مثنوی معنوی - دفتر ششم

مولوی

بخش ۲۹ - وصیت کردن مصطفی علیه‌السلام صدیق را رضی الله عنه کی چون بلال را مشتری می‌شوی هر آینه ایشان از ستیز بر خواهند در بها فزود و بهای او را خواهند فزودن مرا درین فضیلت شریک خود کن وکیل من باش و نیم بها از من بستان

مولوی
مصطفی گفتش کای اقبال جو اندرین من می شوم انباز تو
تو وکیلم باش نیمی بهر من مشتری شو قبض کن از من ثمن
گفت صد خدمت کنم رفت آن زمان سوی خانهٔ آن جهود بی امان
گفت با خود کز کف طفلان گهر پس توان آسان خریدن ای پدر
عقل و ایمان را ازین طفلان گول می خرد با ملک دنیا دیو غول
آنچنان زینت دهد مردار را که خرد زیشان دو صد گلزار را
آن چنان مهتاب پیماید به سحر کز خسان صد کیسه برباید به سحر
انبیاشان تاجری آموختند پیش ایشان شمع دین افروختند
دیو و غول ساحر از سحر و نبرد انبیا را در نظرشان زشت کرد
زشت گرداند به جادویی عدو تا طلاق افتد میان جفت و شو
دیده هاشان را به سحر می دوختند تا چنین جوهر به خس بفروختند
این گهر از هر دو عالم برترست هین بخر زین طفل جاهل کو خرست
پیش خر خرمهره و گوهر یکیست آن اشک را در در و دریا شکیست
منکر بحرست و گوهرهای او کی بود حیوان در و پیرایه جو
در سر حیوان خدا ننهاده است کو بود در بند لعل و درپرست
مر خران را هیچ دیدی گوش وار گوش و هوش خر بود در سبزه زار
احسن التقویم در والتین بخوان که گرامی گوهرست ای دوست جان
احسن التقویم از عرش او فزون احسن التقویم از فکرت برون
گر بگویم قیمت این ممتنع من بسوزم هم بسوزد مستمع
لب ببند اینجا و خر این سو مران رفت این صدیق سوی آن خران
حلقه در زد چو در را بر گشود رفت بی خود در سرای آن جهود
بی خود و سرمست و پر آتش نشست از دهانش بس کلام تلخ جست
کین ولی الله را چون می زنی این چه حقدست ای عدو روشنی
گر ترا صدقیست اندر دین خود ظلم بر صادق دلت چون می دهد
ای تو در دین جهودی ماده ای کین گمان داری تو بر شه زاده ای
در همه ز آیینهٔ کژساز خود منگر ای مردود نفرین ابد
آنچ آن دم از لب صدیق جست گر بگویم گم کنی تو پای و دست
آن ینابیع الحکم هم چون فرات از دهان او دوان از بی جهات
هم چو از سنگی که آبی شد روان نه ز پهلو مایه دارد نه از میان
اسپر خود کرده حق آن سنگ را بر گشاده آب مینارنگ را
هم چنانک از چشمهٔ چشم تو نور او روان کردست بی بخل و فتور
نه ز پیه آن مایه دارد نه ز پوست روی پوشی کرد در ایجاد دوست
در خلای گوش باد جاذبش مدرک صدق کلام و کاذبش
آن چه بادست اندر آن خرد استخوان کو پذیرد حرف و صوت قصه خوان
استخوان و باد روپوشست و بس در دو عالم غیر یزدان نیست کس
مستمع او قایل او بی احتجاب زانک الاذنان من الراس ای مثاب
گفت رحمت گر همی آید برو زر بده بستانش ای اکرام خو
از منش وا خر چو می سوزد دلت بی منت حل نگردد مشکلت
گفت صد خدمت کنم پانصد سجود بنده ای دارم تن اسپید و جهود
تن سپید و دل سیاهستش بگیر در عوض ده تن سیاه و دل منیر
پس فرستاد و بیاورد آن همام بود الحق سخت زیبا آن غلام
آنچنان که ماند حیران آن جهود آن دل چون سنگش از جا رفت زود
حالت صورت پرستان این بود سنگشان از صورتی مومین بود
باز کرد استیزه و راضی نشد که برین افزون بده بی هیچ بد
یک نصاب نقره هم بر وی فزود تا که راضی گشت حرص آن جهود

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این قطعات حکایتی عرفانی را روایت می‌کند که تقابل میان اهل دنیا و حقیقت‌جویان را به تصویر می‌کشد. در این فضای تمثیلی، معامله‌ای برای خرید یک غلام، بستری برای بیان مفاهیم عمیق‌تری همچون ارزش والای گوهر انسانی و ناتوانیِ دنیاپرستان در درکِ حقیقتِ امور است. شاعر با بهره‌گیری از این داستان، پرده از چشمانِ ظاهر‌بینان برمی‌دارد و تأکید می‌کند که درکِ حقیقت، نیازمندِ بصیرتی است که از قید و بندِ تعلقاتِ مادی و سطحی رسته باشد.

