مثنوی معنوی - دفتر ششم

مولوی

بخش ۲۷ - قصهٔ احد احد گفتن بلال در حر حجاز از محبت مصطفی علیه‌السلام در آن چاشتگاهها کی خواجه‌اش از تعصب جهودی به شاخ خارش می‌زد پیش آفتاب حجاز و از زخم خون از تن بلال برمی‌جوشید ازو احد احد می‌جست بی‌قصد او چنانک از دردمندان دیگر ناله جهد بی‌قصد زیرا از درد عشق ممتلی بود اهتمام دفع درد خار را مدخل نبود هم‌چون سحرهٔ فرعون و جرجیس و غیر هم لایعد و لا یحصی

مولوی
تن فدای خار می کرد آن بلال خواجه اش می زد برای گوشمال
که چرا تو یاد احمد می کنی بندهٔ بد منکر دین منی
می زد اندر آفتابش او به خار او احد می گفت بهر افتخار
تا که صدیق آن طرف بر می گذشت آن احد گفتن به گوش او برفت
چشم او پر آب شد دل پر عنا زان احد می یافت بوی آشنا
بعد از آن خلوت بدیدش پند داد کز جهودان خفیه می دار اعتقاد
عالم السرست پنهان دار کام گفت کردم توبه پیشت ای همام
روز دیگر از پگه صدیق تفت آن طرف از بهر کاری می برفت
باز احد بشنید و ضرب زخم خار برفروزید از دلش سوز و شرار
باز پندش داد باز او توبه کرد عشق آمد توبهٔ او را بخورد
توبه کردن زین نمط بسیار شد عاقبت از توبه او بیزار شد
فاش کرد اسپرد تن را در بلا کای محمد ای عدو توبه ها
ای تن من وی رگ من پر ز تو توبه را گنجا کجا باشد درو
توبه را زین پس ز دل بیرون کنم از حیات خلد توبه چون کنم
عشق قهارست و من مقهور عشق چون شکر شیرین شدم از شور عشق
برگ کاهم پیش تو ای تند باد من چه دانم که کجا خواهم فتاد
گر هلالم گر بلالم می دوم مقتدی آفتابت می شوم
ماه را با زفتی و زاری چه کار در پی خورشید پوید سایه وار
با قضا هر کو قراری می دهد ریش خند سبلت خود می کند
کاه برگی پیش باد آنگه قرار رستخیزی وانگهانی عزم کار
گربه در انبانم اندر دست عشق یک دمی بالا و یک دم پست عشق
او همی گرداندم بر گرد سر نه به زیر آرام دارم نه زبر
عاشقان در سیل تند افتاده اند بر قضای عشق دل بنهاده اند
هم چو سنگ آسیا اندر مدار روز و شب گردان و نالان بی قرار
گردشش بر جوی جویان شاهدست تا نگوید کس که آن جو راکدست
گر نمی بینی تو جو را در کمین گردش دولاب گردونی ببین
چون قراری نیست گردون را ازو ای دل اختروار آرامی مجو
گر زنی در شاخ دستی کی هلد هر کجا پیوند سازی بسکلد
گر نمی بینی تو تدویر قدر در عناصر جوشش و گردش نگر
زانک گردشهای آن خاشاک و کف باشد از غلیان بحر با شرف
باد سرگردان ببین اندر خروش پیش امرش موج دریا بین بجوش
آفتاب و ماه دو گاو خراس گرد می گردند و می دارند پاس
اختران هم خانه خانه می دوند مرکب هر سعد و نحسی می شوند
اختران چرخ گر دورند هی وین حواست کاهل اند و سست پی
اختران چشم و گوش و هوش ما شب کجااند و به بیداری کجا
گاه در سعد و وصال و دلخوشی گاه در نحس فراق و بیهشی
ماه گردون چون درین گردیدنست گاه تاریک و زمانی روشنست
گه بهار و صیف هم چون شهد و شیر گه سیاستگاه برف و زمهریر
چونک کلیات پیش او چو گوست سخره و سجده کن چوگان اوست
تو که یک جزوی دلا زین صدهزار چون نباشی پیش حکمش بی قرار
چون ستوری باش در حکم امیر گه در آخر حبس گاهی در مسیر
چونک بر میخت ببندد بسته باش چونک بگشاید برو بر جسته باش
آفتاب اندر فلک کژ می جهد در سیه روزی خسوفش می دهد
کز ذنب پرهیز کن هین هوش دار تا نگردی تو سیه رو دیگ وار
ابر را هم تازیانهٔ آتشین می زنندش کانچنان رو نه چنین
بر فلان وادی ببار این سو مبار گوشمالش می دهد که گوش دار
عقل تو از آفتابی بیش نیست اندر آن فکری که نهی آمد مه ایست
کژ منه ای عقل تو هم گام خویش تا نیاید آن خسوف رو به پیش
چون گنه کمتر بود نیم آفتاب منکسف بینی و نیمی نورتاب
که به قدر جرم می گیرم ترا این بود تقریر در داد و جزا
خواه نیک و خواه بد فاش و ستیر بر همه اشیا سمیعیم و بصیر
زین گذر کن ای پدر نوروز شد خلق از خلاق خوش پدفوز شد
باز آمد آب جان در جوی ما باز آمد شاه ما در کوی ما
می خرامد بخت و دامن می کشد نوبت توبه شکستن می زند
توبه را بار دگر سیلاب برد فرصت آمد پاسبان را خواب برد
هر خماری مست گشت و باده خورد رخت را امشب گرو خواهیم کرد
زان شراب لعل جان جان فزا لعل اندر لعل اندر لعل ما
باز خرم گشت مجلس دلفروز خیز دفع چشم بد اسپند سوز
نعرهٔ مستان خوش می آیدم تا ابد جانا چنین می بایدم
نک هلالی با بلالی یار شد زخم خار او را گل و گلزار شد
گر ز زخم خار تن غربال شد جان و جسمم گلشن اقبال شد
تن به پیش زخم خار آن جهود جان من مست و خراب آن و دود
بوی جانی سوی جانم می رسد بوی یار مهربانم می رسد
از سوی معراج آمد مصطفی بر بلالش حبذا لی حبذا
چونک صدیق از بلال دم درست این شنید از توبهٔ او دست شست

