مثنوی معنوی - دفتر ششم

مولوی

بخش ۴۴ - رجوع به قصهٔ رنجور

مولوی
باز گرد و قصهٔ رنجور گو با طبیب آگه ستارخو
نبض او بگرفت و واقف شد ز حال که امید صحت او بد محال
گفت هر چت دل بخواهد آن بکن تا رود از جسمت این رنج کهن
هرچه خواهد خاطر تو وا مگیر تا نگردد صبر و پرهیزت زحیر
صبر و پرهیز این مرض را دان زیان هرچه خواهد دل در آرش در میان
این چنین رنجور را گفت ای عمو حق تعالی اعملوا ما شئتم
گفت رو هین خیر بادت جان عم من تماشای لب جو می روم
بر مراد دل همی گشت او بر آب تا که صحت را بیابد فتح باب
بر لب جو صوفیی بنشسته بود دست و رو می شست و پاکی می فزود
او قفااش دید چون تخییلیی کرد او را آرزوی سیلیی
بر قفای صوفی حمزه پرست راست می کرد از برای صفع دست
کارزو را گر نرانم تا رود آن طبیبم گفت کان علت شود
سیلیش اندر برم در معرکه زانک لا تلقوا بایدی تهلکه
تهلکه ست این صبر و پرهیز ای فلان خوش بکوبش تن مزن چون دیگران
چون زدش سیلی برآمد یک طراق گفت صوفی هی هی ای قواد عاق
خواست صوفی تا دو سه مشتش زند سبلت و ریشش یکایک بر کند
خلق رنجور دق و بیچاره اند وز خداع دیو سیلی باره اند
جمله در ایذای بی جرمان حریص در قفای همدگر جویان نقیص
ای زننده بی گناهان را قفا در قفای خود نمی بینی جزا
ای هوا را طب خود پنداشته بر ضعیفان صفع را بگماشته
بر تو خندید آنک گفتت این دواست اوست که آدم را به گندم رهنماست
که خورید این دانه او دو مستعین بهر دارو تا تکونا خالدین
اوش لغزانید و او را زد قفا آن قفا وا گشت و گشت این را جزا
اوش لغزانید سخت اندر زلق لیک پشت و دستگیرش بود حق
کوه بود آدم اگر پر مار شد کان تریاقست و بی اضرار شد
تو که تریاقی نداری ذره ای از خلاص خود چرایی غره ای
آن توکل کو خلیلانه ترا وآن کرامت چون کلیمت از کجا
تا نبرد تیغت اسمعیل را تا کنی شه راه قعر نیل را
گر سعیدی از مناره اوفتید بادش اندر جامه افتاد و رهید
چون یقینت نیست آن بخت ای حسن تو چرا بر باد دادی خویشتن
زین مناره صد هزاران هم چو عاد در فتادند و سر و سر باد داد
سرنگون افتادگان را زین منار می نگر تو صد هزار اندر هزار
تو رسن بازی نمیدانی یقین شکر پاها گوی و می رو بر زمین
پر مساز از کاغذ و از که مپر که در آن سودا بسی رفتست سر
گرچه آن صوفی پر آتش شد ز خشم لیک او بر عاقبت انداخت چشم
اول صف بر کسی ماندم به کام کو نگیرد دانه بیند بند دام
حبذا دو چشم پایان بین راد که نگه دارند تن را از فساد
آن ز پایان دید احمد بود کو دید دوزخ را همین جا مو به مو
دید عرش و کرسی و جنات را تا درید او پردهٔ غفلات را
گر همی خواهی سلامت از ضرر چشم ز اول بند و پایان را نگر
تا عدمها ار ببینی جمله هست هستها را بنگری محسوس پست
این ببین باری که هر کش عقل هست روز و شب در جست و جوی نیستست
در گدایی طالب جودی که نیست بر دکانها طالب سودی که نیست
در مزارع طالب دخلی که نیست در مغارس طالب نخلی که نیست
در مدارس طالب علمی که نیست در صوامع طالب حلمی که نیست
هستها را سوی پس افکنده اند نیستها را طالبند و بنده اند
زانک کان و مخزن صنع خدا نیست غیر نیستی در انجلا
پیش ازین رمزی بگفتستیم ازین این و آن را تو یکی بین دو مبین
گفته شد که هر صناعت گر که رست در صناعت جایگاه نیست جست
جست بنا موضعی ناساخته گشته ویران سقفها انداخته
جست سقا کوزای کش آب نیست وان دروگر خانه ای کش باب نیست
وقت صید اندر عدم بد حمله شان از عدم آنگه گریزان جمله شان
چون امیدت لاست زو پرهیز چیست با انیس طمع خود استیز چیست
چون انیس طمع تو آن نیستیست از فنا و نیست این پرهیز چیست
گر انیس لا نه ای ای جان به سر در کمین لا چرایی منتظر
زانک داری جمله دل برکنده ای شست دل در بحر لا افکنده ای
پس گریز از چیست زین بحر مراد که بشستت صد هزاران صید داد
از چه نام برگ را کردی تو مرگ جادوی بین که نمودت مرگ برگ
هر دو چشمت بست سحر صنعتش تا که جان را در چه آمد رغبتش
در خیال او ز مکر کردگار جمله صحرا فوق چه زهرست و مار
لاجرم چه را پناهی ساختست تا که مرگ او را به چاه انداختست
اینچ گفتم از غلطهات ای عزیز هم برین بشنو دم عطار نیز