شاعر در این بخش با نکوهشِ صورت‌پرستی و توجه به ظواهر، از «عقل و ایمان» به عنوان دارایی‌های اصیلی یاد می‌کند که در بازارِ دنیا توسط غفلت و مادی‌گرایی به حراج گذاشته می‌شود. او با بهره‌گیری از نمادها، انسانی را که از حقیقتِ خود دور مانده است، به خرِ در گل مانده تشبیه می‌کند و دعوت به بازگشت به اصلِ خویش (احسن التقویم) می‌نماید، جایی که حکمتِ الهی بی‌واسطه جاری است.

معنای روان

مصطفی گفتش کای اقبال جو اندرین من می شوم انباز تو

آن مرد الهی (مصطفی) به او گفت: ای کسی که به دنبال بهره و سود هستی، در این کار، من نیز با تو همراه و شریک می‌شوم.

نکته ادبی: مصطفی در اینجا نماد پیر و مرشد راه است که قصد دارد حقیقتِ گم‌گشته را بازستاند.

تو وکیلم باش نیمی بهر من مشتری شو قبض کن از من ثمن

تو نماینده و وکیل من باش و نیمی از آن را برای من خریداری کن. به عنوان مشتری برو و بهای آن را از من بگیر.

نکته ادبی: شمن به معنای ثمن و بها است که در متون کهن به کار می‌رفته.

گفت صد خدمت کنم رفت آن زمان سوی خانهٔ آن جهود بی امان

او گفت صد خدمت به تو می‌کنم و بلافاصله به سمت خانه آن فرد یهودیِ بی‌رحم رفت.

نکته ادبی: جهود در اینجا استعاره از انسانی است که اسیر مادیات و بی‌خبر از حقیقت است.

گفت با خود کز کف طفلان گهر پس توان آسان خریدن ای پدر

آن مرد (وکیل) با خود اندیشید که ای پدر، به دست آوردن گوهری که در دست این کودکان (نادانان) افتاده، کار آسانی است.

نکته ادبی: کودکان در اینجا استعاره از کسانی است که فهمِ عمیق و روحانی ندارند.

عقل و ایمان را ازین طفلان گول می خرد با ملک دنیا دیو غول

شیطان و نفسِ سرکش، عقل و ایمان را از این کودکانِ نادان با بهای ناچیزی همچون ثروت‌های دنیوی خریداری می‌کند.

نکته ادبی: دیو غول در اینجا استعاره از هواهای نفسانی است که حقیقتِ انسان را می‌رباید.

آنچنان زینت دهد مردار را که خرد زیشان دو صد گلزار را

او چنان جلوه و زینتی به چیزهای بی‌ارزشِ دنیوی (مردار) می‌دهد که شخصِ نادان، صدها گلزارِ معنوی را به خاطر آن رها می‌کند.

نکته ادبی: مردار کنایه از متاع دنیوی و لذات زودگذر است.

آن چنان مهتاب پیماید به سحر کز خسان صد کیسه برباید به سحر

او (نفس) چنان با سحر و افسون، شبِ تیره را روز روشن جلوه می‌دهد که از افراد پست و فرومایه، کیسه‌های زر را به یغما می‌برد.

نکته ادبی: خسان جمع خَس به معنای خار و خاشاک و کنایه از مردم فرومایه است.

انبیاشان تاجری آموختند پیش ایشان شمع دین افروختند

پیامبران به مردم راه تجارتِ معنوی را آموختند و چراغ دین را در برابر آنان روشن کردند.

نکته ادبی: تجارت در اینجا خریدِ آخرت به بهای دنیاست.

دیو و غول ساحر از سحر و نبرد انبیا را در نظرشان زشت کرد

دیو و شیطان با جادوگری و ترفند، حقیقتِ کارِ پیامبران را در نظرِ نااهلان زشت و ناپسند جلوه دادند.

