مثنوی معنوی - دفتر ششم

مولوی

بخش ۴۵ - قصهٔ سلطان محمود و غلام هندو

مولوی
رحمة الله علیه گفته است ذکر شه محمود غازی سفته است
کز غزای هند پیش آن همام در غنیمت اوفتادش یک غلام
پس خلیفه ش کرد و بر تختش نشاند بر سپه بگزیدش و فرزند خواند
طول و عرض و وصف قصه تو به تو در کلام آن بزرگ دین بجو
حاصل آن کودک برین تخت نضار شسته پهلوی قباد شهریار
گریه کردی اشک می راندی بسوز گفت شه او را کای پیروز روز
از چه گریی دولتت شد ناگوار فوق املاکی قرین شهریار
تو برین تخت و وزیران و سپاه پیش تختت صف زده چون نجم و ماه
گفت کودک گریه ام زانست زار که مرا مادر در آن شهر و دیار
از توم تهدید کردی هر زمان بینمت در دست محمود ارسلان
پس پدر مر مادرم را در جواب جنگ کردی کین چه خشمست و عذاب
می نیابی هیچ نفرینی دگر زین چنین نفرین مهلک سهلتر
سخت بی رحمی و بس سنگین دلی که به صد شمشیر او را قاتلی
من ز گفت هر دو حیران گشتمی در دل افتادی مرا بیم و غمی
تا چه دوزخ خوست محمود ای عجب که مثل گشتست در ویل و کرب
من همی لرزیدمی از بیم تو غافل از اکرام و از تعظیم تو
مادرم کو تا ببیند این زمان مر مرا بر تخت ای شاه جهان
فقر آن محمود تست ای بی سعت طبع ازو دایم همی ترساندت
گر بدانی رحم این محمود راد خوش بگویی عاقبت محمود باد
فقر آن محمود تست ای بیم دل کم شنو زین مادر طبع مضل
چون شکار فقر کردی تو یقین هم چوکودک اشک باری یوم دین
گرچه اندر پرورش تن مادرست لیک از صد دشمنت دشمن ترست
تن چو شد بیمار داروجوت کرد ور قوی شد مر ترا طاغوت کرد
چون زره دان این تن پر حیف را نی شتا را شاید و نه صیف را
یار بد نیکوست بهر صبر را که گشاید صبر کردن صدر را
صبر مه با شب منور داردش صبر گل با خار اذفر داردش
صبر شیر اندر میان فرث و خون کرده او را ناعش ابن اللبون
صبر جملهٔ انبیا با منکران کردشان خاص حق و صاحب قران
هر که را بینی یکی جامه درست دانک او آن را به صبر و کسب جست
هرکه را دیدی برهنه و بی نوا هست بر بی صبری او آن گوا
هرکه مستوحش بود پر غصه جان کرده باشد با دغایی اقتران
صبر اگر کردی و الف با وفا ار فراق او نخوردی این قفا
خوی با حق نساختی چون انگبین با لبن که لا احب الافلین
لاجرم تنها نماندی هم چنان که آتشی مانده به راه از کاروان
چون ز بی صبری قرین غیر شد در فراقش پر غم و بی خیر شد
صحبتت چون هست زر ده دهی پیش خاین چون امانت می نهی
خوی با او کن که امانتهای تو آمن آید از افول و از عتو
خوی با او کن که خو را آفرید خویهای انبیا را پرورید
بره ای بدهی رمه بازت دهد پرورندهٔ هر صفت خود رب بود
بره پیش گرگ امانت می نهی گرگ و یوسف را مفرما همرهی
گرگ اگر با تو نماید روبهی هین مکن باور که ناید زو بهی
جاهل ار با تو نماید هم دلی عاقبت زحمت زند از جاهلی
او دو آلت دارد و خنثی بود فعل هر دو بی گمان پیدا شود
او ذکر را از زنان پنهان کند تا که خود را خواهر ایشان کند
شله از مردان به کف پنهان کند تا که خود را جنس آن مردان کند
گفت یزدان زان کس مکتوم او شله ای سازیم بر خرطوم او
تا که بینایان ما زان ذو دلال در نیایند از فن او در جوال
حاصل آنک از هر ذکر ناید نری هین ز جاهل ترس اگر دانش وری
دوستی جاهل شیرین سخن کم شنو کان هست چون سم کهن
جان مادر چشم روشن گویدت جز غم و حسرت از آن نفزویدت
مر پدر را گوید آن مادر جهار که ز مکتب بچه ام شد بس نزار
از زن دیگر گرش آوردیی بر وی این جور و جفا کم کردیی
از جز تو گر بدی این بچه ام این فشار آن زن بگفتی نیز هم
هین بجه زن مادر و تیبای او سیلی بابا به از حلوای او
هست مادر نفس و بابا عقل راد اولش تنگی و آخر صد گشاد
ای دهندهٔ عقلها فریاد رس تا نخواهی تو نخواهد هیچ کس
هم طلب از تست و هم آن نیکوی ما کییم اول توی آخر توی
هم بگو تو هم تو بشنو هم تو باش ما همه لاشیم با چندین تراش
زین حواله رغبت افزا در سجود کاهلی جبر مفرست و خمود
جبر باشد پر و بال کاملان جبر هم زندان و بند کاهلان
هم چو آب نیل دان این جبر را آب مومن را و خون مر گبر را
بال بازان را سوی سلطان برد بال زاغان را به گورستان برد
باز گرد اکنون تو در شرح عدم که چو پازهرست و پنداریش سم
هم چو هندوبچه هین ای خواجه تاش رو ز محمود عدم ترسان مباش
از وجودی ترس که اکنون در ویی آن خیالت لاشی و تو لا شیی
لاشیی بر لاشیی عاشق شدست هیچ نی مر هیچ نی را ره زدست
چون برون شد این خیالات از میان گشت نامعقول تو بر تو عیان