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این حکایت در مثنوی مولانا، تمثیلی است بر فریب‌خوردگی نفس در پیگیری امیال دنیوی تحت لوای بهانه‌های واهی. بیماری که به طبیبی گمراه‌کننده مراجعه می‌کند و به جای درمان حقیقی، تشویق به ارضای بی‌قید و شرط هواهای نفسانی می‌شود، نمادی از انسانِ غفلت‌زده است که رهایی از رنج را در پیروی از امیال می‌بیند. این مسیر، نه تنها به بهبود نمی‌انجامد، بلکه فرد را به رفتارهای ناهنجار و پرخاشگرانه نسبت به دیگران سوق می‌دهد.

در ادامه، مولانا با استناد به این داستان، به نقدِ کوتاه‌بینی انسان در مواجهه با امور دنیوی می‌پردازد. او تأکید می‌کند که ریشه بسیاری از ناکامی‌ها، ناتوانی در دیدنِ فرجامِ کارهاست. انسانِ خردمند کسی است که با چشمِ بصیرت، پیامدِ هر کنش را پیش از انجام آن می‌سنجد، نه آنکه همچون بیمارِ قصه، خود را با خیالاتِ واهی، در ورطه هلاکت بیفکند. در نهایت، مفهوم 'نیستی' به عنوان مخزنِ هستی و حقیقتِ امور، به عنوان راهکار نهایی برای درکِ درستِ جهان مطرح می‌شود.

معنای روان

باز گرد و قصهٔ رنجور گو با طبیب آگه ستارخو

نزد آن طبیب دانا و عیب‌پوش بازگرد و ماجرای آن بیمار را برای او شرح بده.

نکته ادبی: ستارخو صفت مرکب به معنای عیب‌پوش و پوشاننده بدی‌ها است.

نبض او بگرفت و واقف شد ز حال که امید صحت او بد محال

طبیب نبض بیمار را گرفت و دریافت که امیدی به بهبودی او نیست.

نکته ادبی: واقف شدن به معنای آگاه گشتن و مطلع شدن است.

گفت هر چت دل بخواهد آن بکن تا رود از جسمت این رنج کهن

طبیب به او گفت: هرچه دلت می‌خواهد انجام بده تا این رنج قدیمی از بدنت خارج شود.

