مثنوی معنوی - دفتر ششم

مولوی

بخش ۲۴ - نکته گفتن آن شاعر جهت طعن شیعه حلب

مولوی
گفت آری لیک کو دور یزید کی بدست این غم چه دیر اینجا رسید
چشم کوران آن خسارت را بدید گوش کران آن حکایت را شنید
خفته بودستید تا اکنون شما که کنون جامه دریدیت از عزا
پس عزا بر خود کنید ای خفتگان زانک بد مرگیست این خواب گران
روح سلطانی ز زندانی بجست جامه چه درانیم و چون خاییم دست
چونک ایشان خسرو دین بوده اند وقت شادی شد چو بشکستند بند
سوی شادروان دولت تاختند کنده و زنجیر را انداختند
روز ملکست و گش و شاهنشهی گر تو یک ذره ازیشان آگهی
ور نه ای آگه برو بر خود گری زانک در انکار نقل و محشری
بر دل و دین خرابت نوحه کن که نمی بیند جز این خاک کهن
ور همی بیند چرا نبود دلیر پشتدار و جانسپار و چشم سیر
در رخت کو از می دین فرخی گر بدیدی بحر کو کف سخی
آنک جو دید آب را نکند دریغ خاصه آن کو دید آن دریا و میغ

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این قطعه از اشعار عارفانه، نگاهی نو و متفاوت به پدیده مرگ دارد و سوگواری برای بزرگان دین را ناشی از ناآگاهی می‌داند. از دیدگاه شاعر، مرگ برای اولیا و بزرگان، رهایی از زندان تن و پیوستن به جوار حق است و گریستن بر آن، نشان‌دهنده غفلت سوگواران از حقیقت هستی است.

شاعر خواننده را دعوت می‌کند که به جای مرثیه‌سرایی برای درگذشتگان، بر خواب سنگین غفلت خود بگریید؛ چرا که اصلِ مرگ، دوری از معرفت و حقیقت است و کسی که حقیقتِ آزادیِ روح را دریابد، به جای جامه دریدن، باید شادمانی کند.

معنای روان

گفت آری لیک کو دور یزید کی بدست این غم چه دیر اینجا رسید

می‌گوید: درست است که خبر مرگ رسیده، اما مگر این اتفاق تازه‌ای است که این‌گونه بی‌تابی می‌کنید؟ این اندوه، از دیرباز همراه بشر بوده و چیز عجیبی نیست.

نکته ادبی: یزید در اینجا به معنای نام خاص نیست، بلکه استعاره‌ای از دوران و زمانه و گذر آن است.

چشم کوران آن خسارت را بدید گوش کران آن حکایت را شنید

همه، از ضعیف و ناتوان تا قدرتمندان، از این ماجرا باخبر شده‌اند و آن را شنیده‌اند.

نکته ادبی: کور و کر در اینجا نماد ظاهر‌بینان و سطحی‌نگران است که حقیقتِ مرگ را با چشمِ دل نمی‌بینند.

خفته بودستید تا اکنون شما که کنون جامه دریدیت از عزا

شما تا همین لحظه در غفلت و بی‌خبری بوده‌اید که حالا با مرگِ او، این‌گونه از عزا جامه بر تن می‌درید.

نکته ادبی: خفته بودن استعاره از بی‌خبری و غفلت از حقایق معنوی است.

پس عزا بر خود کنید ای خفتگان زانک بد مرگیست این خواب گران

ای کسانی که در خواب غفلتید، به جای او بر حالِ خود بگریید؛ زیرا این خوابِ سنگینِ بی‌خبری، مرگِ واقعی و خطرناکی است.

نکته ادبی: خواب گران کنایه از غفلت طولانی و دوری از معرفت و حقیقت است.