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این بخش از مثنوی، با روایتی تاریخی از پایداری بلال حبشی در راه ایمان آغاز می‌شود که به استعاره‌ای برای توصیف قدرتِ بی‌حد عشق تبدیل می‌گردد. شاعر در این حکایت نشان می‌دهد که وقتی عشق الهی در جان آدمی رسوخ می‌کند، ترس از شکنجه و ضرورتِ پنهان‌کاری، رنگ می‌بازد و بنده را به مقام تسلیم محض در برابر پروردگار می‌رساند. در این ساحت، عقلِ محافظه‌کار که مصلحت‌اندیشی می‌کند، در برابر شورِ عشقِ قهار، تسلیم و بی‌پناه است.

در ادامه، متن از روایتِ داستان فراتر رفته و به تبیین فلسفیِ هستی می‌پردازد. شاعر معتقد است تمام اجزای عالم، از اختران و افلاک تا عناصرِ طبیعت، در چرخشی دایمی و تسلیمی اجباری به امرِ الهی هستند. این حرکتِ کائنات، آینه‌ای است که نشان می‌دهد مقاومت در برابر تقدیر، بیهوده است و انسان باید همچون بخشی از این کلِ هماهنگ، به جای تلاش برای استقلال، در مسیرِ اراده‌ی هستی قرار گیرد تا از تلاطم‌های وجودی رهایی یابد.

معنای روان

تن فدای خار می کرد آن بلال خواجه اش می زد برای گوشمال

بلال بدن خود را تسلیمِ خارهای بیابان می‌کرد، در حالی که اربابش او را برای گوشمالی و تنبیه می‌زد.

نکته ادبی: خار کنایه از سختی‌ها و رنج‌های راه است.

که چرا تو یاد احمد می کنی بندهٔ بد منکر دین منی

اربابش می‌پرسید که چرا تو از احمد (پیامبر) یاد می‌کنی؟ تو بنده بد و منکر دین من هستی.

نکته ادبی: یاد کردن در اینجا به معنای ذکر گفتن و ایمان ورزیدن است.

می زد اندر آفتابش او به خار او احد می گفت بهر افتخار

ارباب او را در آفتابِ سوزان بر روی خارها شکنجه می‌کرد، اما بلال برای افتخارِ خود، مدام کلمه «احد» (خدای یکتا) را بر زبان می‌آورد.

نکته ادبی: احد اشاره به توحید و یگانگی خداوند است که در برابر شرکِ ارباب قرار دارد.