نکته ادبی: رنج کهن کنایه از خوی‌های ناپسند دیرینه است.

هرچه خواهد خاطر تو وا مگیر تا نگردد صبر و پرهیزت زحیر

هرچه خاطر تو طلب می‌کند، دریغ نکن تا پرهیز و صبرِ تو، تبدیل به بیماری و درد نشود.

نکته ادبی: زحیر به معنای دل‌پیچه و بیماری است که در اینجا استعاره از تشدید رنج است.

صبر و پرهیز این مرض را دان زیان هرچه خواهد دل در آرش در میان

صبر و خویشتن‌داری برای این بیماری زیان‌بار است، هرچه دلت می‌خواهد انجام بده.

نکته ادبی: آرش به معنای 'آن' یا 'آنچه' است که به دل اشاره دارد.

این چنین رنجور را گفت ای عمو حق تعالی اعملوا ما شئتم

طبیب به آن بیمار گفت: ای عمو، حق‌تعالی فرموده است هر چه می‌خواهید بکنید.

نکته ادبی: اشاره به آیه 'اعملوا ما شئتم' که در سیاقِ توبیخ و تهدید آمده است، نه اجازه مطلق.

گفت رو هین خیر بادت جان عم من تماشای لب جو می روم

بیمار با خوشحالی گفت: آفرین بر جان تو ای عمو، من هم برای گردش به کنار جوی آب می‌روم.

نکته ادبی: هین از ادات تنبیه و تحریض است که در اینجا برای ابراز خوشحالی استفاده شده.

بر مراد دل همی گشت او بر آب تا که صحت را بیابد فتح باب

او برای رسیدن به مراد دل و یافتنِ راهی برای بهبودی، کنار آب می‌گشت.

نکته ادبی: فتح باب کنایه از یافتن راه حل و گشایش است.

بر لب جو صوفیی بنشسته بود دست و رو می شست و پاکی می فزود

صوفی‌ای کنار جوی آب نشسته بود و مشغول شستن دست و صورت و پاکیزگی بود.

نکته ادبی: صوفی در ادبیات عرفانی نمادِ زهد و تقوا است.

او قفااش دید چون تخییلیی کرد او را آرزوی سیلیی

بیمار پشت سر او را دید و به دلیل خیالاتِ ذهنی، هوس کرد که به او سیلی بزند.

نکته ادبی: تخیلی در اینجا به معنای وسوسه و خیالِ بی‌مبنا است.

بر قفای صوفی حمزه پرست راست می کرد از برای صفع دست

آن بیمار که به اشتباه خود را شجاع و حمزه‌وار می‌دید، دستش را برای زدنِ سیلی آماده کرد.

نکته ادبی: حمزه‌پرست صفتِ طنزآمیز برای کسی است که ادعای دلیری دارد.

کارزو را گر نرانم تا رود آن طبیبم گفت کان علت شود

با خود گفت اگر این آرزوی سیلی زدن را اجرا نکنم، طبیب به من گفته است که باعث بیماری می‌شود.

نکته ادبی: علت در اینجا به معنای بیماری و رنج است.

سیلیش اندر برم در معرکه زانک لا تلقوا بایدی تهلکه

سیلی را در این میدانِ عمل می‌زنم؛ چرا که پرهیز کردن خود نوعی هلاکت است.

نکته ادبی: استناد به آیه 'و لا تلقوا بایدیکم الی التهلکة' که برای توجیهِ گناه به کار رفته است.

تهلکه ست این صبر و پرهیز ای فلان خوش بکوبش تن مزن چون دیگران

ای دوست، این پرهیز و صبر کردن عینِ هلاکت است؛ پس بدون درنگ و همچون دیگران عمل کن.

نکته ادبی: تهلکه به معنای هلاکت و نابودی است.

