت فانی شدند
مرگ یک قتلست و این سیصد هزار هر یکی را خونبهایی بی شمار
گرچه کشت این قوم را حق بارها ریخت بهر خونبها انبارها
هم چو جرجیس اند هر یک در سرار کشته گشته زنده گشته شصت بار
کشته از ذوق سنان دادگر می بسوزد که بزن زخمی دگر
والله از عشق وجود جان پرست کشته بر قتل دوم عاشق ترست
گفت قاضی من قضادار حیم حاکم اصحاب گورستان کیم
این به صورت گر نه در گورست پست گورها در دودمانش آمدست
بس بدیدی مرده اندر گور تو گور را در مرده بین ای کور تو
گر ز گوری خشت بر تو اوفتاد عاقلان از گور کی خواهند داد
گرد خشم و کینهٔ مرده مگرد هین مکن با نقش گرمابه نبرد
شکر کن که زنده ای بر تو نزد کانک زنده رد کند حق کرد رد
خشم احیا خشم حق و زخم اوست که به حق زنده ست آن پاکیزه پوست
حق بکشت او را و در پاچه ش دمید زود قصابانه پوست از وی کشید
نفخ در وی باقی آمد تا مب نفخ حق نبود چو نفخهٔ آن قصاب
فرق بسیارست بین النفختین این همه زینست و آن سر جمله شین
این حیات از وی برید و شد مضر وان حیات از نفخ حق شد مستمر
این دم آن دم نیست کاید آن به شرح هین بر آ زین قعر چه بالای صرح
نیستش بر خر نشاندن مجتهد نقش هیزم را کسی بر خر نهد
بر نشست او نه پشت خر سزد پشت تابوتیش اولیتر سزد
ظلم چه بود وضع غیر موضعش هین مکن در غیر موضع ضایعش
گفت صوفی پس روا داری که او سیلیم زد بی قصاص و بی تسو
این روا باشد که خر خرسی قلاش صوفیان را صفع اندازد بلاش
گفت قاضی تو چه داری بیش و کم گفت دارم در جهان من شش درم
گفت قاضی سه درم تو خرج کن آن سه دیگر را به او ده بی سخن
زار و رنجورست و درویش و ضعیف سه درم در بایدش تره و رغیف
بر قفای قاضی افتادش نظر از قفای صوفی آن بد خوب تر
راست می کرد از پی سیلیش دست که قصاص سیلیم ارزان شدست
سوی گوش قاضی آمد بهر راز سیلیی آورد قاضی را فراز
گفت هر شش را بگیرید ای دو خصم من شوم آزاد بی خرخاش و وصم

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این قطعه از مثنوی، با روایتی حکایت‌گونه آغاز می‌شود که در آن صوفی، در مواجهه با ظلمِ شخصی دیگر، خردمندانه از واکنشِ تند و نسنجیده پرهیز می‌کند. او با شناختِ مرزهای قدرتِ خویش و ضعفِ حریف، به جای انتقام‌جوییِ نفسانی، به مرجعی ذی‌صلاح (قاضی) پناه می‌برد که نمادِ عدالتِ الهی و ترازوی حق است. در ادامه، متن از بسترِ داستانی فراتر می‌رود و به تبیینِ جایگاهِ قاضیِ حق و تمایزِ میانِ عملِ برخاسته از خودخواهی (نفسانیت) و عملِ برخاسته از حقیقت می‌پردازد.

در بخش‌های پایانی، کلام به سوی مبحثی عمیق‌تر میل می‌کند که آن فنایِ نفس و رسیدن به وحدتِ مطلق است. شاعر، مثنوی را نه یک اثرِ ادبیِ معمول، بلکه دکانی برای عرضه متاعِ وحدت می‌داند که هدفش بیدار کردنِ جانِ آدمی و رها ساختنِ او از بت‌هایِ ذهنی و تفرقه است تا حقیقتِ اصیل، آشکار گردد.

معنای روان

گفت صوفی در قصاص یک قفا سر نشاید باد دادن از عمی

صوفی گفت برای تلافی یک سیلی، شایسته نیست که از روی نادانی و کورکاری، جان خود را به باد فنا داد.