تا که صدیق آن طرف بر می گذشت آن احد گفتن به گوش او برفت

تا اینکه صدیق (ابوبکر) از آنجا عبور می‌کرد و صدای «احد» گفتن بلال به گوش او رسید.

نکته ادبی: صدیق لقب ابوبکر است که در اینجا برای معرفی ایشان آمده است.

چشم او پر آب شد دل پر عنا زان احد می یافت بوی آشنا

چشمان ابوبکر پر از اشک شد و دلش از غم لبریز گشت؛ چرا که در آن کلمه «احد»، بوی آشنای حقیقت را می‌یافت.

نکته ادبی: بوی آشنا استعاره از درکِ قلبی و کشفِ حقیقت است.

بعد از آن خلوت بدیدش پند داد کز جهودان خفیه می دار اعتقاد

پس از آن ماجرا، ابوبکر در خلوت بلال را دید و به او پند داد که ایمان خود را از چشم یهودیان (دشمنان) پنهان نگه دار.

نکته ادبی: خفیه داشتن به معنای تقیه و پنهان‌کاری برای حفظ جان است.

عالم السرست پنهان دار کام گفت کردم توبه پیشت ای همام

بلال گفت ای بزرگوار (همام)، خداوند عالم‌السر است (بر پنهان‌ها آگاه است)، اما به خاطرِ تو توبه می‌کنم که دیگر فاش نگویم.

نکته ادبی: همام به معنای بزرگ‌منش و بلندهمت است.

روز دیگر از پگه صدیق تفت آن طرف از بهر کاری می برفت

روز بعد، ابوبکر صبح‌هنگام از آنجا می‌گذشت تا به کاری برسد.

نکته ادبی: پگه به معنای صبح زود است.

باز احد بشنید و ضرب زخم خار برفروزید از دلش سوز و شرار

باز صدای احد گفتن بلال را شنید و دید که زیر ضرباتِ شکنجه، باز هم از دلش سوز و حرارتِ عشق شعله‌ور است.

نکته ادبی: سوز و شرار استعاره از شدت عشق و اشتیاق است.

باز پندش داد باز او توبه کرد عشق آمد توبهٔ او را بخورد

ابوبکر دوباره او را نصیحت کرد و او دوباره توبه کرد، اما عشق چنان نیرومند بود که توبه او را شکست.

نکته ادبی: خوردن توبه کنایه از نقض شدنِ پیمانِ توبه به دلیل غلبه عشق است.

توبه کردن زین نمط بسیار شد عاقبت از توبه او بیزار شد

توبه کردن به این شیوه زیاد تکرار شد تا اینکه سرانجام، بلال از توبه کردن بیزار شد.

نکته ادبی: نمط به معنای روش و شیوه است.

فاش کرد اسپرد تن را در بلا کای محمد ای عدو توبه ها

بلال حقیقت را فاش کرد و تن خود را به بلا سپرد و گفت: ای محمد (ای پیامبر)، ای دشمنِ توبه‌های من (که عشقِ تو توبه را از بین می‌برد).

نکته ادبی: عدو توبه‌ها بودن کنایه از این است که عشق به پیامبر، مانع از پایبندی به توبه پنهان‌کاری می‌شود.

ای تن من وی رگ من پر ز تو توبه را گنجا کجا باشد درو

ای جانِ من و ای رگ‌های من که پر از یاد توست، دیگر جایی برای توبه در این وجود باقی نمانده است.

نکته ادبی: گنجا به معنای گنجایش و ظرفیت است.

توبه را زین پس ز دل بیرون کنم از حیات خلد توبه چون کنم

از این پس توبه را از دل بیرون می‌کنم؛ مگر می‌شود از حیاتِ جاویدان توبه کرد؟

نکته ادبی: حیاتِ خلد اشاره به عشق پیامبر و اتصال به حقیقت دارد.

عشق قهارست و من مقهور عشق چون شکر شیرین شدم از شور عشق

عشق، غالب و قهار است و من در برابرش مقهورم؛ همچون شکر که شیرین است، من نیز از شور و هیجان عشق، شیرین‌کام شده‌ام.

نکته ادبی: قهار از صفات الهی است که در اینجا به عشق نسبت داده شده است.

برگ کاهم پیش تو ای تند باد من چه دانم که کجا خواهم فتاد

من در برابرِ تو ای تندبادِ عشق، همچون برگِ کاهی بیش نیستم و نمی‌دانم تقدیر مرا به کجا خواهد برد.