چون زدش سیلی برآمد یک طراق گفت صوفی هی هی ای قواد عاق

وقتی سیلی را به صورت او زد، صدایی بلند شد و صوفی با خشم گفت: ای قوادِ عاقل (مردِ گمراه).

نکته ادبی: طراق صدای محکم برخورد دست است.

خواست صوفی تا دو سه مشتش زند سبلت و ریشش یکایک بر کند

صوفی خواست که چند مشت به او بزند و ریش و سبیلش را از ته بکند.

نکته ادبی: سبلت به معنای سبیل است.

خلق رنجور دق و بیچاره اند وز خداع دیو سیلی باره اند

مردمِ رنجور و بیچاره، گرفتارِ وسوسه‌های شیطان هستند که آن‌ها را به سیلی زدن تشویق می‌کند.

نکته ادبی: خداع به معنای مکر و فریب است.

جمله در ایذای بی جرمان حریص در قفای همدگر جویان نقیص

همه در آزار دادنِ افراد بی‌گناه حریص‌اند و پشتِ سر یکدیگر به دنبال عیب‌جویی هستند.

نکته ادبی: نقیص به معنای کاستی و عیب است.

ای زننده بی گناهان را قفا در قفای خود نمی بینی جزا

ای کسی که بی‌گناهان را سیلی می‌زنی، چرا پشت سرِ خود و جزای عملت را نمی‌بینی؟

نکته ادبی: در قفا به معنای پشت سر و یا کنایه از عاقبتِ کار است.

ای هوا را طب خود پنداشته بر ضعیفان صفع را بگماشته

ای کسی که هوای نفس را درمان خود پنداشتی و به آزار ضعفا مشغول شدی.

نکته ادبی: صفع به معنای سیلی زدن بر قفا (پشت گردن) است.

بر تو خندید آنک گفتت این دواست اوست که آدم را به گندم رهنماست

آن کس که این توصیه را به تو کرد، اکنون به تو می‌خندد؛ همان که آدم را به خوردنِ گندم تشویق کرد.

نکته ادبی: اشاره به وسوسه شیطان در داستان خلقت آدم.

که خورید این دانه او دو مستعین بهر دارو تا تکونا خالدین

همان که گفت از این دانه بخورید تا جاودانه شوید، در حالی که فریب‌دهنده‌ای بیش نبود.

نکته ادبی: مستعین به معنای کمک‌خواهنده و اشاره به فریبِ شیطان است.

اوش لغزانید و او را زد قفا آن قفا وا گشت و گشت این را جزا

او آدم را لغزاند و به او سیلی زد؛ آن سیلی به خودش بازگشت و جزای عملش شد.

نکته ادبی: زلق به معنای لغزش و لغزانیدن است.

اوش لغزانید سخت اندر زلق لیک پشت و دستگیرش بود حق

شیطان او را سخت لغزاند، اما حق (خداوند) تکیه‌گاه و یاری‌رسانِ او بود.

نکته ادبی: دستگیر به معنای حامی و یاری‌رسان است.

کوه بود آدم اگر پر مار شد کان تریاقست و بی اضرار شد

آدم اگر در میانِ انبوه مارها هم بود، چون پادزهر داشت، آسیبی به او نمی‌رسید.

نکته ادبی: تریاق به معنای پادزهر و در اینجا نمادِ ایمان است.

تو که تریاقی نداری ذره ای از خلاص خود چرایی غره ای

تو که حتی ذره‌ای پادزهر (ایمان) نداری، چرا به رهایی خود مغروری؟

نکته ادبی: غره به معنای فریب‌خورده و مغرور است.

آن توکل کو خلیلانه ترا وآن کرامت چون کلیمت از کجا

آن توکلِ ابراهیم‌وار و آن کرامتِ موسی‌گونه تو کجا هستند؟

نکته ادبی: خلیلانه اشاره به ابراهیم خلیل و کلیمت اشاره به موسی کلیم‌الله است.