نکته ادبی: قفا به معنی پشت گردن و کنایه از سیلی است. عمی به معنی کوری و نادانی است.

خرقهٔ تسلیم اندر گردنم بر من آسان کرد سیلی خوردنم

به دلیل آنکه خرقه تسلیم و بندگی حق را بر تن دارم، سیلی خوردن برایم آسان شده است.

نکته ادبی: خرقه تسلیم نماد تواضع و پذیرش امر الهی است.

دید صوفی خصم خود را سخت زار گفت اگر مشتش زنم من خصم وار

صوفی دشمن خود را دید که بسیار ناتوان و درمانده است و با خود گفت اگر بخواهم خصمانه به او مشتی بزنم،

نکته ادبی: خصم وار به معنای دشمنانه است.

او به یک مشتم بریزد چون رصاص شاه فرماید مرا زجر و قصاص

او که مثل سرب نرم و سست است با یک مشت من از بین می‌رود و در نتیجه پادشاه مرا به خاطر قتل او مجازات و قصاص خواهد کرد.

نکته ادبی: رصاص به معنای سرب است و نماد سستی و ضعف جسمانی است.

خیمه ویرانست و بشکسته وتد او بهانه می جود تا در فتد

وجود او مانند خیمه‌ای ویران و ستونی شکسته است که هر لحظه ممکن است فرو بریزد و او بهانه‌جویی می‌کند تا مرا به دردسر بیندازد.

نکته ادبی: وتد به معنای میخ خیمه است که استعاره از استقامت بدن است.

بهر این مرده دریغ آید دریغ که قصاصم افتد اندر زیر تیغ

افسوس که به خاطر این شخصِ ناتوان و مرده‌دل، قصاصِ جان من زیر تیغ قاتل برود.

نکته ادبی: دریغ آمدن به معنای حیف آمدن است.

چون نمی توانست کف بر خصم زد عزمش آن شد کش سوی قاضی برد

چون نمی‌توانست با مشت بر دشمن ضربه بزند، تصمیم گرفت او را نزد قاضی ببرد.

نکته ادبی: کف بر خصم زدن کنایه از ضربه زدن است.

که ترازوی حق است و کیله اش مخلص است از مکر دیو و حیله اش

زیرا قاضی ترازوی عدلِ الهی است و حکم او مایه رهایی از فریب‌ها و حیله‌های دیوِ نفس است.

نکته ادبی: کیله به معنای پیمانه است.

هست او مقراض احقاد و جدال قاطع جن دو خصم و قیل و قال

او قیچیِ ریشه‌کن‌کننده دشمنی‌ها و دعواهاست و می‌تواند دو طرفِ متخاصم و داد و فریادهایشان را خاموش کند.

نکته ادبی: مقراض احقاد استعاره از حذف کینه‌هاست.

دیو در شیشه کند افسون او فتنه ها ساکن کند قانون او

فسون و حکمت او چنان است که دیوِ سرکشِ درون را در شیشه حبس می‌کند و فتنه‌ها را با قانون و عدلِ خود ساکت می‌سازد.

نکته ادبی: دیو در شیشه کردن کنایه از مهار کردن نیروهای شرور است.

چون ترازو دید خصم پر طمع سرکشی بگذارد و گردد تبع

چون فرد طماعِ ستمگر، ترازو (عدالت) را ببیند، از سرکشی دست می‌کشد و مطیع می‌شود.

نکته ادبی: تبع به معنای پیرو و مطیع است.

ور ترازو نیست گر افزون دهیش از قسم راضی نگردد آگهیش

اما اگر ترازو (عدالت) در کار نباشد، حتی اگر بیش از حقش به او بدهی، باز هم راضی نمی‌شود چون نمی‌فهمد.

نکته ادبی: آگهیش به معنای آگاهی و درک اوست.

هست قاضی رحمت و دفع ستیز قطره ای از بحر عدل رستخیز

قاضی حقیقی، رحمت و دفع‌کننده ستیز است و قطره‌ای از دریای عدل قیامت محسوب می‌شود.

نکته ادبی: رستخیز به معنای قیامت و روز جزا است.