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این اثر با روایتی حکایت‌گونه از سلطان محمود غزنوی و برده‌ای که روزگاری از نام او هراسان بود و اکنون در کنار او به آرامش رسیده، آغاز می‌شود. این تمثیل، استعاره‌ای عمیق از رابطه میان نفس اماره (مادرِ داستان) و تقدیر الهی (سلطان محمود) است. انسان اغلب از سر ناآگاهی و وسوسه‌های نفس، از حقایق و مقدرات زندگی که در باطنِ خود خیر هستند، هراس دارد، اما با شناخت حقیقت و رسیدن به مقام تسلیم، درمی‌یابد که آن ترس‌ها بیهوده بوده است.

در بخش دوم، متن به مفاهیم اخلاقی و عرفانی مانند «صبر»، «پرهیز از همنشینی با جاهلان» و «ماهیت فریبنده نفس» تغییر مسیر می‌دهد. شاعر با نکوهشِ دلبستگی به دنیا و ترس‌های واهی ناشی از جهل، مخاطب را به خو گرفتن با حقیقت و دوری از ظواهر فریبنده دعوت می‌کند و تأکید دارد که صبر در برابر ناملایمات، کلید اصلی کمال و سعادت است.

معنای روان

رحمة الله علیه گفته است ذکر شه محمود غازی سفته است

راوی (که خداوند او را رحمت کند) این حکایت را نقل کرده و داستان سلطان محمود غزنویِ جنگجو را بازگو کرده است.

نکته ادبی: سفته در اینجا به معنای سفتن و حکایت کردن است؛ در زبان کهن گاه برای روایت کردن استفاده می‌شد.

کز غزای هند پیش آن همام در غنیمت اوفتادش یک غلام

از جنگ‌های هند، آن پادشاه بزرگ، غنیمتی به دست آورد که غلامی بود.

نکته ادبی: همام به معنای پادشاه بزرگ و بلندهمت است.

پس خلیفه ش کرد و بر تختش نشاند بر سپه بگزیدش و فرزند خواند

پس سلطان او را خلیفه و جانشین خود کرد، بر تخت نشاند، او را بر لشکریان برتری داد و همچون فرزند خود دانست.

نکته ادبی: بگزیدش به معنی برگزید و انتخاب کرد است.

طول و عرض و وصف قصه تو به تو در کلام آن بزرگ دین بجو

شرح مفصل و جزئیات پیچیده این داستان را در کتاب آن بزرگِ دین (مولانا) جستجو کن.

نکته ادبی: تو به تو استعاره از پیچیدگی و طولانی بودن ماجراست.

حاصل آن کودک برین تخت نضار شسته پهلوی قباد شهریار

سرانجام آن کودک بر آن تخت باشکوه و زرین، در کنار قبادِ شهریار نشست.