تا نبرد تیغت اسمعیل را تا کنی شه راه قعر نیل را

هنوز تیغِ تو اسماعیلی را سر نبریده (نفس خود را نکشته‌ای) که بخواهی راه نیل را برایت بگشایند.

نکته ادبی: اشاره به داستان قربانی حضرت اسماعیل و شکافتن نیل توسط موسی.

گر سعیدی از مناره اوفتید بادش اندر جامه افتاد و رهید

اگر فرد سعادتمندی هم از مناره پرت شود، لطف خدا او را نجات می‌دهد.

نکته ادبی: بادش در جامه افتاد کنایه از معجزه و نجات الهی است.

چون یقینت نیست آن بخت ای حسن تو چرا بر باد دادی خویشتن

چون تو آن یقین و بختِ بلند را نداری، چرا خود را به باد فنا می‌دهی؟

نکته ادبی: به باد دادن کنایه از نابود کردن است.

زین مناره صد هزاران هم چو عاد در فتادند و سر و سر باد داد

بسیاری از مردم مانند قوم عاد، از این مناره (غرور) سقوط کردند و سر خود را به باد دادند.

نکته ادبی: قوم عاد در قرآن به دلیل تکبر هلاک شدند.

سرنگون افتادگان را زین منار می نگر تو صد هزار اندر هزار

صدها هزار نفر را ببین که از این مناره، سرنگون به زمین افتادند.

نکته ادبی: صد هزار اندر هزار کنایه از کثرتِ بسیار است.

تو رسن بازی نمیدانی یقین شکر پاها گوی و می رو بر زمین

تو که بندبازی بلد نیستی، پس بر زمین راه برو و شکرِ سلامتِ پاهایت را به جای آور.

نکته ادبی: رسن‌بازی کنایه از کارهای خطرناک و ادعاهای بزرگ است.

پر مساز از کاغذ و از که مپر که در آن سودا بسی رفتست سر

با کاغذی که ساخته‌ای پرواز مکن، که در این راه بسیاری سر خود را از دست داده‌اند.

نکته ادبی: سودا در اینجا به معنای خیالِ خام و بیهوده است.

گرچه آن صوفی پر آتش شد ز خشم لیک او بر عاقبت انداخت چشم

اگرچه آن صوفی از خشم آتش گرفته بود، اما به عاقبت کار اندیشید.

نکته ادبی: آتش گرفتن کنایه از شدت خشم است.

اول صف بر کسی ماندم به کام کو نگیرد دانه بیند بند دام

آفرین بر کسی که اولِ کار را نمی‌بیند و دانه را نمی‌خورد تا به دام نیفتد.

نکته ادبی: دانه بیند بند دام، کنایه از توجه به ظاهر و غفلت از باطن است.

حبذا دو چشم پایان بین راد که نگه دارند تن را از فساد

درود بر آن چشمی که پایان کار را می‌بیند و تن را از تباهی حفظ می‌کند.

نکته ادبی: پایان‌بین صفت کسی است که عاقبت‌اندیش است.

آن ز پایان دید احمد بود کو دید دوزخ را همین جا مو به مو

آن دیدگاهی که پایان را می‌دید، متعلق به پیامبر بود که دوزخ و بهشت را در همین دنیا می‌دید.

نکته ادبی: مو به مو کنایه از دقت و جزئی‌نگری است.

دید عرش و کرسی و جنات را تا درید او پردهٔ غفلات را

او عرش و بهشت را دید و پرده‌های غفلت را از پیش چشم خود برداشت.

نکته ادبی: غفلات جمع غفلت است.

گر همی خواهی سلامت از ضرر چشم ز اول بند و پایان را نگر

اگر سلامتی می‌خواهی، چشم خود را از ظاهر (اول) ببند و پایان را ببین.

نکته ادبی: چشم از اول بستن کنایه از بی‌توجهی به ظاهرِ فریبنده است.