نکته ادبی: برگ کاه نماد ضعف و بی ارادگی در برابر قدرت عشق است.

گر هلالم گر بلالم می دوم مقتدی آفتابت می شوم

چه در حال نقص باشم (هلال) و چه کامل (بلال/بدر)، من تنها پیروِ آفتابِ وجودِ تو هستم.

نکته ادبی: ایهام در واژه بلال؛ هم نام صحابه است و هم در تضاد با هلال (ماه)، به معنای ماه کامل یا نور است.

ماه را با زفتی و زاری چه کار در پی خورشید پوید سایه وار

ماه را به زحمت و تکاپو چه کار است؟ او همچون سایه در پی خورشید حرکت می‌کند.

نکته ادبی: زفتی به معنای دشواری و تکاپوی سخت است.

با قضا هر کو قراری می دهد ریش خند سبلت خود می کند

کسی که بخواهد در برابر قضا و قدر ایستادگی کند، در حقیقت خود را به مسخره گرفته است.

نکته ادبی: ریشخند سبلتِ خود کردن کنایه از خودزنی و نادانی است.

کاه برگی پیش باد آنگه قرار رستخیزی وانگهانی عزم کار

وقتی کاهی در برابر باد قرار می‌گیرد، یا باید آرام گیرد و یا درگیرِ طوفانِ عظیمی شود.

نکته ادبی: رستخیز اشاره به آشوب و حرکتِ بزرگ دارد.

گربه در انبانم اندر دست عشق یک دمی بالا و یک دم پست عشق

من در دستِ عشق همچون گربه‌ای هستم که در انبان (کیسه) گیر کرده است؛ لحظه‌ای بالا و لحظه‌ای پایین می‌رود.

نکته ادبی: گربه در انبان تمثیلی از حیرت و سرگشتگی است.

او همی گرداندم بر گرد سر نه به زیر آرام دارم نه زبر

عشق مدام مرا به دور سرش می‌گرداند و نه در زیر به من آرامش می‌دهد و نه در بالا.

نکته ادبی: نه به زیر آرام دارم نه زبر، نشان‌دهنده تلاطم دایمی عاشق است.

عاشقان در سیل تند افتاده اند بر قضای عشق دل بنهاده اند

عاشقان در سیلِ تندِ عشق گرفتار شده‌اند و دل به قضای الهی سپرده‌اند.

نکته ادبی: سیلِ تند استعاره از قدرتِ مهارناپذیر تقدیر است.

هم چو سنگ آسیا اندر مدار روز و شب گردان و نالان بی قرار

آن‌ها مانند سنگ آسیاب در مدارِ خود هستند، روز و شب در چرخش‌اند و از بی‌قراری ناله می‌کنند.

نکته ادبی: سنگ آسیا نماد حرکتِ دایمی و جبری است.

گردشش بر جوی جویان شاهدست تا نگوید کس که آن جو راکدست

چرخشِ این سنگ (فلک)، گواه بر وجودِ جوی (جریانِ حق) است، تا کسی نگوید که آن جوی ساکن است.

نکته ادبی: جوی نمادِ جریانِ فیضِ الهی است.

گر نمی بینی تو جو را در کمین گردش دولاب گردونی ببین

اگر خودِ جریانِ حق را نمی‌بینی، حداقل گردشِ دولاب (چرخِ آب‌کش) و چرخِ گردون را بنگر که نشان از حرکتِ عالم دارد.

نکته ادبی: دولاب استعاره از ابزارِ گردشِ فلک است.

چون قراری نیست گردون را ازو ای دل اختروار آرامی مجو

از آنجا که گردون (آسمان) هیچ قراری ندارد، ای دل، تو هم آرامش را در این دنیا جستجو مکن.

نکته ادبی: اختروار به معنای ستاره‌گونه و در حالِ حرکت است.

گر زنی در شاخ دستی کی هلد هر کجا پیوند سازی بسکلد

اگر به شاخه‌ای دست بزنی (برای تکیه کردن)، تو را رها می‌کند؛ هر کجا که پیوند دنیوی بسازی، گسسته خواهد شد.

نکته ادبی: شاخ دست کنایه از دل بستن به اسبابِ دنیوی است.

گر نمی بینی تو تدویر قدر در عناصر جوشش و گردش نگر

اگر گردشِ تقدیر را نمی‌بینی، به جوشش و گردشِ عناصرِ طبیعت بنگر.

