مثنوی معنوی - دفتر ششم

مولوی

بخش ۳۸ - داستان آن عجوزه کی روی زشت خویشتن را جندره و گلگونه می‌ساخت و ساخته نمی‌شد و پذیرا نمی‌آمد

مولوی
بود کمپیری نودساله کلان پر تشنج روی و رنگش زعفران
چون سر سفره رخ او توی توی لیک در وی بود مانده عشق شوی
ریخت دندانهاش و مو چون شیر شد قد کمان و هر حسش تغییر شد
عشق شوی و شهوت و حرصش تمام عشق صید و پاره پاره گشته دام
مرغ بی هنگام و راه بی رهی آتشی پر در بن دیگ تهی
عاشق میدان و اسپ و پای نی عاشق زمر و لب و سرنای نی
حرص در پیری جهودان را مباد ای شقیی که خداش این حرص داد
ریخت دندانهای سگ چون پیر شد ترک مردم کرد و سرگین گیر شد
این سگان شصت ساله را نگر هر دمی دندان سگشان تیزتر
پیر سگ را ریخت پشم از پوستین این سگان پیر اطلس پوش بین
عشقشان و حرصشان در فرج و زر دم به دم چون نسل سگ بین بیشتر
این چنین عمری که مایهٔ دوزخ است مر قصابان غضب را مسلخ است
چون بگویندش که عمر تو دراز می شود دلخوش دهانش از خنده باز
این چنین نفرین دعا پندارد او چشم نگشاید سری بر نارد او
گر بدیدی یک سر موی از معاد اوش گفتی این چنین عمر تو باد

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این قطعات بازتاب‌دهنده نگاه انتقادی و ژرف‌نگر شاعر به وضعیت انسان‌هایی است که علی‌رغم گذر عمر و نزدیک شدن به پایانِ حیات، همچنان در بندِ خواهش‌های نفسانی و آرزوهای دنیوی گرفتار مانده‌اند. در این بخش، شاعر با تصویرسازی از زنی پیر و ناتوان که همچنان درگیرِ هوس‌های جوانی است، تضاد میان فرسودگی جسم و طمعِ نفس را به تصویر می‌کشد.

شاعر با مقایسه‌ای تلخ میان رفتارِ حیواناتِ پیر و انسان‌هایِ گرفتار در دامِ حرص، نشان می‌دهد که چگونه دلبستگی‌های دنیوی می‌تواند آدمی را به ورطه‌ای بکشاند که عمرِ طولانی، نه یک موهبت، بلکه عاملی برای تباهی و رنجِ ابدی باشد. این متن هشداری است به غفلت‌زدگانی که طول عمر را سعادت می‌پندارند، در حالی که بدون شناختِ حقیقتِ معاد، هر لحظه از این عمرِ طولانی، فرصتی برای انباشتنِ بارِ گناه و حسرت است.

معنای روان

بود کمپیری نودساله کلان پر تشنج روی و رنگش زعفران

پیرزنی نود ساله بود که بسیار فرتوت بود؛ صورتش پر از چین و چروک و رنگ چهره‌اش به زردی گراییده بود.

نکته ادبی: زعفران نماد زردیِ ناشی از بیماری و پیری است.

چون سر سفره رخ او توی توی لیک در وی بود مانده عشق شوی

اگرچه پوست صورتش به دلیل پیری، مانند سفره‌ای که تا شده باشد، پر از چین و شکن بود، اما همچنان در دلش هوسِ همسر و عشقِ مردان را داشت.

نکته ادبی: توی توی به معنای لایه لایه و پر چین و چروک است.

ریخت دندانهاش و مو چون شیر شد قد کمان و هر حسش تغییر شد

دندان‌هایش ریخته بود و مویش چون پشمِ سفیدِ گوسفند شده بود، قامتش از پیری خمیده بود و حواس پنج‌گانه‌اش تحلیل رفته بود.

عشق شوی و شهوت و حرصش تمام عشق صید و پاره پاره گشته دام

با این وجود، حرص و شهوت و عشق به شوهر در او به کمال بود؛ گویی او به دنبال شکارِ عشق بود، اما دامی که در آن گرفتار بود، خود پاره پاره و ناکارآمد شده بود.