تا عدمها ار ببینی جمله هست هستها را بنگری محسوس پست

اگر نیستی‌ها را هست ببینی، آنگاه هست‌های مادیِ پست را به حقیقت می‌بینی.

نکته ادبی: عدم کنایه از جهانِ غیب و باطن است.

این ببین باری که هر کش عقل هست روز و شب در جست و جوی نیستست

ببین که هر صاحب عقلی، شب و روز در جست‌وجوی چیزی است که وجود ندارد.

نکته ادبی: جست و جوی نیست، کنایه از دنبال امور واهی و دنیوی بودن است.

در گدایی طالب جودی که نیست بر دکانها طالب سودی که نیست

در گدایی طالب بخششی است که نیست و در بازارها طالب سودی است که خیالی است.

نکته ادبی: جود به معنای بخشش و کرم است.

در مزارع طالب دخلی که نیست در مغارس طالب نخلی که نیست

در کشتزارها طالب محصولی است که نیست و در باغ‌ها طالب نخلی است که وجود ندارد.

نکته ادبی: مغارس جمع مغرس به معنای جای کاشتن درخت است.

در مدارس طالب علمی که نیست در صوامع طالب حلمی که نیست

در مدارس طالب علمی است که حقیقت ندارد و در عبادتگاه‌ها طالب حلمی است که در او نیست.

نکته ادبی: صوامع جمع صومعه به معنای عبادتگاه راهبان است.

هستها را سوی پس افکنده اند نیستها را طالبند و بنده اند

همه، هستی‌های حقیقی را رها کرده و بنده و طالبِ نیستی‌ها (امور دنیوی) شده‌اند.

نکته ادبی: سوی پس افکندن کنایه از نادیده گرفتن و پشت گوش انداختن است.

زانک کان و مخزن صنع خدا نیست غیر نیستی در انجلا

زیرا گنجینه خلقتِ خدا، جز در نیستی (فنای از خود) آشکار نمی‌شود.

نکته ادبی: انجلا به معنای آشکار شدن و جلوه‌گری است.

پیش ازین رمزی بگفتستیم ازین این و آن را تو یکی بین دو مبین

پیش از این رمزی از این حقیقت گفته‌ایم؛ این دو (هستی و نیستی) را یکی ببین و جدا مشمار.

نکته ادبی: دو مبین به معنای تفکیک قائل نشدن و وحدت‌نگری است.

گفته شد که هر صناعت گر که رست در صناعت جایگاه نیست جست

گفته شده است که هر صنعتگری که به کمال رسید، جایگاهِ خود را در نیستی جست.

نکته ادبی: صناعت به معنای حرفه و کار است.

جست بنا موضعی ناساخته گشته ویران سقفها انداخته

بنا به دنبال جایگاهی گشت که ساخته نشده و ویرانه بود تا بنای خود را بر آن بنا کند.

نکته ادبی: ساخته نشده کنایه از نیستی و بستر خالی برای آفرینش است.

جست سقا کوزای کش آب نیست وان دروگر خانه ای کش باب نیست

آن سقایی را پیدا کن که در کوزه‌اش آبی نیست و آن دروگری را بیاب که خانه‌اش دری ندارد (یعنی به دنبال حقیقتی باش که از وابستگی‌های دنیوی و ظواهر خالی است).

نکته ادبی: اشاره به سادگی و تهی‌دستیِ عاشق در راه خدا که او را از تعلقات دنیوی آزاد می‌سازد.

وقت صید اندر عدم بد حمله شان از عدم آنگه گریزان جمله شان

در هنگام شکار، حمله آن‌ها در عالمِ «عدم» (نیستی) بود، اما با این حال، همگی از همان عدم گریزان‌اند.

نکته ادبی: تضاد میان حضور در ساحتِ نیستی و گریختن از آن، نشان‌دهنده ناآگاهی انسان نسبت به حقیقتِ وجود است.