نکته ادبی: تدویرِ قدر یعنی چرخشِ تقدیر و سرنوشت.

زانک گردشهای آن خاشاک و کف باشد از غلیان بحر با شرف

چرا که چرخش‌های این خاشاک و کف (آدمیان و هستی)، ناشی از غلیان و جوششِ دریای باکرامتِ حق است.

نکته ادبی: بحر با شرف استعاره از ذاتِ الهی است.

باد سرگردان ببین اندر خروش پیش امرش موج دریا بین بجوش

بادِ سرگردان را در خروش ببین و امواج دریا را که در برابر امرِ او می‌جوشند، مشاهده کن.

نکته ادبی: پیشِ امرش یعنی در برابر دستورِ او.

آفتاب و ماه دو گاو خراس گرد می گردند و می دارند پاس

خورشید و ماه، دو گاوِ آسیابِ فلک هستند که دورِ هم می‌چرخند و نگهبانی می‌دهند.

نکته ادبی: گاو خراس کنایه از چرخانندگانِ آسیاب است.

اختران هم خانه خانه می دوند مرکب هر سعد و نحسی می شوند

ستارگان هم در خانه‌های خود می‌دوند و مرکبِ هر سعد و نحسی هستند.

نکته ادبی: خانه اشاره به بروج دوازده‌گانه آسمانی است.

اختران چرخ گر دورند هی وین حواست کاهل اند و سست پی

ستارگانِ آسمان اگر در حالِ حرکت و دویدن هستند، پس چرا حواسِ ما این‌قدر کند و سست‌قدم است؟

نکته ادبی: سست‌پی کنایه از غفلت و کندیِ ادراکِ انسان است.

اختران چشم و گوش و هوش ما شب کجااند و به بیداری کجا

این ستارگان در حقیقت همان چشم و گوش و هوشِ ما هستند که در شبِ غفلت کجایند و در بیداری کجا؟

نکته ادبی: ستارگان در اینجا به نیروهای ادراکیِ انسانی تعبیر شده‌اند.

گاه در سعد و وصال و دلخوشی گاه در نحس فراق و بیهشی

گاهی در پیِ شادی و وصال هستیم و گاهی در پیِ نحسیِ فراق و بیهوشیِ ناشی از آن.

نکته ادبی: سعد و نحس اصطلاحات نجومی هستند که به خوشی و ناخوشی تعبیر شده‌اند.

ماه گردون چون درین گردیدنست گاه تاریک و زمانی روشنست

ماه آسمان به دلیل همین گردش، گاهی تاریک و گاهی روشن است.

نکته ادبی: گردیدن دلالت بر تغییرِ احوال دارد.

گه بهار و صیف هم چون شهد و شیر گه سیاستگاه برف و زمهریر

گاهی بهار و تابستان است که مثل شهد و شیر گواراست، و گاهی دورانِ سرما و برف (زمهریر) است که سخت می‌گذرد.

نکته ادبی: زمهریر کنایه از سختیِ روزگار و مصیبت است.

چونک کلیات پیش او چو گوست سخره و سجده کن چوگان اوست

وقتی کلِ هستی در برابر او مثل یک توپ است، پس باید در برابرِ قدرتِ او تسلیم بود.

نکته ادبی: گو به معنای گوی و چوگان است که تمثیلی از تسلیمِ محض است.

تو که یک جزوی دلا زین صدهزار چون نباشی پیش حکمش بی قرار

ای دل، تو که ذره‌ای ناچیز از میانِ صد هزار هستی، چرا در برابرِ حکمِ او بی‌قرار و ناآرام نباشی؟

نکته ادبی: جزء استعاره از انسان در برابرِ کل (عالم) است.

چون ستوری باش در حکم امیر گه در آخر حبس گاهی در مسیر

مانند حیوانی در فرمانِ امیر باش؛ گاهی در حبسِ اصطبل و گاهی در حالِ حرکت و سفر.

نکته ادبی: ستور به معنای چهارپا (حیوان) است که نماد تسلیم است.

چونک بر میخت ببندد بسته باش چونک بگشاید برو بر جسته باش

هنگامی که تو را به میخی می‌بندد، بسته باش و هر زمان که گشود، با شادمانی حرکت کن.

نکته ادبی: برجسته یعنی بر پای خاسته و آماده حرکت.