قطره گرچه خرد و کوته پا بود لطف آب بحر ازو پیدا بود

اگرچه قطره کوچک است و راه درازی نپیموده، اما ویژگی‌های آبِ دریا در آن قطره نیز نمودار است.

نکته ادبی: کوته پا به معنای کم‌تجربه و کوچک است.

از غبار ار پاک داری کله را تو ز یک قطره ببینی دجله را

اگر ذهن و ادراک خود را از غبار آلودگی‌ها پاک کنی، در یک قطره نیز حقیقتِ دجله (دریا) را خواهی دید.

نکته ادبی: کله در اینجا کنایه از سر و ذهن است.

جزوها بر حال کلها شاهدست تا شفق غماز خورشید آمدست

اجزاء بر وجودِ کل گواهی می‌دهند، همان‌طور که سرخیِ شفق نشان‌دهنده طلوعِ خورشید است.

نکته ادبی: غماز به معنای خبرچین و آشکارکننده است.

آن قسم بر جسم احمد راند حق آنچ فرمودست کلا والشفق

خداوند این سوگند را بر جسم مبارک پیامبر جاری کرد، همان‌طور که در سوره انشقاق فرمود: لا اقسم بالشفق.

نکته ادبی: اشاره به آیه قرآن دارد که نشان از شأنِ بالایِ پیامبر است.

مور بر دانه چرا لرزان بدی گر از آن یک دانه خرمن دان بدی

چرا مورچه بر دانه‌ای که حمل می‌کند لرزان است؟ چون اگر آن دانه، تمامِ خرمن بود، دیگر لرزیدن نداشت.

نکته ادبی: اشاره به محدودیتِ دیدِ انسان در امور جزئی دارد.

بر سر حرف آ که صوفی بی دلست در مکافات جفا مستعجلست

به اصلِ داستان بازگرد که صوفی دلی ندارد و در تلافیِ بدی‌ها بسیار عجول است.

نکته ادبی: بی‌دل کنایه از کم‌طاقت و ناتوان است.

ای تو کرده ظلمها چون خوش دلی از تقاضای مکافی غافلی

ای کسی که ظلم‌ها کرده‌ای، چرا خوش‌دل و بی‌خیالی؟ تو از اینکه روزی باید تاوانِ این کارها را پس بدهی غافلی.

نکته ادبی: مکافی به معنای تلافی‌کننده و مجازات‌کننده است.

یا فراموشت شدست از کرده هات که فرو آویخت غفلت پرده هات

آیا کارهای گذشته‌ات را فراموش کرده‌ای؟ که پرده‌های غفلت بر دیدگانت آویخته شده است.

نکته ادبی: پرده در اینجا استعاره از حجاب جهل است.

گر نه خصمیهاستی اندر قفات جرم گردون رشک بردی بر صفات

اگر دشمنی‌ها و گناهانِ در پی‌ات نبود، صفاتِ تو به قدری والا بود که آسمان‌ها به تو رشک می‌بردند.

نکته ادبی: گردون به معنای آسمان است.

لیک محبوسی برای آن حقوق اندک اندک عذر می خواه از عقوق

اما تو به خاطر این حقوقِ ضایع‌شده محبوس و گرفتار شدی؛ پس کم‌کم از گناهان و بدی‌های خود طلب عفو کن.

نکته ادبی: عقوق به معنای گناه و نافرمانی است.

تا به یکبارت نگیرد محتسب آب خود روشن کن اکنون با محب

پیش از آنکه محتسب (مأمور حسابرسی الهی) تو را ناگهان بگیرد، اکنون با آن دوست (خدا) حساب خود را پاک کن.

نکته ادبی: محتسب کنایه از مأمور الهی است.

رفت صوفی سوی آن سیلی زنش دست زد چون مدعی در دامنش

صوفی به سوی آن کسی که سیلی‌اش زده بود رفت و مانند کسی که حقش را می‌طلبد، دست بر دامن او زد.

نکته ادبی: مدعی به معنای کسی است که برای احقاق حق خود دادخواهی می‌کند.

اندر آوردش بر قاضی کشان کین خر ادبار را بر خر نشان

او را کشان‌کشان نزد قاضی آورد و گفت این آدمِ بدبخت را مجازات کن.