نکته ادبی: سحر در اینجا به معنای فریب‌کاریِ نفس است.

زشت گرداند به جادویی عدو تا طلاق افتد میان جفت و شو

دشمن با سحر و جادو، حقایق را زشت نشان می‌دهد تا میان زن و شوهر (که نماد پیوندِ ارواح است) جدایی بیندازد.

نکته ادبی: طلاق در اینجا استعاره از گسستِ پیوند میان حق و حقیقت‌جو است.

دیده هاشان را به سحر می دوختند تا چنین جوهر به خس بفروختند

آن‌ها با سحر و افسون، چشمانِ حقیقت‌بینِ مردم را می‌بستند تا آن‌ها گوهرهای ارزشمند را به بهای ناچیزی به افراد پست بفروشند.

نکته ادبی: خس در اینجا همان فرومایگان و اهلِ دنیا هستند.

این گهر از هر دو عالم برترست هین بخر زین طفل جاهل کو خرست

این گوهر (حقیقت/ایمان) از هر دو عالم برتر است، پس بشتاب و آن را از این کودکِ نادانِ حریص که خویِ حیوانی دارد، بخر.

نکته ادبی: خر استعاره از کسی است که شعورِ معنوی ندارد.

پیش خر خرمهره و گوهر یکیست آن اشک را در در و دریا شکیست

برای خری که شعور ندارد، مهره‌ی بی‌ارزش و جواهر گران‌بها یکسان است؛ آن حیوان در شناختِ مروارید و دریا ناتوان است.

نکته ادبی: خرمهره استعاره از ظواهر دنیوی و گوهر استعاره از معنویت است.

منکر بحرست و گوهرهای او کی بود حیوان در و پیرایه جو

او منکرِ وجودِ دریا و گوهرهای آن است؛ مگر می‌شود حیوان به دنبال جواهر و زیور باشد؟

نکته ادبی: منکر بودن، اشاره به انکارِ حقایقِ غیبی توسط منکران است.

در سر حیوان خدا ننهاده است کو بود در بند لعل و درپرست

خداوند در سرشتِ حیوان چنان میلی قرار نداده است که بنده‌ی لعل و گوهر باشد.

نکته ادبی: لعل در اینجا استعاره از حقیقتِ متعالی است.

مر خران را هیچ دیدی گوش وار گوش و هوش خر بود در سبزه زار

آیا تا به حال دیده‌ای که خران به دنبال چیزی جز سبزه و علف باشند؟ هوش و گوشِ خر تنها در فکر چراگاه است.

نکته ادبی: سبزه‌زار نمادِ لذاتِ مادی و سطحی است.

احسن التقویم در والتین بخوان که گرامی گوهرست ای دوست جان

در سوره «تین» به آیه «لقد خلقنا الانسان فی احسن تقویم» بنگر که انسان گوهری بسیار گرامی است.

نکته ادبی: احسن التقویم اشاره به کمالِ خلقتِ انسان دارد.

احسن التقویم از عرش او فزون احسن التقویم از فکرت برون

این کمال و زیباییِ انسانی، از عرشِ الهی نیز فراتر و از فهم و اندیشه بیرون است.

نکته ادبی: فکرت در اینجا اندیشه‌ی محدودِ بشری است.

گر بگویم قیمت این ممتنع من بسوزم هم بسوزد مستمع

اگر بخواهم قیمتِ این گوهرِ انسانی را بگویم، هم خودم از این حقیقت می‌سوزم و هم شنونده یارای تحملِ آن را ندارد.

نکته ادبی: ممتنع به معنای دست‌نیافتنی و دشوار است.

لب ببند اینجا و خر این سو مران رفت این صدیق سوی آن خران

در اینجا لب از سخن ببند و بیش از این در وادیِ حیوانیت ممان. آن مرد راستین (صدیق) به سوی آن خران (اهلِ دنیا) رفت.

نکته ادبی: صدیق لقبی برای اولیای الهی و کسانی است که در ایمان خود صادق‌اند.

حلقه در زد چو در را بر گشود رفت بی خود در سرای آن جهود

او درِ خانه را زد و وقتی در باز شد، بی‌اختیار و با شتاب وارد خانه آن یهودی شد.

نکته ادبی: بی‌خود در اینجا به معنای غلبه‌ی حالِ معنوی است.

بی خود و سرمست و پر آتش نشست از دهانش بس کلام تلخ جست

او در حالی که از عشق مست بود و درونی پرشور داشت، نشست و از دهانش سخنان تندی بیرون آمد.