آفتاب اندر فلک کژ می جهد در سیه روزی خسوفش می دهد

خورشید در آسمان کج حرکت می‌کند و همین امر باعثِ خسوف (گرفتگی) آن می‌شود.

نکته ادبی: کژ حرکت کردن کنایه از گناه یا انحراف است.

کز ذنب پرهیز کن هین هوش دار تا نگردی تو سیه رو دیگ وار

از گناه (ذنب) دوری کن و هوشیار باش، تا همچون دیگِ سنگی سیاه نشوی.

نکته ادبی: ذنب در نجوم به معنای دمِ اژدها یا نقطه گره نزولی است که باعث خسوف می‌شود، ایهام به معنای گناه دارد.

ابر را هم تازیانهٔ آتشین می زنندش کانچنان رو نه چنین

ابر را هم با تازیانه‌های آتشین (صاعقه) می‌زنند که چرا چنان می‌روی و چنین نمی‌روی.

نکته ادبی: تازیانه آتشین استعاره از رعد و برق و تنبیه الهی است.

بر فلان وادی ببار این سو مبار گوشمالش می دهد که گوش دار

به این وادی ببار و به آنجا مبار؛ این گوشمالی دادنِ ابرهاست تا مراقب باشند.

نکته ادبی: گوشمالی کنایه از تربیت و هدایتِ سخت‌گیرانه است.

عقل تو از آفتابی بیش نیست اندر آن فکری که نهی آمد مه ایست

عقلِ تو از آفتاب بزرگ‌تر نیست؛ در آن فکری که می‌کنی، اگر انحرافی باشد، باعث گرفتگی (خسوف) تو می‌شود.

نکته ادبی: مه ایست یعنی ماه است؛ اشاره به اینکه حتی عقل‌های بزرگ هم در معرضِ نقصان‌اند.

کژ منه ای عقل تو هم گام خویش تا نیاید آن خسوف رو به پیش

ای عقل، گام‌های خود را کج برندار تا آن گرفتگیِ چهره (خسوفِ روح) پیش نیاید.

نکته ادبی: خسوف رو کنایه از سیاهیِ دل و دوری از نور حقیقت است.

چون گنه کمتر بود نیم آفتاب منکسف بینی و نیمی نورتاب

چون گناه کمتر باشد، نیمی از آفتابِ وجودت را گرفته می‌بینی و نیمی را روشن.

نکته ادبی: منکسف به معنای گرفته (خسوف‌زده) است.

که به قدر جرم می گیرم ترا این بود تقریر در داد و جزا

خداوند می‌فرماید که به اندازه جرم و گناهت تو را تنبیه می‌کنم؛ این روشِ دادگری و جزا است.

نکته ادبی: تقریر به معنای بیان و شرحِ قانونِ الهی است.

خواه نیک و خواه بد فاش و ستیر بر همه اشیا سمیعیم و بصیر

خداوند بر تمامی موجودات، چه آن‌چه پنهان است و چه آن‌چه آشکار، و چه خوب و چه بد، شنوا و بیناست.

نکته ادبی: استفاده از واژگان عربیِ سمیع و بصیر در مقام صفات الهی که اشاره به احاطه‌ی کامل پروردگار دارد.

زین گذر کن ای پدر نوروز شد خلق از خلاق خوش پدفوز شد

ای پدر، از این حالتِ کهنه بگذز که بهارِ روحانی فرارسیده و مردمان از آفریننده‌یِ خویش در شادی و وجد هستند.

نکته ادبی: پدفوز: واژه‌ای کهن به معنای شادمانی و واکنش به دریافتِ نعمت است.

باز آمد آب جان در جوی ما باز آمد شاه ما در کوی ما

آبِ حیات‌بخشِ جانِ ما دوباره به جویِ اصلی خود بازگشت و پادشاهِ عشقِ ما دوباره در کوی و سرایِ ما پدیدار شد.

نکته ادبی: آبِ جان: استعاره از روح یا حضورِ الهی که مایه‌یِ حیاتِ حقیقی است.

می خرامد بخت و دامن می کشد نوبت توبه شکستن می زند

بخت و اقبال با ناز و کرشمه می‌خرامد و زمانِ آن رسیده که توبه‌هایِ زاهدانه و خشک را بشکنیم و به مستیِ عشق روی بیاوریم.

نکته ادبی: دامن کشیدن: کنایه از ناز و غرورِ دلبرانه.