نکته ادبی: خر ادبار کنایه از انسان بدعاقبت و نادان است.

یا به زخم دره او را ده جزا آنچنان که رای تو بیند سزا

یا با تازیانه او را ادب کن، هر طور که خودت صلاح می‌دانی و رای تو حکم می‌کند.

نکته ادبی: دره به معنای تازیانه است.

کانک از زجر تو میرد در دمار بر تو تاوان نیست آن باشد جبار

زیرا اگر او در اثر تنبیه و زجرِ تو بمیرد، گناهی بر گردن تو نیست، چرا که تو نایبِ خدا و حاکم هستی.

نکته ادبی: جبار در اینجا صفتِ فاعلِ حکم است، کسی که قدرت اجرایی دارد.

در حد و تعزیر قاضی هر که مرد نیست بر قاضی ضمان کو نیست خرد

هرکس که در حین اجرای حکمِ قاضی بمیرد، خونش هدر است و مسئولیتی بر عهده قاضی نیست.

نکته ادبی: ضمان به معنای غرامت و مسئولیت است.

نایب حقست و سایهٔ عدل حق آینهٔ هر مستحق و مستحق

قاضی نایبِ حق و سایه عدالتِ خداست و آینه‌ای است که حقِ هر مستحقی را به او نشان می‌دهد.

نکته ادبی: نائب حق بودن نشان از جایگاه قانونی و الهی قاضی دارد.

کو ادب از بهر مظلومی کند نه برای عرض و خشم و دخل خود

قاضی ادب می‌کند تا از مظلوم دفاع کند، نه برای خودنمایی یا خشم شخصی یا منافعِ خودش.

نکته ادبی: عرض به معنای آبرو و شهرت است.

چون برای حق و روز آجله ست گر خطایی شد دیت بر عاقله ست

چون کارِ او برای خدا و روزِ قیامت است، اگر خطایی در قضاوت رخ دهد، دیه آن بر عهده خویشاوندان (عاقله) است.

نکته ادبی: آجله به معنای روز قیامت است.

آنک بهر خود زند او ضامنست وآنک بهر حق زند او آمنست

کسی که برای منافع شخصی کسی را تنبیه کند، خودش ضامنِ خسارت است و کسی که برای حق تنبیه کند، در امان است.

نکته ادبی: آمن به معنای در امان و بی‌گناه است.

گر پدر زد مر پسر را و بمرد آن پدر را خون بها باید شمرد

اگر پدری فرزندش را تنبیه کند و بمیرد، پدر باید خون‌بها بپردازد.

نکته ادبی: مثال پدر برای تفکیک تنبیه شخصی و تنبیه مصلحتی است.

زانک او را بهر کار خویش زد خدمت او هست واجب بر ولد

زیرا او فرزند را برای کارِ شخصیِ خودش زده بود، در حالی که خدمتِ فرزند به پدر واجب است (نه برعکس).

نکته ادبی: اشاره به حقوق فقهی والدین و فرزندان.

چون معلم زد صبی را شد تلف بر معلم نیست چیزی لا تخف

اما اگر معلمی شاگرد را تنبیه کند و شاگرد بمیرد، بر معلم چیزی نیست؛ نترس.

نکته ادبی: لا تخف در اینجا خطاب به مخاطب است تا مطمئن شود.

کان معلم نایب افتاد و امین هر امین را هست حکمش همچنین

زیرا معلم نایبِ اولیا و امین است و حکمِ هر امینی همین است که اگر در راهِ خیر خطایی شد، مسئول نیست.

نکته ادبی: امین بودنِ معلم شرط اصلی تبرئه است.

نیست واجب خدمت استا برو پس نبود استا به زجرش کارجو

بر شاگرد واجب نیست که به معلم خدمت کند، پس معلم حق نداشته برای خدمت گرفتن، او را آزار دهد.

نکته ادبی: استا به معنای استاد و معلم است.

ور پدر زد او برای خود زدست لاجرم از خونبها دادن نرست

و اگر پدر او را زده، برای خودش زده است، پس ناچار باید خون‌بها بدهد و نمی‌تواند فرار کند.

نکته ادبی: نرست به معنای رهایی نیافت.