نکته ادبی: نضار به معنای طلای خالص و زرین است.

گریه کردی اشک می راندی بسوز گفت شه او را کای پیروز روز

کودک گریه می‌کرد و اشک از چشمانش جاری بود. سلطان به او گفت: ای کسی که روزگارت پیروزمندانه است.

نکته ادبی: پیروز روز کنایه از خوش‌اقبال و موفق است.

از چه گریی دولتت شد ناگوار فوق املاکی قرین شهریار

چرا گریه می‌کنی؟ وضعیتت که خراب نیست، بلکه در بالاترین جایگاه، کنار پادشاه قرار داری.

نکته ادبی: فوق املاکی به معنی بالاترین رتبه و جایگاه است.

تو برین تخت و وزیران و سپاه پیش تختت صف زده چون نجم و ماه

تو بر این تخت نشسته‌ای و وزیران و سپاهیان همچون ستارگان و ماه در برابر تخت تو صف بسته‌اند.

نکته ادبی: تشبیه سپاهیان به نجم و ماه برای نشان دادن عظمت و شکوه است.

گفت کودک گریه ام زانست زار که مرا مادر در آن شهر و دیار

کودک با زاری گفت: گریه‌ام از آن جهت است که مادرم در آن شهر و دیار (وطنم) مدام مرا می‌ترساند.

نکته ادبی: زار در اینجا به معنی گریه و ناله شدید است.

از توم تهدید کردی هر زمان بینمت در دست محمود ارسلان

مادرم پیوسته مرا تهدید می‌کرد و می‌گفت: عاقبت تو را در دست محمود ارسلان (پادشاه) می‌بینم.

نکته ادبی: محمود ارسلان نامی است که برای ایجاد ترس در کودک به کار می‌رفته.

پس پدر مر مادرم را در جواب جنگ کردی کین چه خشمست و عذاب

و پدرم در پاسخ مادرم با او می‌جنگید و می‌گفت: این چه خشم و عذابی است که بر کودک روا می‌داری؟

نکته ادبی: خشم و عذاب استعاره از تهدیدهای تند مادر است.

می نیابی هیچ نفرینی دگر زین چنین نفرین مهلک سهلتر

پدر می‌گفت: آیا هیچ نفرین و تهدید دیگری پیدا نمی‌کنی که از این نفرین کشنده و هولناک، ساده‌تر و سبک‌تر باشد؟

نکته ادبی: مهلک به معنی کشنده و خطرناک است.

سخت بی رحمی و بس سنگین دلی که به صد شمشیر او را قاتلی

تو چقدر بی‌رحم و سنگدل هستی که با گفتن چنین حرفی، گویی او را با صد شمشیر می‌کشی.

نکته ادبی: قاتلی به معنی کشنده است.

من ز گفت هر دو حیران گشتمی در دل افتادی مرا بیم و غمی

من با شنیدن حرف‌های هر دوی آن‌ها حیران می‌شدم و در دلم ترس و غمی بزرگ می‌نشست.

نکته ادبی: حیران گشتمی فعل ماضی استمراری با ساختار کهن.

تا چه دوزخ خوست محمود ای عجب که مثل گشتست در ویل و کرب

عجب! تو چه موجود جهنمی و ترسناکی هستی که نامت در رنج و سختی ضرب‌المثل شده است.

نکته ادبی: ویل و کرب به معنی رنج، گرفتاری و غم است.

من همی لرزیدمی از بیم تو غافل از اکرام و از تعظیم تو

من همیشه از بیمِ تو می‌لرزیدم و از کرم و بزرگی تو غافل بودم.

نکته ادبی: اکرام و تعظیم به معنی بزرگداشت و بخشندگی است.

مادرم کو تا ببیند این زمان مر مرا بر تخت ای شاه جهان

مادرم کجاست تا اکنون ببیند که من بر تخت پادشاهی جهان نشسته‌ام.

نکته ادبی: شاه جهان عنوانی برای سلطان محمود است.

فقر آن محمود تست ای بی سعت طبع ازو دایم همی ترساندت

ای کسی که ظرفیت نداری، آن فقر و نداری، متعلق به خودِ محمودِ (نفسِ) توست که همواره تو را از آن می‌ترساند.

نکته ادبی: سعت به معنای گنجایش و ظرفیت است.