روح سلطانی ز زندانی بجست جامه چه درانیم و چون خاییم دست

روحِ بزرگِ آن عارف از زندانِ دنیای مادی رهایی یافته است؛ پس چرا ما باید جامه بدرانیم و از اندوه دست بر دست بکوبیم؟

نکته ادبی: جمله پرسشی انکاری است که بر بی‌فایده بودنِ اندوه دلالت دارد.

چونک ایشان خسرو دین بوده اند وقت شادی شد چو بشکستند بند

از آنجایی که ایشان پیشوایانِ دین بوده‌اند، وقتِ شادی و سرور است که بندهای دنیایی را گسسته‌اند و آزاد شده‌اند.

نکته ادبی: خسرو دین استعاره از اولیا و بزرگانِ اهلِ معناست.

سوی شادروان دولت تاختند کنده و زنجیر را انداختند

آنان به سوی جایگاهِ والایِ حقیقت و دولتِ ابدی پر کشیدند و تمامِ زنجیرهایِ مادی را از پای خود باز کردند.

نکته ادبی: شادروان در اینجا به معنای تختگاه و جایگاهِ بلندِ سلطنتی است.

روز ملکست و گش و شاهنشهی گر تو یک ذره ازیشان آگهی

اگر ذره‌ای از حقیقتِ حالِ آنان باخبر بودی، می‌دانستی که امروز، روزِ پیروزی و پادشاهیِ آنان است.

نکته ادبی: گش در اینجا به معنای غلبه، پیروزی و رهایی است.

ور نه ای آگه برو بر خود گری زانک در انکار نقل و محشری

اگر از این حقیقت بی‌خبری، پس بر خود گریه کن؛ زیرا این گریه و زاریِ تو، نشانه این است که به معاد و زندگیِ جاودانه باور نداری.

نکته ادبی: انکار نقل و محشر نشان‌دهنده ضعفِ ایمانِ سوگوار است.

بر دل و دین خرابت نوحه کن که نمی بیند جز این خاک کهن

بر دلِ مرده و دینِ ضعیفِ خود نوحه‌سرایی کن، زیرا چشمِ تو جز ظاهرِ مادی و خاکِ این دنیا، چیزی نمی‌بیند.

نکته ادبی: خاک کهن کنایه از دنیای فانی و مادی است که ارزشی ندارد.

ور همی بیند چرا نبود دلیر پشتدار و جانسپار و چشم سیر

و اگر حقیقتی را می‌بیند، چرا این‌قدر ترسو است؟ پس باید شجاع و جان‌نثار و دارایِ دیده‌ای روشن و بی‌طمع باشد.

نکته ادبی: چشمِ سیر کنایه از بی‌نیازی و بی‌طمعی به مادیات و تعلقات دنیوی است.

در رخت کو از می دین فرخی گر بدیدی بحر کو کف سخی

در سیمای تو خبری از مستیِ باده‌ی دین نیست؛ اگر واقعاً حقیقتِ بی‌کران را دیده بودی، می‌بایست بخشنده و سخاوتمند می‌بودی.

نکته ادبی: بحر استعاره از حق‌تعالی و حقیقتِ بی‌کرانِ هستی است.

آنک جو دید آب را نکند دریغ خاصه آن کو دید آن دریا و میغ

کسی که جویِ آب را دیده، از بخشیدنِ آب دریغ نمی‌کند؛ چه رسد به کسی که آن دریایِ بی‌کران و آن ابرِ رحمت را دیده باشد.

نکته ادبی: میغ (ابر) استعاره از فیوضاتِ الهی و رحمتِ حق است که حقیقت را سیراب می‌کند.

آرایه‌های ادبی

استعاره زندان

اشاره به دنیای مادی که روحِ آزاده را در خود حبس کرده است.

کنایه خواب گران

اشاره به غفلت و بی‌خبری انسان از حقایقِ معنوی و معاد.

تضاد جوی و دریا

تقابل میانِ درکِ سطحی از دنیا و درکِ عمیق از حقیقتِ الهی که منجر به سخاوت و آزادگی می‌شود.