مرغ بی هنگام و راه بی رهی آتشی پر در بن دیگ تهی

او به پرنده‌ای می‌ماند که بی‌موقع آواز می‌خواند و در راهی گام برمی‌داشت که راه نبود؛ مانند آتشی بود که در تهیگاهِ دیگی خالی می‌سوزد و هیچ نتیجه‌ای جز تباهی ندارد.

عاشق میدان و اسپ و پای نی عاشق زمر و لب و سرنای نی

او همچنان عاشقِ بازی و هیاهو و ابزارِ طرب بود، در حالی که جسمِ ناتوانش دیگر تابِ چنین کارهایی را نداشت.

حرص در پیری جهودان را مباد ای شقیی که خداش این حرص داد

حرص و طمع در سنین پیری بسیار ناپسند است؛ بدا به حالِ انسانِ تیره‌بختی که خداوند در آن سن و سال، چنین حرصِ شدیدی را در وجودش قرار داده است.

ریخت دندانهای سگ چون پیر شد ترک مردم کرد و سرگین گیر شد

سگ وقتی پیر می‌شود، دندان‌هایش می‌ریزد و از درندگی دست می‌کشد و خویِ آرام‌تری می‌گیرد.

این سگان شصت ساله را نگر هر دمی دندان سگشان تیزتر

اما به این انسان‌های شصت‌ساله نگاه کن که با بالا رفتنِ سن، نه تنها آرام نمی‌گیرند، بلکه هر لحظه دندان‌های حرص و طمعشان تیزتر می‌شود.

پیر سگ را ریخت پشم از پوستین این سگان پیر اطلس پوش بین

سگِ پیر، مویِ تنش می‌ریزد و زشت می‌شود، اما این انسان‌هایِ پیر و فرتوت، با وجودِ سنِ زیاد، هنوز به دنبالِ لباس‌های فاخر و خودنمایی هستند.

عشقشان و حرصشان در فرج و زر دم به دم چون نسل سگ بین بیشتر

عشق و طمعِ آن‌ها به لذت‌های جنسی و مال‌اندوزی، به قدری زیاد است که بی‌وقفه مانند زاد و ولدِ سگان، افزوده می‌شود.

این چنین عمری که مایهٔ دوزخ است مر قصابان غضب را مسلخ است

چنین عمری که تنها صرفِ حرص و هوس می‌شود، مایه جهنم است و برای کسانی که اسیرِ خشم و شهوت‌اند، حکمِ کشتارگاهِ جانشان را دارد.

چون بگویندش که عمر تو دراز می شود دلخوش دهانش از خنده باز

وقتی به چنین فردی می‌گویند که عمرِ طولانی در پیش داری، خوشحال می‌شود و دهانش از سرِ خرسندی باز می‌ماند.

این چنین نفرین دعا پندارد او چشم نگشاید سری بر نارد او

او این نفرینِ تلخ (طول عمر در غفلت) را دعا می‌پندارد و به دلیلِ غفلت، چشمانش را باز نمی‌کند و به حقیقتِ امر نمی‌اندیشد.

گر بدیدی یک سر موی از معاد اوش گفتی این چنین عمر تو باد

اگر این افراد حتی اندکی از حقیقتِ عالمِ پس از مرگ را می‌دیدند، به جای استقبال از عمرِ طولانی، دعا می‌کردند که عمرشان به پایان برسد.

آرایه‌های ادبی

تشبیه قد کمان

تشبیه قامت خمیده پیرزن به کمان که گویای ناتوانی جسمی است.

تضاد سگ پیر و انسان پیر

مقایسه میان رفتار سگ که با پیری آرام می‌گیرد و انسان که با پیری حریص‌تر می‌شود.

کنایه سفره رخ او توی توی

کنایه از کثرت چین و چروک‌های صورت بر اثر کهولت سن.

استعاره مسلخ

تشبیه عمرِ پر از حرص به کشتارگاهی که جان و روحِ انسان را قربانی می‌کند.