گر بدانی رحم این محمود راد خوش بگویی عاقبت محمود باد

اگر بدانی که مهربانیِ این محمودِ جوانمرد چقدر است، عاقبت با خوشحالی می‌گویی که «عاقبت محمود باد» (به خیر باد).

نکته ادبی: راد به معنای جوانمرد و بخشنده است.

فقر آن محمود تست ای بیم دل کم شنو زین مادر طبع مضل

ای کسی که دلت ترسان است، فقر، متعلق به آن محمود (نفس) است؛ سخن این مادرِ گمراه‌کننده (نفس) را کمتر بشنو.

نکته ادبی: طبع مضل به معنای نفسِ گمراه‌کننده است.

چون شکار فقر کردی تو یقین هم چوکودک اشک باری یوم دین

هنگامی که یقین کردی اسیر فقر شده‌ای، درست مانند آن کودک، در روز جزا اشک حسرت خواهی ریخت.

نکته ادبی: یوم دین به معنای روز قیامت یا روز جزا است.

گرچه اندر پرورش تن مادرست لیک از صد دشمنت دشمن ترست

اگرچه مادر در ظاهر پرورش‌دهنده تن توست، اما از صد دشمن برایت دشمن‌تر است.

نکته ادبی: در اینجا منظور از مادر، نفسِ دنیوی است که انسان را در ظواهر گرفتار می‌کند.

تن چو شد بیمار داروجوت کرد ور قوی شد مر ترا طاغوت کرد

وقتی تن بیمار شد، مادر (نفس) برایت دارو می‌آورد، اما وقتی قوی شد، تو را به طغیان و سرکشی وامی‌دارد.

نکته ادبی: طاغوت به معنی سرکش و عصیانگر است.

چون زره دان این تن پر حیف را نی شتا را شاید و نه صیف را

این تنِ پر از آسیب و بلا را مانند زرهی بدان که نه در تابستان و نه در زمستان برایت فایده‌ای ندارد.

نکته ادبی: شتا (زمستان) و صیف (تابستان) استعاره از تمام فصول و زمان‌هاست.

یار بد نیکوست بهر صبر را که گشاید صبر کردن صدر را

دوست بد برای تمرینِ صبر کردن، خوب است؛ چرا که صبر کردن، سینه و روح انسان را گشاده می‌کند.

نکته ادبی: صدر به معنی سینه و ظرفیت روحی است.

صبر مه با شب منور داردش صبر گل با خار اذفر داردش

صبر، ماه را در شب روشن نگه می‌دارد و صبر، گلِ خوشبو را در کنار خار حفظ می‌کند.

نکته ادبی: اذفر به معنای خوشبو و معطر است.

صبر شیر اندر میان فرث و خون کرده او را ناعش ابن اللبون

صبرِ شیر در میان شکمبه و خون، او را به شیرِ قدرتمند تبدیل کرده است.

نکته ادبی: فرث به معنی شکمبه و محتویات آن است.

صبر جملهٔ انبیا با منکران کردشان خاص حق و صاحب قران

صبرِ پیامبران در برابر منکران، آن‌ها را به بندگان خاصِ خدا و صاحب‌قران (پیروز) تبدیل کرد.

نکته ادبی: صاحب قران لقبی برای پادشاهان و بزرگانی است که قرانِ سعد دارند.

هر که را بینی یکی جامه درست دانک او آن را به صبر و کسب جست

هر کسی را که می‌بینی جامه و مرتبه درستی دارد، بدان که آن را با صبر و تلاش به دست آورده است.

نکته ادبی: جامه درست کنایه از آبرو و مرتبه اجتماعی و معنوی است.

هرکه را دیدی برهنه و بی نوا هست بر بی صبری او آن گوا

هر کس را که دیدی برهنه و بی‌نواست، این نشان‌دهنده بی‌صبری اوست.

نکته ادبی: برهنه و بی‌نوا کنایه از فقر معنوی و ظاهری است.

هرکه مستوحش بود پر غصه جان کرده باشد با دغایی اقتران

هر کس که نگران و پر از غصه است، حتماً با دغل‌کاران و حیله‌گران همنشین شده است.

نکته ادبی: اقتران به معنای همنشینی و نزدیکی است.

صبر اگر کردی و الف با وفا ار فراق او نخوردی این قفا

اگر صبر می‌کردی و با آن دوستِ واقعی (خدا) وفا داشتی، این‌گونه از فراق او سیلی نمی‌خوردی.