توبه را بار دگر سیلاب برد فرصت آمد پاسبان را خواب برد

سیلابِ عشق، آن توبه‌یِ ظاهری را با خود برد؛ چرا که فرصتِ مستی فراهم شده و عقل که پاسبانِ هوشیاری است، به خواب رفته است.

نکته ادبی: پاسبان: نمادِ عقلِ جزوی یا هشیاریِ مانعِ مستی است.

هر خماری مست گشت و باده خورد رخت را امشب گرو خواهیم کرد

هرکس که دچارِ خماریِ دوری بود، اکنون مست شده و باده نوشیده است؛ ما امشب حتی دارایی و هستیِ خود را در راهِ این عشق گرو می‌گذاریم.

نکته ادبی: رخت: کنایه از هستی و تمامِ داشته‌های دنیوی انسان.

زان شراب لعل جان جان فزا لعل اندر لعل اندر لعل ما

از آن شرابِ سرخ و ناب که جان‌بخش است و آن‌قدر خالص و گران‌بهاست که گویی لعل است در میانِ لعل و باز هم لعل.

نکته ادبی: تکرارِ لعل برای تأکید بر خلوص و ارزشِ شرابِ عرفانی است.

باز خرم گشت مجلس دلفروز خیز دفع چشم بد اسپند سوز

دوباره مجلسِ ما با نورِ عشق درخشان و شاد شد؛ پس برخیز و برایِ دفعِ چشمِ شور و آسیب، اسفند دود کن.

نکته ادبی: اسپند سوز: اشاره به آیینِ قدیمیِ رفعِ بلا از طریق دود کردنِ اسپند.

نعرهٔ مستان خوش می آیدم تا ابد جانا چنین می بایدم

فریادهایِ مستیِ عاشقان را بسیار دوست دارم و دلم می‌خواهد تا همیشه در این حالِ خوش باقی بمانم.

نکته ادبی: نعره‌یِ مستان: بیانگرِ بی‌پرواییِ سالک در ابرازِ عشقِ خویش است.

نک هلالی با بلالی یار شد زخم خار او را گل و گلزار شد

حالا آن ماهِ بلند (محبوب) با بلال (نمادِ سیاهی یا سختی) یار شده است؛ به‌طوری که زخمِ خار، برای او به گل و گلزار بدل گشت.

نکته ادبی: هلالی و بلالی: ایهام به تضادِ رنگ و همچنین اشاره به داستانِ بلالِ حبشی که در راهِ حق شکنجه کشید.

گر ز زخم خار تن غربال شد جان و جسمم گلشن اقبال شد

اگرچه تنِ من در راهِ عشق زیرِ شکنجه و زخمِ خارها غربال و سوراخ‌سوراخ شد، اما در عوض جان و جسمم به گلستانی از بختِ بلند تبدیل شد.

نکته ادبی: غربال شدن: استعاره از رنج‌هایِ بسیار که جسم را فرسوده می‌کند.

تن به پیش زخم خار آن جهود جان من مست و خراب آن و دود

تنِ من در برابرِ زخمِ خارهایِ آن دشمنِ لجوج استوار است، اما جانِ من از آن شرابِ ناب مست و خراب شده است.

نکته ادبی: جهود: در ادبیات کلاسیک گاهی نمادِ سرسختی یا ناباور است.

بوی جانی سوی جانم می رسد بوی یار مهربانم می رسد

بویِ خوشِ جان‌بخشی به مشامِ جانم می‌رسد؛ بویِ آن یارِ مهربانِ من است که به سویِ من می‌آید.

نکته ادبی: بویِ جان: استعاره از دریافتِ فیض و لطفِ الهی که پیش از وصال به سالک می‌رسد.

از سوی معراج آمد مصطفی بر بلالش حبذا لی حبذا

پیامبر وقتی از معراج بازگشت، بلال را ستود و گفت: آفرین بر تو و خوشا به حالِ تو.

نکته ادبی: معراج: سفرِ روحانی پیامبر به سویِ حق؛ اشاره به داستانِ بلال در منابعِ دینی.

چونک صدیق از بلال دم درست این شنید از توبهٔ او دست شست

وقتی ابوبکر صدق و راستی را در کلامِ بلال دید، دیگر دست از تردید برداشت و به صداقتِ توبه‌یِ او ایمان آورد.

نکته ادبی: صدیق: لقب ابوبکر؛ اشاره به نقشِ وی در تأییدِ مقامِ معنوی بلال.