چون امیدت لاست زو پرهیز چیست با انیس طمع خود استیز چیست

اگر تو امید و چشم‌داشتی به نیستی نداری، چرا از آن دوری می‌کنی؟ و اگر با هوای نفس (طمع) هم‌دم هستی، چرا با آن می‌ستیزی؟

نکته ادبی: «انیسِ طمع» کنایه از همراهیِ نفس اماره است که مانعِ شناختِ درستِ عاشق می‌شود.

چون انیس طمع تو آن نیستیست از فنا و نیست این پرهیز چیست

از آنجا که همنشینِ مطلوب تو همان «نیستی» (فنا) است، پس چرا از این فنا و نیست شدن هراس داری؟

نکته ادبی: تأکید بر این نکته که حقیقتِ وجودیِ انسان به همان نیستی وابسته است.

گر انیس لا نه ای ای جان به سر در کمین لا چرایی منتظر

ای جانِ بر لب رسیده، اگر تو همنشینِ «لا» (نیستی) نیستی، پس چرا در کمینِ آن نشسته‌ای و منتظری؟

نکته ادبی: «لا» در اینجا نمادِ نفیِ ماسوی‌الله و رسیدن به توحیدِ مطلق است.

زانک داری جمله دل برکنده ای شست دل در بحر لا افکنده ای

زیرا که تو دلت را از همه چیز کنده‎ای و قلابِ دلت را در دریایِ «نیستی» افکنده‌ای.

نکته ادبی: تشبیه «دل» به قلابِ ماهی‌گیری که در دریایِ حقیقت (نیستی) پرتاب شده است.

پس گریز از چیست زین بحر مراد که بشستت صد هزاران صید داد

پس چرا از این دریایِ مراد فرار می‌کنی، در حالی که همین دریا صدها هزار صید و دستاورد به قلاب تو بخشیده است؟

نکته ادبی: «بحرِ مراد» استعاره از فنا و نیستی است که سرچشمه‌ی کمالات است.

از چه نام برگ را کردی تو مرگ جادوی بین که نمودت مرگ برگ

چرا «برگ» (توشه و رزق) را «مرگ» نامیدی؟ این جادو را بنگر که چگونه «مرگ» را به جای «برگ» به تو نشان داده است.

نکته ادبی: آرایه جناس و بازی زبانی بین «مرگ» و «برگ»؛ مرگِ نفس، همان توشه‌ی راه است.

هر دو چشمت بست سحر صنعتش تا که جان را در چه آمد رغبتش

صنعتِ جادوییِ نفس، هر دو چشم تو را بسته است تا ندانی که جانت واقعاً به کجا میل و رغبت دارد.

نکته ادبی: «سحرِ صنعت» استعاره از فریبندگی‌های دنیای مادی است.

در خیال او ز مکر کردگار جمله صحرا فوق چه زهرست و مار

در خیالِ تو، به خاطر فریبِ روزگار، کلِ صحرا، چاهی است که پر از زهر و مار است.

نکته ادبی: توصیفِ توهماتِ ذهنیِ سالک که راهِ روشن را برایش هولناک جلوه می‌دهد.

لاجرم چه را پناهی ساختست تا که مرگ او را به چاه انداختست

ناچار و از سرِ ناچاری، برای خود پناهگاهی ساخته‌ای، که همین ترس از چاه، تو را به چاهِ مرگ انداخته است.

نکته ادبی: اشاره به اینکه ترسِ بی‌مورد، خود عاملِ سقوط است.

اینچ گفتم از غلطهات ای عزیز هم برین بشنو دم عطار نیز

ای عزیز، آنچه گفتم از سرِ خطاهای تو بود؛ این گفتار و نَفَسِ عطار را نیز بشنو و در آن تأمل کن.

نکته ادبی: تخلص شاعر و دعوت به درکِ حقایقی که پیش‌تر گفته شد.