پس خودی را سر ببر ای ذوالفقار بی خودی شو فانیی درویش وار

پس ای کسی که چون ذوالفقار برنده هستی، منیّت و خودیِ خود را بکش و در راهِ خدا فانی شو.

نکته ادبی: ذوالفقار نماد قدرت و شجاعت علی (ع) است.

چون شدی بی خود هر آنچ تو کنی ما رمیت اذ رمیتی آمنی

چون فانی شدی، هر کاری که انجام دهی، کارِ خودت نیست؛ بلکه کار خداست (اشاره به آیه ما رمیت اذ رمیت).

نکته ادبی: آمنی به معنای در امان بودن و مطمئن بودن است.

آن ضمان بر حق بود نه بر امین هست تفصیلش به فقه اندر مبین

در آن صورت، مسئولیت بر عهده حق است نه بر عهده نایب؛ که تفصیل این موضوع در کتاب‌های فقه آمده است.

نکته ادبی: اشاره به مباحث دقیق فقهی در باب قضا و دیات دارد.

هر دکانی راست سودایی دگر مثنوی دکان فقرست ای پسر

هر دکانی کالای مخصوص به خود را دارد؛ این مثنوی هم دکانِ فقر و عرفان است ای پسر.

نکته ادبی: دکان فقر استعاره از این است که مثنوی برای رسیدن به بی‌نیازی و وحدت است.

در دکان کفشگر چرمست خوب قالب کفش است اگر بینی تو چوب

در دکان کفاش، چرم خوب است و اگر چوب می‌بینی، فقط قالبِ کفش است.

نکته ادبی: تمثیلی برای نشان دادن ظاهر و باطن ابزار.

پیش بزازان قز و ادکن بود بهر گز باشد اگر آهن بود

نزد بزاز، ابریشم و پارچه مهم است و آهن (متر) فقط وسیله اندازه‌گیری است.

نکته ادبی: قز به معنای ابریشم است.

مثنوی ما دکان وحدتست غیر واحد هرچه بینی آن بتست

مثنوی ما دکانِ وحدت است و هرچه غیر از واحد (خدا) در آن می‌بینی، بت است.

نکته ادبی: وحدت در اینجا به معنای توحید ناب و یگانگی حق است.

بت ستودن بهر دام عامه را هم چنان دان کالغرانیق العلی

ستایش کردنِ بت‌ها فقط برای فریب عوام است، درست مانند ماجرای غرانیق.

نکته ادبی: غرانیق اشاره به داستانی تاریخی-اساطیری است که در اینجا برای تقبیح بت‌پرستی ذهنی آورده شده.

خواندش در سورهٔ والنجم زود لیک آن فتنه بد از سوره نبود

قرآن آن را در سوره والنجم خواند، اما آن فتنه و انحراف از سوره نبود (بلکه سوءبرداشت بود).

نکته ادبی: اشاره به متن سوره نجم و تفسیرهای انحرافی دارد.

جمله کفار آن زمان ساجد شدند هم سری بود آنک سر بر در زدند

همه کفار در آن زمان سجده کردند؛ این سجده کردنِ آنان نیز سری در نهان داشت.

نکته ادبی: ساجد شدن کنایه از تسلیم ظاهری است.

بعد ازین حرفیست پیچاپیچ و دور با سلیمان باش و دیوان را مشور

بعد از این، حرف‌های پیچیده و دشواری وجود دارد؛ پس با سلیمان (پیر راه) باش و با دیوان (نفس اماره) مشورت نکن.

نکته ادبی: سلیمان نمادِ روحِ الهی و عقلِ کلی است.

هین حدیث صوفی و قاضی بیار وان ستمکار ضعیف زار زار

ای دوست! آن داستانِ صوفی و قاضی و همچنین آن ستمکارِ بیچاره و ضعیف را برایم بازگو کن.

نکته ادبی: هین: شبه‌جمله‌ای برای دعوت به توجه و تأمل است.

گفت قاضی ثبت العرش ای پسر تا برو نقشی کنم از خیر و شر

قاضی گفت: ای جوان! ادعای خود را به صورت مکتوب ثبت کن تا بر اساسِ آن، حکمِ خیر و شر را جاری کنم.