نکته ادبی: آتش در اینجا نمادِ حرارتِ معنوی و سوزِ درونی است.

کین ولی الله را چون می زنی این چه حقدست ای عدو روشنی

او گفت: چرا این ولیِ خدا را می‌زنی؟ این چه کینه‌ای است که با دشمنی با نور خدا داری؟

نکته ادبی: روشنی در اینجا صفتِ ولی خدا و حقیقتِ ایمان است.

گر ترا صدقیست اندر دین خود ظلم بر صادق دلت چون می دهد

اگر تو در دینِ خود صادق هستی، چگونه دلت راضی می‌شود که بر فردِ حق‌گو ستم کنی؟

نکته ادبی: ظلم بر صادق، گناهی بزرگ در دیدگاه عرفانی است.

ای تو در دین جهودی ماده ای کین گمان داری تو بر شه زاده ای

ای که در دین‌داریِ خود مانند یهودیان (منکرِ حقیقت) هستی، چگونه به خود اجازه می‌دهی که چنین گمانی درباره‌ی فرزندِ شاه (ولیِ خدا) داشته باشی؟

نکته ادبی: شه زاده استعاره از ولی خداست که از تبارِ حقیقت است.

در همه ز آیینهٔ کژساز خود منگر ای مردود نفرین ابد

ای مردِ مطرود و نفرین‌شده، به تمامِ دنیا از دریچه‌ی آینه‌ی کج‌بینِ خود نگاه نکن.

نکته ادبی: آینه‌ی کج‌ساز استعاره از ذهنِ آلوده به تعصب است.

آنچ آن دم از لب صدیق جست گر بگویم گم کنی تو پای و دست

آنچه در آن لحظه از زبانِ آن مرد راستین بیرون آمد، اگر بازگو کنم، عقل از سرت می‌پرد و سرگشته می‌شوی.

نکته ادبی: گم کردن پای و دست کنایه از حیرت و سرگشتگی است.

آن ینابیع الحکم هم چون فرات از دهان او دوان از بی جهات

آن چشمه‌های حکمت همچون رود فرات، بدون هیچ واسطه‌ای از دهان او جاری می‌شد.

نکته ادبی: ینابیع الحکم جمع یَنبوع به معنای چشمه‌های حکمت است.

هم چو از سنگی که آبی شد روان نه ز پهلو مایه دارد نه از میان

مانند سنگی که آبی از آن جاری می‌شود؛ این آب نه از کناره‌ها و نه از میانِ سنگ سرچشمه نمی‌گیرد (بلکه الهی است).

نکته ادبی: اشاره به معجزه و قدرتِ الهی که واسطه‌ها را نادیده می‌گیرد.

اسپر خود کرده حق آن سنگ را بر گشاده آب مینارنگ را

حق‌تعالی آن سنگ را سپرِ قدرتِ خود قرار داده و آبِ رنگینِ معانی را از آن جاری ساخته است.

نکته ادبی: مینارنگ استعاره از زیبایی و جلوه‌گریِ حقایق است.

هم چنانک از چشمهٔ چشم تو نور او روان کردست بی بخل و فتور

همان‌طور که از چشمه‌ی چشمِ تو، نور را بدون هیچ بخل و سستی جاری کرده است.

نکته ادبی: فتور به معنای سستی و کاهلی است.

نه ز پیه آن مایه دارد نه ز پوست روی پوشی کرد در ایجاد دوست

این نور نه از پیه و نه از پوستِ چشم مایه می‌گیرد، بلکه خداوند آن را در آفرینشِ خود پنهان کرده است.

نکته ادبی: اشاره به اینکه حکمتِ الهی از عالمِ امر است نه عالمِ خلق.

در خلای گوش باد جاذبش مدرک صدق کلام و کاذبش

در گوشِ خلایق، بادی است که جاذب و شنونده است و می‌تواند سخنِ راست و دروغ را تشخیص دهد.

نکته ادبی: باد در اینجا استعاره از ابزارِ مادیِ شنوایی است.

آن چه بادست اندر آن خرد استخوان کو پذیرد حرف و صوت قصه خوان

آن چیزی که در گوش، باد است و استخوان، فقط پوسته‌ای است که صدا و کلمات را می‌پذیرد.

نکته ادبی: روپوش کنایه از صورتِ ظاهری است که حقیقتِ معنا را می‌پوشاند.