نکته ادبی: قفا به معنی پشت گردن و کنایه از تنبیه و سیلی خوردن است.

خوی با حق نساختی چون انگبین با لبن که لا احب الافلین

وقتی با حقیقتِ الهی مانند عسلِ شیرین خو نگرفتی و به شیرِ دنیا چسبیدی، همانند کسانی شدی که می‌گویند: «من افول‌کنندگان را دوست ندارم».

نکته ادبی: اشاره به آیه قرآن درباره ابراهیم (ع) و نکوهش پرستش ستاره‌ها و چیزهای فانی.

لاجرم تنها نماندی هم چنان که آتشی مانده به راه از کاروان

در نتیجه تنها ماندی، درست مانند آتشی که از کاروان جدا افتاده و در بیابان رها شده است.

نکته ادبی: تشبیه تنهایی انسان به آتشی که از کاروان دور مانده است.

چون ز بی صبری قرین غیر شد در فراقش پر غم و بی خیر شد

چون از بی‌صبری، همنشینِ غیر (دنیا) شد، در دوری از حقیقت، پر از غم شد و خیر و برکت از زندگی‌اش رفت.

نکته ادبی: غیر به معنای غیر از خدا یا امرِ ناخوشایند است.

صحبتت چون هست زر ده دهی پیش خاین چون امانت می نهی

وقتی همنشینی تو مانندِ دادنِ زر به کسی است، مراقب باش که آن را پیش خیانتکار به امانت نگذاری.

نکته ادبی: زر کنایه از گوهر وجود و ایمان است.

خوی با او کن که امانتهای تو آمن آید از افول و از عتو

با کسی دوستی کن که امانت‌های تو (دین و جانت) در نزد او از نابودی و خشم در امان بماند.

نکته ادبی: افول به معنی غروب و نابودی است.

خوی با او کن که خو را آفرید خویهای انبیا را پرورید

با کسی خو و دوستی بگیر که خودِ اخلاق را آفریده و خویِ پیامبران را در وجود تو پرورش داده است.

نکته ادبی: اشاره به خداوند که منبع تمامی صفات نیکوست.

بره ای بدهی رمه بازت دهد پرورندهٔ هر صفت خود رب بود

اگر به او بره‌ای (اندکی نیکی) بدهی، او رمه‌ای به تو برمی‌گرداند؛ زیرا پروردگارِ هر صفتی، خودِ اوست.

نکته ادبی: پرورنده به معنای پرورش‌دهنده است.

بره پیش گرگ امانت می نهی گرگ و یوسف را مفرما همرهی

اما اگر بره را نزد گرگ به امانت بگذاری، گرگ و یوسف را هرگز همنشین نکن.

نکته ادبی: تمثیل گرگ و یوسف برای نشان دادن خطرِ اعتماد به دشمن یا نادان است.

گرگ اگر با تو نماید روبهی هین مکن باور که ناید زو بهی

اگر گرگ با تو روباه‌بازی و حیله‌گری کرد، هرگز باور نکن که از او نیکی و خیری به تو می‌رسد.

نکته ادبی: روبهی کنایه از حیله‌گری و مکر است.

جاهل ار با تو نماید هم دلی عاقبت زحمت زند از جاهلی

اگر نادان با تو اظهار هم‌دلی کرد، عاقبت به دلیل نادانی‌اش به تو آسیب خواهد زد.

نکته ادبی: جاهل در اینجا نماد کسی است که حقیقت را نمی‌داند و آسیب‌زاست.

او دو آلت دارد و خنثی بود فعل هر دو بی گمان پیدا شود

او دو آلتِ (شخصیت) دارد و خنثی است، قطعاً عملِ هر دو وجهِ او ظاهر خواهد شد.

نکته ادبی: خنثی استعاره از کسی است که در ظاهر و باطن یکی نیست و شخصیت دوگانه دارد.

او ذکر را از زنان پنهان کند تا که خود را خواهر ایشان کند

او جنسیتش را از زنان پنهان می‌کند تا خود را هم‌جنس آن‌ها نشان دهد.

نکته ادبی: این بیت در ادامه تمثیل خنثی برای ریاکاری است.

شله از مردان به کف پنهان کند تا که خود را جنس آن مردان کند

او نشانه مردانگی‌اش را از مردان مخفی می‌کند تا خود را هم‌جنس آن‌ها جلوه دهد.