نکته ادبی: ثبت العرش: کنایه از مکتوب کردن و ثبتِ حقوقی ادعا است.

کو زننده کو محل انتقام این خیالی گشته است اندر سقام

قاضی در اندیشه فرو رفت که ضارب کیست و حقِ انتقام بر عهده‌ی کیست؟ چرا که در این ساحتِ معنوی، مفاهیمِ ظاهری رنگ باخته‌اند.

نکته ادبی: سقام: به معنای بیماری است که در اینجا استعاره از گمگشتگیِ درکِ حقیقت در فضای قانونی است.

شرع بهر زندگان و اغنیاست شرع بر اصحاب گورستان کجاست

قوانینِ شرعی برای زندگانِ دنیوی و توانگران وضع شده است، نه برای کسانی که به لحاظِ معنوی در گورستانِ فنا خفته‌اند.

نکته ادبی: اصحاب گورستان: استعاره از اهلِ سلوک که از تعلقاتِ دنیا رسته و مرده‌اند.

آن گروهی کز فقیری بی سرند صد جهت زان مردگان فانی تراند

آن دسته‌ای که از فقر و بی‌خودی، سر از پا نمی‌شناسند، صد مرتبه از آن مردگانِ خفته در خاک، فانی‌تر و رها‌ترند.

نکته ادبی: بی‌سر بودن: کنایه از وارستگی و فقدانِ تکبر و هویتِ دنیوی.

مرده از یک روست فانی در گزند صوفیان از صد جهت فانی شدند

مرده‌ی معمولی تنها از یک جهت (جسمانی) فانی شده است، اما صوفیان از صد جهت (نفسانی، دنیوی، شهوانی و...) فانی گشته‌اند.

نکته ادبی: فانی در گزند: اشاره به زوالِ جسم در مواجهه با حوادث.

مرگ یک قتلست و این سیصد هزار هر یکی را خونبهایی بی شمار

مرگِ عادی یک قتل است، اما فنای صوفی سیصد هزار بار اتفاق می‌افتد و هر بار نیز پاداشی الهی به همراه دارد.

نکته ادبی: خونبها: در اینجا کنایه از فیض و پاداشِ الهی در ازایِ کشتنِ نفس است.

گرچه کشت این قوم را حق بارها ریخت بهر خونبها انبارها

اگرچه خداوندِ حق، بارها این قوم (صوفیان) را کشته است (نفسشان را میرانده)، اما در عوضِ آن، خزائنِ بی‌پایانِ فضلِ خویش را بر آنان ریخته است.

نکته ادبی: بارها: نشان‌دهنده‌ی تکرارِ فرآیندِ تهذیبِ نفس.

هم چو جرجیس اند هر یک در سرار کشته گشته زنده گشته شصت بار

آن‌ها در راهِ حق، همانند حضرت جرجیس هستند که بارها کشته شد و دوباره زنده گشت.

نکته ادبی: جرجیس: پیامبری اسطوره‌ای که طبق روایت‌ها، بارها کشته و دوباره زنده شده است.

کشته از ذوق سنان دادگر می بسوزد که بزن زخمی دگر

عارفِ وارسته، چنان از لذتِ ضربه‌ی الهی (سختی‌های راه) بهره‌مند است که خواهانِ زخمی دیگر است.

نکته ادبی: سنان: به معنای نوکِ نیزه است که استعاره از سختی‌های راهِ حق است.

والله از عشق وجود جان پرست کشته بر قتل دوم عاشق ترست

به خدا سوگند که عاشقِ جان‌باخته، برای دریافتِ ضربه‌ی دوم، مشتاق‌تر از ضربه‌ی اول است.

نکته ادبی: جان‌پرست: کسی که شیفته‌ی حقیقتِ جان است و به جسم تعلق ندارد.

گفت قاضی من قضادار حیم حاکم اصحاب گورستان کیم

قاضی گفت: من حاکمِ زندگان هستم و صلاحیتِ داوری برای اهلِ گورستان (مردگانِ معنوی) را ندارم.

نکته ادبی: قضادار: به معنای قاضی و صاحبِ حکم.