استخوان و باد روپوشست و بس در دو عالم غیر یزدان نیست کس

استخوان و بادِ گوش، تنها پوششی ظاهری‌اند و در حقیقت در دو عالم، جز خداوند کسی (و چیزی) نیست.

نکته ادبی: اشاره به وحدتِ وجود.

مستمع او قایل او بی احتجاب زانک الاذنان من الراس ای مثاب

شنونده‌ی حقیقی و گوینده‌ی حقیقی خودِ اوست، زیرا گوش‌ها از جانبِ سر (عقلِ کل) می‌شنوند.

نکته ادبی: اشاره به حدیثِ قدسی که خداوند گوش و چشمِ بنده می‌شود.

گفت رحمت گر همی آید برو زر بده بستانش ای اکرام خو

او گفت: اگر رحمت به سراغ تو می‌آید، بنده را آزاد کن و در عوض پول بگیر، ای کسی که خویِ بزرگواری داری.

نکته ادبی: اکرام خو به معنای کسی است که صفتِ بخشندگی دارد.

از منش وا خر چو می سوزد دلت بی منت حل نگردد مشکلت

اگر دلت از این کار می‌سوزد، بنده را برای من آزاد کن؛ چرا که بدونِ بخشش و گذشت، مشکلت حل نخواهد شد.

نکته ادبی: حلِ مشکل در اینجا گره‌گشاییِ روحی است.

گفت صد خدمت کنم پانصد سجود بنده ای دارم تن اسپید و جهود

او گفت: صد خدمت و پانصد سجده برایت می‌کنم؛ من غلامی دارم که بدنی سفید و روحی یهودی (سیاه) دارد.

نکته ادبی: تن اسپید استعاره از ظاهرِ فریبنده و دلِ جهود استعاره از باطنِ تیره.

تن سپید و دل سیاهستش بگیر در عوض ده تن سیاه و دل منیر

تنِ او سفید و دلش سیاه است، او را بگیر و در عوض ده غلام با تنِ سیاه اما دلی روشن به من بده.

نکته ادبی: دلِ منیر استعاره از وجودِ پاک و عارفانه است.

پس فرستاد و بیاورد آن همام بود الحق سخت زیبا آن غلام

سپس آن مرد بزرگوار غلام را فرستاد و آورد؛ حقاً که آن غلام بسیار زیبا بود.

نکته ادبی: همام به معنای بزرگ‌منش و بلندهمت است.

آنچنان که ماند حیران آن جهود آن دل چون سنگش از جا رفت زود

غلام چنان زیبا بود که آن یهودی حیران ماند و آن دلِ سخت و سنگی‌اش به یکباره دگرگون شد.

نکته ادبی: دلِ چون سنگ استعاره از قساوتِ قلبِ اهلِ دنیاست.

حالت صورت پرستان این بود سنگشان از صورتی مومین بود

حالتِ صورت‌پرستان همیشه همین است که دلِ سختشان در برابرِ یک صورتِ زیبا، مانند موم نرم می‌شود.

نکته ادبی: صورت‌پرستان به کسانی گفته می‌شود که در بندِ ظاهر مانده‌اند.

باز کرد استیزه و راضی نشد که برین افزون بده بی هیچ بد

او دوباره لجاجت به خرج داد و راضی نشد، مگر اینکه مبلغی بیش از آنچه توافق شده بود، دریافت کند.

نکته ادبی: استیزه به معنای لجاجت و ستیزه‌جویی است.

یک نصاب نقره هم بر وی فزود تا که راضی گشت حرص آن جهود

آن مرد یک نصابِ نقره‌ی دیگر بر مبلغ افزود تا حرصِ آن یهودی فرونشست و راضی شد.

نکته ادبی: نصاب کنایه از مقدارِ معینِ مال است.

آرایه‌های ادبی

استعاره خرمهره و گوهر

خرمهره نماد امور دنیوی و گوهر نمادِ حقایق معنوی است.

تلمیح احسن التقویم

اشاره به آیه ۴ سوره تین در قرآن کریم درباره‌ی کمالِ خلقت انسان.

تشبیه سنگ و آب

تشبیه حکمتِ الهی به آبِ جاری از سنگ برای بیانِ قدرتِ خدا در ایجادِ معنا از بطنِ ماده.

تناقض (پارادوکس) تن اسپید و دل سیاه

نشان‌دهنده‌ی تضاد میان ظاهرِ آراسته و باطنِ آلوده در افرادِ مادی‌دار.