نکته ادبی: اشاره به دورویی و نفاق در شخصیت.

گفت یزدان زان کس مکتوم او شله ای سازیم بر خرطوم او

خداوند فرمود که از آن نشانِ پنهانی‌اش، ما نشانه‌ای بر بینی (صورت) او می‌گذاریم.

نکته ادبی: اشاره به اینکه باطنِ ریاکار بالاخره آشکار می‌شود.

تا که بینایان ما زان ذو دلال در نیایند از فن او در جوال

تا افرادِ بینایِ ما، فریبِ آن حیله‌گر را نخورند و در دامِ او نیفتند.

نکته ادبی: جوال به معنای کیسه بزرگ است، یعنی به دام نیفتند.

حاصل آنک از هر ذکر ناید نری هین ز جاهل ترس اگر دانش وری

حاصل اینکه هر کسی که ادعایی دارد، لزوماً مردِ میدان نیست؛ اگر خردمندی، از نادان بترس.

نکته ادبی: نری کنایه از مردانگی و حقیقت است.

دوستی جاهل شیرین سخن کم شنو کان هست چون سم کهن

دوستیِ نادانِ شیرین‌سخن را نپذیر؛ چرا که سخنان او مانند زهرِ کهنه است.

نکته ادبی: سم کهن کنایه از خطر پنهان و مرگبار است.

جان مادر چشم روشن گویدت جز غم و حسرت از آن نفزویدت

اگرچه نفس (مادر) به تو وعده روشنیِ چشم می‌دهد، اما جز غم و حسرت چیزی بر تو نمی‌افزاید.

نکته ادبی: چشم روشن گفتن کنایه از وعده خوشبختی دادن است.

مر پدر را گوید آن مادر جهار که ز مکتب بچه ام شد بس نزار

آن مادر با گلایه به پدر می‌گوید که فرزندم در مکتب، زیر فشارِ سخت‌گیری‌های معلم، بسیار رنجور و ضعیف شده است.

نکته ادبی: واژه «جهار» (جار) به معنای فریاد و فغان است؛ «نزار» در اینجا به معنی لاغر، ضعیف و رنجور به کار رفته است.

از زن دیگر گرش آوردیی بر وی این جور و جفا کم کردیی

اگر او فرزندِ زنی دیگر بود، این‌گونه بر او جفا و سختی روا نمی‌داشتی.

نکته ادبی: استفاده از «اگرش آوردیی» (اگر او را آورده بودی) که بیانگر یک فرضِ شرطی در گذشته است.

از جز تو گر بدی این بچه ام این فشار آن زن بگفتی نیز هم

اگر این کودک متعلق به کسی جز تو بود، قطعاً آن زن هم این فشارها را بر تو فریاد می‌زد و شکایت می‌کرد.

نکته ادبی: «فشار» در اینجا کنایه از سخت‌گیری و تحمیل شرایط دشوار است.

هین بجه زن مادر و تیبای او سیلی بابا به از حلوای او

ای مادر، بهانه گرفتن‌های تو برای فرزند است؛ بدان که سیلیِ آن معلمِ دلسوز، از حلوایِ شیرین برای کودک مفیدتر و سازنده‌تر است.

نکته ادبی: «تیبای» به معنای بهانه و مکر است؛ تضاد میان «سیلی» و «حلوا» برای نشان دادن برتریِ رنجِ سازنده بر لذتِ زودگذر به کار رفته است.

هست مادر نفس و بابا عقل راد اولش تنگی و آخر صد گشاد

مادر، نمادِ «نفسِ» توست و پدر، نمادِ «عقلِ راهنما»؛ سخت‌گیری‌های عقل در ابتدا برای نفس دشوار و تنگ‌کننده است، اما عاقبتش گشایش و رهایی است.

نکته ادبی: تفسیر عرفانی: نفس همیشه طالب آسایشِ تن است و عقل طالبِ کمال روح.

ای دهندهٔ عقلها فریاد رس تا نخواهی تو نخواهد هیچ کس

ای خدایی که دهنده عقل‌ها هستی، به فریاد ما برس؛ که اگر تو اراده نکنی، هیچ‌کس اراده و میلی نخواهد داشت.

نکته ادبی: اشاره به اصلِ «توحید افعالی»؛ اینکه هر حرکتی در جهان ناشی از اراده الهی است.