این به صورت گر نه در گورست پست گورها در دودمانش آمدست

اگرچه صوفی به ظاهر در گور نیست، اما خوی و منشِ او چنان است که گویی از نسلِ مردگان است.

نکته ادبی: دودمان: در اینجا به معنایِ تبارِ روحی است.

بس بدیدی مرده اندر گور تو گور را در مرده بین ای کور تو

ای کسی که کورِ حقیقت هستی! تو مرده را در گور می‌بینی، اما باید گور را در وجودِ مرده ببینی (یعنی باید ببینی که او نفسش را دفن کرده است).

نکته ادبی: کور: کسی که بصیرتِ قلبی ندارد.

گر ز گوری خشت بر تو اوفتاد عاقلان از گور کی خواهند داد

اگر از گوری خشتی بر سرت بیفتد، آیا عاقلان از آن گور دیه و قصاص طلب می‌کنند؟ هرگز.

نکته ادبی: خواستنِ داد: به معنای طلبِ عدالت و قصاص است.

گرد خشم و کینهٔ مرده مگرد هین مکن با نقش گرمابه نبرد

به دنبالِ خشم و کینه‌ی مرده نباش و با او به جنگ و جدل برنخیز که او مانندِ نقشِ بی‌جانِ گرمابه است.

نکته ادبی: نقشِ گرمابه: استعاره از موجودیِ بی‌جان و بی‌اثر است که جنگیدن با او بی‌معناست.

شکر کن که زنده ای بر تو نزد کانک زنده رد کند حق کرد رد

شکرگزار باش که هنوز زنده‌ای؛ چرا که هرکس با زنده‌یِ حقیقی (عارفِ فانی) درافتاد، در واقع با حق در افتاده و طرد شده است.

نکته ادبی: رد کردن: در اینجا به معنای نفی کردن و طرد شدن از سویِ حق است.

خشم احیا خشم حق و زخم اوست که به حق زنده ست آن پاکیزه پوست

خشمِ زندگانِ راهِ حقیقت، همان خشمِ خداست، زیرا آن عارفِ پاکیزه، زنده به حیاتِ حق است.

نکته ادبی: پاکیزه پوست: کنایه از عارفِ پیراسته از گناه و نفس.

حق بکشت او را و در پاچه ش دمید زود قصابانه پوست از وی کشید

خداوند او را کشت (نفسش را گرفت) و روحِ خود را در او دمید و مانندِ قصابی، پوستِ نفسش را از وی جدا کرد.

نکته ادبی: پاچه: بخشی از حیوان که قصاب پوستِ آن را به آسانی می‌کند؛ اشاره به زوالِ آسانِ نفس.

نفخ در وی باقی آمد تا مب نفخ حق نبود چو نفخهٔ آن قصاب

آن دمیدنِ روح (نفخ)، تا ابد باقی ماند، اما این دمیدنِ حق، مانندِ دمیدنِ آن قصاب نبود.

نکته ادبی: نفخ: اشاره به نفخه‌ی الهی که حیات‌بخش است.

فرق بسیارست بین النفختین این همه زینست و آن سر جمله شین

میانِ این دو نوع دمیدن، تفاوتِ بسیاری است؛ دمیدنِ اولی از حقیقت است و دومی (قصاب) از رویِ زشتی و نقصان است.

نکته ادبی: شین: به معنای زشتی و عیب است.

این حیات از وی برید و شد مضر وان حیات از نفخ حق شد مستمر

آن دمیدنِ زمینی، حیات را می‌ستاند و زیان‌آور است، اما دمیدنِ حق، حیات را ابدی و مستمر می‌کند.

نکته ادبی: مستمر: پیوسته و جاودان.

این دم آن دم نیست کاید آن به شرح هین بر آ زین قعر چه بالای صرح

این دمی که از آن سخن گفتم، با دمِ عادی متفاوت است؛ از این چاهِ تاریکِ نفس بیرون بیا و به اوجِ روشنایی و حقیقت صعود کن.

نکته ادبی: قعرِ چه: استعاره از جایگاهِ پستِ مادی.