هم طلب از تست و هم آن نیکوی ما کییم اول توی آخر توی

هم طلب و خواهش از جانب توست و هم آن کمال و زیبایی؛ ما کیستیم؟ در آغاز و انجام، تویی و لاغیر.

نکته ادبی: تأکید بر اینکه در سیرِ کمال، خداوند هم آغازگرِ عشق و هم مقصدِ آن است.

هم بگو تو هم تو بشنو هم تو باش ما همه لاشیم با چندین تراش

تو خود بگو و تو خود بشنو و تو خود باش؛ ما در برابر شکوهِ وجودِ تو، همچون سایه‌ای ناچیز و بی‌مقداریم.

نکته ادبی: «لاش» به معنای هیچ و عدم است؛ بیانگر فنایِ وجودیِ انسان در برابر عظمت خداوند.

زین حواله رغبت افزا در سجود کاهلی جبر مفرست و خمود

از این آگاهی که همه چیز از اوست، در سجده و بندگیِ خود بیفزا؛ این حقیقت را بهانه‌ای برای تنبلی و جبرگراییِ باطل قرار مده.

نکته ادبی: هشدارِ اخلاقی: درکِ جبرِ الهی نباید بهانه‌ای برای ترکِ کوشش و عبادت باشد.

جبر باشد پر و بال کاملان جبر هم زندان و بند کاهلان

جبرِ الهی برای کاملان و عارفان، همچون بالِ پرواز به سوی حق است، اما برای کاهلان و غافلان، همچون زندان و بند است.

نکته ادبی: تضادِ معناییِ «بال» و «زندان» که هر دو به یک مفهوم (جبر) اشاره دارند اما با دیدگاه‌های متفاوت.

هم چو آب نیل دان این جبر را آب مومن را و خون مر گبر را

این جبر را همچون آبِ نیل بدان؛ که برای مؤمن (اهل حق) آبِ گوارای زندگی است و برای کافر (اهل باطل) به مثابه خونِ مصیبت‌بار.

بال بازان را سوی سلطان برد بال زاغان را به گورستان برد

این جبر، پروازِ بازهای بلندپرواز را به سوی پادشاهِ حقیقی می‌برد و پروازِ زاغانِ پست‌طبع را به سوی گورستانِ فنا می‌کشاند.

نکته ادبی: تمثیلِ «باز» برای عارفانِ بلندنظر و «زاغ» برای دنیادارانِ اسیرِ پندار.

باز گرد اکنون تو در شرح عدم که چو پازهرست و پنداریش سم

ای سالک، اکنون به شرحِ «عدم» (فنای از خود) بازگرد؛ که همچون پادزهر است، هرچند تو آن را به اشتباه زهر می‌پنداری.

نکته ادبی: تضاد میان «پادزهر» (حقیقتِ عدم) و «سم» (پندارِ عامه از فنا).

هم چو هندوبچه هین ای خواجه تاش رو ز محمود عدم ترسان مباش

ای همراهِ من، همچون آن کودکِ هندی باش و از محمودِ وجود (خداوند) و فضایِ عدم، هراسی به دل راه مده.

نکته ادبی: اشاره به داستانی که در آن کودکِ هندی از محمود غزنوی نمی‌ترسید.

از وجودی ترس که اکنون در ویی آن خیالت لاشی و تو لا شیی

از وجودی بترس که اکنون در آن گرفتار شده‌ای؛ چرا که این «منِ» خیالی تو، نیستیِ محض است و تو هم در حقیقت چیزی نیستی.

نکته ادبی: تأکید بر توهمی بودنِ خودخواهی و منیتِ انسانی.

لاشیی بر لاشیی عاشق شدست هیچ نی مر هیچ نی را ره زدست

عشقِ یک عدم بر عدمِ دیگر است؛ هیچِ مطلق که بر هیچِ دیگری راه می‌زند و شیفته‌اش می‌شود.

نکته ادبی: توصیفِ روابطِ دنیوی به مثابه عشقی میان دو عدم، که نشان‌دهنده ناپایداریِ تعلقاتِ مادی است.

چون برون شد این خیالات از میان گشت نامعقول تو بر تو عیان

هنگامی که این خیالات و پندارها از میان بروند، حقیقتِ نامعقول (که خردِ محدودِ تو آن را درک نمی‌کرد) بر تو آشکار خواهد شد.