نیستش بر خر نشاندن مجتهد نقش هیزم را کسی بر خر نهد

آیا شایسته است که مجتهد و عالم، یک مجسمه‌ی چوبی (صوفیِ فانی) را سوارِ خر کند؟ مگر کسی هیزم را بر خر می‌نشاند؟

نکته ادبی: نقش هیزم: استعاره از انسانی که از هویتِ انسانی خارج شده است.

بر نشست او نه پشت خر سزد پشت تابوتیش اولیتر سزد

او شایسته‌ی نشستن بر پشتِ خر نیست، بلکه تابوت برای او سزاوارتر است.

نکته ادبی: پشت تابوتیش: کنایه از مرگِ معنویِ او.

ظلم چه بود وضع غیر موضعش هین مکن در غیر موضع ضایعش

ظلم چیست؟ یعنی چیزی را در غیرِ جایگاهِ اصلی‌اش قرار دهی؛ پس عدالت را در جایِ نامناسب ضایع نکن.

نکته ادبی: وضعِ غیرِ موضع: تعریفِ حکیمانه‌ی ظلم که در ادبیاتِ کهن بسیار مشهور است.

گفت صوفی پس روا داری که او سیلیم زد بی قصاص و بی تسو

صوفی گفت: پس با این حساب، روا می‌داری که او بدونِ قصاص و بدونِ پرداختِ دیه، به من سیلی بزند؟

نکته ادبی: تسو: واحدِ پولیِ بسیار کوچک، کنایه از غرامتِ ناچیز.

این روا باشد که خر خرسی قلاش صوفیان را صفع اندازد بلاش

آیا درست است که یک الاغ‌صفتِ ابله، به صوفیان سیلی بزند و هیچ تاوانی ندهد؟

نکته ادبی: خر خرسی قلاش: تعبیری تحقیرآمیز برای فردی بی‌خرد و هرزه.

گفت قاضی تو چه داری بیش و کم گفت دارم در جهان من شش درم

قاضی پرسید: دارایی‌ات چقدر است؟ صوفی گفت: در تمامِ جهان شش درهم دارم.

نکته ادبی: بیش و کم: کنایه از مقدارِ دارایی و مایملک.

گفت قاضی سه درم تو خرج کن آن سه دیگر را به او ده بی سخن

قاضی گفت: سه درهم را برای خودت خرج کن و آن سه درهمِ دیگر را بی‌معطلی به او (آن ضارب) بده.

نکته ادبی: بی سخن: یعنی بدونِ چون و چرا.

زار و رنجورست و درویش و ضعیف سه درم در بایدش تره و رغیف

او رنجور، فقیر و ضعیف است و به این سه درهم برای خریدِ سبزی و نان نیاز دارد.

نکته ادبی: تره و رغیف: نمادِ ساده‌ترین و ضروری‌ترین خوراکِ فقرا.

بر قفای قاضی افتادش نظر از قفای صوفی آن بد خوب تر

نگاهِ صوفی به پشتِ گردنِ قاضی افتاد و دید که انتقام گرفتن از قاضی، بهتر از انتقام گرفتن از آن فرد است.

نکته ادبی: بد خوب‌تراست: یعنی انتقام از قاضی، نتیجه‌ی بهتری (بیشتری) دارد.

راست می کرد از پی سیلیش دست که قصاص سیلیم ارزان شدست

صوفی آماده شد تا به قاضی سیلی بزند، زیرا قصاصِ سیلیِ او ارزان و در دسترس بود.

نکته ادبی: ارزان شدست: کنایه از اینکه دسترسی به قصاصِ قاضی آسان است.

سوی گوش قاضی آمد بهر راز سیلیی آورد قاضی را فراز

صوفی به بهانه‌یِ گفتنِ رازی، به گوشِ قاضی نزدیک شد و سیلیِ محکمی به او زد.

نکته ادبی: فراز آمدن: نزدیک شدن و اقدام کردن.

گفت هر شش را بگیرید ای دو خصم من شوم آزاد بی خرخاش و وصم

قاضی گفت: ای دو طرفِ دعوا! هر شش درهم را بردارید و بروید، من با این کار آزاد شدم و دیگر درگیرِ این دعوا و تهمت نخواهم بود.

نکته ادبی: خرخاش: به معنای جنجال و دعواست.